ماه نو
 
 
پنجشنبه 31 فروردین 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
عذر تاخیر... خیلی شلوغم این روزا...
امیدوارم این قصه ی جدید جای خودشو باز کنه و دوستش داشته باشین


قصه های یواشکی

 

 

=: خب خانمی اینجا رو هم امضاء کنی دیگه تمومه.

خودکار را به دستم می گیرم و دوباره نیم نگاهی به لکه ی کوچک کنار مقنعه اش می اندازم و حدس می زنم: قهوه؟ فسنجون؟ نه چرب نیست.

بالاخره چشم از لکه می گیرم و سر به زیر می اندازم. آخرین امضاء را هم می کنم.

استامپ را جلویم می گذارد و می گوید: انگشتم بزن.

انگشتم را جوهری می کنم و پای کاغذ می نشانم. لبخندی می زنم و سر برمی دارم.

=: مبارکت باشه. می تونی از شنبه صبح کارتو شروع کنی. البته اگه بخوای فردا هم بیای خوبه. جمعه هرکی بیاد ساعت می زنه و اضافه حقوق می گیره.

+: باشه. اگه تونستم فردا میام.

بیرون می آیم و نگاهی به پراید هاچ بک درب و داغانم می اندازم. با تمام پس انداز این سالهایم آن را خریده ام. دوستش دارم. بعد از ورشکست شدن لباس فروشی ای که در آن کار می کردم، تصمیم گرفتم رانندگی را امتحان کنم. این هم از شغل جدیدم.

مامان از آن خبر ندارد. اصلاً نگفتم که کار قبلی را از دست دادم. نگران می شود و فشارش بالا می رود و این داستانها... همین که دختر بیست و سه ساله اش نان آور خانواده است به اندازه ی کافی آزارش می دهد. دیگر اگر بفهمد که در سه هفته ی اخیر بیکار هم بوده است واویلا...

باید زودتر مشغول شوم. همین حالا کلی به سوسن بدهکارم. سوسن رفیق شفیق همه ی روزهایم تنها کسی است که رازهایم را می داند. همیشه دلش می خواهد کمکم کند. وضع مالی اش هم شکر خدا خوب است. خوب که میگویم یعنی از ما بهتر است. تو زندگیش کار نکرده و هنوز از پدرش پول توجیبی می گیرد. خدا سایه ی پدرش را برایش نگه دارد.

در ماشین را با ژست کسی که یک بنز آخرین سیستم دارد باز می کنم و سوار می شوم. خدایا شکرت... این پروسه ی طولانی هم تمام شد. حالا باید بروم دنبال گرفتن سهمیه بنزین تاکسی. دیگر آن موقع ماشین عزیزم را خط می کشند و مامان می فهمد چکار کرده ام!

خب چکار کنم؟ هشت سال پیش وقتی که بابا را بعد از چند ماه بیماری از دست دادیم، مامان چنان فرو ریخت که مجبور شدم از جایم بلند شوم و سکان کشتی سرگردان زندگیمان را در دست بگیرم.

اوائل برای فرار از محیط دلگیر خانه بود که سر کار رفتم. توی یک جوراب فروشی نزدیک خانه مشغول شدم. آن موقع هنوز کمی از پس انداز بابا و طلاهایی که مامان وقت بیماری بابا فروخته بود داشتیم که بخوریم.

فامیل هم خیلی مراقبمان بودند. ولی دلم نمی خواست از کسی پول قبول کنیم. غرورم را که می دیدند با یک گونی برنج، مقداری گوشت و میوه و یکی دو دست لباس برای بچه ها کمکمان می کردند.

تا کم کم داغ ماجرا کهنه شد و هر کسی پی کار خودش رفت. من هم مجبور شدم جدّیتر کار کنم تا خرج خانه در بیاید.

نریمان برادرم خیلی دلش می خواهد سر کار برود و کمک خرج ما باشد، اما اجازه نمی دهم. طفلک فقط سیزده سال دارد.

خب این هم از این. همه چیز عالیست. حال ما خوب است. هوا کمی گرم ولی رانندگی مطلوب است. دوستش دارم. از فروشندگی به نظر بهتر می رسد. لابد به این هم عادت می کنم. ولی الان لذت می برم.

قبل از این که راه بیفتم به سوسن زنگ می زنم.

=: سلام خانم راننده. خوبی؟

+: سلام. عالی... بالاخره تموم شد. البته هنوز باید بریم دنبال بنزین.

=: از کی باید بری سر کار؟

+: گفت از فردا هم می تونم بیام. جمعه ها هرکی بتونه بره ساعت می زنه.

=: روزای دیگه چی؟

+: از اولش هی می گفت یا شیفت صبح بردار یا بعدازظهر، گفتم من نمی تونم زود بیام. همون ساعتی که می رفتم فروشگاه میام، عوضش یه سره دوازده ساعت میمونم. فعلاً اینجوری میرم تا کم کم بتونم به مامان بگم چی شده.

=: خیلی هم خوب. پس الان دیگه کاری نداری. بیا اینجا دارم ناهار می پزم.

+: نه دیگه مزاحم نمیشم.

=: مزاحم چیه؟ تو که تا شب می خوای علاف باشی که مامان خانمت نفهمه کجایی، خب بیا اینجا دیگه.

+: باشه میام.

=: باید همه چی رو مو بمو برام تعریف کنی.

+: باشه.

گوشی را جلوی فرمان می گذارم و با ژست راننده ی تاکسی رادیو را روشن می کنم و راه میفتم.

کمی شکلات به عنوان شیرینی شغل جدیدم می خرم و به خانه ی پدری سوسن می رسم. ناهار را در کنار خانواده اش می خوریم و بعد از آن به اتاقش می رویم.

=: خب بگو ببینم چکار کردی؟

+: هیچی دیگه. بالاخره مدارکم تکمیل شد و مشغول شدم.

=: بیمه هم کرد؟

+: نه بابا بیمه کجا بوده؟ همه قراردادین. بیمه ای نیست.

=: خواستگارت چی؟ این یکی که خوب بود. شرایط تو رو هم می دونست.

+: نمی دونست که بیکار شدم و راننده تاکسی شدم.

=: تو تازه امروز راننده شدی. می تونستی انصراف بدی.

+: خب راستش رانندگی رو از اون پسره بیشتر دوست دارم.

=: مزخرف میگی.

+: مزخرف نمیگم. بهش فکر کردم. پسره الان هزار تا وعده داده ولی از کجا معلوم که راضی باشه که بعد از عروسی هیچی از درامدم تو خونه اش خرج نشه؟ بهش گفتم من جهاز که ندارم. خرج مادر و خواهر برادرمم باید بدم. اگه یه ذره چیزیم بمونه خرج خودم می کنم. مثلاً این ماشینو با سالها پس انداز خریدم. اونم قبول کرد ولی راستش نتونستم بهش اعتماد کنم. حوصله ندارم اینا رو بکوبه تو سرم.

=: از هیچ کسم که کمک نمی گیری. آخرش منو با این همه غرورت می کشی.

+: از کی کمک بگیرم؟ اصلاً چرا کمک بگیرم؟ بابا دارم زندگیمو می کنم. پسره هم مالی نبود. اگر بود لابد یه راهی پیدا می کردم که بهش برسم.

=: منتظر کی هستی؟ پسر شاه پریون؟

+: کی میگه؟ تو خودت شوهر داری حرف می زنی؟ برو بابا بذار باد بیاد.

=: تو تنهایی. بذار یکی کمکت کنه.

+: من خدا رو دارم بعدشم رفاقت تو رو. همه چی خوبه. عالی! یه چایی بیار با این شکلات بخوریم.

شب کمی میوه می خرم و به خانه می روم. در آلومینیومی قدیمی ساختمان باز شل شده است، بسته نمی شود. مشغول کشتی گرفتن با آن هستم که آقای جهانبخش می رسد و می گوید: ولش کن عمو. بذار درستش کنم. رفتم یه قفل درست و درمون خریدم. بیا اینم کلیدش. اگه بیشتر خواستی از روش بساز.

+: خدا خیرتون بده. چقدر باید بدم بابت قفل؟

=: بذار از گلوت پایین بره دختر! به حساب و کتابشم می رسیم. اصلاً اون دفعه پول شارژ زیاد دادی. اینو با همون حساب می کنم.

+: نمی خواد آقای جهانبخش. من زیاد ندادم. بگین چقدر شد.

=: هیچی باباجون. دیروقته برو خونه مادرت چشم براهه. برو شبت بخیر. بذار من اینو با حواس جمع درست کنم.

نخیر. مرغش یک پا بیشتر ندارد. آقای جهانبخش است دیگر. حتم دارم که اگر مالک جهان بود آن را هم می بخشید. اعظم خانم هم لنگه ی خودش. هیچی کف دستشان بند نمی شود. همه را می بخشند. باز خدا را شکر که زن و شوهر در این زمینه تفاهم دارند.

سر به زیر می اندازم. موزاییکها را تا جلوی راه پله میشمارم. یک دو سه چهار پنج. حالا نوبت پله هاست. می شمرم و یواش می خوانم: یک یه یاری داشتم. دو دوسش میداشتم. سه سپاسگزارم. چار چاره ندارم. پنج پنجه ی آفتاب. شیش شیشه ی عمرم. هفت...

در خانه ی پروین خانم باز می شود. مهمانهایشان دارند می روند. پا تند می کنم و با یک سلام کوتاه از کنارشان رد می شوم.

قبل از این که کلید را در قفل بچرخانم، نرگس در را باز می کند. سلام علیک می کنم، دستی به سرش می کشم و وارد می شوم.

مامان توی آشپزخانه است. جواب سلامم را با خوشرویی می دهد و می گوید: امشب زود امدی.

بدون فکر می گویم: مشتری نبود.

خب خیلی دروغ نگفته ام. نه؟

به طرف اتاق مشترکم با بچه ها می روم. لب تخت که می نشینم قیژ صدا می دهد. بیشتر تکانش می دهم و می خندم. از فکر این که یکی از پایه های لق تخت الان بشکند بلند می خندم. چه خوب میشود ها! آن وقت مجبور می شوم با اولین حقوقم یک تخت نو بخرم! تنوع!

به دیوانگی خودم می خندم. لباسم را عوض می کنم و بیرون می روم. جورابهایم را توی دستشویی میشویم و روی دسته ی سفت شده ی در که بالا و پایین نمی رود می اندازم.

شانه ای بالا می اندازم. مهم نیست. همینقدر که مال خودمان است و نگران اجاره نیستم کافیست.

 

 

صبح اول وقت به آژانس می روم. به خانم زرافشان زنگ می زنم. از خواب می پرد و از خانه اش که همانجاست می آید در آژانس را برایم باز می کند. در واقع آژانس گاراژ خانه اش است.

خواب آلوده می گوید: روز اولی خوب زرنگی. آخه کی هفت صبح روز جمعه ماشین می خواد که تو پا شدی امدی؟

ولی هنوز قفل در باز نشده که تلفن آژانس شروع به زنگ زدن می کند. خانم زرافشان با عجله در را باز می کند و تلفن را جواب می دهد.

نشانی را روی کاغذی می نویسد و می گوید: یه در بزرگ سفیده. خانم کاربخش. می خواد بره پارک بانوان.

+: نمیشه یه کار خوب به من ببخشه؟

متعجب و کمی بدخلق می گوید: تو که کار داری. برو. چرا وایسادی؟

ای بابا! این هم از آنهاست که اول صبح شوخی سرش نمی شود. کاغذ را می گیرم و بدون حرف دیگری می روم.

+: خدایا به امید تو. اینم اولین مقصد من...

نگاه دیگری به نشانی می اندازم. خیلی دور نیست. خیابان هم خلوت است. ظرف چند دقیقه می رسم. لازم نیست پیاده شوم. خانم کاربخش زن نسبتاً درشت هیکل و مقتدری به نظر می رسد. جلوی در خانه اش منتظر من ایستاده است.

تک بوقی می زنم. سری برایم تکان می دهد. دارد با مرد جوانی که احتمالاً پسرش باشد حرف می زند. پسرش قد و هیکل معمولی دارد. تیشرت تریکو و پیژامه ی تترون چهارخانه پوشیده است که ست هم هستند. آرام و دست به جیب حرفهای مادرش را تأیید می کند. نمی شنوم چه می گویند. اهمیتی هم ندارد.

سر بلند می کنم. از دیوار نما آجر حیاطشان درخت سبزی سر کشیده است. به این فکر می کنم که چه درختی می تواند باشد.

خانم کاربخش خیلی معطل نمی کند. با پسرش خداحافظی می کند و می آید سوار می شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 20 فروردین 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان مهربانم
قصه ی هومائیتا هم به آخر رسید. دوستش داشتم. کنار پریماه بهم خوش گذشت. با ترسهاش ترسیدم و کنار امدن باهاشون رو تجربه کردم. با هیوا درد کشیدم و سعی کردم امید و توکل به خدای رحمان و رحیم رو در وجودم پررنگ کنم.
کتاب خوندم. تحقیق کردم و چیزهای تازه یاد گرفتم.
برای خودم متفاوت بود. امیدوارم که شما هم لذت برده باشین


و حالا پایان ماجرا...
ان شاءالله به زودی با دست پر برگردم
همراهان عزیزم دوستتون دارم


وارد که شدند همه به افتخارشون دست زدند و تبریک گفتند. پریماه با یک دنیا خجالت سلام و علیک کرد و نشست. می لرزید و به شدت نگران بود. تمام مدت لبخند خجالت زده ای بر لب داشت.

بابا شرایطی مشابه مال شهرزاد پیشنهاد کرد. آنها هم قبول کردند. ولی با هر سوال و جوابی پریماه میمرد و زنده میشد.

هیوا و شهرزاد بیشتر از بقیه حواسشان به او بود و سعی داشتند با اشاره ای حرفی آرامش کنند ولی نمیشد. بالاخره وقتی همه چیز ختم به خیر شد، مهمانها عزم رفتن کردند.

پریماه کنار در اتاق پذیرایی ایستاده بود و با یکی یکی خداحافظی می کرد. کم کم همه بیرون رفتند و پریماه را با هیوا تنها گذاشتند.

هیوا نگاهی به جمع در حال رفتن انداخت و رو به پریماه آرام گفت: چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟ وسطش دیگه داشتم فکر می کردم نکنه واقعاً مخالفی که اینقدر ناراحتی.

+: نه همش می ترسیدم دعوا بشه.

_: چرا دعوا بشه؟ مگه بچه ایم؟ داشتیم مذاکره می کردیم. خیلی هم دوستانه بود.

+: نمی دونم.

_: خودتو اذیت نکن. برم دیگه. تنهامون گذاشتن منم خوشحال وایسادم.

پریماه دو دستی توی صورت خودش زد و گفت: وای ببخشید. با این عصاها و سر پا... ببخشید...

_: بسه پریماه! من خوبم. تقصیر تو نبود. اگه سختم بود که رفته بودم. بیا... رفتم دیگه. خداحافظ.

+: خداحافظ...

با او تا دم در خانه رفت. باورش نمیشد که همه چیز خوب پیش رفته باشد. رودابه خانم و بهاره صمیمانه در آغوشش کشیدند و خداحافظی کردند. نازنین نامزد هیراد هم همینطور.

بالاخره همه رفتند. اتاق پذیرایی و آشپزخانه را مرتب کرد و به حالت عادی برگرداند. دور هم شام خوردند و بالاخره آخر شب خسته به اتاقش رسید. انتظار داشت که آرام گرفته باشد ولی هنوز داشت می لرزید.

کم کم ترس به جانش نشست و وجودش را پر کرد. لب تخت نشست و آب دهانش را به سختی فرو داد. زیر گلویش نبض میزد و صدای ضربان قلبش را توی گوشش می شنید. آب دهانش را به سختی فرو داد. آرام دراز کشید و چشمهایش را بست. باید به هومائیتا سفر می کرد.

انتظار داشت که شب باشد اما در هومائیتا روز بود. درختان پر از شکوفه های سفید و صورتی بودند. همه چیز خیلی زیبا بود. فقط باد می آمد. باد تندی که نفسش را می گرفت و به سختی می توانست تعادلش را حفظ کند.

نگاهی به در خانه ی مهربانو انداخت. باد آن را باز کرد و دوباره محکم بهم کوبید. جلو رفت و صدا زد: مهربانو؟ مهربانو؟

جوابی نگرفت. کمی جلوتر رفت. خانه ها به نظر خالی از سکنه می رسیدند. درختها زیر طوفان خم می شدند. پرهای شکوفه ها مثل دانه های برف توی هوا پرواز می کردند.

کم کم داشت می ترسید. صدا زد: همایون؟ امید؟ صفیه؟ کسی اینجا نیست؟

به خانه ی همایون رسید. با دستی لرزان در را باز کرد و وارد شد. در را که بست آرام گرفت. انگار طوفان را پشت در جا گذاشت. اینجا مثل دفعه ی قبل غرق در آرامش بود.

ناباورانه به در بسته نگاه کرد و دستی روی قلبش کشید. باور نمی کرد آرام گرفته باشد. هرچند بیرون هنوز طوفان بود و ترس از مرگ به در پنجه می کشید.

چشم از در گرفت و به طرف اتاق چرخید. همایون روی صندلی متحرک نشسته بود. آرنجهایش روی دسته ها و پنجه هایش زیر چانه گره خورده بودند. متفکرانه او را تماشا می کرد.

پریماه نفس عمیقی کشید و گفت: سلام.

همایون سرد و جدی گفت: سلام.

+: چی شده؟ بقیه کجا ان؟

=: بیرون ده، پای کوه جشن گرفتن.

+: جشن گرفتن؟ چه جشنی؟

همایون از جا برخاست. از پارچ روی میز شربتی را توی لیوان بزرگ فلزی ریخت. جرعه ای نوشید و گفت: پوه! خانمو! ملت به خاطرش دارن پایکوبی می کنن، ایشون نه تنها ده رو بهم می ریزه، بلکه تازه می پرسه چه جشنی؟

+: من که نمی خواستم چیزی رو بهم بریزم. خودت می بینی که چه جوری ترسا حمله می کنن و گریبانمو می گیرن.

=: نه نمی خوای. ولی با فداکاریها و نگرانیهای بیخودت زندگی هممونو بهم می ریزی. به جای آرامبخش کافئین می خوری و شبی که باید اینجا چراغون باشه و غرق جشن و سرور اینجوری از ترس خودتو به بند می کشی.

+: همش نصیحت می کنی. همش ایراد می گیری. اصلاً تو چرا نرفتی جشن؟ اینقدر از من دلخور بودی که حتی حاضر نشدی تو جشنم شرکت کنی.

همایون جرعه ی دیگری نوشید و با نگاهی تیز و متفکر به او خیره شد. سرد و جدی گفت: بشین. منم می رفتم که این ده خالی خالی میشد. میومدی از ترس قالب تهی می کردی. موندم باهم حرف بزنیم.

پریماه با شرمندگی روی یک صندلی کوچک چوبی نشست. سر به زیر انداخت و آرام گفت: ممنون که موندی.

همایون هم دوباره روی صندلی بزرگ متحرکش نشست. همانطور که آرام تاب می خورد، جرعه ی دیگری نوشید.

پریماه سر برداشت و با پریشانی پرسید: چکار کنم دیگه اینجوری نشه؟

=: از خودت مراقبت کن.

+: من همیشه سعی می کنم مراقب خودم باشم. غذاهای سالم بخورم. به اندازه بخوابم. البته اگه ترسام بذارن. خلاف بزرگم کافئینه اونم سعی می کنم زیاد نخورم.

=: خورد و خوراک و ورزش و کافئین به جای خود، فداکاری، نگرانی و فعالیت هم سر جای خود. همه شون باید در تعادل باشن. هیچکدوم از عزیزانت راضی نیستن تو طوری از خودت بگذری و براشون نگران بشی یا کاری براشون بکنی که خودت حالت بد بشه. اولین کسی که باید مراقبش باشی خودتی. وجود تو هدیه ی خداست و دست تو امانته. حق نیست که با افراط و تفریط بهمش بریزی. اگه همه چیز به اندازه و به جا خرج بشه تعادل بهم نمی خوره.

پریماه با دقت به حرفهایش گوش داد. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت: طوفان آروم شد.

همایون از جا برخاست و گفت: بله آروم شد. همیشه آروم میشه ولی بعضی وقتا بد ضرر می زنه. مثل الان که تمام شکوفه هامون ریخت و مقداری از میوه ها آسیب دیدن. ولی فراموشش کن. زندگی از الان شروع کن. بیا بریم تو جشن شرکت کنیم.

پریماه نفس عمیقی کشید و به دنبال همایون از در بیرون رفت. جاده ی خاکی را تا انتها رفتند. از آسیاب آبی گذشتند و نزدیک کوه رسیدند. دامنه ی کوه سبز و زیبا بود. مردم با لباسهای رنگارنگ و هلهله و شادی نامزدیش را جشن گرفته بودند.

همای سعادت همایون پیش آمد. دختر زیبایی که پریماه را به یاد دلش می انداخت. همایون دستش را گرفت و عاشقانه نگاهش کرد. دخترک پیش آمد و بوسه ی نرمی روی گونه ی پریماه کاشت.  

امید دست در دست صفیه پیش آمد و با لبخند گفت: تبریک میگم بانو.

صفیه لبخندی زد و گفت: بهت افتخار می کنم. خیلی مبارکت باشه.

اوس کاظم هم پیش آمد و گفت: عاقبت بخیر بشی باباجون.

مهربانو در آغوشش کشید. آغوشش نرم و پر از مهر بود. ماه بانو هم جلو آمد و رویش را بوسید. آسیابان خندان جلو آمد و تبریک گفت.

دسته ای از دختر بچه ها با لباسهای رنگی و قشنگ جلو آمدند. برایش شعر خواندند و یکی از آنها حلقه ی گلی روی سر پریماه گذاشت.

به تعارف اهالی جلو رفت و کنار رودخانه روی تخته سنگ نرم و صافی نشست. آب درخشان و پرستاره ی رودخانه کنار پایش جاری بود. همه صمیمانه تبریک می گفتند و شادی می کردند.

یک نفر خم شد و جلویش شیرینی گرفت. یکی دیگر شربت تعارف کرد. بلبلی چهچه می زد و چند نفر ساز و دهل می زند.

هومائیتا بعد از فراز و نشیب فراوان به جشن و شادی و آرامش رسید. بدون شک این پایان ماجرا نبود ولی کنار هیوا زندگی درخشان تر، شادتر و پرامیدتر به نظر می رسید.

پریماه با خوشحالی به جمع شاد دنیای درونش چشم دوخت و بعد از مدتها با آرامش به خواب رفت.

 

پایان

یکشنبه بیستم فروردین 96

شاذّه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 فروردین 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

 

صبح تا حدود ساعت ده نتوانست به هیوا سر بزند. سخت مشغول کار بود تا بالاخره فرصتی پیدا کرد و پله ها را با عجله بالا رفت. اینقدر که زودتر از آسانسور که همزمان با او شروع به بالا رفتن کرده بود رسید و لبخندی از پیروزی بر لبش نشست.

بعد نفس عمیقی کشید. از آب سردکن کمی آب نوشید و آرام آرام تا اتاق هیوا رفت. ضربه ی ملایمی به در نیمه باز زد و وارد شد.

هیراد و دکترِ هیوا توی اتاق بودند. سلام ملایمی کرد و کنار ایستاد. همگی با اشاره جوابش را دادند و دکتر در حالی که پرونده ی هیوا را در دست داشت به حرف زدن ادامه داد.

=: دیگه همین. جواب همه ی آزمایشا که شکر خدا خوب بوده. این برگه ی ترخیص. سی جلسه پرتودرمانی. پنج جلسه تزریق. یه دارو هم هست که باید چهار سال مصرف کنین. گچ هم که سه ماه باید باشه. دو هفته اش گذشته، دو ماه و نیم دیگه باز کنین. دیگه بعدش فیزیوتراپی و اینا...

برگه ی ترخیص را مهر و امضاء کرد و به طرف هیراد گرفت. هیراد هم آن را گرفت و صمیمانه تشکر کرد. هیوا هم تشکر کرد. پریماه پشت سر دکتر ایستاده بود. با خوشحالی دستهایش را روی گونه هایش گذاشت و بی صدا لب زد: وایییی مرخص شدی.

هیوا خنده اش گرفت و هیراد خندان سر به زیر انداخت. دکتر سری تکان داد و ضمن خداحافظی بیرون رفت. هیراد هم رفت تا کارهای ترخیص را انجام بدهد.

و پریماه با خوشی توانست جیغ کوتاهی بکشد: وایییی داری میری.

هیوا فروخورده خندید و گفت: خیلی خوشحالی که از شرّم راحت میشی.

+: من از شرّ تو هیچوقت راحت نمیشم. امیدی نیست.

_: ای ناهیوا!

+: اهه! هیوا! ناهیوا خودتی. وای خیلی خوشحالم!

_: دلم برات تنگ میشه.

+: منم دلم تنگ میشه. ولی خیلی خوشحالم که داری میری.

_: تو خونه بیا دیدنم.

+: هعییی... قول نمیدم بتونم. مگه این که خونوادم در جریان باشن.

_: مامانت تقریباً می دونه.

+: صاحب اختیار بابائه.

_: به مامان میگم زنگ بزنه هماهنگ کنه. اصلاً چی میشه تو با بهاره خیلی دوست بشی هی بیای دیدنش؟ خواستگاری که نمی تونم با این پا بیام. حداقلش اینه که خودم بتونم راه برم. الان بیام به بابات بگم چی؟ من نه پا دارم نه کار دارم نه خونه نه ماشین، فقط دلی دارم عاشق!

+: نمی دونم هیوا. مگر به قول خودت از طریق بهاره بشه. تا همین جاشم عذاب وجدان دارم.

_: تو کلاً عذاب وجدان داری.

+: دلم نمی خواد خلاف بکنم.

_: منم نگفتم خلاف بکن. گفتم بیا دیدن بهاره. ولی اگه باعث میشه عذاب وجدان بگیری و بترسی و شب نخوابی و این داستانا اصلاً نیا. صبر می کنم تا خوب بشم.

یک پرستار وارد شد و پرسید: خانم مهندس اینجایی؟ بیا این کامپیوتر داغون ما باز به سر و صدا افتاده.

+: شما برو الان میام.

=: خیلی خب ولی زود بیا حیرونیم.

+: چشم.

پرستار که رفت به هیوا چشم دوخت. عمیق و طولانی. بعد گفت: سعی می کنم بیام دیدنت. خداحافظ.

_: متشکرم. خداحافظ.

به سرعت بیرون رفت و بیشتر نماند تا خداحافظی شان به فیلمهای هندی شبیه نشود.

 

 

عصر هیوا زنگ زد. در خانه مستقر شده بود و احساس خوبی داشت. قرار بود اقوام به دیدنش بیایند و همه چیز عالی پیش می رفت. مهمانها که رسیدند هیوا خداحافظی و قطع کرد.

پریماه نفسی به راحتی کشید و بغضش را فرو داد. اقوامش دورش را گرفته بودند و دیگر احتیاجی به او نداشت. عصبانی به دیوار روبرویش چشم دوخت و گوشی را رها کرد. روی تختش دراز کشید و با خودش گفت: دو روز بگذره کلاً فراموشت می کنه.

و البته این طور نبود. هیوا مرتب زنگ میزد. هروقت که می توانستند حرف می زدند. روزهای بعد پشت سر هم می گذشتند. در طول مدتی که پای هیوا در گچ بود، دو سه بار به بهانه ی دیدن بهاره به دیدن هیوا رفت. دو بار هم بهاره آمد. رودابه خانم هم مرتب با مامان در ارتباط بود. حسابی رفیق شده بودند.

هیوا با ویلچر به باشگاه برگشته بود. به کار قبلی اش ادامه می داد. هرچند که مثل قبل نمی توانست همراه شاگردانش بدود و ورزش کند ولی هنوز هم می توانست راهنماییهای خوبی ارائه کند و آنها را به ورزش کردن تشویق کند. دوباره باشگاهش رونق گرفته بود و شاگردانی که به عشق او می آمدند دوباره ورزش را از سر گرفتند.

وقتی گچ پایش را باز کرد با عصا به خواستگاری آمد.

پریماه از دو روز قبل دل توی دلش نبود. از وقتی که رودابه خانم زنگ زده بود و از مامان خواسته بود اجازه بدهند که یک روز برای گفتگو بیایند.

بابا هم مخالفتی نداشت. در طول این مدت مامان کم و بیش نیت رودابه خانم و شرایطشان را به گوش بابا رسانده بود.

پریماه دو سه دست لباس مختلف را امتحان کرد. بالاخره با نگرانی به پیراهنی که روز نامزدی شهرزاد پوشیده بود رضایت داد. شال هم رنگ لباسش را هم دور سرش پیچید و فکر کرد: صورتی بهم میاد؟

نمی دانست. آرایش ملایمی کرد و سعی کرد چشمان خسته و رنگ پریدگی صورتش را بپوشاند. از اتاق که بیرون آمد احساس ضعف می کرد. از صبح هیچی از گلویش پایین نرفته بود. احساس کرد سرش گیج می رود. روی اولین مبل هال نشست و سعی کرد آرام بگیرد.

شهرزاد که داشت با مهدی حرف میزد یک دفعه متوجه اش شد و پرسید: پریماه خوبی؟

پرویز برای چندمین بار در این دو روز گفت: پریماه اصلاً مجبور نیستی قبول کنی. اگه بخوای همین الان زنگ می زنیم میگیم نیان.

شهرزاد غر زد: اه پرویز بسه دیگه. ضعف کرده هیچی نخورده. زبون که داره. اگه نخواد میگه نمی خواد.

بعد هم به آشپزخانه رفت و با یک لیوان شربت برگشت.

پرویز معترضانه پرسید: خب برای چی ضعف کرده؟ اگه راضی بود و خوشحال که اعتصاب غذا نمی کرد.

=: نگرانه. نمی فهمی اینو؟ بیا پری برات نی گذاشتم آرایشت خراب نشه.

کمی نوشید. تصاویر رقصان جلوی چشمش آرام گرفتند. شهرزاد کنارش نشست و لیوان را برایش نگه داشت. لیوان را از دستش گرفت و زمزمه کرد: خودم می خورم. ممنون.

پرویز گفت: خودت بگو پریماه. برای چی ضعف کردی؟

پریماه لیوان شربت را روی میز گذاشت و گفت: بابا من خوبم. طوریم نیست.

مهدی خندید و گفت: این خواهرای تو جرأت غش کردنم ندارن بس که سین جیم می کنی.

=: نه می خوام بدونم حرف حسابش چیه. آخه ما مار گزیده ایم مهدی جان. این که حرف نمی زنه. نگاه به شهرزاد نکن که آلو تو دهنش خیس نمی خوره. پریماه هشت ماه به عذاب بود و یک کلمه به ما نگفت.

شهرزاد معترضانه گفت: من خیلیم رازدارم. فقط مثل پری مازوخیسم ندارم هی خودمو آزار بدم.

پرویز به تندی گفت: عیب رو خواهرت نذار.

بابا از اتاقش بیرون آمد. در حالی که یقه ی پیراهنش را صاف می کرد پرسید: چه خبره شلوغش کردین؟

مامان نگاه نگرانی به اتاق پذیرایی انداخت و پرسید: همه چی خوبه؟ شهرزاد گز نیاوردی؟ برو یه بسته تو کمد هست ظرف کن بیار.

شهرزاد نالید و گفت: مامان بسه دیگه یه عالمه هست.

با صدای زنگ در همه به تکاپو افتادند. شهرزاد شانه ی پریماه را گرفت و گفت: بدو برو تو اتاقت. برو زشته.

پریماه لیوان شربتش را برداشت. از فرط اضطراب جرعه ای نوشید و به اتاقش رفت. قلبش بی وقفه می کوبید. اگر بابا راضی نمیشد... اگر مشکلی پیش می آمد... اگر...

صدای سلام و علیک و خوشامدگوییها را می شنید. دل توی دلش نبود.

هیوا با عصای زیر بغل وارد شد. گچ پایش را تازه باز کرده بود و هنوز نمی توانست خوب راه برود. ولی با عصا به قدر کافی مسلط بود و راحت پیش آمد.

شهرزاد چای ریخت و پرویز دور گرداند. پذیرایی هم کردند و بعد از تعارفات معمول، بالاخره رودابه خانم پرسید: پریماه جون نمیان؟

بابا آرام گفت: چرا. شهرزاد برو به خواهرت بگو بیاد.

هیوا که احساس می کرد قلبش توی دهانش می زند پرسید: میشه من برم؟ قبلش اگه اجازه بدین چند کلمه حرف بزنیم و بعد... میاییم.

بابا با خنده به پدر هیوا گفت: پسرتون گویا خیلی عجله دارن.

پدر هیوا هم خندید و گفت: خیلی وقته که منتظره. از همون وقت که تو بیمارستان دخترتون رو دیده یه دل نه صد دل عاشق شده.

بابا خندان سری تکان داد و آرام گفت: پرویز... راهنماییشون کن.

پرویز با نارضایتی از جا برخاست. دلش نمی خواست پریماه اذیت بشود. هیوا هم روی یک پا برخاست. عصاهایش را برداشت و به دنبالش از اتاق بیرون آمد.

پرویز آرام گفت: وای به حالت اگه این ادعاهای عاشقی الکی باشه. خواهر من از گل نازکتره.

هیوا سری تکان داد و آرام زمزمه کرد: می دونم.

=: می دونی؟!

_: دوسش دارم. از ته دلم.

پرویز آهی کشید و غرغرکنان گفت: امیدوارم. ولی عشق زوری نیست. باید اونم راضی باشه.

جلوی در اتاق پریماه بودند. پریماه در را باز کرد و معترضانه زمزمه کرد: پرویز شهرزاد بسه! میشنون.

با دیدن هیوا تکان بدی خورد.

پرویز پوزخندی زد. با چانه اش به هیوا اشاره کرد و گفت: اتفاقاً گفتم که بشنون.

هیوا تبسمی کرد و سلام کرد.

پریماه با ناباوری به او چشم دوخت و گفت: سلام.

_: اجازه میدی؟

پریماه با گیجی به پرویز نگاه کرد.

پرویز شانه ای بالا انداخت و گفت: ظاهراً عجله داشت که قبل از این که بیای تو اتاق باهم حرف بزنین.

این را گفت و رفت. پریماه هم از جلوی در کنار رفت و آرام گفت: بفرمایید.

هیوا عصاهایش را کنار در توی اتاق گذاشت. با کمک دیوار و میز خودش را به تخت رساند و با کمی تلاش نشست.

با دیدن حیرت پریماه پرسید: چیه؟ جن دیدی؟

پریماه در را آرام بست. روی چهارپایه ی جلوی آینه اش نشست و با لبخندی رویایی گفت: تا حالا رو پای خودت ندیده بودمت.

هیوا خندید و گفت: دیده بودی.

+: اون وقتا رو نمیگم. یعنی اون موقع هم بیشتر از اون طرف خیابون می دیدمت. فقط یه بار از کنارت رد شدم. اونم اینقدر هیجان داشتم که هیچی نفهمیدم.

_: بعد الان چی فهمیدی؟

+: قدت خیلی بلنده! اصلاً تصورش رو نمی کردم که اینطوری باشی.

هیوا غش غش خندید و پرسید: چطوری؟ نکنه الان پشیمون شدی؟

+: نه نه...

_: جان من اینا رو برای داداشت تعریف کن بلکه کمتر برای من خط و نشون بکشه.

+: خط و نشون؟

_: الان که شنیدی چی گفت. دیروزم امده بود دم باشگاه و هر حربه ای که بلد بود پیاده کرد بلکه من پشیمون بشم.

پریماه با چشمهای گرد شده گفت: نه! چی گفت؟

_: اول که بحث نامزدی قبلی رو پیش کشید. مطمئن بود که الان پس می کشم. منم فقط گفتم من مشکلی ندارم. بعد دیگه اینقدر سوال جوابم کرد که اگه قتل هم مرتکب شده بودم اینقدر جواب پس نمی دادم. از بقیه هم تا تونست تحقیق کرد. ظاهراً بدجوری نگرانه که تو دوباره اشتباه کنی.

پریماه لبخندی زد و آرام گفت: پرویز خشنه. نشون نمیده. معمولاً خیلی باهم گرم نمی گیریم. یعنی من سخت قاطی میشم. و الا شهرزاد و پرویز خیلی باهم راحتن. با وجود این منم خیلی دوست داره.

_: قطعاً همینطوره. می گفت یه خواستگار دیگه هم داری. دکتره. درآمدش خوبه.

+: فرامرز. برادر فرشته خانم مادرشوهر شهرزاد. گفتم نمی خوام. دو سه بار پیغوم دادن هر دفعه ام گفتم نمی خوام.

_: حواست باشه تعارف امد نیومد داره. من دیگه عمراً بذارم از دستم بری. شده ده سال منت باباتو می کشم تا راضی بشه.

+: حالا کی خواست بره که تهدید می کنی؟ گفتم که رد کردم.

_: خیلی خب. حرفی حدیثی کاری داری یا بریم بیرون؟

+: نه بریم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 فروردین 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
اینم دومیش:


شب را خانوادگی مهمان فرشته خانم بودند. پریماه بی اختیار از وقتی که وارد شده بود مدام خانه و زندگیشان را با خانواده ی هیوا مقایسه می کرد. خیلی سعی داشت این کار را نکند. ولی یک وسواس به جانش افتاده بود که آیا خواهرش توی این خانه راحت خواهد بود؟ خوشبخت میشد؟

ولی این بار هم کم کم خیالش راحت شد. مهدی با لطف فراوان به شهرزاد می رسید. خواهرهایش پروانه وار دورش می گشتند و شوخی می کردند. صدای خنده ی شهرزاد اتاق را پر کرده بود و پریماه از خوشحالی او عمیقاً خوشحال بود.

اینقدر غرق توجه به شهرزاد بود که متوجه ی فرامرز برادر فرشته خانم نشد که آمد و روی مبل کناری نشست. با صدای او به خود آمد: معلومه که به خواهرتون خیلی علاقه دارین.

جا خورد. برگشت. چند لحظه متعجب نگاهش کرد و بعد گفت: طبیعیه. شما هم خواهرتونو دوست دارین.

=: من پنج تا خواهر دارم. خودم بچه آخریم. فرشته رو از همه بیشتر دوست دارم.

نگاهش روی فرشته خانم که داشت با مامان حرف میزد چرخید و گفت: خدا حفظشون کنه.

=: فرشته خواهر بزرگه اس. برام مادری کرده. مامان دبیر بود. برای من خیلی فرصت نداشت.

+: بله.

=: شما هم خواهر بزرگین.

منظورش را از این گفتگو و آن نگاه ملایم و جدی نمی فهمید. در حالی که هنوز نیمی از حواسش به شهرزاد بود گفت: من وسطیم. پرویز از من بزرگتره.

=: آهان. پرویزخان امشب نیستن؟

+: سربازه. وقت نامزدی مرخصی گرفته بود.

=: درست. بسلامتی. شما چی؟ درستون تموم شده؟

+: بله.

=: شنیدم کامپیوتر خوندین.

+: بله.

=: کار هم می کنین؟

کلافه سر برداشت و به چشمان آرام او نگاه کرد. یک قیافه ی معقول و ساده داشت و از پشت عینک قاب نازکش به او چشم دوخته بود.

پریماه سر تکان داد. نفس عمیقی کشید و پرسید: می خواین به کجا برسین؟ سوال آخرتونو اول بپرسین.

=: شما چرا ناراحت شدین؟ حرف بدی زدم؟ منظور من فقط یه گفتگوی ساده بود. دوست ندارین میتونین جواب ندین.

+: منو ببخشید.

از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. توی دستشویی آبی به صورتش زد و به رد سیاهی که از آرایش ملایم چشمش، روی گونه اش راه گرفته بود نگاه کرد. دستی آرام روی صورتش کشید و از خودش پرسید: چرا اینقدر منقلب شدی؟ چی گفت مگه؟

به دیوار دستشویی تکیه داد و چشمهایش را بست. خنکی کاشی دیوار التهابش را کم می کرد. چشم بسته با خودش زمزمه کرد: خیلی خودتو دست بالا گرفتی که به همه به چشم خواستگار نگاه می کنی. تازه بهمم می ریزی. عالی هستی.

نگاه خندان هیوا پیش چشمش جان گرفت. انگار او این حرفها را میزد. لبخندی به رویش پاشید و چشم باز کرد. توی آینه نگاه کرد و بقیه ی سیاهی روی گونه هایش را تمیز کرد. سر و وضعش را مرتب کرد و به اتاق برگشت.

دوباره سر جایش نشست. فرامرز هنوز آنجا کنارش بود. با احتیاط گفت: ببخشید. انگار ناراحتتون کردم. واقعاً منظوری نداشتم.

این بار با اعتماد به نفس بیشتر و خیال راحتتر گفت: نه خواهش می کنم. شما منو ببخشید.

بعد از چند لحظه سکوت فرامرز پرسید: به نظر شما لپ تاپ خوب الان چی تو بازاره؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: بستگی داره نیازتون و بودجه تون چقدر باشه.

=: یه چیز معمولی متوسط می خوام. اینی که الان دارم خوبه ولی سرعتش کمه و بالاخره کهنه شده. دلم می خواد یه بهترشو بخرم.

+: والا چی بگم. من تو کار خرید و فروش نیستم. از فروشنده ها بپرسین بهتر نتیجه می گیرین.

فرامرز خواست حرف دیگری بزند ولی فرشته خانم همه را به شام دعوت کرد و پریماه نفسی به راحتی کشید.

سر میز شام هم فرامرز مدام سعی در پذیرایی از او داشت. اینقدر واضح بود که بابا کمی ناراحت شد و دست آخر گفت: شما اجازه بدین، خودم براش می کشم. جلوم همه چی هست.

=: شما مهمونین بفرمائین.

پریماه با حرص سر به زیر انداخت و دیگر نمی دانست چی بگوید.

مهمانی هرطوری بود به پایان رسید و به خانه برگشتند. پریماه لباس عوض کرد و دراز کشید. دلش شنیدن صدای هیوا را می خواست، اما دیروقت بود. به خودش وعده ی فردا را داد.

گوشی اش را برداشت تا بعد از کمی نت گردی بخوابد. وارد تلگرام که شد، هیوا نوشت: شب بخیر. نبودی از سر شب. هی نگاه کردم ببینم آنلاین شی بهت زنگ بزنم، نیومدی. الانم که دیروقته. باشه فردا.

بلافاصله شماره اش را گرفت. هیوا خندان جواب داد: سلام. نصف شبه. بگیر بخواب.

توی گوشی پچ پچ کرد: سلام. تو چرا بیداری؟

_: من که شب و روزم قاطیه. خواب آور بزنن می خوابم، نزنن بیدارم.

+: چکار می کنی شبا؟

_: کار بدی نمی کنم. باور کن.

پریماه خندید و به دیوار تکیه داد. پتویش را دورش پیچید و گفت: آفرین پسر خوب.

_: خوبی؟ آرومی؟

+: آرومم. یه کم... نه خوبم.

_: یه کم چی؟

+: ولش کن. فردا دربارش حرف می زنیم.

_: اگه قراره امشب به خاطرش نخوابی همین الان بگو.

+: نه. می خوابم. قول میدم. حالم خوبه. مطمئن باش. شب بخیر.

_:شب بخیر. خوب بخوابی.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 فروردین 1396 :: نویسنده : شاذه
سلامممم
من از مرخصی برگشتم
هیچ جا نرفتم. همین جا بودم. فقط تو شلوغی عید ذهنم یاری نمی کرد که بنویسم. امروز به قول کرمونیا بچه ها رو فرستادم سیزده گردی و خودم موندم و هومائیتا! به اضافه یه عالمه کار توی خونه. لباس شسته ها و ظرف شسته ها می تونن یه کم دیگه صبر کنن تا برم بهشون رسیدگی کنم. یه پست نوشتم و خیلی دلم می خواد یکی دیگه هم بنویسم. خدا کنه الهام جان همکاری کنه.
خوب و خوش باشین همیشه

آبی نوشت: بالای صد تا لایک؟! متشکرمممممم


عصر با وسواس زیاد آماده شد. بعد از هزار بار بالا و پایین کردن لباسهایش در نهایت به یک بلوز و دامن ساده ی دخترانه و جوراب شلواری ضخیم سبز رسید. توی آینه نگاهش روی دامن مخمل کبریتی قهوه ایش نشست که تا سر زانویش می رسید. بلوز شومیزیه سبز با طرحهای شیری طلایی هم لباسش را کامل می کرد. موهایش را ساده شانه زد و یک طرف صورتش ریخت.

اسپرت پوشیده بود و شاید کمی کمتر از سنش ولی ترجیح میداد اینطور باشد تا این که رسمی و خانمانه بپوشد.

وقتی از اتاقش بیرون آمد شهرزاد و مامان منتظرش بودند. باهم از خانه خارج شدند. دل توی دلش نبود. درست نمی دانست که نگران چیست ولی آرام نمی گرفت.

نپرسید کجا می روند. توجهی هم به خیابانهای توی راه نکرد. درست متوجه نشد که چقدر طول کشید تا وارد یک کوچه ی خیلی معمولی شدند. ردیف خانه های آجری یک یا دو طبقه کنار هم با یکی دو ساختمان بلندتر، شبیه بیشتر کوچه های شهر.

ماشین کنار یک درخت نارون توقف کرد. پریماه آب دهانش را قورت داد و بعد از مامان و شهرزاد پیاده شد.

نگاهش به ساختمان ساده و صمیمی خانه کشیده شد. بر خلاف انتظارش هیچ چیز غیر معمولی که قرار باشد خودش را با آن تطبیق بدهد وجود نداشت. همه چیز از کوچه و خانه گرفته تا صاحبخانه و مهمانها و نوع پذیرایی بسیار عادی و معمولی بود. هیچ تظاهر و بزرگنمایی ای دیده نمیشد. حقارتی هم نبود. همه چیز تمیز و مرتب و ساده و در یک کلام خوب بود.

شهرزاد زیر گوشش زمزمه کرد: اینا چقدر شبیه خودمونن! انگار امدیم خونه خاله!

پس اشتباه نمی کرد. به نظر شهرزاد هم همینطور بود. لبخند نیمبندی زد و نگاه دیگری به اطراف انداخت. بالاخره رضایت داد نفسی به راحتی بکشد و از آن همه انقباض و نگرانی خلاص شود.

بهاره چند دقیقه ای کنارش نشست و اقوام و آشنایانشان را معرفی کرد. بعد پریماه و شهرزاد کنار جمع دخترخاله داییهایش جا داد و آنها را باهم آشنا کرد. خیلی زود باهم دوست شدند و گرم گرفتند.

کم کم همه آمدند. دور سفره نشستند. خانم روضه خوانی شروع به مداحی و روضه خوانی کرد. بعد همه برای سلامت هیوا دعا کردند، پذیرایی شدند و بالاخره عزم رفتن کردند.

پریماه احساس خوبی داشت. وقتی بیرون آمدند سبک و سر حال بود. دلش آرام گرفته بود. شب را بعد از مدتها آرام و بدون ترس سپری کرد و خوابید.

صبح روز بعد بعد در کنار خانواده صبحانه خورد. بابا که اتفاقاً کاری حوالی بیمارستان داشت، او را رساند. خوشحال و سرحال از بابا خداحافظی کرد و وارد بیمارستان شد. پله ها را بالا رفت و به اتاق هیوا رسید. هیوا روی تختش نشسته بود و دستهایش را ورزش میداد.

پریماه از در نیمه باز رد شد و گفت: سلام آقای ورزشکار.

هیوا هم خندید و گفت: سلام.

دستهایش را بالای سرش کشید و گفت: امروز یه کم حالم بهتره. می خوام دوباره شروع کنم ورزش کردن.

+: چه عالی! خیلی خوبه.

_: تو چطوری؟ خوبی؟

+: منم خوبم. دیروز رفتم خونتون. مامانت برای سلامتیت سفره انداخته بود و روضه زنونه و این حرفا. همه برات دعا کردن. دلم روشنه. زود خوب میشی.

_: متشکرم.

دستهایش را به دو طرف باز کرد و سرش را عقب برد.

+: آثارشو از همین حالا داره نشون میده. امروز خیلی بهتری شکر خدا.

_: هوم... با آسانسور امدی بالا؟

+: نه با پله. منم حالم خوب بود. دلم می خواست ورزش کنم.

_: به نظرت با این پا می تونم یه روز از پله بالا برم؟

+: هیوا دوباره شروع کنی می زنم تو دهنت ها! یعنی چی این حرفا؟ خدا با این همه لطفش بهت کمک کرده و تا اینجا اینقدر همه چی خوب پیش رفته. اینقدر غر نزن. منم به عذاب وجدان ننداز که چار تا پله رو امدم بالا. دیگه بعد از این، اینم از گلوم پایین نمیره.

_: تو پله می خوری؟

+: چرت نگو هیوا. عصبانیم می زنمت.

هیوا خندید و گفت: بزن ببینم.

پریماه دوباره معترضانه شروع کرد: آخه یعنی چی؟ این حرفا چیه؟ ببین من درک می کنم. تو درد داری. ناراحتی. بهت سخت گذشته. بعد از اینم آسون نمی گذره. ولی قرار نیست همه چی اینطوری بمونه. تازه بدتر از تو اینقدر زیاده که از شمار بیرونه.

_: یکیش تو. مثلاً با این اوضاع اگه قرار بود بترسم روزی صد بار میمردم.

+: والا! اگه بدونی چه دنیای چرتی دارم. ولی بهرحال تو با اون دردای قبل از عملت هم روزی صد بار میمردی و زنده میشدی.

_: درداش خیلی بد بود. خیلی....

+: خیلی بد بود. ولی شکر خدا تونستی عمل کنی. نتیجه داد و الان خیلی بهتری. بعضیا هستن که نمی تونن عمل کنن. یا عملشون فایده ای نمی کنه. چند ماه درد می کشن تا تموم بشه. راه دور نمی خواد بریم. تو همین اتاق کناری دیروز یه نفر از سرطان کبد مرد. دردش هم گفتن نداره. یه نظر قیافشو دیدم. زرد زرد بود. اون چه حالی داشت، من چه حالی شدم.

_: باز دیشب ماجرا داشتی؟

+: نه... نه شکر خدا. خیلی سعی کردم براش طلب آمرزش کنم و رهاش کنم. البته بیشتر حواسم هم به مراسم عصر بود. خیلی نگران بودم. نمی دونم چرا. دیگه وقتی رفتیم و همه رو دیدم و همه چی خوب بود. روضه خونی و دعا کردن هم خیلی بهم چسبید. حالم خوب شد. آروم شدم.

_: نگران چی بودی؟

+: نمی دونم. همینجوری هی فکر می کردم که قراره با چی روبرو بشم.

_: یعنی چی؟ یه مراسم ساده بود. نبود؟ من نمی فهمم مشکلت چیه؟ اینقدر همه چی رو بزرگ می کنی و سخت می گیری که نتیجش میشه این.

+: تو دیگه خواهشاً حرف نزن. خودت استاد بزرگنمایی هستی. اینقدر ننه من غریبم بازی در میاری انگار نفر اولی هستی که تو این عالم مریض شدی. نه آقا. تو نه اولی هستی نه آخریش. از یکی از پرستار خوشگلا بپرس ببین چند تا مریض تا حالا دیده.

_: تو چه گیری دادی به پرستار خوشگلا!

+: تو هم زاهد دوران! جمع کن بابا. گوشای من دراز نیست.

_: چی شده که داری اینجوری پاچه می گیری؟ من با کدوم پرستار گرم گرفتم خودم خبر ندارم؟

+: هیچی. کلی گفتم.  

_: پریماه... تو یه رابطه... هر رابطه ای... اعتماد حرف اول رو می زنه. اگه چیزی رو دلته، اگه من کاری کردم بگو. اگه نیست بیخودی شک نکن. تهمت نزن.

+: من شک نکردم. تهمتم نزدم. همینجوری گفتم. چرا جدی گرفتی؟

_: آخه لحنت "همینجوری" نبود. باز چی شده؟

+: باز؟!

_: آخه یه گزینه ی دیگه غیر از تهمت و افترا دارم. این که دوباره رفته باشی تو فاز کمبود اعتماد بنفس.

+: من هرچی باشم از تو بهترم.

_: بر منکرش لعنت. حالا دردت چیه؟

+: اگه همه چی جور نشه تحمل دوباره آسیب دیدن رو ندارم. حتماً سر از تیمارستان درمیارم.

_: خیلی هم عالی. من هرروز با یه دسته گل میام دیدنت. جمع کن برو سر کارت. خیلی داری مزخرف میگی.

پریماه خندید و گفت: تو هم که هی منو از سر خودت وا کن.

_: جای شما تا ابد روی سر ما. ولی اگه تعهدی دادی که کار می کنی، به عهدت وفا کن. حرف من اینه. و الا کی بدش میاد تو اینجا بمونی؟

+: من سر عهد و قرارم هستم. کارم رو هم تا اینجا خوب انجام دادم. خیالت راحت. الانم میرم.

_: بسلامت. خوش اومدی.

پریماه خندید و از اتاق بیرون رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 فروردین 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
نوشتنم نمیاد...


تلوتلو خوران تا دفترش رفت. هنوز گیج بود. باورش نمیشد که هیوا این حرفها را زده باشد. سعی کرد بیش از این فکر نکند. یک فنجان نسکافه و یک مسکّن ساده سر حالش آورد و مشغول کارش شد.

دم ظهر بود که سری به هیوا زد. یکی از دوستهایش توی اتاقش بود و صدای خنده شان تا ته راهرو می رسید. پریماه خودش را نشان نداد. از ته دل لبخندی زد و سر کارش برگشت.

با خودش فکر کرد حتی اگر به زور هم باعث این حال خوب هیوا شده باشد ارزشش را دارد. از ته دل به خودش آفرین گفت. از بوفه یک بستنی توت فرنگی خرید و موفقیتش را جشن گرفت. دلش می خواست با هیوا دو نفری جشن بگیرند ولی فعلاً امکانش نبود.

تا آخر وقت اداری فرصت دیگری پیدا نکرد که به دیدن هیوا برود. بعد هم با عجله از بیمارستان بیرون رفت. وقتی طول حیاط بیمارستان را می دوید، به هیوا زنگ زد.

هیوا شاد و سرحال جواب داد: سلام خانم گل.

+: سلام. ببخش من دیگه نشد بیام دوباره ببینمت. دارم میرم خونه. دوستام کلی تو گروهمون اصرار کردن که امشب حتماً دوره بده. چند وقته نوبتمه هی عقب میفته. خلاصه دارم میرم.

_: برو بسلامت. نگران منم نباش. حالم خوبه.

+: خدا رو شکر. ظهر امدم دم اتاقت. مهمون داشتی. صدای خنده ات رو شنیدم کلی شاد شدم.

_: تاثیرات الطاف همایونی شماست. با تشکر.

+: نه بابا من کاری نکردم. لطف خدا بود. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

توی راه کمی خرید کرد. به خانه که رسید با عجله مشغول شد. مامان و شهرزاد هم کمکش کردند. بابا هم کسریهای خریدش را تهیه کرد. بالاخره تا غروب همه چیز آماده شد. خانه هم تمیز و مرتب و مهیای مهمان شد.

دوستانش یکی یکی از راه رسیدند و صدای هیاهوی شادشان خانه را پر کرد. ساعتی بعد مشغول بازی جرأت یا حقیقت بودند. بطری چرخید و سرش به طرف نرگس قرار گرفت. نرگس با شادی گفت: آخ جون من! خب پریماه افتادی تو کوزه! جرأت یا حقیقت؟

پریماه خندید و نگاهش کرد. شانه ای بالا انداخت و گفت: حقیقت.

=: کسی تو زندگیت هست؟

+: یعنی چی؟

=: خودتو به اون راه نزن رفیق. جواب بده.

^: راست میگه زود بگو.

$: پریماه مردیم از فضولی. بچه ها میگم بیاین گوشیشو بگردیم.

+: عمراً بتونین. همه اش قفل داره.

^: خب خودت بگو تا به زور متوسل نشیم. زود باش عشقم الان میاد دنبالم.

+: بیخود. من گفتم باید شام بمونی.

^: منم گفتم تولدشه باید برم. زود بگو.

پریماه نگاهی به جمع شاد دوستان صمیمیش کرد. نگاهش خندان شد و آرام گفت: خب یکی هست.

صدای جیغ پر از شادی دخترها اتاق را پر کرد.

=: کی هست؟ راستشو بگو. زود بگو.

+: تو فقط پرسیدی کسی هست یا نه، که گفتم هست.

$: خیلی بیمزه ای پریماه. بگو دیگه اذیت نکن.

+: یک کلمه هم بیشتر از این نمیگم. اصرار نکنین.

هرچه اصرار کردند بیشتر نگفت. همیشه همه ی رازهایش را می دانستند. تنها حرف پنهانش مشکلات و بدبختیهایش بود. اولین بار بود که یک ماجرای هیجان انگیز را فقط خودش می دانست. به طور معمول از پنهان کاریش احساس گناه می کرد ولی این بار با شدت احساس گناه را پس زد. بعد احساس قدرت و خوشحالی جایش را گرفت و لبخندی عمیق بر لبش نشاند.

دخترها هم پیگیری ماجرا را رها کردند و به ادامه ی بازی پرداختند. پریماه هم برخاست و رفت تا شام را بیاورد. توی آشپزخانه مشغول بود که مامان گفت: رودابه خانم زنگ زد.

+: جدی؟ شماره رو از کجا آورده بود؟

=: همون روز تو بیمارستان ازم گرفت. شماره خونه و گوشیشو داد. شماره ی خونه ما رو هم گرفت.

+: چه جالب! خب حالا چی گفت؟

=: دعوتمون کرد فردا عصر تو خونشون. گفت سفره انداخته نذر پسرش،  مهمونی زنونه. بعدشم یه کمی از پسرش حرف زد. گفت جواب آزمایشای اولی خوب بوده. آزمایشای نهاییم آخر هفته میاد.

+: واقعاً؟ خوب بوده؟ خدا رو شکر.

=: ها خدا رو شکر. طفلک جوونه. خدا کنه زود خوب بشه. گفت آخر هفته اگه همه چی خوب باشه مرخصش می کنن.

+: خدا کنه.

=: نظرت درباره ی پسرش چیه؟

پریماه با ظرف لازانیا از توی فر سرش را بلند کرد. گیج و متعجب به مامان نگاه کرد و پرسید: نظرم؟ مگه حرفی زدن؟

=: نه حالا... ولی این جور که پیداست می خوان بیان جلو. حالا نظر خودت چیه؟

+: نمی دونم. ظرف داغه بذارین ببرمش.

و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت. ظرف را تقریباً روی میز رها کرد و گوشی را از جیب شلوار جینش در آورد. شماره گرفت و به اتاق خودش رفت.

_: سلام. مگه تو مهمون نداری؟

+: سلام. چرا دارم. ولی... مامان الان گفت مامانت زنگ زده گفته آزمایشای اولیت خوب بوده.

_: حالا چرا هول کردی؟ می خواستی بد باشه؟

+: نه ولی...

مامان تا دم در اتاقش آمد و با تعجب پرسید: سالاد نمی بری؟ کیه پای تلفن؟

+: چرا الان میام.

_: کجا میای؟ ببینی که واقعاً از زیر آزمایش زنده در امدم؟

+: هیچی برم پیش مهمونا. فعلاً خداحافظ.

هیوا خندید و گفت: مشکلت چی بود دقیقاً؟! خداحافظ.

+: مشکلی نداشتم. فقط فکر کردم چرا بهم نگفته بودی.

_: یادم رفت. صبح اینقدر داغون بودی که اصلاً نشد حرف بزنیم.

+: یه پیام میدادی تنبل. باید برم. خداحافظ.

هیوا خندید و گفت: باشه جواب آزمایش بعدی که امد پیااام میدم. خداحافظ.

قطع کرد و بدو بیرون رفت. ظرف سالاد را برداشت. مامان ابرویی بالا انداخت و پرسید: کی بود؟

سر برداشت و نگاهش کرد. آب دهانش را قورت داد. از این که دروغ بگوید متنفر بود. بالاخره بدون جواب بدو به اتاق پذیرایی رفت.

آخر شب بعد از رفتن مهمانها انتظار داشت مامان دوباره بحث را پی بگیرد و بپرسد ولی نپرسید. از مامان بعید بود ولی انگار فراموش کرده بود.

پریماه همه چیز را جمع کرد و بعد به اتاقش رفت. آشفته بود ولی سعی کرد که هرطوری هست بخوابد. همه چیز داشت جدی میشد و او نمی دانست عکس العمل بابا و بقیه چطور خواهد بود. مهمانی فردا عصر هم بیش از پیش نگرانش می کرد.

 

 

******

دوشنبه صبح زودتر از انتظارش رسید. وقتی بیدار شد هنوز کوفته بود. ولی هرطوری بود آماده شد و تا بیمارستان رفت. کمی دیر رسیده بود و هنوز خواب آلود بود. بیمارستان خلوت و آرام بود. یک لیوان چای گرفت و مشغول کار شد. ساعتی بعد از دفترش بیرون رفت تا کامپیوتر رئیس بیمارستان را چک کند. نیم ساعتی مشغول بود و بعد دو لیوان نسکافه از بوفه گرفت و به اتاق هیوا برد.

هیوا روی ویلچر کنار پنجره نشسته بود. با دیدن او لبخند بی رنگی زد و گفت: سلام.

و دوباره به بیرون چشم دوخت. پریماه با نگرانی پرسید: سلام. طوری شده؟

هیوا بدون این که نگاه از پنجره بگیرد گفت: نه. فقط حوصله ام سر رفته. خسته ام.

دستی روی گچ پایش کشید و گفت: دکتر گفته باید سه ماه تو گچ باشه. بیست روزه اینجاام. الان دوباره شروع می کنی که ناشکری نکن و این حرفا... ولی این یه بار بذار غر بزنم. خسته ام. دلم می خواد برم خونه. دلم می خواد برم باشگاه. صدای سوت و جیغ و تمرین کردن و عرق ریختن. کل کل با بچه ها، برای ناهار ساندویچ بندری خوردن و مسخره بازی.... دلم تنگ شده...

پریماه آرام پیش رفت. فنجانها را لب پنجره جلوی هیوا گذاشت. خودش هم همان لب پنجره پشت سر هیوا نشست. آه بلندی کشید و آرام گفت: حق داری.

هیوا جرعه ای از قهوه اش نوشید و گفت: ولی با تمام اینا... اگه حق انتخاب داشتم... بازم همین راه رو انتخاب می کردم. چون گویا اینقدر گیجم که طول چهار سال دبیرستانت تو رو ندیدم و باید یه کتک حسابی می خوردم تا به خودم بیام.

پریماه خندید و مشت ملایمی روی پشتی ویلچر زد. گفت: اگه اون موقع منو دیده بودی دست از پا نشناخته درسمو ول می کردم و میومدم دنبالت. خدایی شد که ندیدی و به اینجا رسیدم.

_: اگه دیده بودم مجبور نبودی با یه نامزدی اشتباه این همه ضربه بخوری.

+: بی خیال بابا. قسمت اینطوری بوده. می خوای برات کتاب بخونم؟

_: بخون. شاید حالم بهتر شه.

پریماه کتاب را از کنار تخت برداشت و روی لب پنجره نشست و مشغول خواندن شد. با ورود دو مرد جوان خواندنش را قطع کرد. هر دو داشتند می خندیدند. سر برداشت و متحیر نگاهشان کرد. نمی دانست چه کند.

آنها هم با دیدن پریماه آرام گرفتند. یکی از آنها سرفه ای مصلحتی کرد و گفت: انگار بی موقع مزاحم شدیم.

پریماه از جا برخاست. از کنار ویلچر رد شد و گفت: نه نه بفرمایید.

و با عجله از اتاق بیرون رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 فروردین 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
عیدتون مبارک
سالی پر از خیر و برکت و شادی و سلامتی براتون آرزو دارم


خندان به گوشی خاموش نگاه کرد و از جا برخاست. آن را توی جیب شلوارش فرو کرد و به آشپزخانه رفت. یک سینی چای ریخت. صدای پیام تلگرامش لبخند بر لبش نشاند. چای را دور گرداند و نشست.

با لبخند گوشی را در آورد و روشن کرد. با دیدن عکسها آه از نهادش بلند شد. چشمهایش به اشک نشستند و لبش را گاز گرفت. هیوا راست می گفت. آن هیوا کجا و این یکی کجا! تازه قیافه اش را به یاد آورد. حتی امید هومائیتایش هم تصویر درست و کاملی از آن جوان جذاب نبود. انگار دوباره تپشهای قلب و هیجانات نوجوانی اش را به یاد می آورد. دوباره خودش را در لباس مدرسه حس می کرد و یک عالمه شور و هیجان برای دیدن آن مربی باشگاه!

سه عکس مختلف را برایش فرستاده بود. اولی تکی توی باشگاه، با رکابی مشکی و کلی عضله! دومی در کنار خانواده اش و سومی باز تکی کنار دریا با عینک آفتابی و تیشرت شلوار جین.

هنوز هم بعد از هشت سال این چهره به نظرش جذاب بود. ولی دوست داشتن؟ هیوای الان را بیشتر دوست داشت.

این کشف که هیجانش عشق نبوده، حتی محبت الانش هم به کمال عشق نرسیده برایش عجیب بود. اینقدر که تکانی خورد و گوشی را خاموش کرد و کنار گذاشت. به اعضای خانواده اش چشم دوخت.

مامان و بابا به داستانی که نشنیده بود می خندیدند. شهرزاد با خوشی به مهدی نگاه می کرد. مهدی هم با اشاره چیزی به او می گفت.

پریماه هنوز نتوانسته بود مهدی را در قلبش به عنوان عضوی از خانواده بپذیرد ولی اهمیتی نداشت. داشت؟ کم کم عادت می کرد. مهم این بود که شهرزاد کنار مهدی خوشحال بود.

گوشی اش را روشن کرد. عکسها هنوز روی صفحه بودند. زیر عکسها نوشت: یادم رفته بود که دیوانه ی چه تصویری بودم. الان یادم امد. ولی شخصیت هیوا دلنشین تر از تصویره.

هیوا بلافاصله نوشت: این حرفا بهت نمیاد فیلسوف جان! دوست داشتم مثل همیشه رک باشی.

+: من رک هستم. می خوای باور کن می خوای نکن.

_: باور نکردم.

پریماه شانه ای بالا انداخت و گوشی را کنار گذاشت. با صدای زنگ در از جا برخاست. عمویش آمده بود. با پدرش کاری داشت. باهم مشغول صحبت شدند و بابا تعارف کرد که شام کنارشان بماند.

مهمانی سختی نبود. کمی بعد مهدی هم رفت و برای شام فقط عمو کنارشان ماند. ولی پریماه خسته بود. با وجود خستگی حرفی نزد و با آرامش و لبخند از عمو پذیرایی کرد.

آخر شب وقتی توی اتاقش تنها شد، ترسها به سراغش آمدند. قلبش را می فشردند و از هر طرف فشار می آوردند. حوصله ی هومائیتا و نصایح همایون را هم نداشت. فقط با بی قراری لب تختش نشست و خدا خدا می کرد یا زودتر بگذرد یا بمیرد. و نمی گذشت. انگار لحظه ها کش می آمدند. قلبش دیوانه وار می کوبید. نفسش به سختی بالا می آمد. حتی نمی توانست از جایش بلند شود و با دویدن خودش را تخلیه کند.

بالاخره وقتی که شدت حمله کمتر شد و با خستگی حاصل از جنگی نابرابر دراز کشید. به سختی پتو و بالشش را مرتب کرد. کتابی که کنار تختش بود را برداشت و سعی کرد با مطالعه به خواب برود. به خاموش کردن چراغ هم اصلاً فکر نکرد. حتی چراغی کم نورتر از نور عادی اتاق هم نه. تحملش را نداشت. احساس خفگی و ترس دیوانه اش می کرد.

کم کم گیج شد. کتاب را کنار گذاشت و سعی کرد آرام باشد. ولی ساعتی بعد با کابوسی ترسناک از خواب پرید. انگار توی تاریکی توی کوچه و خیابانهای خلوتی از چیزی که نمی دید فرار می کرد.

خیس عرق از خواب پرید. کسی چراغ اتاقش را خاموش کرده بود. وحشتزده به سقف چشم دوخت و سعی کرد به یاد بیاورد که چه چیز باعث این همه وحشت شده است.

تا خود صبح فکر کرد. تصمیمش را گرفت. بالاخره وقتی هوا روشن شد با خستگی از جا برخاست. صبحانه ی مختصری خورد و به بیمارستان رفت.

با حال کسی که عزیزش را به خاک می سپارد تا اتاق هیوا رفت. خدا خدا می کرد که تنها باشد و موقعیتش را داشته باشد که با او حرف بزند.

بهیاری با دسته ای ملحفه از اتاق بیرون آمد. پریماه با تردید پرسید: می تونم برم تو؟

بهیار سری تکان داد و گفت: بله الان دیگه کاری ندارن. بفرمایین.

توی درگاه ایستاد. هیوا برگشت و با لبخند گفت: سلام خانم سحرخیز. امروز زود امدی.

+: سلام.

با قدمهای آرام وارد شد و در را پشت سرش بست. قبل از این که به طرف هیوا برگردد، هیوا پرسید: طوری شده؟

جوابش را نداد. با ملایمت در را بست و سر به زیر به طرفش برگشت.

_: پریماه خوبی؟ چی شده؟

سر برداشت و نگاهش کرد. چشمهایش تر شدند و تصویر پیش رویش محو شد. بغضش را فرو داد و با قدمهایی که می کوشید محکم باشند جلو رفت.

_: پریماه؟

چقدر عادی صدایش می کرد. انگار همه ی عمر کنارش بود. انگار به همین چند روز جزئی از وجودش شده بود.

صندلی را پیش کشید و بین تخت و پنجره گذاشت. روی آن نشست و گفت: خوبم. طوری نشده. فقط... امدم خداحافظی کنم.

هیوا ابرویی بالا برد و پرسید: که کجا بری؟

پریماه سری به نفی تکان داد و گفت: هیچ جا. فقط... دلم نمی خواد عروس تحمیلی باشم.

_: خوبی تو؟ عروس تحمیلی چه صیغه ایه؟

+: اصطلاح بهتری براش پیدا نکردم.

_: پای کس دیگه ای در میونه؟

+: نه نه. هیچکس.

_: چرا دستپاچه میشی؟ می دونی که از دروغ بدم میاد. همیشه هم گفتم جنگ اول به از صلح آخر. نگفتم؟ اگه خواستگار داری، اگه دوسش داری... من درک می کنم. من آدم سالمی نیستم. معلوم نیست کی از این تخت بیام پایین. تازه اگه بیام کی راه بیفتم؟ کی به زندگی عادی برگردم؟ کی بتونم کار کنم؟ همه ی اینا هست که جرأت اصرار رو ازم می گیره. تو حق داری که زندگی طبیعی بخوای. نه عذاب وجدان داشته باش نه دلت برای من بسوزه. تو لطف بزرگی به من کردی. بدون هیچ چشمداشت و طلبی. دیگه چه حرفی باید داشته باشم؟

+: چی داری میگی هیوا؟ من لطف نکردم. خوب می دونی که به خاطر دل خودم جلو امدم. بعد از اون... خواستگار کجا بوده؟ تازه اگه کسی هم پیدا بشه محاله قبول کنم. حداقل شیش ماه زمان می خوام که با خودم کنار بیام.

_: درباره ی چی با خودت کنار بیای؟ این که منو ول کردی؟ خوب کردی. درستش همینه. این یه واقعیته که من هیچ آینده ی مشخصی ندارم که بتونم روش سرمایه گذاری کنم. تو هم اگه بخوای با این دلسوزیهای عجیب غریبت زندگی رو به خودت زهر مار کنی خیلی احمقی!

+: من چی میگم تو چی میگی!

_: خیلی خب. اگه اشتباه می کنم روشنم کن. ولی حق نداری بدون این که توضیح بدی از این اتاق بیرون بری.

+: توضیح که دادم! نمی خوام عروس تحمیلی باشم.

_: منظورتو نفهمیدم. عروس تحمیلی یعنی چی؟

+: از دیشب تا حالا دارم خودمو می خورم. من آویزونت شدم. به زور... خب از اولشم فهمیدم. ولی هی خودمو گول زدم که نه حالا طوری نشده. با وجود این که خودت گفتی ولت کنم، اینقدر پررو بودم که موندم. باور نمی کنم که تونستم اینقدر نفرت انگیز باشم. تا وقتی که بین من و تو بود، هر چقدر هم بد... خیلی اشکال نداشت. یعنی داشت ولی... به بدی الان نبود. از وقتی پای مامانتم وسط امده و داره جدی به قضیه نگاه می کنه حالم بد شده. همه اش فکر می کنم اینقدر بی شخصیت بودم که مثل یه جنس بنجل خودمو بهتون انداختم. من...

_: میشه خفه شی؟ دیگه نمی تونم بشنوم. لابد به خاطر این مزخرفات یه حمله ی سنگینم پشت سر گذاشتی که اینقدر داغونی. شبم که به احتمال قوی نخوابیدی.

پریماه سر برداشت و غمگین نگاهش کرد. آرام گفت: دلم برات تنگ میشه. ولی دیگه محاله که بمونم.

به سختی از جا برخاست.

هیوا به تندی گفت: بشین بچه.

نشست. پاهایش می لرزیدند و تحمل وزنش را نداشتند. با صدایی لرزان گفت: هیوا اصرار نکن. هزار بار گفتی برو نرفتم. بذار این بار برم. نمی خوام یه عمر خودمو با این فکر که چقدر بی شخصیت بودم عذاب بدم.

_: من اگه میگم برو به خاطر خودته دیوونه! اینو نمی فهمی؟

+: می فهمم. دارم میرم.

و دوباره برخاست.

_: بشین پریماه.

این بار ننشست. لب تخت ایستاد. دستی لبه ی تخت کشید و آرام گفت: من نمی دونم عشق چیه. چون تا حالا عاشق نشدم. ولی به خاطر این دوستی ناب ازت متشکرم. من دوستای زیادی دارم. ولی کنار هیچ کدومشون اینقدر خودم نبودم. اینقدر خوشحال نبودم. متشکرم که هرچند با بی میلی ولی اجازه دادی بمونم.

هیوا با نگاهی پر از سرزنش به او چشم دوخت و پرسید: سخنرانیتون تموم شد خانم؟

پریماه لبخند کجی زد و گفت: سخنرانی نبود. از ته دلم گفتم.

_: حالا هرچی. میشه یه خواهشی بکنم؟

+: بفرمایید.

_: میشه لطفاً این رفیق حقیر رو ول نکنین برین؟ رسم جوانمردی نیست که آدم دوستشو اونم دوستی که بیچاره ی تنهای طفلکی اسیر تخت بیمارستانه، ول کنه بره.

+: هیوا...

_: هنوز حرفم تموم نشده. یه خواهش دیگه هم دارم. می دونم آینده ام خیلی مبهمه ولی می خوام سعی خودمو بکنم. خونوادم هم قطعاً پشتیبانیم می کنن چون اینو ثابت کردن. با این شرایط ممکنه افتخار بدین و به خواستگاری عاجزانه ی این حقیر جواب مثبت بدین؟

پریماه دو دستی ملحفه را چنگ زد و ناباورانه به هیوا چشم دوخت. لب به دندان گزید و اشکهایش بی اجازه جاری شدند.

_: اگه تو نمی دونی عشق چیه من می دونم. حداقل در نوع خودم تجربه اش کردم. بار اول با یک نگاه مجنون وار عاشق شدم. شب خوابش رو می دیدم و روز دنبالش بودم. ولی نخواست. نموند. رفت. این بار خیلی نرمتر پیش رفتم. اول از طرفم مطمئن شدم. بعد خیلی عمیق ادامه دادم. بار اول مثل یک دریا وسیع بود. تمام فکرمو پر کرده بود. ولی به قول تو مثل یه هنرپیشه ی هالیوود بود. اصلاً برام قابل دسترسی نبود. نمی شناختمش. وقتی هم شناختمش غرورم قبول نکرد که خیلی تفاوت داریم. تا وقتی که ولم کرد و مجبور شدم بپذیرم. ولی این بار ذره ذره امدی و به دل نشستی. بدجوریم نشستی.

دست دراز کرد و یک دستمال کاغذی کشید. تا زد و گفت: اشکاتو پاک کن ماه پیشونی. برو سر کارت دیرت نشه. یه قهوه هم بزن بیدار شی. شب نخوابیدی.

دستمال را گرفت و روی صورتش کشید. یک قدم عقب رفت و روی صندلی نشست. صورتش را توی دستمال خیس فرو کرد.

_: پاشو بچه. کار و زندگی نداری اول صبحی؟

+: کار من فکریه. الان نمی تونم فکر کنم. به نظرت بهم مرخصی میدن؟

_: خجالت بکش. تازه ده روزه استخدام شدی. من جای صاحب کارت بودم عمراً بهت مرخصی نمی دادم. پاشو حرف زیادی نزن. برو به کارت برس. این همه درس نخوندی بشینی اینجا برای من اشک تمساح بریزی.

+: اشک تمساح؟!

_: نه پس چی؟ برو دیگه. دیگه هم اگه ببینم برای این مزخرفات خواب رو به خودت حروم کردی و حمله داشتی و این ادا اصولا، اینقدر ملایم نمی مونم.

+: تهدید می کنی؟

_: اینطوری فکر کن. نه که از من می ترسی! من اگه جذبه داشتم که تو الان اینجا نبودی.

+: همون روز اول رفته بودم.

_: روز سوم. اینو ده بار تو دفترت بنویس تا یادت بمونه. پاشو.

پریماه خندید و از جا برخاست. پرسید: برای تو هم نسکافه بگیرم؟

_: نخیر. دوباره به بهانه ی نسکافه برمی گردی دو ساعت میشینی ور دل من. برو پایین از بوفه بگیر ببر تو دفترت بخور.

+: یعنی مرده ی این همه مهربونیتم.

_: پس چی؟ به این میگن عاشقی. اینم مشق کن یاد بگیری.

پریماه خندید و از اتاق بیرون رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :