ماه نو
 
 
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
شبتون به خیر و شادی
اینجا تموم کردن نامردیه ولی خوابم میاد. ان شاءالله فردا فرصتی بشه و مفصل بنویسم



به خودم که نمی توانم دروغ بگویم، با اشتیاقی دیوانه وار در فکر پیشنهاد رادین هستم. هرچند که مطمئنم غیرممکن است. اصلاً به همین دلیل که غیرممکن است به خودم اجازه می دهم که اینقدر مشتاق باشم. نمی شود که! پس اشتیاق من ضرری به جایی نمی زند.

شب ساعت نه ونیم خسته و نالان به خانه می رسم. ساعتها رانندگی کرده ام و دیگر نایی ندارم. تمام بدنم از خستگی درد می کند.

سلام بلندی می کنم و قدم تو می گذارم. با دیدن سوسن وسط هال خانه حیرتزده بر جا میمانم. مامان و سوسن و نرگس با خوشرویی جوابم را می دهند. نریمان نیست. امشب دیرتر می آید.

چند بار پلک می زنم و از سوسن می پرسم: اینجا چکار می کنی؟

=: امدم اجازتو از مامانت بگیرم. مامانم اینا رفتن بم پیش مادرجون... من امتحان داشتم باهاشون نرفتم. ولی سفارش کردن تنها نمونم. منم امدم دنبال تو. یه ساعته یه لنگه پا منتظر توئم که دوتایی بریم خونمون.

همزمان یک عالمه بد و بیراه به رادین و سوسن و مجید باهم سر زبانم می آید. اما همه را فرو می خورم و با لبخند می گویم: من خیلی خسته ام. می خوای تو بمون اینجا.

=: نه نه ابداً! کلی زحمت کشیدم تا مامانتو راضی کردم. دو سه تا فیلم گرفتم. آجیل خریدم. شام... می خوایم بریم دو تایی تا صبح خوش بگذرونیم. اگه نیای خیلی ناراحت میشم.

مامان هم می گوید: برو مادرجون. برو یه ذره خوش بگذرون. اینقدر ملاحظه ی ما رو نکن. به خدا راضی نیستم.

با غیظ از سوسن می پرسم: مگه نمیگی که امتحان داری؟ فیلم و آجیل جریانشون چیه؟

=: امتحان رانندگیه. فردا اول صبح باید برم. اگه می رفتم بم، بهش نمی رسیدم.

عصبانی چشم غره می روم. او هم کاملاً ندید می گیرد. قدمی به طرفم برمی دارد و می گوید: وای وای بو گوسفند میدی. برو اول یه دوش بگیر، بعدم یه دست لباس راحتی بردار و بریم.

+: سوسن؟! گوسفند؟

=: مگه دروغ میگم؟ بدو دیگه. برو دیروقته.

نرگس می پرسد: منم بیام؟

=: تو که قربونت برم تا خواهرت از حموم بیاد خوابی. برو تو تختت خوشگل خانم. قول میدم دفعه بعدی که امدم برات یه عالمه کارتون بیارم تماشا کنی.

نرگس می خندد و با شوق می پرسد: واقعاً؟

سوسن در حالی که مرا توی حمام هل می دهد می گوید: واقعاً.

هرطوری هست دوش می گیرم و بیرون می آیم. سوسن را می بینم که دارد لباسهایم را زیر و رو می کند. متعجب می پرسم: چکار می کنی؟

یک پیراهن مجلسی به طرفم پرت می کند و می گوید: اینو بپوش.

+: خوبی سوسن؟ این چیه؟

=: بپوش حرف نباشه. زود باش دیر شد.

لب تخت می نشینم و به پیژامه ای که بعد از حمام پوشیده ام، چشم می دوزم.

با ناراحتی می گویم: سوسن مامانم می فهمه.

=: من یک ساعت و نیم شستشو مغزیش ندادم که تو بیای ضجه مویه راه بندازی. بپوش بریم. زود باش.

+: اینو نمی پوشم.

یک تاپ تور زرد با آستر ریون به طرفم می گیرد و می پرسد: این چی؟

آهی می کشم و قبول می کنم. بهترین شلوار جینم را هم روی تخت می اندازد. کیف دستی بزرگی را هم وسط می گذارد و یکی دو دست دیگر برایم لباس می گذارد.

+: چکار می کنی؟ مگه می خوام برم مسافرت؟

=: بلکه خدا خواست رفتی و برنگشتی از شرّت خلاص شدیم. بپوش دختر.

+: برو بیرون.

نفس عمیقی می کشد. سری از روی تأسف تکان می دهد. کیف را برمی دارد و بیرون می رود.

بالاخره آماده می شوم. با یک دنیا شرمندگی از مامان خداحافظی می کنم و همراه با سوسن بیرون می رویم.

نیشگون محکمی از بازویش می گیرم و می گویم: حساب تو یکی رو باید برسم.

با دست دردناکش کیفم را می گیرد و دست دیگرش را روی بازویش می کشد.

با چهره ی درهم رفته می نالد: حالا بیا و خوبی کن. به جای تشکرته؟ عشق و حالشو خانم می کنه، کتکشو من می خورم. هی هی هی.... عجب دنیاییه!

راه میفتم و در حالی که آینه را تنظیم می کنم می پرسم: خونه میری؟

=: بههه.... این همه زحمت کشیدم و عرق ریختم حالا صاف برم خونمون؟ نه جونم. امشب تولد مهجبین خواهر مجیده. مهجبین هم زنگ زده رسماً منو دعوت کرده که البته نرم اونجا. دوستای خودشن. یه مشت جوجه. کاری به من ندارن. کادوشو عصر بهش دادم. قراره شام با پسرا بخوریم.

با عذاب وجدان غر می زنم: چه دخترهای خوبی هستیم. دلم برای این همه اعتماد مامانم میسوزه.

=: من اگه حرف بزنم باز یه چیزی! تو که هیچ خلافی نکردی! شوهرته. یادت رفته؟

+: اگه شوهرم نبود که محال بود باهات بیام.

=: حالا بیا و خوبی کن.

نشانی را می دهد. نزدیک رستوران پارک می کنم. خیابان پر از جوانهای سرخوشی است که غش غش میخندند و سربسر هم می گذارند. از بستنی فروشی رد می شویم و وارد رستوران می شویم.

سوسن با هیجان می گوید: دی دی دیریممم... آوردمش.

رادین برمی خیزد و خندان جلو می آید. بازویم را می گیرد و می گوید: خوش اومدی.

با صدایی که به زحمت بالا می آید سلام و علیک می کنم.

مجید می گوید: خوش باش زن داداش. این همه ترس و لرز واسه ی چیه؟ آخر آخرش می دونی چیه؟ اینه که یه آشنا شما رو باهم ببینه. بعد از اونم هزار تا راه برای توجیهش هست. تازه که شما که زن و شوهرین.

رادین می گوید: حرف راست رو از بچه بشنو.

مجید ابرویی بالا می اندازد و می گوید: بچه... دست شما درد نکنه.

سوسن رژیم دارد و سالاد سفارش می دهد. البته به کباب مجید هم ناخنک می زند. من و رادین هم بدون رژیم یک پرس غذا و سالاد مشترک سفارش می دهیم و باهم می خوریم.

باهم از یک بشقاب خوردن حس عجیبی دارد. با رادین قبلاً هم غذا خورده ام اما این بار که دو تایی روی یک بشقاب خم شده ایم و بین شوخیهای جمع لقمه لقمه می خوریم فرق می کند. خوش می گذرد. وقتی نمی خورم رادین لقمه دهانم می گذارد.

سوسن با گوشی اش عکس می گیرد. کلی عکس سلفی می گیریم. ساعتی بعد مجبوریم برویم. سوسن نمی تواند تا دیروقت بیرون باشد. او را به خانه می رسانم. مجید را هم همینطور. بالاخره با رادین تنها می شویم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید از صبح ده بار رفرش کردین و من نبودم. خیلی کار داشتم. بالاخره بعد از ظهر فرصت کردم بشینم بنویسم. الانم برم کمی ورزش کنم و به کمر عزیز رسیدگی کنم. کاش فرصت کنم یه پست دیگه هم بنویسم. هعی.... یا میشه یا میمونه برای فردا. ببینیم خدا چی می خواد


روز بعد پشت میز منشی دارم چیزی می نویسم که خانم کاربخش وارد می شود. اینقدر دستپاچه می شوم که قلم و کاغذ از دستم میفتد. نمی دانم چکار کنم. عصبی می خندم و می گویم: سلام خانم کاربخش.

متعجب می گوید: سلام عزیزم. اینجا چکار می کنی؟

رادین به دادم می رسد. با خوشرویی ذاتیش جلو می آید و می گوید: سلام مامان جان. خوش آمدید.

گونه ی مادرش را می بوسد و می گوید: اینقدر از این گلتون تعریف کردین که ما استخدامش کردیم. صبحا اینجاست، عصرا آژانس.

مادرش از گوشه ی چشم نگاهم می کند. لبخند بی رنگی می زند. انگار خیلی راضی نیست. ولی اظهار نظری نمی کند و می گوید: از صبح پشتم خیلی درد می کنه. مرخصی ساعتی گرفتم امدم یه کم ماساژش بدی.

او را به طرف اتاق بیماران هدایت می کند و می گوید: من در خدمتم ولی شما باید ده جلسه پشت سر هم بیایین. اینجوری فایده نداره...

دلم فرو ریخته است. چرا اینجوری نگاهم کرد؟

با پاهایی لرزان به طرف اتاق بیماران می روم. بامداد یکی از پرده ها را کنار می زند و زیر لب می گوید: اولتراساوند.

سری به تأیید تکان می دهم. دستگاه را برمی دارم و پشت پرده می برم. پیرمرد خشک و چروکیده است. ولی دستش ورم دارد. ژل می زنم و آرام مشغول می شوم.

از کابین کناری صدای خانم کاربخش را می شنوم. خیلی بلند حرف نمی زند ولی فقط یک پارتیشن فاصله داریم.

اول دارد درباره دردش توضیح می دهد و بعد یک دفعه می پرسد: واقعاً نیلوفر رو استخدام کردی؟

رادین متعجب می گوید: بله چطور مگه؟ گفتین دختر خوبیه. زحمتکشه. این همه تعریفشو کردین. حالا چی شده؟

گوشهایم تیز می شود. مادرش می گوید: خوبیش که خوبه. ولی اینجوری درست نیست. شما دو تا مرد جوونین. بامدادم که زن داره. هرچی بشه میفته گردن تو.

_: چی قراره بشه مامان جان؟ دارین به دختر مردم تهمت می زنین. خودتون گفتین از گل پاکتره. خداییشم همینطوره.

=: پاکه ولی بالاخره درست نیست تو این محیط... یه زن جا افتاده استخدام می کردی خیلی بهتر بود.

رادین غش غش می خندد و می گوید: دستتون درد نکنه. با دو تا جمله هم به در می زنین و هم به دیوار و تر و خشک و همه رو باهم می سوزونین. بفرمایین قربونتون برم. نگران ما هم نباشین. همه چی تحت کنترله.

رادین می خندد و من از اضطراب خیس عرق می شوم. کارم را تمام می کنم و با عجله بیرون می روم. همان موقع رادین هم پرده را کنار می زند و مرا می بیند که دارم می روم.

توی آشپزخانه پناه می گیرم. یک لیوان آب برای خودم می ریزم و سعی می کنم آرام باشم.

رادین به دنبالم می آید. در را می بندد و محکم در آغوشم می گیرد. توی گوشم زمزمه می کند: نگران هیچی نباش.

گونه ام را هم محکم می بوسد و به آنی رهایم می کند. لحظه ای بعد توی هال است و دارد با مادرش خداحافظی می کند. بی خبر از آتشی که با هر تماسش به جانم می اندازد.

احساس می کنم گونه هایم گر گرفته اند و سرخ شده اند. رادین صدایم می زند: خانم داوودی... مامان خداحافظی می کنن.

نمی توانم با این حالم با او روبرو شوم. جواب نمی دهم.

رادین هم می گوید: شاید رفته دسشویی. بهش میگم خداحافظی کردین.

=: ممنون. شب یادت نره بری خونه ی مامان بزرگ. کورش گفت نمی تونه بره. گلدونا رو هم آب بده. حیاط پشتی رو هم یادت نره. شیر آبم آخر بار ببندی خونه رو آب نبره.

_: چشم مامان جان. چشم...

بالاخره مادرش را راهی می کند و دوباره توی آشپزخانه برمی گردد. در را پشت سرش می بندد و می پرسد: حرفشو به دل گرفتی که نیومدی؟

کمی دستپاچه و ناراحت می گویم: نه راستش.... اینقدر سرخ شده بودم که فکر کردم اگه بیام بیرون حتماً می فهمه که چکار کردی.

غش غش می خندد و می پرسد: چکار کردم؟ یه ماچ ناقابل بود، ماتیکم نداشتم که ردش بمونه.

می خندد و دست دور شانه هایم حلقه می کند. روی سرم بوسه ای می گذارد.

با ناراحتی دستهایم را در هم می پیچم و می گویم: ولی راست میگن. مادره. کلی برات آرزو داره. من هر چقدر هم گل و خوب باشم، تو طبقه ی اجتماعی خودم هستم. نه کنار تو. یه دونه پسر که بیشتر ندارن. دلشون می خواد بهترین عروس رو بیارن.

_: اونی که باید با عروس زندگی کنه، منم. منم اینو می خوام. از همین امروزم شروع می کنم به گوششون خوندن و راضیشون می کنم. میام خواستگاریت. قول میدم.

+: ولی گفتی الان نمی تونی.

_: خب نمی تونم ولی مجبورم. نهایتش کمتر خرج می کنم. ناراحت میشی؟

+: نه اصلاً موضوع این نیست. نمی خوام با خونوادت مشکل پیدا کنی.

_: نیل... یه جوری حرف می زنی انگار می خوای مؤدبانه منو از سر خودت باز کنی. ولی به همین خیال باش خوشگل خانم. من طلاق بده نیستم. مگه این که واقعاً احساس کنم بودنم اذیتت می کنه.

+: راد چی میگی؟ تو از سر منم زیادی.

بامداد ضربه ای به در می زند و می غرد: کار داریم ها!

رادین نفس عمیقی می کشد و زمزمه می کند: بر خرمگس...

خندان دهانش را می گیرم و می گویم: حق داره. وسط کار امدیم اینجا.

خودم را از حصار دستهایش جدا می کنم و بدو بیرون می روم.

بامداد وسط هال ایستاده است. سری از روی تأسف تکان می دهد و آه می کشد. می گوید: برای خانم پورسلیم یه وقت بذار.

با عجله پشت میزم می روم و از خانم پورسلیم که ایستاده است می پرسم: فردا صبح یا عصر؟

وقتش را تنظیم می کنم و می رود. نگاهی به در آشپزخانه می اندازم. رادین هنوز آنجاست. کم کم بیرون می آید. با قدمهای آرام و قیافه ی آرامتر. رادین نباید اینقدر آرام باشد.

آرام صدایش می زنم: رادین؟

برمی گردد. بدون جواب نگاهم می کند.

لب می زنم: خوبی؟

می خندد و سر تکان می دهد. می رود.

تا ظهر به کارمان ادامه می دهیم. بالاخره خلوت می شود. دیگر هیچ مشتری ای نیست. بامداد کتش را می پوشد و می گوید: خانم چنگیزی زنگ زد گفت عصر میاد. گفتم شش و نیم اینجا باشه.

با نگاهی به دفتر جلویم، حرفش را تأیید می کنم.

رادین هم می گوید: باشه. عصر که نیل نمیاد. یه کاریش می کنیم.

خداحافظی می کند و می رود. من هم کم کم جمع می کنم و می پرسم: میری خونه؟

روپوشش را در می آورد و می گوید: ها. باید با مامان حرف بزنم.

با نگرانی می گویم: رادین... مواظب باش...

متعجب می خندد و می پرسد: مواظب چی؟ تو دهن شیر که نمی خوام برم. مادرمه. آخرشم دلش رضا نمیده که من ناراضی باشم. مطمئن باش.

نفس عمیقی می کشم و به دنبالش راهی می شوم.

توی ماشین می گوید: مامان بزرگم با داییم رفتن مشهد. خونشون اینجا یه خونه ی دو طبقه اس که بالا دایی اینا هستن و پایین مامان بزرگ. من و کورش و داریوش... پسرای اون یکی داییم، قراره نوبتی شبا بریم اونجا که خونه خالی نمونه.

چپ چپ نگاهش می کنم. صدای مادرش را شنیده ام که سفارش می کرد حتماً شب برود.

می پرسم: منظوری هم داری یا کلاً داستان تعریف می کنی؟

می خندد و می گوید: خوشم میاد تیزی.

+: حتی فکرشم نکن راد. من تو عمرم شب رو جایی غیر از خونه ی خودمون یا مامان بزرگم نبودم. مسافرتم خیلی کم رفتم که اونم با خانواده بوده. خلاصه این که من الان هیچ توضیح و توجیهی برای مامان ندارم.

_: ولی بدت نیومده.

+: راد اذیت نکن!

_: اذیت نمی کنم. ولی ممکنه از مجید شماره ی سوسن خانمو بگیرم ببینم اون می تونه یه فکری برات بکنه یا نه؟

+: غیرممکنه! مامان می فهمه. پای سوسنو وسط نکش.

_: پس خودت با پای خودت بیا.

+: صدات از جای خیلی گرمی میاد.

_: گرم؟ نه خیلی. خیلی خوش هواست. تو هم بیا ببین.

به ثانیه های چراغ قرمز خیره می شوم و می پرسم: راد می خوای بقیه ی راه رو پیاده بری؟

_: بقیه ی کدوم راه رو؟ تا خونه؟ به جون خودت حوصله ندارم. حاضرم پول دربستی رو بهت بدم ولی در خونه پیاده شم.

نفس عمیقی می کشم و با حرص دنده را عوض می کنم. راه می افتم و در سکوت تا در خانه شان می روم.

قبل از پیاده شدن می پرسد: شب چکار می کنی؟

از بین دندانهای بهم فشرده می گویم: تو اتاقم می خوابم. پیاده شو دیگه. اگه شانس کچل منه الان مامانت میاد بیرون میگه چرا باز با این دختره امدی؟

گونه ام را محکم می بوسد و می گوید: این دختره زن منه. حاضرم به همه ی دنیا اعلام کنم.

و بدون حرف دیگری پیاده می شود و در را می بندد.

می غرم: دیوونه... روز روشن وسط کوچه!

سر می کشم و اطرافم را نگاه می کنم. امیدوارم کسی ما را ندیده باشم. رادین اما بی خیال است. دستی تکان می دهد و توی خانه می رود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان نازنینم
ان شاءالله که حالتون خوب باشه
امدم بگم چند روزی نیستم. از اول هفته خیلی شلوغ بودم. کار نشسته هم زیاد داشتم کمرم خیلی درد گرفته. باید چند روزی ورزش کنم و بهش برسم بهتر بشه ان شاءالله. فعلاً نمی تونم بنشینم. کار هم زیاد دارم.
ان شاءالله شنبه قسمت بعدی قصه رو می نویسم.
ممنونم که همراهمین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
پست کوتاه نوشتن بهتر از ننوشتن است

آبی نوشت: چند تا از دوستان تقاضای کانال تلگرامی کرده بودن. شرمنده... ترجیح میدم درگیر محیط شلوغ تلگرام نشم.


فیزیوتراپی کمی شلوغتر از معمول است. ظهر پا به پا می کنم تا همه بروند. بامداد مشغول رسیدگی به آخرین بیمار است.

مامان زنگ می زند و با کلی عذرخواهی می پرسد: نیلوجان می رسی بری خونه زیر غذا رو خاموش کنی؟ می خواستم ظهر بیام ولی مامان تنهاین. نمی تونم بیام. زنگ زدم به مدرسه ی نرگسم گفتم بیاد همین جا. نریمان نیست تنها نمونه.

+: میرم مامان جان. نگران نباش. کارم تموم شده.

=: قربونت برم. ببخشید وسط کارات.

+: نه خواهش می کنم. ظهره دیگه میرم خونه.

رادین با افسوس آشکاری می پرسد: داری میری خونه؟

سری تکان می دهم و با یک وسوسه ی آنی می گویم: اگه می خوای تو هم بیا.

چشمهایش چنان برق می زند که خنده ام می گیرد. با هیجان می گوید: میام ها!

کمی از همسایه ها می ترسم اما از برق نگاه رادین نمی توانم بگذرم.

ملتمسانه می گویم: ولی مواظب باشی راد... همسایه ها...

روپوش سفید را در آورده و دارد کتش را می پوشد. با دلبری می گوید: چشم خانوم. حواسم هست.

بیرون می آییم. معده ام از نگرانی می جوشد ولی هیجان آمدنش بیشتر از آن است که بتوانم مانعش شوم. از گوشه ی چشم نگاهش می کنم. برعکس من کاملاً آرام است. سرش توی گوشی و دارد چیزی می نویسد. دلم برایش ضعف می رود. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می پرسم: چی می نویسی؟

_: حساب کتابای چکها... چیز مهمی نیست.

+: مهم نیست؟ پولش جور شد؟

_: ها الحمدالله. تقریباً همشون پاس شدن. مونده سکه های شما که دارم حسابشو می کنم.

+: عجله ای نیست.

_: اگه فردا یقه مو بگیری همه شو بخوای چکار کنم؟

غش غش می خندم و می گویم: با دادگاه و شکایت کشی برای خودت زمان بخر.

_: همینم مونده. نه جونم. ترجیح میدم یکی یکی بپردازمشون و خودمو گرفتار نکنم.

با کمی نگرانی می پرسم: و وقتی که بپردازیشون... چی میشه؟

_: چی میشه؟ حسابم صاف میشه. چی باید بشه؟

از به زبان آوردنش وحشت دارم. اما می پرسم: جدا میشیم؟

چشمهایش را گرد می کند و حیرتزده تکرار می کند: جدا میشیم؟ چرا اون وقت؟

با غصه می گویم: فکر می کنم داری برنامه ریزی می کنی برای این که اون موقع دینی به گردنت نمونه.

رو می گرداند. نفس را با ناراحتی رها می کند و بدون این که نگاهم کند، می گوید: فکر کردم درباره ی باهم بودنمون توافق کردیم.

+: پس برای چی می خوای مهرمو بدی؟

جلوی در خانه پارک می کنم. کلافه برمی گردد و نگاهم می کند. انگار نمی داند چه بگوید. نگاهی به اطراف می اندازد و می پرسد: اینجاست؟

+: در شأن شما نیست. می دونم.

کلافه می گوید: خودتم نمی فهمی چی میگی.

پیاده می شویم. توی کوچه سر می کشم. روز روشن مهمان آورده ام و خدا خدا می کنم که کسی ما را باهم نبیند.

نگرانیم را که می بیند می گوید: میرم سر کوچه بستنی می خرم میام.

پله ها را بالا می روم و در خانه را باز می کنم. می دانم کسی نیست اما بازهم تمام خانه را می گردم. زیر قابلمه ی آبگوشت را خاموش می کنم و نفسی عمیق می کشم.

توی اتاقم لباسها را زیر و رو می کنم. دلم می خواهد لباسم قشنگ باشد اما نمی دانم چی بپوشم. یک تونیک آستین کوتاه با ساپورت برمی دارم. هنوز نپوشیده ام که زنگ می زند. دستپاچه تونیک را به تن می کشم و در را باز می کنم. لای در واحد را هم باز می گذارم و توی آشپزخانه می پرم. دارم کلافه دور خودم می چرخم که در خانه بهم می خورد. ناگهان ترس برم می دارد که کسی دیگر وارد شده باشد.

ولی خودش هست. سوتی می کشد و اول سر تا پایم را برانداز می کند. دستپاچه تونیک را روی پایم پایین می کشم و سر به زیر می نالم: خیلی داغونم می دونم. نشد درست لباس عوض کنم. یعنی هرچی فکر کردم...

صدای غش غش خنده اش خانه را پر می کند. در آغوشم می کشد و می گوید: خداییش کمتر از لباس مجلسی و موی شینیون شده قبول نداشتم ولی چون خیلی خیلی مهربانم این دفعه می بخشم به شرطی که موهات باز باشه.

و طبق معمول کلیپسم را باز می کند.

سرم توی گردنش فرو می برم و دوباره جیغ جیغ می کنم: ولی خیلی بهم ریخته ام.

می خندد. کنارم می زند و کیسه ی بستنی را توی فریزر می گذارد. بدون تعارف سراغ قابلمه می رود و می گوید: به به عجب آبگوشتی!

تمام مدت ناهار نگران موهای بهم ریخته و لباس بیخودم هستم. حتی ساپورت را هم نپوشیده ام. هر اعتراضی هم که می کنم رادین کلی می خندد. برعکس من راحت ناهارش را می خورد.

با نگرانی بشقابها را می شویم و خشک می کنم و جمع می کنم. مبادا که مامان بفهمد مهمان داشته ام.

کف اتاق پر از عروسک است. با شرمندگی می گویم: مامان و خواهرم سفارش عروسک گرفتن.

سر پا می نشیند و می گوید: ای خدا چقدر بامزه ان اینا! بیا به جای تاکسیرانی بشین ازینا درست کن. دو تاشم نگه دار برای دخترم.

تیز می گویم: رادین!!!!

_: خیلی خب بابا پسرم. چرا جوش میاری حالا؟ واقعاً فکر می کنی من از اونام که سر جنسیت بچه اذیتت کنم؟ نه واقعاً منو اینطوری شناختی؟

سر تا پا می لرزم و می گویم: خیلی... خیلی....

بالاخره عروسکها را رها می کند. برمی خیزد و در آغوشم می گیرد. خندان می گوید: آروم... هیش... هیچی نشده. شوخی کردم... آروم باش.

و آرام می گیرم.... آرامتر از همیشه.

بیرون رفتنمان هم داستان دارد. با کلی عملیات پلیسی به نوبت از خانه بیرون می رویم و سر خیابان سوارش می کنم.

+: پروین خانم همسایمون تو رو دید!

_: چی گفت؟

+: پرسید این آقاهه مهمون شما بود؟ گفتم کدوم آقاهه؟ کی؟ چی؟ کجا؟ ببخشید من دیرم شده باید برم.

_: بعد باورش شد؟!

+: نمی دونم. من دیگه صبر نکردم ببینم نظرش چیه. لابد عصر از مامان می پرسه اونم به سر من قسم می خوره که همچین چیزی نیست.

_: عذاب وجدان گرفتم.

+: بذار دم کوزه آبشو بخور. شوهرمی به پروین خانمم ربطی نداره.

_: نه خوشم امد. داری یاد می گیری!

+: چاره ای هم دارم؟

غش غش می خندد. صدای خنده اش را دوست دارم. از ته دل آرزو می کنم همیشه همینقدر راحت و دلچسب بخندد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 23 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
ان شاءالله که خوب باشین
یه پست کوچولو داریم. اصلاً نرسیدم بنویسم...

آبی نوشت: عصر نوشتم رفته تو چرکنویسا! خدا کنه این دفعه ارسالش کنه. خیلی کار دارم

بعداً نوشت: یکی دو جمله وسطش اضافه شد :)

جلوی فیزیوتراپی توقف می کنم. رادین می پرسد: چقدر تقدیم کنم؟

می خندم و می گویم: برو بچه.

قفل فرمان را می زنم و پیاده می شوم.

می خندد و می گوید: تو که گفتی پیاده نمیشی.

+: دارم خفه میشم. موهامو میبندم میرم.

در را که باز می کند تو می پرم و پشت در شالم را باز می کنم. در را می بندد و شالم را می گیرد. در همان حال می گوید: پولی چیزی خواستی بگو.

+: باشه. یادم بنداز آخر ماه ازت حق سرویس بگیرم.

در آغوشم می گیرد. کلیپسم را هم می گیرد و نمی گذارد موهایم را ببندم. پیشانی روی پیشانی ام می گذارد و می گوید: خانم خوشگله اینقدر سربسرم نذار. من بیش از اینا بهت بدهکارم.

سرم را روی شانه اش می گذارم. گردنش را نرم می بوسم و زمزمه می کنم: راد... باید برم.

عمیق نفس می کشد و تکرار می کند: باید بری.

ولی رهایم نمی کند. پشت سرش دستم را بالا می آورم و ساعت مچی ام را نگاه می کنم. می گویم: فقط نیم ساعت.

نیم ساعت به چهل و پنج دقیقه می کشد و بالاخره با بی میلی بیرون می آیم. به آژانس می رسم و چشم غره ی خانم زرافشان و پشت چشم نازک کردنهای واعظی را هم به جان می خرم. تلفن یکی از مشتریها نجاتم می دهد و از در بیرون می روم.

ماشین ساعتی می خواهد. سه ساعت و نیم علافم می کنند. دنبال لباس عروس می گردند. سؤالی نمی پرسم ولی حرفهایشان را می شنوم. از شنیدن قیمتها سرم سوت می کشد. یک شب کرایه ی لباس چهارصدهزار تومان؟؟؟ چه خبر است؟

شب خسته و بی حوصله دارم به طرف خانه می روم. پول زیادی ندارم و اعصابم بهم ریخته است. رادین زنگ می زند. با دیدن اسمش لبخند به لبم برمی گردد.

+: سلام رادجان.

_: سلام عشقم. کجایی؟ دنبال من می تونی بیای؟

نزدیک خانه هستم ولی یک بار دیگر دیدن رادین غنیمت است. حداقل با لبخند پیش مامان می رسم، نه با این قیافه ی درب و داغان خسته.

+: میام. ده دقه دیگه می رسم. فقط بیا بیرون...

_: تو بیا من میام سر کوچه.

+: سر کوچه عالیه!

می خندد و می گوید: میام.

کمتر از ده دقیقه طول می کشد که می رسم. هنوز دارم دنبالش می گردم که در را باز می کند و سوار می شود. دستم را محکم می فشارد و می گوید: سلام خانم خوشگله. خوبی؟

با خستگی لبخند می زنم و می گویم: سلام. خوبم. خسته ام. تو خوبی؟

_: منم خوبم. خسته ام نیستم. کاش فرصت داشتی میومدی یه دست ماساژت می دادم سر حال میومدی.

+: حرفشم نزن راد. همین حالاشم دیر شده. خونه میری؟

_: اگه دیرت شده چرا گفتی میام؟ تو رودرواسی؟

+: رودرواسی؟ با تو؟ نه. فکر کردم اگه ببینمت خوش اخلاقتر میرم خونه.

_: اوه! باعث افتخاره بانو!

می خندم. می خندد.

انگشت روی گونه ام می کشد و می گوید: چالت خیلی خوشگله.

کنترل ماشین از دستم خارج می شود. خوشبختانه دورم شلوغ نیست. به زحمت جلوی برخورد با جدول خیابان را می گیرم و داد می زنم: راد دارم رانندگی می کنم.

می خندد. دستهایش را به حالت تسلیم بالا می برد و بین خنده می گوید: من معذرت می خوام. معذرت می خوام.

هر دو نفس نفس می زنیم و می خندیم. بالاخره به مقصد می رسیم. کوچه خلوت است. خم می شود و گونه ام را می بوسد.

غر می زنم: راد یکی می بینه.

می خندد. داشبورد جلویش را باز می کند و چند اسکناس توی آن می گذارد. در حالی که پیاده می شود می گوید: امروز مشتریای خوبی داشتیم.

دست دراز می کنم. پول را برمی دارم و عصبانی می گویم: راد این چیه؟

دست روی سقف ماشین می گذارد. خم می شود و می گوید: ما بهش میگیم نفقه. شبت قشنگ. خداحافظ.

سر راهم نریمان را هم از فروشگاهی که در آن کار می کند برمیدارم و برمیگردیم. وارد خانه که می شویم صدای خنده ی نرگس شادم می کند. کف هال پر از تکه های عروسک و پارچه های رنگی است. بعد از مدتها صدای خنده ی مامان هم بلند است. باهم عروسکها را سر هم می کنند.

شام را گرم می کنم و توی آشپزخانه دور هم می خوریم. نریمان از فروشگاه می گوید و نرگس از رنگ لباسهای عروسکها.

شب آرام می خوابم و صبح سر حال بیدار می شوم. کمی زودتر از معمول از در بیرون می روم و به رادین زنگ می زنم.

_: اوغوربخیر خانم خوشگله...

می خندم و می گویم: سلام. رفتی سر کار یا بیام دنبالت؟

_: من هنوز خوابم... ولی بیا. حاضر میشم.

زنگ در را که می زنم، می گوید: بیا تو کسی نیست.

دلم برای تنها شدن با او غرق در هیجان می شود. اما بر آن همه غلیان احساسات افسار می زنم و می گویم: نمیام تو رادین اصرار نکن.

صدای بلند خنده اش لبخند روی لبم می نشاند. به ماشین برمی گردم و منتظرش میمانم.

وقتی سوار می شود اول به چاپخانه می رویم. دسته ای کاغذ تبلیغاتی برای فیزیوتراپی چاپ کرده است. می گویم پخششان می کنم.

او را می رسانم و خودم برای پخش می روم. از چند مغازه دار خواهش می کنم که کاغذ را پشت ویترینشان بچسبانم. بعضیها اجازه می دهند. توی خانه ها می اندازم. دست مردم می دهم و تبلیغ می کنم. دسته ای را هم نگه می دارم که عصر بین مسافرهای آژانس پخش کنم.

دو ساعتی بعد به فیزیوتراپی می رسم. رادین با یک فنجان نصفه ی قهوه وسط هال ایستاده است و با لبخند درد و دل پیرزنی را درباره ی درد کمر و زانویش گوش می کند.

از کنارش رد می شوم. فنجانش را می گیرم و در حال خوردن به اتاق بیماران می روم. بامداد می گوید برای یکی از بیماران اولتراساوند بگذارم. قهوه را سر می کشم و فنجان را کنار می گذارم. می نشینم و مشغول می شوم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاااااام
یعنی امروز از اون روزا بود! از دعاتون کارام عالی پیش رفت ولی خدا می دونه چقدر کار کردم!
کاش یکی از قرص خوابای مامان نیل رو داشتم الان می خوردم کله پا می شدم

اینم تقدیم به مهرای گل و نینای عزیز که شاکی بودن که چرا پست بهشون ندادم


یه بولرو قلاب بافی شروع کردم. خدا کنه تا فردا عصر تموم شه منم از کت و کول نیفتم

کاش دختره مو زیتونی فیزیوتراپ خیلی با من دوست میشد هی هرروز می رفتم پیشش... هعییییی... ولی موهاش خوشگل بود ها فقط رادین نداشت


فردا خیلی کار دارم. احتمالاً پست نداریم


یکی بیاد کت و کول منو ماساژ بده




در انباری خوب بسته نمی شود. موکت پایینش ول شده است و یک باریکه لای در باز میماند. دست از تلاش برای بستنش برمی دارم و پشت در تکیه می دهم.

صدای شاد دخترانه ای را می شنوم که به رادین می گوید: ا سلام تو اینجایی؟ فکر کردم تنهایم داشتم دق می کردم.

از لای در سر می کشم بلکه دختر را ببینم. ولی فقط رادین را می بینم که عقب عقب می آید و به در انبار نزدیک می شود. در همان حال می گوید: سلام. مگه تو قرار نبود بری مهمونی؟ نمیام خونه و میرم پیش مرضیه و این داستانا چی بود؟

=: پوووه... نشد که بشه. مرضیه زنگ زد خونشون مامانش گفت ناهارمون کمه مهمون نیار. حسابی خورد تو ذوقم.

_: خب تو دعوتش می کردی.

=: مامانش خوشش نمیاد بیاد اینجا. میگه برادر مجرد داره. یکی نیست بگه این داداش ما از ماستم وا رفته تره.

فضولیم نمی گذارد آرام بماند. با احتیاط سر می کشم. قیافه اش را درست نمی بینم. رادین بیشتر دیدم را گرفته است. زرین کیف و مانتویش را روی مبل رها می کند و به آشپزخانه می آید. دیگر اصلاً دید ندارم.

_: من وارفته ام؟ دست شما درد نکنه.

=: وا رفته نیستی گیجی. دیروز به مامان میگم حوصله ام سر رفته. چرا یه اتفاق تازه نمیفته؟ چرا سیمین خواستگار نداره؟ چرا رادین دوماد نمیشه؟ می دونی چی گفت؟

_: گفت من ماستم؟!

=: نه گفت گیجی. گفت هنوز بچه ای و سر به هوا.

رادین قاه قاه می خندد. صدای خنده اش را دوست دارم.

صدای جیغ تیز زرین بلند می شود: هورااا... مرضیه نوشته بعد از ناهار می تونی بیای. من برم حاضر شم.

_: هیچی نخوردی که!

=: سیر شدم. بعداً میام می خورم.

در دستشویی کنار انباری را باز می کند و محکم می بندد. طوری که از جا می پرم. ولی لحظه ای بعد دوباره در را می کند و داد می زند: رادین...

_: یواش من همینجام. گوشامم میشنوه شکر خدا.

=: هان. آخه فکر کردم رفتی تو اتاقت. ببین تو دفتر تلفن نگاه کن مامان شماره این دختره رو نوشته... چی بود اسمش؟

_: کدوم دختره؟

=: همین راننده تاکسیه که مامان عاشقشه. هان... نیلوفر داوودی. هی میگه هم اسمش گله هم خودش گله...

لبخند عریضی روی لبهایم می نشیند.

زرین ادامه می دهد: یه لطفی کن بهش زنگ بزن بگو بیاد دنبال من. اگه نمی تونست زنگ بزن آژانس بانوان. بابا اجازه نمیده با راننده ی مرد برم، میگه بیشتر از تو برای اون راننده ی بدبخت دلم میسوزه. بس که تو گیج و سر به هوایی.

قاه قاه به حرف خودش می خندد و این بار واقعاً توی دستشویی می رود.

رادین در انباری را باز می کند و با خنده می گوید: خانم گل عزیز...

می خندم. سر می کشم و با ترس می گویم: نیاد ببینه.

در دستشویی با شتاب باز می شود. در انبار را با همان سرعت می بندم.

زرین به طرف اتاقش می دود و در همان حال می پرسد: زنگ زدی؟

_: بگم کجا میری؟

=: جهاد 13

_: باشه. زنگ می زنم.

در انبار را باز می کنم و با احتیاط توی هال را نگاه می کنم. رادین زمزمه می کند: برو امنه.

+: از پنجره نبینه...

_: پرده ش باز نیست.

بدون پوشیدن کفشهایم طول حیاط را می دوم. دم در خم می شوم و تند کفش می پوشم. تا حد امکان بی صدا بیرون می روم. وقتی توی ماشینم می نشینم نفس نفس می زنم. کمی ماشین را جابجا می کنم و خدا خدا می کنم که زرین متوجه نشود که از قبل اینجا بوده ام.

کمی بعد زرین و رادین می آیند. هر دو عقب می نشینند. زرین می گوید: سلام سلام... شما نیلوفرین؟

برمی گردم و نگاهش می کنم. صورت گرد با نمکی دارد. با لبخند می گویم: سلام. بله.

دستش را از بین دو صندلی جلو می آورد و می گوید: من زرینم. مامانم عاشق شماست. همش سفارش می کنه جایی خواستم برم به شما زنگ بزنم.

می خندم و از ته دل می گویم: لطف دارن. خیابون جهاد میرین؟

=: بللله... میگم رادین میشه تو راه بستنی بخرم؟

رادین که پشت سرم نشسته است توی آینه ی جلو نگاه می کند و می پرسد: سرویس دیگه ای ندارین؟ می تونین چند لحظه توقف کنین؟ منم باید برم شریعتی.

=: اول منو برسونین. عجله دارم. بستنی بخرم؟

با لبخند می گویم: حتماً عزیزم. هرجا خواستی وایمیستم.

=: وای مرسی. همینجا خوبه. بذار ببینم... هی وای من! رادین من پول ندارم.

رادین می خندد و سر تکان می دهد. کیف پولش را از جیب شلوار جین بیرون می کشد و می پرسد: چقدر می خوای؟

=: خیلی نمی خوام.

خم می شود و یک اسکناس از کیف بیرون می کشد و با شتاب پیاده می شود.

رادین از بین دو صندلی کلیپسم را به طرفم می گیرد و با خنده می گوید: اگه این بچه اینقدر گیج نبود حتماً اینو دیده بود.

+: حتی منم اینقدر گیجم که فکر نکردم اگه اونجا پیدا بشه چی میشه. فقط داشتم از گرما می پختم. موهامو کردم تو مانتوم.

_: برات متاسفم. اینجا هم که نمی تونی افشونشون کنی. مجبوری تا فیزیوتراپی صبر کنی.

نگاهی به ساعت می اندازم و می گویم: نمیام تو. میرم آژانس یه کاریش می کنم. دیرم شده.

_: برم صداش کنم؟ گمونم بین انتخاب بستنیا مونده. یا... زرین رو برسون برو. من از همینجا با یه وسیله ای میرم.

به عقب برمی گردم و می گویم: راد؟ پیاده بشی خیلی بهم برمی خوره!

زرین در را باز می کند و در حالی که سوار می شود می گوید: هی وای من! داشتین باهم حرف می زدین؟ می خواین من پیاده شم؟

رادین می غرد: بشین بچه. اون درم ببند. دیر شد.

زرین در را می بندد و معترضانه می گوید: بده می خوام برات جاده صاف کنم؟ تو که آخرش نمی تونی حرف بزنی. بس که می خندی همه چی رو بهم می ریزی.

_: الان با این تعریفای دلبرانه ی تو، نیلوجان شیفته ی من نشده باشه عجیبه.

زرین جیغ می زند: نیلوجان؟؟؟؟ باهم دوست شدین؟ واقعاً؟ رادین بهت افتخار می کنم.

با خنده می گویم: برادرتو نمی شناسی زرین؟ داره سربسرت میذاره.

رادین سری تکان می دهد و با تأسف می گوید: واقعاً اگه جاده ای هم می خواست صاف بشه الان سنگلاخی شد. خواهر من اگه تو به من کمک نکنی خیلی ممنون میشم.

زرین بین باور و ناباوری نگاهش را از رادین به من می کشد و می پرسد: یعنی هیچ راهی نیست؟

تیر خلاص را می زنم و می گویم: من نامزد دارم زرین جان.

آه بلند پر تأسفی می کشد و می گوید: هاااا... یادم نبود. مامان گفت ابروهاتو ورداشتی خیلی خوشگل شدی. می گفت گفتی عروسی پسرخالته. ولی ما گفتیم حتماً نامزد شدی روت نشده بگی.

رادین غر می زند: تو و مامان تو خونه موضوع صحبتی جالبتر از نیلوفرخانم ندارین؟

زرین اصلاح می کند: من و مامان و سیمین.

_: دیگه بدتر! مگه سیمین درس نداره؟

=: وقتایی که میاد استراحت می کنه حرف می زنیم. همه اش از عشقه برادر من. مامان دائم داره این نیلوفرخانم رو می زنه تو سر ما که چه دختر خوب و خوشگلیه! حالا واقعاً نامزد داری؟ یعنی هیچ راهی نیست که به رادین فکر کنی؟

_: زرین بسه! من وکیل وصی نمی خوام. نشونی بده ببینم کجا می خوای پیاده شی.

=: هعییییی رد شدیم. همون در سبزه بود.

دنده عقب می گیرم و برمی گردم. قبل از این که کامل توقف از ماشین پایین می پرد و می گوید: بهرحال خیلی ممنون نیلوفرجون. رادین جان عشقم با نیلوفرخانم حساب کن من کیف پولمو تو خونه جا گذاشتم.

می خندیم و خداحافظی می کنیم. در سبز باز می شود و زرین خودش را توی خانه می اندازد.

رادین در را باز می کند و ماشین را دور می زند. جلو می نشیند و می گوید: حالا وقتی قضیه لو رفت باید برای نامزدی قبلیت توجیهش کنی.

+: نه دیگه اون موقع معلوم میشه که از اول نامزد کی بودم.

می خندد و راه میفتم.  

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
اشتباه نیومدین. بازم من اینجام این هفته خدایی شده که هم کمی فراغت دارم و هم الهام بانو هست و مهمتر همه این که یه عالمه انرژی مثبت از طرف شماها دریافت کردم
دعا کنین امروز یه عالمه خیاطی کنم شاد شم دوباره بشینم بنویسم. البته پختن ناهار و کارای آشپزخونه هم کنارشه...
این یکی پست تقدیم به رفیق جانی که دیشب ساعت یازده و نیم پیام داده که الان بشین قسمت بعدی رو بنویس
گفتم خوابم میاد ولی تا صبح هی از این دنده به اون دنده غلتیدم و آخرم ساعت پنج ونیم پا شدم شروع کردم به نوشتن. یعنی جوگیری در این حد
من شب نخوابیدم. خیلی کار دارم. انرژی بدین



دسته ای از موهایم را عصبی دور انگشتم می پیچم و می گویم: می دونی که باهم بودنمون عملی نیست.

سرش را به علامت موافقت تکان می دهد.

هر دو به پاهای دراز شده اش که تا جلوی من می رسند نگاه می کنیم. با سر کفش به کفشش می زنم و می گویم: باید زودتر تمومش کنیم.

_: دلت میاد؟

+: نه... ولی مجبوریم.

_: واقعاً مجبوریم؟

+: راد؟؟؟

_: چرا چشماتو گرد می کنی؟ مثلاً می خوای منو بترسونی؟ یه دلیل قانع کننده بیار.

+: ما باهم حرف زدیم.

_: یادمه یه چیزایی درباره ی اختلاف طبقاتی گفته بودی. به نظرم تفاوت عمده ای نداریم. نه اونقدر که آزاردهنده باشه.

+: تو روت میشه جلوی خانوادت بگی این زنمه؟!

_: خب یهویی که نمی برمت خونه بگم این زنمه. اول آمادشون می کنم بعد معرفیت می کنم.

+: راد بیا از اول شروع کنیم. فرض کن اصلاً عقدی در کار نیست. تو نمی تونی به مامانت اینا بگی می خوای بری خواستگاری دختری که تنهاست، بی پوله، سرپرست خانوادشه... ما اصلاً به شما نمی خوریم. می فهمی اینو؟

رادین از بین پلکهای نیمه بسته اش نگاهم می کند. دلم برای آن همه خونسردی اش غش می رود. کاش من هم می توانستم اینقدر خوشبین و راحت باشم. ولی نمی توانم. سرم را بین دستهایم می گیرم و کلافه چشم به زمین می دوزم. یک لکه ی بزرگ زیر پایم است. بهتر نیست به جای این بحث بی پایان تی را بیاورم و اینجا را تمیز کنم؟

رادین به سنگینی برمی خیزد و می آید کنارم می نشیند. دوباره پاهایش را دراز می کند و دستهایش را پشت سرش گره می زند. سرش را به دستهایش تکیه می دهد و چشم بسته می گوید: خانواده ی من شخصیت افراد رو با حجم حساب بانکیشون اندازه نمی گیرن.

این همه نزدیکی اش را تاب ندارم. سر برمی دارم و نگاهش می کنم. چشم باز می کند. خندان و سؤالی نگاهم می کند.

لبخندش اینقدر پرمهر است که بی اختیار سر بر سینه اش می گذارم و اجازه می دهم آرامم کند. دستش دور شانه هایم حلقه می شود و نوازشم می کند.

+: به نظرت باید چکار کنیم؟

_: سر ظهره باید ناهار بخوریم.

سر برمی دارم و معترضانه می گویم: راد یه کم جدی باش!

_: کاملاً جدیم.

از لحن بدیهیش خنده ام می گیرد. با کف دست روی پایش می زنم و می گویم: منظور من این نیست خودتم می دونی.

سرم را دوباره به شانه اش نزدیک می کند و می گوید: من می دونم با شکم گشنه هیچ تصمیمی نباید بگیرم. ناهار چی می خوری؟

+: نمی دونم. مامان فرصت نکرد برام ناهار بذاره. صبح کلی عذرخواهی کرد ازم.

_: عوضش ما دیشب مهمون داشتیم... یه عالمه غذای خوشمزه تو یخچاله.

+: تو یخچال خونتون؟ دستت درد نکنه. چه فایده داره؟ دلت میاد بدون من بخوری؟

_: کسی خونه نیست. بیا بریم.

+: دستت درد نکنه. منو دعوت می کنی خونه خالی؟!

می خندد و می پرسد: الان خونه ی بابام با اینجا دقیقاً چه فرقی می کنه؟

+: فرق می کنه. اینجا محل کاره.

از جا برمی خیزد و می گوید: پاشو لوس نشو. میریم ناهار می خوریم زود برمی گردیم. یعنی من برمی گردم. تو که لابد میری آژانس.

با چشمهای گرد شده نگاهش می کنم و می گویم: من تو خونتون نمیام رادین. یه وقت یکی از راه می رسه بد میشه. اهل محل ما رو باهم ببینن چی میگن؟

_: میگن رادین از این اخلاقا نداشت که پیدا کرد. پاشو.

+: یه وقت مامانت یهو از در بیاد تو که من میمیرم!

_: لازم نیست بمیری. نهایتش مجبور میشم بهش راستشو بگم. کارم آسون میشه اتفاقاً.

+: من مامانتو دوست دارم. نمی خوام یه جور دیگه درباره ام فکر کنه.

_: مامان من اصلاً امروز تو شهر نیست که درباره ی تو فکر کنه. صبح با همکاراش رفته سیرجون ماموریت. بابا هم می خواست یه مقدار جنس برای مغازش بیاره همراشون رفت. سیمینم از پنجشنبه خونه ی عمه ام مونده با دختر عمه ام برای کنکور می خونن. زرینم که تهدید کرده هیشکی خونه نیست، منم ظهر نمیام میرم خونه ی دوستم. رادینشونم که اینجاست.

از جا برمی خیزم و می گویم: بهرحال من باهات نمیام. اگه می خوای می رسونمت. خودم میرم خونه.

او هم برمی خیزد و می گوید: وقتی میگم ناهار واقعاً منظورم ناهاره نه اون همه نگرانی ای که تو توی ذهنت پس و پیش می کنی.

کتش را از روی جالباسی برمی دارد و بیرون می رود. به دنبالش آرام می روم. نمی دانم چه کنم. بدون حرف به ماشین اشاره می کنم. می دانم رنجیده است، نگرانم سوار نشود و عذاب وجدانم را بیشتر کند. اما سوار می شود و نفسی به راحتی می کشم.

توی راه حرف نمی زنیم. او با گوشیش سرگرم است و من با افکار پریشانم. جلوی خانه شان توقف می کنم. یک قدم قبل از در گاراژ. بالاخره سرش را از روی گوشیش بلند می کند. تشکر می کند و پیاده می شود. بدون هیچ اصرار بیشتری به خانه می رود.

هنوز در را نبسته است که با عجله پیاده می شوم. در نیمه بسته را باز می کند و با کنجکاوی سر می کشد. ماشین را با دست لرزان قفل می کنم. با سری فرو افتاده به طرفش می روم. بدون این که چیزی بگویم، از کنارش رد می شوم و داخل خانه می روم.

توی باغچه پر از گلهای رنگی است اما سر برنمی دارم که نگاهشان کنم. تک پله ی تراس را بالا می رویم. جلوی در ورودی صبر می کنم تا کلید بیاندازد و قفل سنگین را باز کند. قفل که باز می شود آن را روی میله می اندازد. با فشار مختصری روی شانه ام می گوید: بفرمایید.

دلم مثل گنجشک توی قفس می لرزد. پا پیش می گذارم و تو می روم. کفشهایم را گوشه ی فرش راهروی کوچک ورودی می گذارم و صبر می کنم وارد شود.

منتظرم نمی گذارد. بدون حرف دیگری تو می آید. از هال می گذرد. توی راهروی کنار آشپزخانه در دستشویی را باز می کند و مشغول شستن دستهایش می شود.

لب اولین مبل می نشینم و سر به زیر دستهایم را درهم قلاب می کنم.

رادین توی آشپزخانه می رود. از دیوار چوبی مشبک او را می بینم که توی یخچال خم شده است و محتویاتش را بررسی می کند. دو دیس را بیرون می کشد و روی میز می گذارد. از جلوی در کنار می رود و دیگر او را نمی بینم.

صورتم را با دستهایم می پوشانم. از این که آمده ام پشیمان نیستم. از حس بدی که بینمان به وجود آمده است غصه می خورم. می خواهم عذرخواهی کنم ولی نمی دانم چه بگویم.

صدای بوق ماکروفر و بعد هم باز شدن درش می آید. رادین مشغول کار است و من اینجا با خودم درگیرم.

_: نییییل... ناهار حاضره.

صدایش دوباره شاد است و لبخند بر لبم می نشاند. از جا برمی خیزم. با تردید مانتو و شالم را کنار می گذارم. دستهایم را می شویم و به آشپزخانه می روم.

با لبخند نگاهم می کند و می گوید: بفرمایید.

پشت میز می نشینم و با صدایی لرزان تشکر می کنم.

یک بشقاب پر از غذا برمی دارد. نصفش را توی یک بشقاب خالی می ریزد و می گوید: هنوز یه عالمه هست. اگه سیر نشدی بگو گرم کنم.

دست روی دستش می گذارم و می گویم: کافیه خیلی ممنون.

لبخند پرمهری به رویم می زند و بشقاب را جلویم می گذارد. خودش هم با زاویه ی نود درجه کنارم می نشیند.

کمی با غذا بازی می کنم و آرام می گویم: معذرت می خوام.

دست دراز می کند. کلیپسم را باز می کند. لقمه اش را فرو می دهد و می گوید: بی خیال...

موهایم را با انگشتانش شانه می زند و دلم را زیر و رو می کند.

یک لقمه می خورم و سعی می کنم آرام باشم. ولی رادین انگار کاری مهمتر از مرتب کردن موهای من ندارد.

در حالی که به دقت مشغول است می گوید: فعلاً اصلاً موقعیت ازدواج رو ندارم ولی نه من دلم میاد جدا شیم نه تو. پس مجبوریم به حالت ستندبای بمونیم تا موقعیتش پیش بیاد.

بالاخره دست از موهایم برمی دارد. یک لقمه می خورد و با نگاهی خندان و دهان پر می پرسد: هوم؟

می خندم و زمزمه می کنم: ستندبای یواشکی.

چشمکی می زند و می گوید: اتفاقاً یواشکی مزه اش بیشتره.

می خندم. سر به زیر می اندازم و لقمه ی دیگری می خورم. نمی خواهم به اما و اگرهای بعدی فکر کنم.

_: بهت قول میدم که چیزی از دست نمیدی. مرد و مردونه تا آخرش هستم. همه هم شاهدن که بهم لطف کردی و قبول کردی. پس هیچ منتی از طرف من نیست.

سر تکان می دهم و با لبخند می گویم: از طرف منم نیست.

_: پس کیفشو بکنیم. هوم؟

می خندم و سر تکان می دهم.

بعد از ناهار ظرفهای کثیف را توی ماشین ظرفشویی می گذاریم و آشپزخانه را مرتب می کنیم.

با صدای باز شدن در خانه هینی می کشم. مانتو و شالم را از توی هال چنگ می زنم و ترسیده می گویم: کفشام دم دره.

در انباری کنار آشپزخانه را باز می کند و مرا توی آن هل می دهد. کفشهایم را هم می آورد و بعد به استقبال تازه وارد می رود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوست جونام
این قسمتم تقدیم به ارکیده ی عزیز و حانیه ی مهربونم که دلشون برای کادوی امید رفته بود
دوستتون دارم دوستان نازنینم



یک مادر و دختر را جلوی لباس فروشی پیاده می کنم. می گویند منتظرشان بمانم. پارک می کنم و شماره ی سوسن را می گیرم.

=: سلام عروس خانم! خوبی؟

می خندم و می گویم: سلام. خوبم. تو خوبی؟

=: منم خوبم. داشتیم با مجید می گفتیم کاش یه بار قرار بذاریم چارتایی بریم بیرون.

+: جان؟! با مجید اینقدر صمیمی شدین یه روزه؟

=: ها بابا. خیلی باحاله. البته به قصد ازدواج. یعنی اینقد عجله داره که می خواد تو همین یکی دو هفته به خونوادش بگه. فقط موندیم بگیم کجا آشنا شدیم که پته های شما دو تا رو آب نریزه.

غش غش می خندد.

من هم می خندم و می گویم: به پای هم پیر شین. میگم سوسن... از بچه ها خبری داری؟ خیلی وقته دور هم جمع نشدیم. میاین فردا صبح بریم پارک؟

=: مگه فردا نباید بری سر کار؟

+: نه گفتم صبح نمیام. خیلی خسته ام دلم می خواد هوایی تازه کنم.

=: نه که ما دیروز بیرون شهر نبودیم...

+: چقدر بهانه میاری سوسن... نمی خوای بگو نمی خوام دیگه.

=: نه بابا دارم سربسرت میذارم. باشه خبری از بچه ها می گیرم بهت زنگ می زنم.

+: ممنون.

آهی می کشم و قطع می کنم. به پشتی صندلی تکیه می دهم و چشمهایم را می بندم. نیم ساعت طول می کشد تا مادر و دختر بیایند. ولی خریدشان را کرده اند و راضی و خوشحال به نظر می رسند.

کمی بعد سوسن زنگ می زند. ساناز و شادی و مهناز می آیند. همه نیستند ولی خب بد هم نیست. قرار است فردا ساعت نه دنبالشان بروم.

به ساناز زنگ می زنم و می گویم خواهر کوچکترش را هم با خودش بیاورد. سارا همسن نرگس است. باهم باشیم خوش می گذرد.

شب به خواهرم نرگس هم خبر می دهم. طفلک کلی ذوق می کند. پنجشنبه ها صبح مدرسه اش تعطیل است.

صبح همه را سوار می کنم و به پارک می رویم. نرگس و سارا به زور جا می شوند ولی سر همین هم کلی می خندیم. تمام سعیم را می کنم که به رادین فکر نکنم و از آن همه جاذبه ای که مرا به سوی او می کشد دور شوم.

با نرگس دوچرخه کرایه می کنیم و دور پارک می چرخیم. عادت نداریم و زود خسته می شویم ولی خوش می گذرد. دوباره پیش بچه ها برمی گردیم. سوسن فلاسک آبجوش و چای و قهوه و کاکائو آورده است. پفک و بستنی و شکلات هم می خریم. می گوییم و می خندیم.

موهایم بهم ریخته اند. کلیپسم را باز می کنم و سعی می کنم مرتبشان کنم.

ساناز می گوید: نیلو کوفتت بشه این موهات! همینجور سر خود زیتونی ان. دیروز رفتم آرایشگاه هرکار کرد این رنگی در نیومد.

شادی می گوید: حالتشو بگو. من سشوارم می کشم اینجوری نمی ریزن دورم. ماشالا!

ساناز هم می خندد و ماشاءالله می گوید.

موهایم را نمی بندم. همه را جلو می ریزم و آرام نوازش می کنم. چشمهایم پر می شوند. موهایی که دل رادین را برده اند. یک دفعه جمعشان می کنم و محکم می بندم که دیگر پیش چشمم نباشند. نمی خواهم به رادین فکر کنم.

از جا برمی خیزم و می گویم: چقدر می خورین؟ پاشین بریم توپ بازی. شادی توپت کو؟

قبل از رفتن گوشیم را چک می کنم. یک پیام از رادین دارم. با قلبی لرزان بازش می کنم.

نوشته است: سلام. فردا نمی خواد بیای. من و بامدادم نمیاییم.

همین. بدون کوچکترین عاشقانه ای! ولی دلم می خواهد گوشی را ببوسم!

می نویسم: سلام. باشه.

همین. به آن در. هرچه زودتر بتوانم دل بکنم کمتر آسیب می بینم.

بعدازظهر بچه ها را می رسانم و به آژانس می روم. شب هم با عجله به خانه برمی گردم. شام مهمان عمه هستیم. دوش سریعی می گیرم و با مامان و نرگس و نریمان می رویم.

به نریمان خیلی خوش می گذرد. با مسعود پسرعمه ام همسن است. فوتبال دستی بازی می کنند و برای هم کری می خوانند.

نرگس هم با دخترهای عمویم بازی می کند.

من هم کنار بزرگترها نشسته ام و سعی می کنم به دلسوزیهایشان برای وضع زندگی ام واکنش بدی نشان ندهم.

عمه با ناراحتی می گوید: آخه تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی عزیزم؟ باید به فکر خودتم باشی. آیندت. ازدواجت.

پوزخندی می زنم و سعی می کنم جوابی ندهم.

مامان می نالد: تا عمر دارم شرمندشم. خیلی هم سعی کردم خودم کار کنم ولی نمیشه خونه زندگی و مادرمو ول کنم. هرچی تو خونه بوده انجام دادم ولی هیچکدوم دائمی نبوده و این طفلک همش جور ما رو کشیده.

معترضانه می گویم: مامان من حالم خوبه.

دلم می خواهد بلندتر بگویم: حتی شوهر هم دارم! یک شوهر خیلی خوب!

اما نمی گویم. لب به دندان می گزم و دلم بدجوری برای لبخند شوهرم تنگ می شود. دلم می خواهد سر شانه ام بزند و بگوید: بخند. اینم می گذره. یه روزی دیگه هیچکس اینجوری بهت ترحم نمی کنه. یه روزی همه چی داری.

دیروقت به خانه برمی گردیم. صبح جمعه را به آژانس می روم. بعد هم خانه ی مادربزرگ. خاله و داییها جمع هستند. مادربزرگ هم نشسته است. حالش به نسبت این روزها بهتر است و همه خوشحال هستند.

جمعه طولانی می گذرد. انگار روز کش می آید و تمام نمی شود. اینقدر کلافه ام که شب دوباره به قرصهای مامان پناه می برم. به خودم قول می دهم که همین یک بار باشد. نصف قرص می خورم و سر شب می خوابم.

صبح به موقع بیدار می شوم. حمام می کنم. موهای نمدارم را با عجله و بی حوصلگی معمولم جمع می کنم و با کلیپس می بندم.

به فیزیوتراپی می رسم. به بامداد سلام می کنم. با لبخند جوابم را می دهد و می رود. حوله ای که دستش است را کنار حوله های دیگر می گذارد.

پشت سرش می روم و می پرسم: رادین نیست؟

=: نه رفته بانک.

سری تکان می دهم و سعی می کنم چهره ام سرخوردگی آشکارم را نشان ندهد. مشغول کارم می شوم. کمی نظافت می کنم. کم کم مشتریها می آیند ولی رادین نمی آید.

ظهر آخرین مشتری هم می رود که رادین با سروصدا از راه می رسد.

_: سلام سلام. موفق شدیم. هورا هورا!

یک دستش دسته گل است، یک دستش جعبه ی شیرینی. با این حال مرا هم در آغوش می گیرد و گوشه ی لبم را محکم می بوسد.

بعد رهایم می کند و با خوشحالی می گوید: همه اش از لطف توئه.

از گوشه ی چشم به بامداد نگاه می کنم. سرخ می شوم و سر به زیر می اندازم.

رادین جعبه ی شیرینی و دسته گل را روی میز می گذارد.

می خندد و می گوید: چه رنگ و رویی بهم زده. خب زنمی دلم می خواد ببوسمت. مگه بامداد هیچوقت زنشو نمی بوسه؟ داریم اصلاً؟

بامداد می خندد و می گوید: دیوونه ای به خدا. چی شد حالا؟ پول رفت تو حسابت؟

_: هنوز که نرفته ولی موافقت شد. امضاهاشو گرفتم.

در جعبه ی شیرینی را برمی دارد و جلویم می گیرد. حالم خوب نیست. نمی توانم بردارم. بدجوری با خودم درگیرم.

بامداد یکی برمی دارد و می گوید: ما که رفتیم. عصرم نمی تونم بیام. عیال وقت دکتر داره قول دادم برم همراش. سه چهار نفر بیشتر وقت ندارن. خودت بهشون برس.

رادین با خوشرویی چشم بلند بالایی می گوید.

من هم برای این که کاری کرده باشم دسته گل را برمی دارم و به آشپزخانه می روم. یک پارچ آب می کنم. گلها را آرام آرام باز می کنم و یکی یکی در آب می گذارم.

_: از من خطایی سر زده بانو؟

از صدایش از جا می پرم. یک شاخه گل از دستم میفتد. سر پا می نشینم و آن را برمی دارم.

قدمی پیش می گذارد و پشت سرم می ایستد. به نرمی برمی خیزم و سعی می کنم با او برخورد نکنم. با دست لرزان گل را توی آب می گذارم.

دستهایش را دو طرفم روی کابینت می گذارد و می پرسد: بگم معذرت می خوام بخشیده میشم؟

شیطنت صدایش به من هم سرایت می کند. سرم را به نفی بالا می برم و می گویم: نوچ.

گلها را جابجا می کنم و شکل می دهم.

از پشت سرم خم می شود و گونه ام را نرم می بوسد. نفسش توی صورتم می خورد.

به نجوا می پرسد: فقط از این که بوسیدمت ناراحتی یا چیز دیگه ای هم هست؟

+: نوچ.

_: نیست؟

+: نوچ.

_: زبونتو گربه خورده؟ ببینمت.

رو می گردانم. نگاهش می کنم. نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. می خندم. می خندد.

شالم را نرم باز می کند. کلیپسم را هم همینطور. موهایم هنوز کمی نم دارند و بوی شامپو می دهند. بینیش را توی موهایم فرو می کند و نفس می کشد.

چشمهایم را می بندم و می نالم: راد داری چکار می کنی؟

هوووم پر لذتی می کشد و می گوید: هیچی. تو به گلات برس.

ملتمسانه می پرسم: راد وام رو گرفتی؟

_: ها خدا رو شکر.

+: یادته که چه قراری داشتیم؟

_: یه چیزایی یادمه.

+: پس چرا اذیتم می کنی؟

شانه هایم را می گیرد و متعجب می پرسد: دارم اذیتت می کنم؟

+: داری وابسته ام می کنی.

_: دارم؟! خوبه مقاومتت از من بیشتره. کار من از این حرفا گذشته. وا بدی درسته قورتت میدم.

بعد ناگهان رهایم می کند و به هال برمی گردد. خود را روی یکی از صندلیها رها می کند و دستها و پاهایش را می کشد.

دستپاچه خودم را با گلها مشغول می کنم. خرده آشغالها را جمع می کنم و دور می ریزم. روی کابینت را تمیز می کنم.

گلها و شال و کلیپسم را برمی دارم و بیرون می آیم. پارچ را روی میز می گذارم و روبرویش می نشینم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
یه پست کوچولوی پر از عاشقانه مخصوص تولد امید خوشگلم
خانم مهندس تولدت مبارک


بلند نمی شوم. رادین وسایل را توی آشپزخانه می برد و ساندویچها را آماده می کند. از همان جا می پرسد: بریم تو حیاط ناهار بخوریم؟

+: اگه فرش داری بریم. فشارم پایینه. رو صندلی وا میرم.

_: یه سجاده هست. اینقدر جا داره که تنگ هم بشینیم.

خودش به حرفش می خندد. سجاده را می برد پای دیوار شمالی روبروی اتاقها که سایه دارد پهن می کند و کیسه ی ساندویچها را روی آن می گذارد.

آرام از جا برمی خیزم و قدم به قدم تا حیاط می روم. جلو می آید. دستم را می گیرد و با شادمانی می گوید: چه نازیم داره دختر! بیا دیگه خانوم!

دستم را که می گیرد انگار پاهایم جان می گیرد. قدمهایم محکمتر می شود ولی ناخوداگاه دوباره سست راه می روم مبادا به خیال خوب بودن حالم رهایم کند!

کنار برگهای سبز چسبک به دیوار آبی تکیه می دهیم. به گلدان قرمز بالای سرمان نگاه می کند و می گوید: یادم باشه رو مهرت یه گلدون قرمزم بدم.

می خندم و بغض می کنم. از روزی که باید همه چیز را خط بزنم دلم می گیرد.

ساندویچ را بالا می گیرد و می گوید: بفرمایید.

از بویش دلم بهم می خورد. سرم را عقب می کشم و می گویم: تو بخور. منم... می خورم.

_: د نمی خوری که! بعد از گشنگی غش می کنی. مجبورم دهنت کنم. باز کن آفرین... روشم نوشابه بخور بره پایین. نوشابه خوردن خیلی کار بدیه ولی بعضی بد غذاها فقط با نوشابه حاضرن یه لقمه بخورن.

می خندم و آرام می گویم: من بدغذا نیستم.

یک گاز بزرگ می زند و بعد می پرسد: بددل چی؟ حاضری دهن زده ی منو بخوری یا یکی دیگه بردارم؟ اصلاً می دونی چیه؟ حاضرم نباشی حکم زوره. باید بخوری. حوصله ندارم دو تا دستم بگیرم.

و به زور ساندویچ را جلوی دهانم می گیرد. می خندم و می گویم: می خورم.

لقمه را فرو می دهم و با خنده می گویم: من مشکلی ندارم ولی جلوی مامان هیچوقت این کار رو نکن. خیلی بدش میاد.

طوری نگاهم می کند که از رو می روم و با شرمندگی زمزمه می کنم: نه جلوی مامان که ما... همدیگه رو نمی شناسیم.

روی ساندویچ سس می ریزد و دوباره آن را به طرفم می گیرد. نسیم خنکی می وزد و دلم را آرام می کند. مهم نیست بعداً چی پیش می آید. مهم این است که از لحظه لذت ببرم. بغضم را با جرعه ای نوشابه فرو می دهم.

می گویم: ولی یه میز صندلی اینجا بذاری بامزه میشه.

_: ها... تو فکرش هستم. یه دست تو سمساری دیدم. قیمتشم خوب بود. اگه وامم جور بشه میرم می خرمشون. بعد رنگشون کنم. براشون تشک پشتی گلدار سفارش میدم و خلاصه جای باصفایی میشه ان شاءالله.

با لبخند می گویم: ان شاءالله.

سرم را عقب می کشم و می گویم: خوب شد این طرفم نشستی. گردنم گرفته اون طرفی نمی چرخه.

ساندویچ را پایین می آورد و متعجب می پرسد: الان میگی؟ از صبح تا حالا ده نفر امدن عضله های گرفته شونو باز کردن، تو وایسادی تماشا کردی و درد کشیدی؟

سر به زیر می اندازم و جویده جویده می گویم: نمی خوام فکر کنی که دارم از موقعیتم سوء استفاده می کنم.

چشمهایش را گرد می کند و حیرتزده می پرسد: سوء استفاده؟؟؟ نابغه از کجا به این ایده ی ناب رسیدی؟

می خندم و جوابی نمی دهم.

بعد از ناهار وسایل را جمع می کنیم و توی اتاق می رویم.

در حالی که دستهایش را صابون می زند می گوید: اگه باز سوءتعبیر نمیشه مانتو و شالتو در بیار و برو رو یکی از تختا بخواب.

شرمزده وسط اتاق می ایستم. نمی دانم چه کنم. زنش هستم ولی...

صدای قدمهایش را تا جلوی در اتاق می شنوم. هنوز آن وسط پشت به در ایستاده ام. احساس می کنم از تماشای حیرتم تفریح می کند.

بعد از چند لحظه می گوید: دیرت نشه.

برمی گردم. همانطور که فکر می کردم چشمهایش می خندند. انگشت زیر بینیش می کشد تا خنده ی فروخورده اش را نبینم. بالاخره قدمی پیش می گذارد و جلو می آید. شانه هایم را می گیرد و دوباره پشت به خودش می کند.

با صدایی که خنده در آن موج می زند می گوید: خیلی خب. تو چارچنگولی مواظب حجابت باش. حتی پیش شوهرت.

آرام از روی لباس عضلاتم را می گیرد و رها می کند. انگشت می گذارد می گوید: هرجا درد گرفت بگو. نه اصلاً بشین. نشستن که اشکالی نداره؟

دلم می لرزد. چشمهایم بی دلیل تر می شوند. آرام می گویم: صبر کن.

همانطور پشت به او دکمه هایم را باز می کنم و مانتو را در می آورم. شالم را هم می کشم. به کلیپس مویم گیر می کند و خرمن مویی که صبح با عجله جمع کرده ام روی پشتم جاری می شود. کلیپس با صدای بدی روی زمین می افتد. از صدایش چهره در هم می کشم و با پاهایی لرزان روی صندلی گرد مخصوص معاینه کردن بیمار می نشینم.

خم می شود. از روی زمین کلیپس را برمی دارد و روی میز کنارم می گذارد. آرام دست زیر موهایم می برد و آنها را جلویم می ریزد.

دارم از خجالت تاپ بندی و موهای پریشانم میمیرم. دو انگشتش را آرام روی عضلات گردنم می گذارد و به سختی نفس می کشد.

زیر لب می گوید: هیچوقت پیش دکتر مرد نرو. مگر این که هیچ راه دیگه ای نداشته باشی.

اشکم بی اختیار روی گونه ام راه می گیرد. دست روی اشکهایم می کشد و می گوید: گریه نکن عزیز دلم. اذیتت نمی کنم.

بعد تمام توجهش را به کارش می دهد و عضله ی دردناکم را پیدا می کند. آنقدر ماساژ می دهد تا گرفتگی اش رفع می شود.

به نجوا می پرسد: خوبه؟

+: خوبه.

فشار ملایمی به شانه هایم می دهد و با همان طنز معمول صدایش سرحال می گوید: پس بپوش برو که دیرت شد.

و با قدمهای سریع از اتاق بیرون می رود. نفسم آه می شود و از دهانم بیرون می آید. گردنم خوب شده ولی حالم بدتر از این نمی شود. موهایم را دوباره جمع می کنم. مانتو را می پوشم و از اتاق بیرون می آیم.

کمی آب به صورتم می زنم تا اشکها و التهابم را بشویم. بیرون می آیم. شالم را که روی یکی از صندلی های هال رها کرده ام می پوشم.

نگاهش می کنم. پشت میز منشی نشسته و بدون توجه به من کاغذی را خط خطی می کند.

آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می پرسم: میشه من... فردا نیام؟ با سوسن یه قراری داریم. به جاش جمعه جبران می کنم.

به این فاصله احتیاج دارم.

سر برنمی دارد. آرام می گوید: هرجور میلته.

چقدر دلش گرفته است! با نگرانی نگاهش می کنم.

سر برمی دارد و سرد می پرسد: دیگه؟

سر تکان می دهم و تند می گویم: دیگه هیچی. نمی خوای برسونمت؟

_: جایی نمیرم. برو بسلامت.

+: خداحافظ.

با قدمهای سریع بیرون می آیم. سوار می شوم. آینه ماشین را تنظیم می کنم. صورتم گل انداخته است. لبخند می زنم. همزمان گریه می کنم. لب می زنم: دوستش دارم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عیدتون مبارک. لبتون خندون دلتون جوون

تقدیم به سمانه ی عزیزم


شب به خانه برمی گردم. مامان توی آشپزخانه مشغول است. جواب سلامم را می دهد. احوالپرسی می کند ولی نگاهم نمی کند.

به درگاه آشپزخانه تکیه می دهم و می پرسم: اتفاقی افتاده؟

همانطور که روی اجاق گاز دستمال می کشد می گوید: چند وقته می خوام باهات حرف بزنم... دلم نمی کشه...

با پشت دست اشکی که ناگهان سر می خورد را از روی صورتش پاک می کند.

قدمی پیش می گذارم و با نگرانی می پرسم: چی شده مامان؟

هقی می کند و بعد می گوید: ماشینتو خط کشی کردی... تاکسی شدی؟

آهی می کشم. باید زودتر می گفتم ولی درگیر ازدواجم بودم! لب به دندان می گزم و آرام می گویم: ببخشید بی خبر رفتم دنبالش... نمی خواستم نگرانتون کنم.

بالاخره نگاهم می کند. صورتش از اشک خیس است. می پرسد: تا کی باید شرمنده ی زحمتات باشم؟ رانندگی خیلی سخته.

می خندم و می گویم: نه خیلی سخت نیست مامان. من دوست دارم.

=: به خاطر خرج فیزیوتراپی من رفتی دنبالش نه؟ از فروشندگی پولش در نمیومد. ها؟

می خندم. روی صندلی آشپزخانه می نشینم. بشقاب کوکو سبزی را پیش می کشم و لقمه ای می خورم.

+: مامان اون فروشگاه ورشکست شده... خیلی وقته. پول فیزیوتراپی هم زیاد نشد. در واقع اصلاً نمی دونم چقدر شد.

سر برمی دارم و نگاهش می کنم. متعجب نگاهم می کند و می پرسد: یعنی چی؟

شانه ای بالا می اندازم و می گویم: نمی دونم. خیلی پیگیری نکردم. اونا منشی می خواستن. منم کار می خواستم. الانم کارشونو تازه شروع کردن، هنوز پولی ندارن که به من بدن. توافق کردیم یه مدت به جای خرج فیزیوتراپی شما براشون کار کنم. هم برای اونا خوبه هم من. کار آسونیم هست. عصرا هم میرم آژانس. اینقدر نگران نباش. من حالم خوبه. همه چی هم خوبه. هیچ فشاری هم روم نیست.

مامان با نگاهی پر از اشک می پرسد: اون وقت تو الان به من میگی؟

او را در آغوش می گیرم و می گویم: از بس نگران میشی مامان خوشگلم. نگران نباش. همه چی خوبه. چیزی کم و کسر نداری؟

سر به زیر می اندازد و می گوید: نه... داییت یه کم بهم پول داده. گفت بهت نگم ولی... دلم طاقت نمیاره که. خیلی اصرار کرد که قبول کنم. می دونی برام کار پیدا کرده. حالا نمی دونم قبول کنم یا نه. کار سر هم کردن و دوختن لباس عروسک. فکر کردم با نرگس بشینیم درست کنیم اونم خوشش میاد.

سعی می کنم پول دایی را ندیده بگیرم. من هم برای خواهرم همه کار می کنم. پس درکش می کنم.

لبخندی می زنم و می گویم: اگه در حد سرگرمی بمونه و خسته نشین خیلی هم خوبه. خوش بگذره بهتون.

صورتش را می بوسم و می خواهم بروم که می گوید: چیزی نخوردی که!

+: ظهر تو فیزیوتراپی غذا گرفته بودن، زیاد خوردم. سنگینم.

=: ناهارم بهت میدن اونجا؟

+: همیشه نه. امروز اتفاقی بود.

=: برای فردا ظهرت کوکو میذارم.

سری تکان می دهم و می گویم: ممنون.

بعد از چند وقت با آرامشی عمیق به خواب می روم.

صبح اول وقت توی فیزیوتراپی هستم. بامداد هست ولی رادین هنوز نرسیده است. دو سه دقیقه بعد از من می آید. نفس نفس زنان سلام می کند. خندان ضربه ی دوستانه ای به پشت من می زند و می پرسد: تو خوبی؟

بعد بدون این که منتظر جوابم باشد می رود و به صورتش آب می زند.

بامداد پوزخندی می زند و سر تکان می دهد. من هم می خندم و مشغول کارم می شوم.

رادین برمی گردد و می گوید: طی یک حرکت انتحاری از خونه تا اینجا دویدم. خیلی چسبید.

یک لیوان آب پر می کند و یکباره سر می کشد. با لبخند نگاهش می کنم. دلم می خواهد تمام روز به او چشم بدوزم و کارهایش را تماشا کنم. حتی احتیاج به توجه خاصی از جانب او ندارم!

یک پسربچه هشت ساله با پدر و مادرش می آید. بعد از جوش خوردن شکستگی پایش با عصا راه می رود. مشخصاتش را می نویسم و رادین مشغول معاینه اش می شود. عاشق خوشرویی اش شده اند و این از نگاههای خوشحالشان پیداست.

چند نفر دیگر هم می آیند. سه تایی مشغولیم. سر ظهر فقط یک بیمار داریم. نوبت رادین است. بامداد خداحافظی می کند و می رود.

مرد میانسال جلوی میزم می ایستد. وقت جلسه ی بعدی اش را تنظیم می کنم و می رود.

رادین دستکشهایش را توی سطل می اندازد. دستهایش را می شوید و برمی گردد. روپوش سفیدش را آویزان می کند. نگاهم پی اش می چرخد.

بالاخره جلو می آید و با لبخند می گوید: من سراپا گوشم.

با خنده ی پر تعجبی می پرسم: منظورت چیه؟

یک صندلی پیش می کشد. دستهایش را روی میز می گذارد و می گوید: از صبح تا حالا چشم از من برنداشتی. حس کردم یه چیزی می خوای بهم بگی. حتی بامدادم گفت زودتر میرم که راحت باشین. خب... بگو.

گیج می گویم: چی بگم...

دست روی دستم که لبه ی میز می گذارد و با مهر می پرسد: پول می خوای؟

متعجب تکرار می کنم: پول؟!

سری تکان می دهد و می گوید: خب حق داری. چند وقته اینجایی. دیروزم که ازدواج کردیم. من نه بهت حقوق دادم نه نفقه.

+: چی میگی راد؟ من دو هفته هم نیست که اینجام. بیشترشم که دنبال کارای عقد بودیم. اصلاً کار نکردم. بعد از اون... کلی بابت فیزیوتراپی مامان بدهکارم. قرار بود یه مدت بدون حقوق کار کنم. یادت رفته؟ نفقه هم که قربونت برم تازه یه روز از عقد ما گذشته. چه طلبی دارم؟

گیج می شود. با تردید می پرسد: پس... چی می خواستی بگی؟

می خندم. دستش را می فشارم و می گویم: هیچی.

سر تکان می دهد و می گوید: ولی...

+: باور کن چیزی نمی خواستم بگم. ببخشید اگه ناراحتت کردم.

دستم را رها می کند. از جا برمی خیزد. پشت به من دستهایش را توی جیبهایش فرو می برد و می گوید: دلم هزار راه رفت. گفتم پشیمون شدی.

+: خوبی تو؟ الان پشیمونی من چی رو حل می کنه؟

شانه ای بالا می اندازد و می گوید: فکر کردم خواستگاری چیزی داری که می خوای منو زودتر از شناسنامت پاک کنی.

دلم می گیرد. می گویم: من نمی خوام تو رو از شناسنامم پاک کنم. شاید یه روزی اونم به خاطر این که مامانم غصه نخوره مجبور بشم... ولی قطعاً خودم نمی خوام.

برمی گردد. روی میز خم می شود. دستهایش را ستون بدنش می کند و خندان می پرسد: پس منظور شما چیه صبح تا حالا چشمت دنبال منه؟

غش غش می خندم. از جا برمی خیزم و در حالی که کیفم را برمی دارم می گویم: شوهرمی دلم می خواد. مشکلی داری؟

می خندد و می گوید: نه اگه با اطلاع قبلی باشه مسئله ای نیست. هزار تا سناریو از صبح ساختم که آیا چی می خوای بگی.

+: هیچ سناریویی وجود نداره. جایی میری برسونمت.

_: نه. تو کجا میری؟

+: فکر کردم یه سر برم خونه، بعد آژانس.

رو می گرداند. انگار خجالت می کشد و حرفش را نمی زند.

دست روی بازویش می گذارم و می پرسم: طوری شده؟

برمی گردد. تند سر تکان می دهد و می گوید: نه نه... فقط فکر کردم باهم ناهار بخوریم... بعد دیدم حالا یه روز وقت داری لابد می خوای با مامانت ناهار بخوری. بقیه اش که همه اش سر کاری، فرصت نمی کنی ببینیش.

+: اگه بری نون ساندویچی و سس تند بخری می تونیم ناهار کوکو سبزی بخوریم. چیز قابل داری نبود. زودتر تعارف نکردم. بعدش میرم سر کار و شب زودتر برمی گردم.

چشمهایش برق می زنند. خم می شود گونه ام را می بوسد و می گوید: بشین میام.

دستم روی جای بوسه اش و نگاهم به رفتنش میماند. چشمهایم تر می شوند. آرام بغض می کنم. ضعف می کنم انگار. کیفم را بیحال روی میز می گذارم. بازش می کنم و ظرف کوچک کوکو را بیرون می آورم.

خودم سر می خورم و پای میز روی زمین می نشینم. خیلی نمی گذرد که رادین برمی گردد. انگار جانم را کشیده اند. نمی توانم برخیزم.

دستپاچه کیسه ی خرید را روی میز می گذارد. کنارم زانو می زند و می پرسد: حالت خوبه؟

سعی می کنم برخیزم. سرم را به تأیید تکان می دهم و زمزمه می کنم: خوبم.

زیر بازویم را می گیرد و در حالی که کمکم می کند می گوید: چی شد یهو؟

بگویم از بوسه اش ضعف کرده ام؟ آن هم یک بوسه ی شاد دوستانه ی یهویی؟ خودم خنده ام می گیرد.

کمکم می کند روی صندلی بنشینم. می پرسد: به چی می خندی حالا؟

+: فکر کنم گشنمه.

دستی به گونه ام می کشد و می گوید: بیا ناهار بخوریم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :