ماه نو
 
 
چهارشنبه 31 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوست جونام
یواشکی هم یهویی تموم شد. البته خیلی سعی کردم خیلی یهویی نباشه ولی واقعاً از اینجا به بعد دیگه گره ای نمونده بود براش که ادامه بدم. ممنونم که همراهم بودین. خوشحالم که دوستش داشتین
ان شاءالله خیلی زود با قصه ی بعدیم برمی گردم. طبق معمول اصلاً نمی دونم چیه. اگر الهام جان یهو هوس سفر به جزایر قناری به سرش نزنه از ته ذهنم پیداش می کنم و زود می نویسم


یواشکی هایم تمام شده است. از رادین هیچ چیز را نمی توانم پنهان کنم. از ریز و درشت مشکلاتم که خبر دارد، چیزی غیر از این هم باشد باز هم نمی شود. چهار ماه از عقدمان گذشته است. دلم می خواهد یک تولد سورپریزی برایش بگیریم. کلی با سوسن برنامه می ریزیم.

توی فیزیوتراپی هستم که مجید زنگ می زند که مثلاً روز تولد رادین او را بیرون بکشاند تا سورپریزش کنیم. اما او نگاهی به من می اندازد و می گوید: پنجشنبه؟ نه تولدمه. می خوام با نیل تنها باشم... اصرار نکن مجید.

سرم را پایین می اندازم و خودم را با کاغذهای روی میز سرگرم می کنم. رادین جلو می آید. چانه ام را بالا می گیرد و توی چشمهای گریزانم دقیق می شود. متفکرانه می پرسد: ببینم نکنه زیر سر توئه؟... هان؟ نه با نیلم. نیل؟

نگاهم لحظه ای به نگاهش گره می خورد. خنده ام می گیرد. او هم می خندد و به مجید می گوید: باشه. هرجا بخوای میام و سعی می کنم بعدش حسابی سورپریز بشم!

 

 

پایان

کمی قبل از نیمه شب

چهارشنبه 31 خرداد 96





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
خدا بی نتی نیاره تو این دور و زمونه! نت گوشیم پاک خراب شده. نه دیتا وصل میشه نه ویفی! فقط با لپ تاپ اونم هی از اهل خونه یه قلپ اینترنت بگیرم یه دقه بیام نت. دیگه این حرفا... از صبح یه کمی نوشتم گفتم الان تا یه ذره نت قرضی دارم زود بفرستمش تا ان شاءالله مال خودم درست بشه. 
خلاصه این که معذرت می خوام که بدقول شدم و دیروز پریروز قسمت بعدی نرسید. دعا کنین این درست بشه زود به زود بیام. 


جلوی در گاراژ خانه شان می پیچد. گیج و منگ به روبرو خیره شده ام. پیاده می شود. در را باز می کند. با کمی رفت و برگشت ماشینم را کنار ماشین پدرش جا می دهد.

_: جا داری در رو باز کنی پیاده شی؟ در نخوره به دیوار.

در را به دیوار می زنم و با صدایی گرفته می گویم: نگران خط افتادن پورشه ام نیستم. این نشد یکی دیگه.

غش غش می خندد و می گوید: نیل تو عالی هستی.

و پیاده می شود. من هم پیاده می شوم و به این فکر می کنم که کجای شوخی بیمزه ام اینقدر خنده دار بود؟

از کنار ماشین رد می شود و جلوی پله ی حیاط منتظرش میمانم. در را می بندد و جلو می آید. دست سرد و خیس از اضطرابم را توی دستش می گیرد و بوسه ی صداداری روی گونه ام می نشاند. دست آزادم را روی گونه ام می گذارم و وحشتزده به خانه نگاه می کنم.

خوشحال می خندد و می گوید: با سلاح گرم منتظرمون نیستن. مطمئن باش. ما اصلاً تو خونمون تفنگ نداریم. مگه از همسایه ها قرض کرده باشن.

در باز می شود و خانم کاربخش می پرسد: نمی خواین بیاین تو؟

دستم را رها می کند. خوشحال به طرف مادرش می رود و می گوید: سلام بر ملکه ی بزرگ.

رویش را می بوسد. مادرش طوری که انگار مگسی را بپراند او را پس می زند و می گوید: خبه خبه... برو تو. من با این چیزا خر نمیشم. بهتره یه توضیح درست و حسابی داشته باشی.

مادرش است. خودشیرینی اش را خوب می شناسد. به قول خودش خر نمی شود؛ اما دلیل نمی شود که لبخندی ته نگاه خشمگینش هم ننشیند. برق نگاهش را زیر نور چراغ کوچک بالای درگاه می بینم و لبخند خسته ای می زنم. هنوز نگرانم.

رادین را رد می کند و به من نگاه می کند. می گویم: سلام.

با غضبی فرو خورده می گوید: سلام. بیا تو.

سری تکان می دهم و زمزمه می کنم: چشم.

از توی درگاه عقب می رود و اجازه می دهد وارد شوم. در را آرام پشت سرم می بندم. رادین کفشهایش را کنار می گذارد. برمی گردد و مردانه دست روی شانه ی مادرش می گذارد و می گوید: بفرمایین خواهش می کنم. من در خدمتتونم. ببخشید که دیر شد.

زرین هم جلو می آید. خنده اش گرفته است و انگار می ترسد که بخندد و باعث غضب مادرش بشود. با این حال با نیش باز می گوید: سلام داداش.

نیشگونی از گونه اش می گیرد و با خوشرویی می گوید: سلام شرور. تو هم بیدار موندی منو بازخواست کنی؟

زرین می خندد و می گوید: نه بابا نشستم شو تماشا کنم. ببینم رادین برنده میشه یا مامانم.

رادین می خندد و مادرش با تشر اسم زرین را می برد. زرین هم از ترس پشت رادین پناه می گیرد تا مادرش رد شود.

بعد جلو می آید. دست دور گردن من می اندازد و صورتم را می بوسد. رادین قدمی عقب می آید. بلند می گوید: مامان من یه سری اسناد از تو اتاقم میارم الان میام خدمتتون.

بعد دست روی شانه ی زرین می گذارد و زمزمه می کند: حواست به نیل باشه. تنها نمونه.

دست زرین هنوز دور گردنم است. متعجب می گوید: هست. خیالت راحت.

به من نگاه می کند و شانه بالا می اندازد. با صدایی شاد می پرسد: شال و مانتوتو کجا میذاری؟ میشه دم در آویزون کنی یا بذاری تو اتاق رادین یا بذاری تو اتاق من.

پدرش به استقبالم می آید. فرصت جواب نمی ماند. صورتم را می بوسد و با خوشرویی می گوید: خوش اومدی دخترم. ببخشید نصف شبی زابراه شدی.

دلم برای پدرم تنگ می شود. بغض می کنم و نمی توانم جواب بدهم. فقط سری تکان می دهم و زمزمه می کنم: شما ببخشید.

سیمین هم جلو می آید. موضعش را نمی دانم. انگار خودش هم نمی داند که با چند قدم فاصله سلام می کند و سر تکان می دهد. عصبانی نیست.

پدرش با مهربانی می گوید: لباستو بذار تو اتاق رادین بیا. یا اگه خسته ای همونجا بمون استراحت کن. اونی که باید جواب بده رادینه نه تو.

از لطفش بیشتر بغض می کنم و به زحمت می گویم: ممنونم که بهم اعتماد دارین.

لبخندی پر مهر می زند. در آغوشم می گیرد. سرم را روی شانه اش می گذارد و در حالی که نوازش می کند می گوید: عزیزم.... چرا به دخترم اعتماد نداشته باشم؟

لبریز از پدرانه های نابش می شوم. در ذهنم دنبال آخرین باری که در آغوش پدرم بوده ام می گردم و به خاطر نمی آورم. خیلی گذشته است و انگار از همه بیشتر دلتنگ این چند لحظه هستم.

رادین از اتاقش بیرون می آید و با کمی ترس و تعجب می پرسد: چی شده؟

پدرش رهایم می کند و آرام می گوید: ترسیده.

رادین اوراق توی دستش را به یک دست می دهد. دست آزادش را دور شانه ام می اندازد و فشار گرمی می دهد. با لبخند می گوید: شجاع باش قهرمان.

و بی تعارف گونه ام محکم می بوسد. جلوی پدرش کلی خجالت می کشم و به اتاقش می گریزم. طوری که پدر و پسر بلند می خندند.

در اتاقش باز است. در هال هم همینطور. صدای گرم و آرامش را می شنوم که اسناد را با ذکر تاریخ نشان مادرش می دهد و تعریف می کند که چه اتفاقی افتاده است.

مادرش آرام شده است. با این حال سرزنش وار می گوید که هنوز هم می توانست خودش برایش وام بگیرد یا قرض بدهد. دلیلی نداشت که رادین سر خود اقدام کند.

مانتو و شالم را در می آورم و روی پشتی صندلی میز تحریر رادین می گذارم. با پاهایی لرزان پیش می روم. اصلاً نمی دانم حضورم کنارشان درست است یا نه.

رادین می گوید: می خواستم روی پای خودم وایسم. تا کی باید به شما تکیه می کردم؟ بیست و هفت سالمه. بچه که نیستم.

دست مرا که تازه به هال رسیده ام را می گیرد و با کمی زحمت کنار خودش روی مبل بزرگ راحتی یک نفره جا می دهد. از این که بیخش نشسته ام خجالت می کشم و سر به زیر می اندازم.

مادرش اسناد را زیر و رو می کند و با صدایی که دیگر عصبانی نیست می گوید: ولی دلیل نداشت خودت و یه آدم دیگه رو بدبخت کنی.

رادین نگاهی به من می اندازد و با طنز معمول صدایش می گوید: فکر نمی کنم نیل بدبخت شده باشه. منم که خوشبختم.

از این که حالش دوباره عادی شده است دلم قرص می شود و سر به زیر لبخند می زنم. لبخندم را می بیند. او هم می خندد. دستش دور شانه هایم است. مرا به خود می فشارد.

=: هیچ مادری بد بچه شو نمی خواد. مبارکتون باشه ولی ریسک بزرگی کردی.

_: خیلی ریسک نکردم. نیل رو می شناختم، شما هم تأییدش کرده بودین.

توپ را توی زمین مادرش پاس می دهد. سرم را بیشتر توی یقه ام فرو می برم و سعی می کنم خنده ام را نبینند. به زحمت جمعش می کنم.

مادرش آهی می کشد و می گوید: در این که نیلوفر دختر خوبیه شکی نیست. ولی کاش به ما هم می گفتی.

رادین یک باره از جا برمی خیزد. احساس می کنم بالای درّه رها شده ام و الان سقوط می کنم. به زحمت خودم را جمع و جور می کنم.

رادین خم می شود و مدارکش را از جلوی مادرش جمع می کند. در همان حال می گوید: فرصتش از دست می رفت. نه به نیل می رسیدم نه به وام.

مادرش هم از جا برمی خیزد. آهی می کشد و می گوید: باشه. بسلامتی. پیر بشین به پای هم.

رمق از پاهایم رفته است. نمی توانم بلند بشوم.

مادرش می گوید: یه دست رختخواب از تو انبار بردار ببر تو اتاقت. گیج بازی هم نکنی صاف بری تو تختت مهمونتو یادت بره. اول از راحتیش و جای خوابش مطمئن شو.

رادین بلند می خندد و می گوید: مامان... شناسنامه ی من هنوز اینجاست. یادآوری می کنم که بیست و هفت سالمه. نیل هم مهمون نیست. زن منه. تو تختم می خوابه. نگرانش نباشین.

همه می خندند اما خانم کاربخش سری از روی تأسف تکان می دهد و می گوید: نود سالتم که بشه باید اینا رو بهت یادآوری کنن چون معلوم نیست حواست کجایه. شامم اگه نخوردین همه چی تو یخچال هست. میوه هم هست.

رادین خندان چشم بلند بالایی می گوید و تشکر می کند. همگی شب بخیر می گویند و هرکسی پی کار خودش می رود.

در آخرین لحظه سیمین جلو می آید. صورتم را می بوسد و می گوید: خوش اومدی عزیزم. خدا کنه اینجا بهت خوش بگذره و خوشبخت باشین. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماهتون

انگار یواشکی ها تموم نشده. از نظرات پر از لطف و مهربونیتون متشکرم

فعلاً مامان نیل رو داشته باشین، خانم کاربخش بمونه برای فردا پس فردا ان شاءالله. الان دیگه وقت ندارم بنویسم.

خوووب باشین. دوستتون دارم


امشب شب بیست و سومه. به یادتون هستم. منو یادتون نره



از روی شانه ی رادین به چراغهای شهر نگاه می کنم. می پرسد: تو هیچی نمی خوری؟

چانه ام را به شانه اش می زنم. گردنش را می بوسم و می گویم: نه. تو بخور.

با لحنی پر از شوخی می گوید: یه چی بخور قوی شی. الان حامله نیستی. ولی بالاخره که همه چی اینجوری نمیمونه. یه روز دختر منم به دنیا میاد. راستی می خوای اسمشو چی بذاری؟

+: اسم نیوشا رو خیلی دوست دارم. اول دبستان یه همکلاسی داشتم اسمش نیوشا بود. چشماشم آبی بود. خیلی بهش حسودیم میشد. به نظرم از اون خوشبختتر وجود نداشت. هم اسمش قشنگ بود هم چشماش!

رادین از ته دل می خندد. می گوید: اسمش مشکلی نداره ولی چشم آبی شرمنده تم. تو خانواده ی ما که وجود نداشته، تو خانواده ی شما هم ندیدم. مگه براش لنز بخرم.

+: من خنده های تو رو با هیچ چشم آبی ای عوض نمی کنم.

خنده اش ته می کشد. با لحن مضحکی می گوید: متشکرم. داشتم نگران می شدم که عوضم کنی.

روی پایش می زنم و بین خنده می نالم: مسخره! همینم مونده که به خاطر چشم آبی ولت کنم. نه جونم. تا ابد بیخ ریشت هستم.

گوشیش زنگ می زند. نگاهی به صفحه ی آن می اندازد. دستش را دور شانه ی من محکم می کند و می گوید: سلام بر بانوی اعظم.

با صدای عصبانی مادرش هر دو تکان بدی می خوریم.

=: علیک سلام. کم زبون بریز بچه. صبیحه خانم چی میگه؟

رادین نگاه متعجبی به من می اندازد و می گوید: نمی دونم. چی میگن؟

=: تو شناسنامه تاریخ عقدت چی نوشته؟!

رادین رهایم می کند. دست روی جیبهایش می کشد و با کمی ترس می گوید: شناسنامه...

برمی گردد و از من می پرسد: شناسنامه ها کو؟

خانم کاربخش با لحنی توبیخ گرانه می گوید: نگرد پایین جاشون گذاشتی. بیچاره صبیحه خانم گریه کنون زنگ زده به من که این چه وضعشه؟ فکر می کرد من می دونم! زود پا میشین با شناسنامه ها میایین اینجا ببینم چه غلطی کردین!

لرزان از جا بلند می شوم. حتی رادین هم ترسیده است و با ترسش اعتماد بنفسم را به زیر صفر می رساند.

پایین می رویم. مامان کنار تلفن نشسته است. یک دستش روی قلبش است و یک دستش شناسنامه ها. مثل ابر بهار اشک می ریزد. رادین جلو می رود تا آرامش کند. من هم به آشپزخانه می روم تا برایش شربت درست کنم.

دستهایم می لرزد. به هر زحمتی هست شربت را با قرص آرامبخش به او می رسانم و رادین با ملایمتی ستودنی به خوردش می دهد.

مامان گریه کنان می گوید: شناسنامه ها اینجا بودن. یهو احساساتی شدم گفتم اسمتونو تو صفحه دومش ببینم. دیدم تاریخ امروز نیست. این یعنی چی؟

رادین لیوان را بالا می گیرد و ملایم می گوید: من توضیح میدم. همه چی رو میگم. یه کم از این بخورین. نیل آماده شو بریم.

=: کجا برین؟ چرا برین؟ تا همه چی رو تعریف نکردین هیچ جا نمیرین.

_: میگم. همه چی رو میگم. من و نیوشا...

مامان مثل ترقه از جا می پرد: نیوشا کیه؟ هان؟! با یکی دیگه بودی بعد سر لجبازی امدی سراغ دختر من؟ هان؟

رادین دستپاچه به من نگاه می کند و می پرسد: نیوشا کیه؟ چرا من میگم نیوشا؟ می خواستم بگم نیل!

بین نگرانی خنده ام می گیرد. عصبی می شوم. غش غش می خندم و روی مبل میفتم. رادین هم می خندد. به مامان نگاه می کند و با بیچارگی می گوید: داشتیم با نیل می گفتیم اسم بچه مونو بذاریم نیوشا.

مامان توی صورت خودش می کوبد و وحشتزده می پرسد: نیلو حامله یه؟ ها نیلو؟ خدا مرگم بده!

رادین دست روی شانه هایش می کشد و می گوید: نه مامان جان. نه. حامله چیه؟ همینجوری یه وقتی... الان که نه... چی دارین میگین؟ نیل حاضر شو باهم بریم.

=: چرا نمیگین چی شده؟

رادین پشت سرش می رود. در حالی که ماساژش می دهد که آرام بشود می گوید: چیزی نشده. من یک ماه پیش دنبال یه وام بودم. یکی از شرایطش تأهل بود. با نیل قرار گذاشتیم عقد ببندیم، وام رو بگیرم و طلاقش بدم. یه پولی بهش بدم بره. با شناسنامه ی سفید. ولی نشد.

مامان با بدبینی به پشت سرش نگاه کرد و پرسید: چی شد؟ چه غلطی کردی؟

رادین چرخید و جلو آمد. پیش پایش زانو زد. دستهایش را بوسید و گفت: عاشقش شدم. غلط کردم. ببخشید. همه اش همین بود.

وای... من هم بودم در برابر این نمایش عاشقانه خلع سلاح می شدم چه رسد به مامان ساده و احساساتی من!

چشمهای ستاره بارانش را که می بینم خیالم راحت می شود. رو می گردانم و به اتاقم می روم. دیگر به بقیه ی حرفهایشان گوش نمی دهم.

نریمان و نرگس گیج خواب هستند. هر دو اینقدر خوابشان سنگین هست که هیچ از این ماجرا نشنیده اند. نگاهم روی ساعت می نشیند. نیمه شب است. با عجله لباسم را مرتب می کنم و بیرون می آیم.

مامان آرام آرام است. جلو می روم. صورتش را می بوسم. مرا نمی بوسد. هنوز کمی دلخور است. به او حق می دهم. می گویم: من زود برمی گردم.

عصبانی می گوید: نصف شب تنها راه نیفتی بیای. اگه باهم میاین بیا. می دونی که جوش می زنم.

رادین دست دور شانه هایم حلقه می کند و می گوید: شما بخوابین. شب نمیاییم. نگران نشین. باید بریم تنبیه بعدی رو نوش جان کنیم. معلوم نیست چقدر طول بکشه. نیل این شناسنامه های آتش افروزم بده ببریم. مامان بدون سند هیچی رو قبول نمی کنه.

شناسنامه ها را از کنار تلفن برمی دارم. رادین مامان را می بوسد و با همان لحن نرم و دوست داشتنی اش می گوید: ببخشید اذیتتون کردم. حلال کنین. خیلی دوستتون دارم. نمی خواستم یه ذره ناراحتیتونو ببینم. و الا زودتر می گفتم بهتون. نه که نخوام بگم. همه اش با نیل دنبال یه راهی بودیم که کمتر اذیت بشین.

مامان هم که کم مانده از خوشی غش کند. اگر دلخوری ای هم مانده باشد از من است نه از داماد عزیزتر از جانش!

دارم از ترس روبرو شدن با خانم کاربخش می میرم. جلوی ماشین که می رسیم رادین دست به طرفم دراز می کند و می گوید: سوئیچ بده من برونم. تو عصبی هستی می زنی به در و دیوار.

عصبانی پسش می زنم و پشت فرمان می نشینم. ماشین را دور می زند و سوار می شود.

_: ماشینتو نمی خوردم خوشگله.

+: دروغگوی خودشیرین. منم همینجوری خر کردی.

ابروهایش از تعجب بالا می روند. حیرتزده می پرسد: چی شده؟!

+: یه جوری با مامان حرف زدی... یه جوری حرف زدی...

از بس عصبی هستم نمی توانم ادامه بدهم. برعکس او خونسرد و آرام است.

_: چه جوری حرف زدم؟ من یک کلمه دروغ نگفتم که بهم میگی دروغگو.

ادایش را در میاورم و می گویم: از بس شما رو دوست دارم نمی خواستم ناراحتتون کنم...

با لحنی بدیهی می پرسد: مگه دروغ گفتم؟ خیلی عجیبه مادر عشقم رو دوست داشته باشم؟

با گریه می گویم: من تا حالا کسی رو ندیدم که به مادرزنش بگه دوستتون دارم.

کاملاً آرام می گوید: نیل بزن کنار. اینجوری رانندگی نکن. شلوغشم نکن. یه جوری معترضی که انگار... استغفرالله... نیل مادرته!

کنار می زنم. واقعاً نمی توانم رانندگی کنم. نگاهش می کنم. مصیبت اینجاست که الان بیشتر از هر وقتی بهش احتیاج دارم. مثل یک مسکّن قوی.

می فهمد. در آغوشم می گیرد و به تاریکی شب نگاه می کند. هیچ نمی گوید. به صدای قلبش گوش می دهم و آرام می گیرم.

گوشیش زنگ می خورد. نفسی می کشد و آرام می گوید: سلام مامان جان... تو راهیم. چند دقیقه دیگه می رسیم. تا مامانشو آروم کنیم یه کم طول کشید. میاییم.

قطع می کند. بوسه ای نرم روی سرم می نشاند و می گوید: بیا این ور بشین. من می رونم.

با بی میلی سر برمی دارم. پیاده می شود.

صورتم از اشک خیس است. تنم سنگین شده است. به سختی خودم را روی صندلی کناری می کشم. رادین در راننده را باز می کند و سوار می شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید تاخیر دارم. دیشب و پریشب مهمون داشتم و فرصتی برای نوشتن نبود. داستان هم به جایی رسیده که یا باید جمعش کنم یا این که یه سوژه ی تازه برای ادامه دادنش پیدا کنم. نمی خوام مثل همیشه عجله کنم. پس با اجازه تون چند روز دیگه هم مرخصی می گیرم تا حسابی روش فکر کنم.

شبهای قدر را در پیش داریم. دعاهاتون قرین اجابت، به خیر و عافیت. التماس دعا



مامان زنگ می زند و می گوید که برای شام به خانه برویم. توی راه پله به آقای جهانبخش برخورد می کنیم. سلام و علیک می کنیم و رادین را معرفی می کنم.

هر دو آدمهای خوشرویی هستند. گرم و گیرا باهم حال و احوال می کنند. آقای جهانبخش صمیمانه به هردویمان تبریک می گوید.

پروین خانم متوجه ی سروصدا می شود و هراسان خودش را می رساند. رادین را با انگشت نشان می دهد و طوری که انگار دزد گرفته است می گوید: همین بود. همین بود. چند بار دیدمش تو ساختمون. رفت و آمدای مشکوک داره.

هر سه می خندیم. آقای جهانبخش می گوید: شوهر  نیلوفرجانه پروین خانم. امنه. نگران نباش.

پروین خانم با چشمهای گرد شده به رادین نگاه می کند و می پرسد: واقعاً؟!

رادین می خندد و می پرسد: شناسنامه بدم خدمتتون؟

و واقعاً هم شناسنامه هایمان را که از صبح توی جیبش هستند بیرون می آورد! یک لحظه هول می کنم که مبادا دروغمان لو برود.

اما آقای جهانبخش می خندد و می گوید: سخت می گیری پروین خانم! به فرض محال دختر عزیزمون راستشو نگفته باشه. به من و شما چه مربوط؟ گناهشو پای من و تو نمی نویسن.

پروین خانم عصبانی می پرسد: پس امنیت ساختمون چی میشه؟

آقای جهانبخش با همان خوشرویی می گوید: امنیت سر جای خودش. تهمت نزنین به مردم. با اجازتون.  

بعد هم دستی سر شانه ی رادین می زند و می گوید: بازم تبریک میگم. ان شاءالله بسلامتی. خوشبخت باشین. نیلوفر دختر خیلی خوبیه. زحمتکشه. قدرشو بدون.

رادین هم خوشحال تشکر می کند. آقای جهانبخش می رود.

پروین خانم نگاهی به ما می کند. انگار شرمنده می شود. بالاخره سر به زیر می اندازد و می گوید: ببخشین. من نمی دونستم. خبر نداشتم. شما هم که هچی نمیگین. از کجا بدونم؟ خب مرد غریبه خطر داره تو ساختمون. می گفتی یک کلمه. ما که بخیل نیستیم. مبارکتون باشه.

رادین با نگاهی درخشان و لبی خندان می گوید: خیلی ممنون پروین خانم. دعامون کنین. شما لطف دارین که مواظب امنیت ساختمون هستین. همسایه ها باید به وجود شما افتخار کنن. با اجازتون. مادرزن عزیز منتظرمونن. خدانگهدارتون.

چشمهای پروین خانم ستاره باران می شود. می بینم که مثل همه در جا عاشق رادین می شود. بازوی رادین خودشیرین را با غیظ می فشارم و از پروین خانم هم می گذریم.

وارد خانه که می شویم مامان اسفند دود می کند و قربان صدقه ی دامادش می رود. نرگس ذوق زده می خندد. نریمان هم راضی به نظر می رسد.

مامان خیلی دستپاچه است و رودربایستی دارد. هی دور و بر را جمع می کند و به رادین تعارف می کند که راحت باشد. شام را که می خوریم با کلی خجالت می گوید اتاق خودش را برای ما آماده کرده است و خودش شب جای من توی اتاق بچه ها می خوابد.

رادین می خندد و می گوید: حالا هنوز که سر شبه.

بیخ گوشم زمزمه می کند: گرمه. بریم رو پشت بوم؟

+: بریم.

مامان طبق عادتش ظرفی خوراکی همراهمان می کند. از پله ها بالا می رویم و به هیچکدام از همسایه ها برخورد نمی کنیم.

رادین روی بام می ایستد. دستهایش را باز می کند و عمیق نفس می کشد. بعد می گوید: اککهی! الان دیگه از پروین خانم هم نمی ترسیم. چه زندگی بی هیجانی!

می خندم و می گویم: چشم نداری ببینی دل من از ترس تاپ تاپ نکنه.

می خندد. دست دور شانه هایم حلقه می کند و می پرسد: حالا واقعاً خبری نیست؟ داشتم کلی با باباشدن ذوق می کردم.

+: منم داشتم از ترس میمردم.

_: حالا که همه چی علنی شد. ترس نداره دیگه.

از حصار دستش بیرون می آیم. لبه ی بام می نشینم و می گویم: می خوام چند وقت آروم باشم. هیچ اتفاقی نیفته. میشه آیا؟

_: معلومه که میشه. در نود درصد اوقات هیچ اتفاقی نمیفته.

+: این همه اتفاق! سرم داره سوت می کشه.

رادین هم می نشیند. یک زردآلو گاز می زند و می گوید: خوش گذشت.

+: باشه. منم اعتراف می کنم خوش گذشت. ولی خیلی هم ترسیدم.

_: دیگه نترس. همه چی آرومه. منم خیلی خیلی خوشبختم.

پرمهرترین لبخندش را به رویم می پاشد و سرشار از عشق می شوم.



پی نوشت: یه گزینه دیگه هم دارم. همین قسمت آخر باشه. نظرتون چیه؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوست جونام
خوبین ان شاءالله؟
منم خوبم شکر خدا
امروز اصلاً نوشتنم نمیومد. ولی دیدم دیروزم ننوشتم گفتم اینجا خالی نمونه.
تقدیم به بی نام گل که دلش پست مخصوص می خواست


از فردا به جای مقدمات عقد در بدر دنبال محضری می گردیم که حاضر بشود دروغ به این بزرگی را بگوید. محضری که در آن ازدواج کرده ایم که نمی شود. بعد از کلی پرس و جو مجید یک محضردار پیدا می کند که حاضر می شود در مقابل مخارج عقد سکوت کند و دوباره برای ما خطبه بخواند.

و امروز دوباره همه در محضر جمع شده ایم. بامداد و مجید و احسان و نادر دوباره شاهد عقدمان می شوند. مجید می خندد و یواشکی می گوید: کار که از محکم کاری عیب نمی کنه.

مادربزرگها، خاله ها و داییها و زن بامداد و اقوام نزدیک رادین. حدود سی نفر همراه داریم. رادین شیرینی خریده و مجید پذیرایی می کند. عاقد دوباره خطبه می خواند. این بار خیلی آرام و بی تفاوت بله می گویم. مامان گریه می کند و مادربزرگ رادین در آغوشم می کشد. یک گردنبند گردنم می اندازد و صمیمانه تبریک می گوید.

خانم کاربخش هم جلو می آید. دیگر خصومتی در نگاهش ندارد. قرار نیست مثل دخترهایش باشم ولی بهرحال مرا پذیرفته است. لبخند می زند و رویم را می بوسد. تبریک می گوید و دستبند ست گردنبند را به دستم می بندد.

آقای فرخ نژاد خیلی خوشحال است. صمیمانه تبریک می گوید. روبوسی می کنیم و یک جفت گوشواره کف دستم می گذارد.

می خندد و با اشاره ای به خانم کاربخش توضیح می دهد: سرویس تکه تکه شده. انتخاب خانمه. ان شاءالله بپسندی.

سرویس ظریف و قشنگی است. از ته دلم تشکر می کنم و گوشواره ها را هم به گوش می آویزم.

دایی اجازه می گیرد تا دست به دستمان بدهد. سعی می کنم به این دست به دست بی موقع پوزخند نزنم. ولی رادین از ته دل می خندد و از دایی تشکر می کند.

دایی دست به دست می دهد و دعایمان می کند. همین که کمی فاصله می گیرد، زیر لب به رادین غر می زنم: آخه به چی می خندی؟

_: خیلی جوکه! خوش می گذره.

+: سرکار گذاشتن ملت جوکه؟

_: تا جایی که به کسی آسیب نزنه چرا که نه؟

قانع می شوم و به جمعی که یکی یکی برای تبریک گفتن جلو می آیند نگاه می کنم.

بالاخره از محضر بیرون می آییم. رادین از همه برای ناهار دعوت می کند و به رستورانی که قبلاً در نظر گرفته است می رویم.

بعد از ناهار همه کم کم پراکنده می شوند. آخرین نفرات مجید و سوسن می مانند. تصمیم می گیریم باهم به گردش برویم و موفقیتمان را جشن بگیریم.

نزدیک شهر جای خوش هوایی پیدا می کنیم. درخت و جوی آبی هست. یک زیرانداز کهنه توی صندوق ماشینم دارم که پهن می کنم و می نشینیم. خوراکی هم خریده ایم.

سوسن دست توی آب روان می برد که صورتش را بشوید. اشتباهاً آب به صورت مجید می پاشد و همین شروع آب بازی می شود. کلی به همدیگر آب می پاشیم و می خندیم. می دویم و بازی می کنیم. رادین بین خنده هایمان سفارش می کند که مواظب باشم اما کو گوش شنوا؟! تازه بازی گل انداخته است و دارد خوش می گذرد.

نزدیک غروب برمی گردیم. رادین نگران است. مدام سوال و جوابم می کند. اینقدر که سوسن معترضانه می گوید: خب برین پیش یه دکتر زنان. چرا اذیت می کنی آخه؟!

سوسن و مجید را می رسانیم و به دکتر زنانی که می شناسم مراجعه می کنیم. منشی می گوید اگر بنشینم می تواند بین مریضها مرا بفرستد. نیم ساعتی معطل می شویم و بالاخره تو می رویم. دکتر بدون هیچ توضیحی یک آزمایش می نویسد و دستم می دهد.

بیرون می آییم و به زیرزمین همان ساختمان می رویم. آزمایش می دهیم و تقاضای جواب فوری می کنیم. همان جا می نشینیم. یک ساعت به کندی می گذرد. رادین تمام جوکهایی که بلد است را تعریف می کند. بالاخره جواب آزمایش را می گیریم و بدون این که بازش کنیم بالا می رویم.

این بار خیلی معطل نمی شویم. دوتایی توی مطب می رویم. دکتر ورقه را می خواند و می گوید: خب... این که منفیه. دردی خونریزی ای مشکلی نداری؟

متعجب نگاهش می کنم و می پرسم: یعنی چی منفیه؟

رادین با نگرانی می گوید: امروز یه کم بدو بدو کرد. یعنی مشکلی پیش امده؟

دکتر می گوید: نه اگر امروز مشکلی پیش امده بود آثارش تو آزمایش باقی مونده بود. به احتمال زیاد جواب بیبی چک اشتباه بوده. بهرحال الان که باردار نیستی. یه هفته صبر کن اگر لازم بود دوباره آزمایش بده.

رادین ناباورانه می پرسد: مگه میشه؟ پس چی شده؟

دکتر لبخند می زند و می گوید: یه اختلال هورمونی ساده. چیز مهمی نیست. برای همه پیش میاد. شما هم هنوز جوونین. کلی وقت دارین برای بچه دار شدن.

رادین متفکرانه می گوید: اون که بله. فقط نگران خانمم هستم.

دکتر اطمینان می دهد که مشکلی نیست و بیرون می آییم. توی ماشین می نشینیم.

غش غش می خندد و می گوید: خوب رفتیم سر کار. عالی بود! مجبور شدیم هول هولی خانواده رو در جریان بذاریم. حالا بدون هیجان و یواشکی می تونیم باهم باشیم. حیف شد! اککهی! داشت خوش می گذشت.

می خندم و روی پایش می کوبم. دیوانه ای نثارش می کنم و راه میفتم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلامممم
خواستگارون


امید خوبی؟ باز نت تموم شده؟


مامان کنارم می نشیند و می گوید: اگه مثل چشمام بهت اعتماد نداشتم می گفتم مشکلی داری که حالت اینه و پسره ساعت چار صبح از خوابش می زنه و میاد سراغت... اما دختر من... نه...

شرمنده سر به زیر می اندازم و می گویم: چه مشکلی مامان؟ مریضم. خانم کاربخشم که گفت بهتون. پسرش عاشقمه. خب می فهمیدم از نگاهاش. می دونستم اگه الان بگم پا میشه میاد. حوصله ی دکتر و اورژانس نداشتم. یه سرم می خواستم دیگه. کاری نبود.

مامان سری تکان می دهد و خمیازه می کشد. خواب آلوده می گوید: قرار خواستگاری رو برای خونه مامان بزرگ گذاشتم. روم نشد بگم بیان اینجا. گفتن شنبه عصر میان.

+: چرا؟ مگه اینجا چطوره؟

=: اینجا خوبه. ولی اونجا بهتره. خوبی؟ من دیگه برم بخوابم؟

+: برین بخوابین.

می رود. مثل همیشه وقت بحران کنار می کشد. الان هم واقعاً ترجیح می دهد که به احتمال بارداری من فکر نکند تا مبادا مجبور بشود با نگرانی های آن روبرو بشود. قصد بی مهری ندارد. توانش همین قدر است و من سالهاست که این را پذیرفته ام و مسئولیت زندگیمان را به دست گرفته ام.

 

انگار واقعاً ویروس گرفته بودم. چون روز جمعه حالم خوب است و صبح تا عصر را در آژانس می گذرانم که بتوانم شنبه را مرخصی بگیرم. تا می توانم خودم را مشغول می کنم که به خواستگاری فکر نکنم.

صبح شنبه تا ظهر توی فیزیوتراپی هستم. رادین از همیشه بهتر است. با همه شوخی می کند. سربسر همه می گذارد و تا که چشم بقیه را دور می بیند توجهی هم به من می کند.

حالم خیلی بهتر شده است. اصلاً انگار که در زندگی دردی جز توجه رادین ندارم! واقعاً قبل از ازدواج به چی دلخوش بودم که حالا اینطور دلبسته ی توجهات رادین هستم؟

 

بعدازظهر با سوسن به آرایشگاه می رویم. سر تا پایم را اصلاح می کنم. تمام سعیم را می کنم که نگران نباشم. سوسن هم مدام شوخی می کند و غر می زند که هنوز نتوانسته مجید را راضی کند که به خواستگاری اش بیاید. آن وقت من با این عجله دارم به خانه ی شوهر می روم!

قربان صدقه ی کودک بندانگشتی ام می رود و من یادآوری می کنم که هنوز قدش به اندازه ی بند انگشت هم نیست.

بعد هم باهم به خانه مان می رویم. باهم لباس انتخاب می کنیم و آرایشم می کند. برای مامان هم لباس انتخاب می کند. نرگس هم پیراهن نویش را می پوشد و باهم به خانه ی مادربزرگ می رویم.

خاله و شوهرخاله و دایی و زن دایی و دختردایی و دخترکوچولوی پنج ماهه اش هم آنجا هستند. سوسن عاشق بچه هاست. نوه ی دایی را در آغوش می گیرد و حسابی سرگرم می شود.

من و سارا دخترداییم هم اتاق پذیرایی را تمیز و آماده می کنیم و مامان بزرگ را به آنجا می بریم.

اینجا سکون خوبی دارد. همیشه آماده ی پذیرایی از مهمان است. پیش دستیهای گل سرخی، مبلهای قالی قدیمی، رومیزیهای پته که مامان بزرگ در جوانی دوخته است...

همه ی اینها در کنار آفتابی که با سخاوت توی اتاق افتاده است حالم را خوب می کند. ملحفه های سفید را از روی مبلها برمی دارم و تا می زنم. همه را دسته می کنم که ببرم. صدای زنگ در بلند می شود.

سارا مرا توی آشپزخانه می فرستد و خودش در را باز می کند. صدای سلام و علیک و خوشامدگویی را می شنوم. دل توی دلم نیست. معده ام قل قل می جوشد و دوباره می خواهم بالا بیاورم.

دسته ی ملحفه ها را روی صندلی آشپزخانه می گذارم و برای این که کمی آرام بگیرم دستهایم را میشویم.

سارا بچه به بغل به آشپزخانه می آید. می پرسم: کیا امدن؟ چند نفرن؟

=: مادربزرگش، پدر و مادرش، خودش و خواهراش... خیلی نیستن.

مادربزرگش... همان که دو بار به خانه اش رفته ام و تا به حال خودش را ندیده ام. مادر خانم کاربخش. از خانم کاربخش سختگیرتر است؟ از من خوشش می آید؟

سینی چای را لب به لب پر می کنم و به اتاق می روم. توی درگاه مکثی می کنم و نگاهم روی مهمانها می نشیند. مادربزرگش پیرزن ریزه میزه و بامزه ایست که بالای مجلس کنار مادربزرگ خودم نشسته است.

با ورودم با خوشرویی می گوید: به به عروس خانم! چشممون روشن!

سیمین و زرین و سوسن و سارا با خوشحالی دست می زنند و دلم گرم می شود. حتی مادربزرگش هم دست می زند.

با خجالت می خندم. سلام می کنم و جلو می روم. رادین با نگرانی نگاهم می کند. می بینم که دلش می خواهد بلند بشود و آن سینی سنگین را از دستم بگیرد. پا به پا می کند و نمی تواند تکان بخورد. از وول خوردنش خنده ام می گیرد.

با روی باز جلوی مادربزرگش خم می شوم. او هم با خوشرویی می گوید: به به خیلی ممنون. این چایی خوردن داره! چه رنگی چه عطری به به!

استکان را برمی دارد و می بوید. از مادربزرگم درباره ی چای سوال می کند و من به کارم ادامه می دهم. بعد از مادربزرگم، پدرش هم چای را برمی دارد و تشکر می کند.

جلوی خانم کاربخش می رسم. توی صورتش نگاه می کنم و با التماس زمزمه می کنم: منو ببخشید.

چهره اش باز می شود. در حالی که چای را برمی دارد چند لحظه ناباورانه نگاهم می کند و بعد نجوا می کند: تقصیر تو که نیست. این پسره کله خرابه.

با این حرفش خیلی اوضاع بهتر نشده است ولی حداقل دیگر با من دشمنی خاصی ندارد. انگار با همان عذرخواهی کوتاهم مرا به عنوان یکی از اشتباهات پسرش پذیرفته است و دیگر دعوایی ندارد.

از او می گذرم. رادین چای را برمی دارد و زمزمه می کند: نمیشد عروس چایی نیاره؟

فروخورده می خندم و لب به دندان می گزم. رد می شوم.

مادربزرگش می گوید: اینقدر این مجالس خواستگاری رو دوست دارم. آدم با خونواده های جدید آشنا میشه، دوستای تازه پیدا می کنه، شیرینیهای خوشمزه می خوره. اینا رو خودتون پختین؟

پیرزن خیلی بامزه ایست. یقین دارم که اخلاق رادین و زرین به او رفته است.

همه از لحن شادش می خندند و مادربزرگ توضیح می دهد که شیرینیها را خاله پخته است. سفارش هم می گیرد.

مادربزرگش می گوید: به به چه عالی! تو دهن آب میشن. برای منم بپزین لطفاً!

مکثی می کند. نگاهش چند لحظه با مهر فراوان روی رادین می نشیند. بعد دوباره رو به مادربزرگم می کند و می گوید: گمونم دل این جوونا هم آب شد. غرض از مزاحمت که مشخصه... شازده پسر ما هم که معرف حضورتون هست. فیزیوتراپی خونده، کارشم ای بد نیست. مشغوله. دستش خالیه ولی همتش بلند. پسر خوبیه.

مادربزرگم می گوید: خدا حفظش کنه. دختر من خیلی سختی کشیده. لیاقتش یه زندگی خوبه.

مادربزرگش سر بلند می کند، نگاهی پر مهر به من می اندازد و می گوید: ای جانم چه گل انداخته! میگم خانمجان به نظر شما اگه برای من و شما هم تو این سن و سال خواستگار میومد اینجوری قرمز می شدیم که دل خواستگارمونو پر پر ببریم؟

همه می خندند. مادربزرگم بین خنده می گوید: والا مگر برای شما بیاد. برای من که بعیده.

=: اوا چرا نه؟! ماشاءالله عین دختر چارده ساله!

مادربزرگم چند لحظه ناباورانه نگاهش می کند. بعد دل به شوخیش می دهد و می گوید: اگه چارده ساله اینه، وای به حالش...

=: راستی شما چند سالگی عروس شدین؟

مادربزرگم فکری می کند و می گوید: شونزده هیفده سالم بود. شما چی؟

=: من چارده سالم بود. پادوی حجره ی بابام عاشقم شد. بابام گفت آدم درستیه قبولش کن. منم که چپ و راستمم تشخیص نمی دادم چه برسه که بخوام انتخاب کنم. فقط از بس از درس فراری بودم قبول کردم که دیگه مدرسه نرم. البته راه دیگه ای هم نداشتم. رسم نبود رو حرف پدرمون حرف بزنیم نه؟

همه که تأیید کردند ادامه داد: همون اتاق خودم، یه دست رختخوابم شد جهازم و آقام شد داماد سر خونه. چیزی نداشت. همش هیفده سالش بود. ولی همتش بلند بود. کنار کار درس خوند و بعدشم شد رئیس بانک. کم کم خدا همه چی بهمون داد.

پدر رادین سرفه ای می کند و می گوید: ظاهراً که همه چی خوبه. اگه موافق باشین یه مجلس عقد کوچیک برگزار کنیم تا وقتی که رادین بتونه جایی رو اجاره کنه و عروسی بگیریم.

مادرم سر برمی دارد و وحشتزده می گوید: عقد؟ الان؟ نه... بذارین چند ماهی باهم آشنا بشن.

مادربزرگم حرفش را ادامه می دهد و می گوید: ها چه عجله ایه؟ بذارین یه مدت نامزد باشن. تب و تابشون بخوابه. ببینن واقعاً همدیگه رو می خوان؟

خانم کاربخش تأیید می کند و می گوید: منم همینو میگم. عجله ای نیست. یه مدت باهم معاشرت می کنیم. برای این که خیال همه راحت باشه اگه اجازه بدین یه نشون دست دخترمون می کنیم و بعد مثلاً برای شش ماه دیگه قرار عقد میذاریم.

چشمهایم را از ترس می بندم. خانم کاربخش از مادربزرگها اجازه می گیرد و بلند می شود. کنار من می نشیند. دستم را می گیرد و حلقه ی طلایی در انگشتم می نشاند. چشم باز می کنم. از بوی عطرش حالم بهم می خورد. بوی تندی دارد و با کمی بوی عرق هم قاطی شده است. به زحمت جلوی خودم را می گیرم که از جا نپرم.

پدر رادین تلاش دیگری می کند. می گوید: میشه برای این مدت یه عقد موقت بخونیم که راحت باشن.

مادربزرگم به تندی می گوید: نه آقا برای چی؟ چار کلمه حرف می خوان بزنن. اگه عقد ببندیم هزار تا دردسر پیش میاد.

پدرش لب به دندان می گزد و سر به تأیید تکان می دهد. طوری که حس می کنم ماجرا را می داند.

می گوید: هرجور صلاح می دونین. اگه اجازه بدین برن تو اتاق چند کلمه باهم حرف بزنن، سنگاشونو وا بکنن.

با اجازه ی بزرگترها از جا بلند می شویم. دخترها تماشایمان می کنند و ریز ریز می خندند. بچه ی سارا دست به دست می چرخد. الان روی پای زرین نشسته است و قهقه می زند.

سارا هم از جا برمی خیزد که مثلاً ما را راهنمایی کند. کلی مسخره بازی می کند و ما را به دورترین اتاق از مهمانخانه می رساند. یک اتاق کوچک انتهای خانه که وقتی پدربزرگم زنده بود در آنجا مطالعه و استراحت می کرد.

توی اتاق یک کتابخانه است، یک مبل و میز عسلی و یک میز کوتاه چوبی قدیمی جلوی پشتی. وارد که می شویم سارا در را می بندد و با شیطنت می خندد.

رادین در آغوشم می کشد و می گوید: درست میشه.

+: چی درست میشه؟ تا بخوان راضی بشن این بچه به دنیا میاد.

شالم را برمی دارد. موهایم نوازش می کند. سر و صورتم را غرق بوسه می کند و همه چیز را فراموش می کنم.

سارا ضربه ای به در می زند و می گوید: پنج دقیقه گذشت! ستاد خوشی کوفت کنی به سرپرستی زرین!

رادین بدون این که دست از من بکشد می خندد و بلند می گوید: به زرین بگو نوبت اونم می رسه و خان داداشش چیزی رو فراموش نمی کنه.

بعد مرا روی مبل می نشاند و خندان می گوید: سر پا خسته میشی. خوبی؟ خوشگل بابا خوبه؟

با مهر شکمم را نوازش می کند و می گوید: اصلاً غصه شو نخوری ها. راضیشون می کنم.

+: بابات می دونه. نه؟

_: مجبور شدم بهش بگم. یعنی خودش شک کرد وقتی دید اینقدر اصرار می کنم گفت تو حتماً یه غلطی کردی. بعدم اینقدر گیر داد تا کامل اعتراف گرفت. ولی خوشم میاد مامان اصلاً به فکرشم نرسید. هنوزم مطمئنه هوس دو روزه یه و از سرم میفته.

روی دسته ی مبل می نشیند و سرش را روی سرم خم می کند. لبهایش را روی موهایم می کشد و می گوید: بعضی شبا از دلتنگیت خل میشم. به سرم می زنه بیام اونجا، سه طبقه از دیوار بیام بالا بپرم تو اتاقت.

دستش را می گیرم و می گویم: منم همینطور.

دستش را محکم می بوسم و بغض می کنم.

سارا دوباره به در می زند و می گوید: بسه دیگه چقدر حرف می زنین؟

رادین می خندد و بلند می گوید: زنمه. اختیارشو دارم. حرفی داری؟

سارا هم می خندد و می گوید: جرأت داری بیا تو اون اتاق اینو بگو.

صدای خنده اش دوباره دور می شود. ما هم می خندیم. کمی بعد از اتاق بیرون می رویم. وارد پذیرایی که می شویم دخترها کل می کشند و دست می زنند. چقدر خوشحالم که آنجا هستند. با رادین روی دو تا صندلی کنار هم می نشینیم.

مادربزرگش می پرسد: خب؟ به نتیجه ای هم رسیدین؟

رادین با کمی خجالت که از او بعید است می گوید: خب... نتیجه که از قبل معلوم بود... اگه اجازه بدین عقد ببندیم... من حاضرم هر تعهدی که بخواین بدم که نه از حرفم برمی گردم و نه مشکلی برای نیلوفر پیش میاد. اینجوری خیلی بهتره.

دایی می گوید: به نظر منم بهتره. راحت معاشرت می کنن. به گناهم کشیده نمیشن.

مادربزرگم می گوید: چه گناهی؟ چار کلمه حرف زدن که گناهی نداره. همینم برای آشنا شدن کافیه.

دایی باز می گوید: اینا که آشناین. مدتیه که نیلوفر براش کار می کنه. دیدن، پسندیدن که به اینجا رسیدن. مثل دوره ی ما نیست که حاج خانم. گذشت اون دوره که مادرا برای پسرا می پسندیدن و می رفتن خواستگاری.

زن دایی با لحنی شوخ به تندی می گوید: حالا بد شد؟

دایی می خندد و می گوید: نه خانم خیلی هم خوبه. ولی جوونای الان صبر نمی کنن به پای بزرگترا. اگه دل به دلشون ندین جاتون میذارن.

خانم کاربخش تند می گوید: ولی رادین اینجوری نیست.

آقای فرخ نژاد لبخند آرامبخشی می زند و می گوید: ما همه قبول داریم که رادین پسر خوبیه. فقط عاشق شده. عاشقی هم که بد نیست. بذارین عقد ببندن دلشون خوش باشه.

مامان می گوید: می دونین که نامزدی با خونواده ی دختره. منم الان اصلاً آمادگی جشن گرفتن ندارم. باید بهم زمان بدین.

=: خب اجازه بدین یه عقد محضری بکنن بعد هروقت تونستین جشن بگیرین.

مامان کلافه سر تکان می دهد. دیگر نمی داند چه بگوید. دایی هم دل به دل آقای فرخ نژاد می دهد و تأییدش می کند. دخترها هم که پایه. آنقدر جیغ و سوت و تشویق روانه ی مجلس می کنند که همه خنده شان می گیرد.

و بعد از کمی بحث و بررسی دیگر بالاخره قبول می کنند که همین هفته عقد ببندیم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام


دو روز از خواستگاری گذشته است و رادین همچنان با من سر سنگین است. درباره ی گفتگوهای توی خانه شان هم حرف نمی زند و من نمی دانم بحث خواستگاری به کجا رسیده است. از نگرانی دارم میمیرم و مدام دلپیچه دارم. خدا را شکر تهوع ندارم.

عصر توی آژانس دو سه بار بلند می شوم تا این که خانم زرافشان می گوید: اگه حالت خوب نیست می تونی بری خونه.

در دستشویی را محکم می کنم و می گویم: نه. خیلی بد نیستم.

خیلی بدم ولی از این که به خانه بروم و زیر ذره بین مامان جان باشم می ترسم. از نگرانی دارم تلف می شوم و جرأت ندارم از رادین بپرسم. می دانم که خودش هم به شدت تحت فشار است ولی دلم نمی خواست با من اینطوری رفتار کند.

آهی می کشم و بیرون می آیم. یک مادر و دو دختر نوجوان را سوار می کنم و به مقصدشان می رسانم. دارم به آژانس برمی گردم که رادین زنگ می زند. سعی می کنم به خودم امید واهی ندهم اما دستهایم شروع به لرزیدن می کنند. از هیجان کنار می زنم و جواب می دهم.

+: سلام رادین.

_: سلام. این چه وضعشه؟ مامان میگه زنگ زده به مامانت و جواب رد شنیده!!!! الان وقت ناز کردنه آخه؟؟؟

تا به حال رادین سرم داد نکشیده است! گوشی را کمی از گوشم فاصله می دهم و سعی می کنم بفهمم که چی گفته است.

_: می شنوی؟ چرا جواب نمیدی؟

+: من نمی دونم چی شده رادین. مامان چیزی به من نگفته. مگه دیوانه ام رد کنم؟ الان زنگ می زنم می پرسم.

_: منم نمی دونم. با هزار ضرب و زور راضیش کردم که زنگ بزنه. حالا دیگه محاله دوباره زنگ بزنه. به مامانت بگو خودش زنگ بزنه جمعش کنه. دارم دیوانه میشم.

عصبانی داد می زنم: رادین سر من داد نزن. تقصیر من نیست.

ناگهان آرام می گیرد. نفس نفس می زند و سعی می کند داد نزند. با لحنی صلح جویانه می گوید: می دونم عزیزم می دونم. همه اش تقصیر منه. معذرت می خوام. ولی تو رو خدا یه کاری بکن. ببخش که سرت داد زدم.

سری تکان می دهم و با دلخوری می گویم: میرم خونه ببینم چی شده. فعلاً خداحافظ...

به آژانس زنگ می زنم و می گویم که حالم خوب نیست و برنمی گردم. نگاهی به ساعت می اندازم. هفت ونیم است. تا خانه می رانم و فکر می کنم که به مامان باید چی بگویم.

پله ها را به زحمت بالا می روم. خیلی ضعف دارم و خسته ام. وارد خانه می شوم. مامان با اخمهای درهم مشغول عروسک درست کردن است. سر نرگس داد می زند که همه جا را چسبی نکند. صدای تلویزیون هم بلند است. طوری که متوجه ی ورودم نمی شوند.

توی درگاه می ایستم و می گویم: سلام.

مامان سر بلند نمی کند. غرغر کنان می گوید: علیک.

قدمی پیش می گذارم و می پرسم: طوری شده؟

سرم گیج می رود. می نشینم.

مامان عصبانی به نرگس می گوید: بسه دیگه. بسه. همه جا رو کثیف کردی. پاشو برو بیرون ببین بچه ها تو پارکینگ نیستن؟ پاشو. تلویزیونم خاموش کن.

نرگس می نالد: مامان... می خوام کارتون ببینم.

=: پاشو. بسه. دو ساعته داری کارتون می بینی. بسه برو بیرون.

نرگس هم غرغرکنان می رود. مامان نیم خیز می شود و تلویزیون را خاموش می کند. بدون این که نگاهم کند با اخمهای درهم می گوید: عصری خانم فرخ نژاد زنگ زد.

گیجم. متعجب می پرسم: خانم فرخ نژاد؟

عصبانی می گوید: مادر آقارادین.

+: هان... خانم کاربخش.

=: ها گفت کاربخش. من که یادم نموند. بس که دستپاچه شدم. با اون نمایشی که تو پریشب راه انداختی حواس برام نمونده. معلوم نیست چته. منم که محرم نمی دونی باهام حرف بزنی. شماره سوسن رو ندارم والا دلم می خواست دست به دامن اون بشم ببینم خبری ازت داره؟ می دونه چطوری؟ به مادرت که حرف نمی زنی.

عذاب وجدان گلویم را می خراشد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم. دلم بهم می پیچد. به زحمت برمی خیزم و خودم را به دستشویی می رسانم.

بیرون می آیم. از روی میز آشپزخانه نمک برمی دارم و کمی روی زبانم می ریزم. ضعف دارم و چشمهایم سیاهی می رود. یک بیسکوییت هم پیدا می کنم و پیش مامان برمی گردم.

مامان بی توجه به حال من می گوید: چرا وسط حرف من پا میشی میری؟ زنگ زده خواستگاری کرده.

بغض می کند. با صدای گرفته ادامه می دهد: کی بهتر از رادین؟ دومی نداره این پسر. آقا مهربون خوشرو... از سرمونم زیاده. اون وقت من بدبخت گفتم نه... گفتم دخترم قصد ازدواج نداره. دیدم لیاقت رادین اون نمایشی که پریشب راه انداختی نیست.

بیسکوییت را می جوم و آرام می گویم: زنگ بزنین بگین بیان.

=: منت نذار سر من. مردم مسخره ی ما نیستن.

+: مسخره ی ما نیستن ولی به قول شما کی بهتر از رادین؟ آقا مهربون خوشرو. بگین بیان.

از جا برمی خیزم که به اتاقم بروم ولی باز راهم به دستشویی کشیده می شود و برای اولین بار در این دوران بالا می آورم. چشمم روشن!

جانی برایم نمانده است. دوباره روی زبانم نمک می ریزم و سعی می کنم کمی آب بنوشم. نباید غش کنم. الان فقط همین را کم دارم.

مامان دم در آشپزخانه می ایستد و می پرسد: خوبی؟

پشت میز می نشینم و می گویم: خوبم. یه شربت بهم میدی؟ فکر کنم ویروس گرفتم.

مامان دستپاچه شربتی بهم می زند. از بوی نعنا باز حالم بهم می خورد. از ضعف گریه می کنم. می نالم: نعنا نمی خوام.

=: برات خوبه. بخور.

+: باشه. ولی تا دیر نشده به خانم کاربخش زنگ بزن.

=: باشه تو بخور میرم زنگ می زنم.

لیوان را جلویم می گذارد و از آشپزخانه بیرون می رود. خوب است که اینقدر به من اعتماد دارد که حتی شک هم نمی کند که این به قول خودش نمایش پر از اشک و آه چه معنی ای دارد!

شربت را توی ظرفشویی خالی می کنم. توی یک لیوان دیگر آب قند خالی قاطی می کنم و می نشینم. دلم می خواهد ببینم مامان پای تلفن چه می گوید ولی نا ندارم بروم. همانجا میمانم و آرام شربتم را بهم می زنم و جرعه جرعه می نوشم.

مامان بالاخره برمی گردد. پشت میز آشپزخانه می نشیند و می گوید: کلی منت گذاشت سرم. حقم داره. میگه پسرش عاشق شده. اینم پیشونی تو. خدا مزد زحمتاتو داده. و الا من به خوابم نمی دیدم دامادم دکتر باشه و برو بیایی برای خودش داشته باشه.

با سر قاشق به قند ته لیوان می زنم و می گویم: هنوز دکتراشو نگرفته.

=: می گیره به امید خدا. مهم خودشه که پسر خیلی خوبیه.

سری به تأیید تکان می دهم. همچنان درگیر خرده قند ته لیوانم.

مامان بالاخره شک می کند. خسته نباشد بعد از این همه نمایش من! اخمی می کند و می پرسد: ببینم... شما دو تا باهم قرار مداری داشتین؟ به خودتم حرفی زده بود؟

سر برمی دارم و نگاهش می کنم. چی می خواهد بشنود؟

دوباره سر به زیر می اندازم. قند را پشت قاشق میرانم و نرمش می کنم. می گویم: نه.

خدا مرا ببخشد. ولی اصلاً حوصله ندارم. اگر تأیید می کردم باید تعریف می کردم که چی شده و چه گفته است. بعد باید یک داستان می ساختم برای این که خواستگاریش را ساده و موجه کنم. الان اصلاً توانش را ندارم.

دست روی دستم می گذارد و مثلاً با زیرکی می گوید: ولی دلت پیششه ها... اصلاً برای همین نفر قبلی رو رد کردی!

آهی می کشم. از جا برمی خیزم و می گویم: دل شما هم پیششه مامان. کی از رادین بدش میاد؟ ببخشید حالم خوب نیست. میرم بخوابم.

صدای پیام گوشیم را می شنوم. بازش می کنم. نوشته است: عشق منی. بووووس.

سری تکان می دهم. حتی حوصله ی عشقش را هم ندارم. فقط دلم می خواهد هرچه زودتر این ماجرا تمام بشود. چشمهایم را می بندم و خواب می روم.

شب تا صبح چند بار بیدار می شوم. حالم خوب نیست. انگار واقعاً ویروس است. مامان پابپایم بیدار مانده است و مدام سعی می کند آب قند به خوردم بدهد. نمی توانم بخورم.

ساعت چهار صبح روی مبل هال افتاده ام. مامان هم جلویم نشسته است و از نگرانی دارد غش می کند. می گوید: کاش زنگ بزنیم اورژانس. حالت خیلی بده.

چشم بسته می گویم: اورژانس نمی خواد. لطفاً گوشی منو بیارین.

=: گوشیت؟ می خوای به کی زنگ بزنی؟ می دونی ساعت چنده؟

+: می دونم. میشه گوشیمو بدین؟

مامان کلافه به اتاقم می رود و با گوشی برمی گردد. می گوید: ولی بذار به اورژانس زنگ بزنم.

+: من جایی نمیرم. یه سرم بزنم خوب میشم.

چشم بسته شماره ی رادین را می گیرم و گوشی را کنار گوشم نگه می دارم.

الوی خواب آلودش را که می شنوم می گویم: راد یه سرم قندی نمکی بخر بیا اینجا. دارم بیهوش میشم.

بدون این که منتظر جوابش بشوم قطع می کنم. می دانم نهایت نامردی است ولی خیلی ازش دلخورم.

نمی دانم چطور خودش را می رساند ولی یک ربع بعد به گوشیم زنگ می زند و می پرسد: نیل زنده ای؟ از پنجره بیام؟

فقط زمزمه می کنم: نه از در بیا. مامان لطفاً درشو باز کن.

مامان از جا برمی خیزد و حرصی می گوید: من گفتم شما دو تا یه سر و سرّی باهم داشتین بگو نه. اگه کاری باهم نداشتین ساعت چار صبح زنگ نمی زدی پسر مردم!

در را برای پسر مردم باز می کند و چادر نمازش را به سرش می اندازد. برای من هم روسری می آورد و رویم را با ملحفه می پوشاند. هنوز کارش به مرتب کردن دور و برم نرسیده که رادین شتابان وارد می شود. هراسان می گوید: سلام. چی شده؟

مامان می گوید: سلام. ببخشید این وقت شب... می خواستم زنگ بزنم اورژانس نذاشت. از عصر گلاب به روت قی اسهال گرفته. هیچی سر دلش بند نمیشه.

سرم را از روی پشتی مبل بلند نمی کنم. کنارم می نشیند. بوی تنش آرامم می کند. نفس عمیقی می کشم تا هرچه بیشتر حضورش را احساس کنم.

کیسه ی کنارش را باز می کند.

مامان با تردید می پرسد: شما بلدی سرم بزنی؟ شاید باید ببریمش دکتر.

_: دکترم ببریم سرم میده. منم بلدم بزنم. نگران نباشین.

دستم را می گیرد و مشت می کند. آرام می پرسد: نیل بیداری؟

چشم بسته زمزمه می کنم: بیدارم.

_: یه چیزی بدین بالای دستشو ببندم.

مامان که می رود لبهایش روی دست مشت شده ام می نشیند.

می گوید: معذرت می خوام نیل. معذرت می خوام.

یک جوراب زنانه گارو می شود و با آن بازویم را می بندد. بالاخره چشم باز می کنم و چشمهای نگرانش را که روی دستم دنبال رگ می گردد را می بینم. از گوشه ی چشم نگاهم می کند و فروخورده می خندد. بالاخره رگی را پیدا می کند و می گوید: این یکی خوبه.

الکل می زند و سوزن را فرو می کند. از سوزش سوزن چهره درهم می کشم. رادین لب به دندان می گزد و دوباره از ته دل عذرخواهی می کند. همه چیز را چک می کند. سرم را تنظیم می کند و کیسه ی سرم را به میله ی پرده وصل می کند.

آهی می کشد و از روی صندلی پایین می آید. دوباره قطره های سرم را بررسی می کند و می گوید: خوبه. دراز بکش. راحت باش. فقط دستت خیلی تکون نخوره.

مامان زیر سرم بالش می گذارد و ملحفه را صاف می کند. در این فاصله که رادین مشغول بوده است عروسک ها را گوشه ی اتاق جمع کرده است. تند تند از رادین تشکر می کند و می رود که برایش میوه بیاورد.

رادین پوزخندی می زند. کنارم می نشیند و می گوید: اگه می فهمید تمامش تقصیر منه دیگه اینجوری تشکر نمی کرد.

 

مامان با ظرف میوه برمی گردد. رادین برمی خیزد و می گوید: بی وقته خانم. با اجازتون رفع زحمت می کنم.

=: ولی اینجوری که خیلی زشته...

_: نه خواهش می کنم. خیلی هم خوبه. تموم که شد زنگ بزنین میام می کشمش.

+: مزاحم نمیشیم. خودم می کشمش. فقط شاید صبح نتونم بیام سر کار. اگه بهتر بودم میام.

_: نه نه اصلاً. بمون خونه استراحت کن.

تا دم در می رود. همین که چشم مامان را دور می بیند با دو دست برایم بوسه ای می فرستد و می رود.  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام
ویرایش نشده. ولی الوعده وفا! یه پست مفصل پرهیجان
تقدیم به نداجانم


از وقتی که آمده ام گوشه ی آشپزخانه ی فیزیوتراپی چمباتمه زده ام و اشک می ریزم. رادین با کلی ناز خریدن و مسخره بازی و وعده و وعید سعی کرد دلداریم بدهد که نشد. بالاخره هم رهایم کرد و رفت.

بعد از نیم ساعت برمی گردد. یک جعبه روی پایم می اندازد و می گوید: امتحان کن. هنوز که چیزی معلوم نیست که اینقدر گریه می کنی.

نگاهم روی جعبه ی صورتی می ماند و با صدایی دو رگه می پرسم: این چیه؟

_: بیبی چک.

ناباورانه سر بر می دارم و نگاهش می کنم. سر تکان می دهم و می گویم: نمی خوام الان بفهمم.

_: یعنی چی نمی خوام الان بفهمم؟ چک کن. یا هست یا نیست. اینقدر اشک ریختن که نداره!

+: می ترسم.

پوف کلافه ای می کشد و می پرسد: این وضع پا در هوایی الان بهتره؟

+: نمی دونم. اگه مثبت بشه چه خاکی تو سرم بکنم؟ مامانتو بگو. عمراً به نوه ی کلاس پایینش توجه بکنه. حالا خودمو نمی خواد هیچی.

_: مامانم تو رو دوست داره. بفهم اینو.

+: دوست داره ولی در حد شاه پسرش نمی دونه.

_: نیلو... میشه تمومش کنی؟ برو تست کن ببینیم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم.

از جا برمی خیزم و می گویم: نمی خوام تستش کنم. اصلاً میرم آژانس. حوصله ندارم اینجا بمونم.

کیفم را هم برمی دارم. رادین در کیف را باز می کند و جعبه ی صورتی را در آن می اندازد. دیگر حرفی نمی زند. من هم فقط سری به عنوان خداحافظی تکان می دهم و بیرون می آیم.

خوب است که توی آژانس کسی کاری به کارم ندارد. فقط خانم زرافشان پرسید که چرا زود آمده ام، من هم گفتم عصر کار دارم. یادم نیست عصر چکار دارم. باید مامان را می بردم دکتر؟ باید نرگس را جایی می بردم؟ مهمان داشتیم؟ چی بود؟ آه خدای من! خواستگار!

چطور مسئله ی به این مهمی را فراموش کردم؟ چون مسئله ی مهمتری تحت الشعاعش قرار داد. اگر باردار باشم چه خاکی باید به سرم بریزم؟

آخر دختر... نانت نبود.. آبت نبود... عروسی پنهانیت چه بود؟

آقای خواستگار را بگو. با آن قیافه ی بچه مثبتش دیشب آمده بود کولر را درست کند. درست دو شب بعد از آن که دایی حرفش را زد. امروز هم که روز سوم است و قرار است رسماً به خواستگاری بیاید.

دیشب به مامان التماس کردم که ما را برای صحبت کردن تنها نگذارد. از تنها شدن با او وحشت داشتم. با وجود آن که می دانستم مامان دو قدم آن طرفتر توی اتاقش یا آشپزخانه می نشیند. آن بدبخت هم چه می خواست بگوید که اینقدر ترس داشت؟ نمی دانم. هرچه بود مامان را مجبور کردم کنارمان بماند.

خواستگار گرامی هم با خجالت از کار و بار و زندگیش گفت و از من تعریف کرد که به خانواده ام کمک می کنم. راستش خیلی توجه نکردم چی می گوید. بیشتر طرف صحبتش مامان بود.

خواستگاری نمی دانم به کجا رسید. ولی کولر درست شد. دستش درد نکند! داشتیم از گرما تلف می شدیم.

تا ساعت پنج کار می کنم و بعد به خانه برمی گردم. مامان با نگرانی می گوید: زود باش آماده شو الان میان.

حسی مرموز وادارم می کند که آن جعبه ی صورتی را دور از چشم مامان از کیفم بردارم. چند دقیقه بعد مات و ناباور به آن دو خط صورتی چشم دوخته ام.

بالاخره عصبانی همه را توی سطل می ریزم و دستهایم میشویم میشویم میشویم... انگار با شستشو بارداری از وجودم پاک می شود.

دوش را باز می کنم. میشویم میسابم... اینقدر که احساس می کنم پوستم ملتهب می شود. تا این که دست از شستن می کشم و اشکهایم جاری می شوند. خدایا.... چه کنم؟

مامان پشت در می زند و التماس می کند زودتر آماده شوم. اشک ریزان لباس می پوشم و بیرون می آیم.

توی اتاقم می نشینم. گوشیم را برمی دارم و برای رادین می نویسم: مثبته.

دل و دماغ ندارم برای پدر شدنش سربسرش بگذارم. حتی نمی توانم تمام تقصیر را به گردن او بیندازم. تقصیر من هم بود.

مامان در اتاقم را باز می کند و می گوید: خاک به سرم قند نداریم. میرم سر کوچه می خرم میام. حواست به در باشه.

خیلی نمی فهمم چی می گوید. فقط سر تکان می دهم که برود. او هم شتابان می رود. رادین هم جواب پیامم را نمی دهد. من هم بی وقفه اشک می ریزم.

با صدای زنگ گوشیم بی حوصله آن را برمی دارم که قطع کنم. رادین است. قطع نمی کنم. با صدای گرفته و تو دماغی می گویم: سلام...

دستپاچه می گوید: سلام. کجایی؟ خونه ای؟ میای دم در؟

از جا برمی خیزم. دکمه ی آیفون را می زنم و می گویم: بیا تو کسی نیست.

چه اهمیتی دارد که الان باید برایم خواستگار بیاید؟ یا این که مامان می رسد و رادین را می بیند؟ واقعاً هیچ کدام به اندازه ی مصیبت جدیدم ترسناک نیستند.

رادین شتابان بالا می آید. در واحد را هم باز می گذارم و به اتاقم می روم. قهر نیستم ولی حوصله ی نگرانی و ترسش را هم ندارم. خودم به اندازه ی کافی بدحال هستم.

آپارتمان طول و عرضی ندارد. خیلی زود پیدایم می کند و به اتاقم می آید. به جای صورتش به کفشهایش نگاه می کنم که از دستپاچگی هنوز آنها را به پا دارد. مامان دوست ندارد کسی با کفش توی اتاق بیاید. ولی الان مهم نیست.

لب تختم نشسته ام و هق هق می کنم. کنارم می نشیند. دست دور بازوهایم حلقه می کند و می گوید: درست میشه عزیزم. درست میشه. اصلاً این بچه امد که من و تو زودتر بهم برسیم. گریه نکن قربونت برم براش ضرر داره.

هق هق کنان می گویم: رادین الان برام خواستگار میاد.

عصبانی می گوید: این خواستگار سریش چیه که هنوز اینجاست؟ مگه ردش نکردی؟

+: من اصلاً با مامان حرف نزدم. با دایی خودشون بریدن و دوختن.

_: دستت درد نکنه. دیگه چی؟ خوشم میاد اینقدر رو داری که تو روم میگی! از این بچه نیم مثقالی خجالت بکش!

بین گریه خنده ام می گیرد. مشتی به بازویش می زنم و می گویم: هنوز مونده تا نیم مثقال بشه.

_: نشده؟ نمی دونم. ولی مهم نیست. الان مامانت کجاست؟ بگو زنگ بزنه خواستگارا رو جواب کنه. بگو حالت خوب نیست آمادگی نداری. منم میرم خونه هرجوری شده مامان رو راضی می کنم.

جمله اش تمام نشده دهانش را می گیرم. مامان وارد خانه شده است. از توی آشپزخانه می گوید: سلام نیلو. حاضر شدی؟

با ترس می گویم: سلام مامان. الان حاضر میشم.

رادین را توی بالکن پرت می کنم و در را به رویش می بندم. حالا که عجله دارم، خوب جفت نمی شود. کیفم را پشتش می گذارم و پرده را کامل می بندم.

تند تند لباس عوض می کنم. هنوز آماده نیستم که مهمانها می رسند. تا مامان خوشامد بگوید آماده می شوم. مامان صدایم می زند که چای ببرم.

بیرون می روم و با اضطراب سلام و علیک می گویم. پنج شش نفر هستند. دایی هم با زن دایی آمده است.

چای را که دور می گردانم اضطرابم اینقدر مشهود است که مادر خواستگار می گوید: عزیزم... اینقدر نترس. ما آدمای بدی نیستیم.

نگاهش می کنم و لب به دندان می گزم. نمی دانم چه جوابی بدهم. کمی می نشینم. بعد می گویند با خواستگار به اتاقم بروم و حرف بزنیم.

خدای من! نه! رادین آنجاست. توی بالکن! و من... نه...

ولی این نه به زبانم نمی آید. اینقدر حالم بد است که مثل عروسک به دنبالش می روم و مامان ما را به اتاقم راهنمایی می کند.

لب تختم می نشیند و من لب تخت نریمان می نشینم. گوشه ی پرده کمی کنار رفته است و شلوار سفید رادین را می بینم.

مرد شروع به حرف زدن می کند. از خودش می گوید. باز از من تعریف می کند. و رادین به پایش مشت می کوبد. به دیوار مشت می کوبد. صورتش را نمی بینم ولی ندیده می دانم که تعریفی ندارد.

از ترس گریه ام می گیرد. خواستگارم با دستپاچگی می پرسد: چه اتفاقی افتاده؟

با گریه می گویم: من آمادگی ازدواج ندارم. من نمی خوام. من نمی تونم. من نمی تونم....

با بلند شدن صدای گریه ام همه هراسان خودشان به اتاقم می رسانند. مامان و دایی شرمنده شده اند. گریه ام بند نمی آید و مدام می گویم نمی خواهم. به طوری که خواستگار و مادرش می گویند می روند فقط من گریه نکنم!

و واقعاً هم می روند. مامان و دایی و زن دایی بعد از این که با شرمندگی آنها را راهی می کنند کنارم می نشینند و سعی می کنند آرامم کنند. به من اطمینان می دهند که هیچ اجباری نیست و فقط قصدشان خوشحالی و خوشبختی من است.

التماس می کنم دیگر خواستگاری به خانه راه ندهند و مرا به حال خودم بگذارند. قبول می کنند. یک لیوان شربت به خوردم می دهند و بالاخره از اتاق بیرون می روند که استراحت کنم.

پرده را کنار می زنم و با احتیاط توی بالکن می روم. رادین از جا برمی خیزد و خاک لباسش را می تکاند. حرصی می گوید: خدا رحم کرد بالاخره دهنت واز شد و ردشون کردی برن. فقط همینم مونده بود که با بی غیرتی بشینم گپ زدن زنمو با مردم تماشا کنم.

با صدایی که از فرط گریه خراشیده است می گویم: گپ نمی زدیم.

پایین را نگاه می کند و می پرسد: چه جوری برم حالا؟

طبقه ی سوم هستیم. چراغ روبروی خانه سوخته و کوچه تاریک است.

+: مجبوری تا آخر شب صبر کنی. همه که خوابیدن ردت می کنم بری.

پوزخند می زند و می گوید: مثل جنس قاچاق. نخیر باید الان برم. تا دیر نشده باید با مامان حرف بزنم.

دیواره ی بالکن را امتحان می کند. پایین را نگاه می کند و می پرسد: طبقه پایین کیه؟

پوزخندی عصبی می زنم و می گویم: پروین خانم. پایینشم آقای جهانبخش. ولی آقای جهانبخش اینا نیستن. چند روزه رفتن مسافرت. ندیدم که امده باشن.

سری تکان می دهد و می گوید: با پروین خانمم که دوستم. مشکلی نیست.

و واقعاً شروع به پایین رفتن می کند. وحشتزده نگاهش می کنم. اگر پروین خانم بفهمد!!! وای خدای من!!!

همه ی اینها به کنار! موقع رفتن مرا نبوسید! این یکی سابقه ندارد. وسط کوچه و خیابان هم که باشیم از این بوسه ی خداحافظی نمی گذرد ولی الان به خاطر خواستگار عصبانی است. من هم به خاطر حساسیتش عصبانیم. مگر من گفته بودم که خواستگار بیاید که حالا خشمش را سر من خالی می کند؟

واقعاً دارد آجر به آجر پایین می رود. وحشتزده نگاهش می کنم. با کمی تلاش توی بالکن پروین خانم میفتد و آخ کوتاهی می گوید.

تا کمر خم می شوم و وحشتزده می پرسم: رادین خوبی؟ تو اتاقشون نیستن؟ ندیدنت؟

_: پام پیچید. درد می کنه ولی کسی اینجا نیست. برم صداشون کنم؟

+: رادین دیوونه شدی؟ برو! پات خیلی بدجوره؟

_: میگم حیفه به پروین خانم یه سلامی ندم.

صورتم را با دستهایم می پوشانم و از ته دل می نالم: رادین گمشو!

بالاخره می رود. می بینم که طبقه ی اول را هم رد می کند و به کوچه می رسد. دستی برای من تکان می دهد و لنگ لنگان می رود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
یه پست کوچولوی پرهیجان داشته باشین ان شاءالله فردا بشینم مفصل بنویسم براتون


کنار در پشت بام می ایستم و به صدای نرم و سریع کفشهای ورزشی رادین که سر پله ها می خورد گوش می دهم. هنوز بغض دارم.

همین که بالا می رسد خندان در آغوشم می کشد. به زحمت عقبش می کشم که جلوی در نباشیم. سرم را روی شانه اش می گذارم و هق هق می کنم.

_: مگه رادین مرده که اینجوری گریه می کنی؟ قول میدم مامانمو راضی کنم. این خواستگارم که چیزی نیست. بگو نمی خوام.

+: حالم خوب نیست راد. می ترسم. همش نگرانم.

_: چیزی نشده خانم خوشگله. تقصیر هورمونای بهم ریخته است. چند روز دیگه خوب میشی.

صدای پایی را توی راه پله می شنوم. سر می کشم. صدای پروین خانم می آید که می گوید: خودم دیدم که رفت رو پشت بوم.

از ترس می لرزم. رادین را عقب می زنم و جلوی در بام می ایستم.

آقاناصر شوهر پروین خانم با زیرپوش و زیرشلوار راه راه و یک چماق در دست با ترس و احتیاط بالا می آید.

با دیدن من چماقش را پایین می آورد. برمی گردد و به زنش که پشت سرش دارد می آید می گوید: این که نیلوفره خانم. باز بیخواب شده راه افتاده رو پشت بوم. بار اولش که نیست جوش کردی.

پروین خانم پا تند می کند و بالا می آید. شوهرش را کنار می زند و می گوید: ولی من خودم دیدم یه مرد امد بالا. از چشمی در دیدم. رفت و آمدای مشکوک داری نیلوفرخانم!

وحشتزده می پرسم: چه رفت و آمدی پروین خانم؟ نصف شبی خواب نما شدی؟

=: نخیر خیلیم بیدار بودم. خواب و آسایش نمی ذاری برای آدم!

+: من؟!

=: نه پس من!

هرچه سعی می کنم راهش را سد کنم نمی شود. پسم می زند و با چشمهای تیزبینش مشغول جستجوی پشت بام می شود.

دوباره می گوید: خودم دیدم یه مرد بود.

با بیچارگی می گویم: خب بود. شاید همسایه ها مهمون دارن. شما از چشمی دیدی که امد رو پشت بوم؟

=: نخیر صدای پاشو شنیدم.

شوهرش سر تکان می دهد و می گوید: لااله الاالله. خانم من که میرم پایین. اگه دزد رو گرفتی خبرم کن.

پروین خانم دستپاچه به دنبالش می رود و می گوید: حداقل اون چماق رو بده به من بی غیرت! مرد هم مردای قدیم!

=: بفرما. این چماق مال شما بزن تو سر من! بی غیرت چیه خانم؟ نیلوفر میگه کسی رو پشت بوم نیست.

پروین خانم با عجله به پشت بام برمی گردد و می گوید: هست. خودم دیدم.

دل من مثل سیر و سرکه می جوشد. پروین خانم اول به بشقاب کیک و میوه می رسد و فاتحانه می گوید: به به پذیراییتم که به راه بوده.

با بیچارگی می گویم: اونا مال خودمه پروین خانم.

با حرص می گوید: حالا معلوم میشه.

و چماق به دست مشغول گشتن لابلای کولرها می شود. رادین هم مثل یک گربه با سه چهار قدم فاصله پشت سرش می رود و دائم برای من شکلک در می آورد.

هم از فرط اضطراب می لرزم هم دارم از خنده منفجر می شوم. لب به دندان می گزم و فروخورده می خندم.

یک دفعه پروین خانم جلویم می رسد و مشکوک می پرسد: تو به چی می خندی؟

سرم را کج می کنم و مظلومانه می گویم: به شما که معلوم نیست نصف شبی دنبال چی می گردین.

بالاخره بهش برمی خورد. اخمی می کند. از همان جا نگاه دیگری به کولرها می اندازد. ناامید می شود و می رود. همین که رو می گرداند رادین سر می کشد و دو انگشتش را به نشانه ی پیروزی بالا می گیرد.

نفسم دوباره حبس می شود. نگاهم روی پروین خانم می ماند مبادا دوباره بخواهد دزد بگیرد. اما ظاهراً خسته شده است. دمپاییهای پلاستیکی اش را لخ لخ کنان می کشد و می رود.

رادین اما انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. خندان لب دیواره ی بام می نشیند و میوه پوست می کند. یک برش سیب سر کارد می زند و جلو می آید. می گوید: بخور رنگ به روت نمونده.

لرزان سیب را می گیرم و می پرسم: اگه پیدات می کرد چی؟

دست دور شانه هایم حلقه می کند و می گوید: نترس خوشگله. جوابشو می دادم. همچین قشنگ میشوندمش سر جاش تا آخرش خودش مجبور بشه ازت عذرخواهی کنه.

لب دیواره می نشینم و لرزان سیب می خورم. رادین کنارم نشسته است. دستش را محکم دورم گرفته و لقمه لقمه دهانم می گذارد. خودش هم می خورد و حرف می زند. من اما دیگر نمی شنوم. در آرامش آغوشش غرق شده ام. اینقدر که می ترسم همان جا خوابم ببرد!

ساعتی بعد رادین می رود. من هم پاورچین به خانه برمی گردم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 10 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان جان

طاعات و عباداتتون قبول باشه ان شاءالله

ببخشید اینقدر تاخیر دارم. کمرم انگار قصد خوب شدن نداره. نشستن خیلی اذیتم می کنه. ولی سعی می کنم یک روز درمیون حتماً بنویسم.




چند روز دیگر هم می گذرد. نه سؤال می کنم که تا کی باید به این وضع ادامه بدهیم و نه حتی به آن فکر می کنم. سعی می کنم به چشم یک تفریح جدید نگاهش کنم. یک تفریح پر هیجان برای زندگی ساده، پرکار و شاید غمگین من خیلی هم خوب به نظر می رسد.

پشت میز منشی نشسته ام و اسامی مراجعین را توی لپ تاپ مرتب می کنم.

رادین لب میز می نشیند و می گوید: دیشب حرف پسر یکی از آشناها بود. طرف رفته بود ابهر سربازی، بعد دو سال با زنش برگشت.

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم و می خندم. می گویم: بهش حق میدم. ابهر کجا اینجا کجا؟ منم بودم لابد از تنهایی زن می گرفتم.

_: ولی من دلم به حال زنش سوخت. بنده خدا خیلی از خونوادش دور شده. فرهنگ و زبونشون با ما فرق می کنه.

+: راست میگی. اینم هست.

_: حالا همه اینا به کنار... خاله داشت این داستان رو با آب و تاب برای مامان تعریف می کرد که پسره امده و پدرش زده تو گوشش و این داستانا... بعد مامان برای من چشم غره می رفت که تو همچین غلطی نکنی ها! گفتم چشم مامان نمی کنم.

ابرویی بالا می اندازم و می گویم: نمی کنی!

_: والا... نمی کنم. از حالا به بعد که قصد ازدواج ندارم.

و غش غش می خندد. من هم می خندم و برای سرخوشی اش سر تکان می دهم.

بامداد از اتاق بیرون می آید و می گوید: خانم داوودی... اولتراساوند.

از جا برمیخیزم. شانه ی رادین را هل می دهم و تقریباً از روی میز می افتد. البته فیلمش است. من که زورم نمی رسید او را بیندازم. می خندم و می روم.

شب رادین و نریمان را سوار می کنم. نریمان جلو می نشیند و برای رادین هم چشم غره می رود. هر دو از غیرتی شدنش می خندیم و سربسرش می گذاریم. او هم غر می زند و بالاخره ساکت می شود. خسته و بی حوصله است.

من هم همینطور. رادین که پیاده می شود دلم می گیرد. مثل همیشه دلتنگش هستم و اصلاً نمی دانم که دفعه ی بعد کجا و چطور می شود باهم باشیم. به هزار راه ممکن و غیر ممکن فکر می کنم.

نریمان می پرسد: چرا ازش حق سرویس نگرفتی؟

چپ چپ نگاهش می کنم و می گویم: نریمان به هر دوتامون کار داده، حقوق میده. ازش حق سرویس بگیرم؟!

=: تو که لو نمیدی چقدر بهت میده. اصلاً چرا میده؟ بنظرم شما دو تا زیادی صمیمی هستین.

+: با خواهر بزرگت درست صحبت کن.

بی حوصله رو می گرداند و می گوید: فکر می کنن من خرم.

می خندم و جوابش را نمی دهم. کمی بعد می پرسم: بستنی می خوری؟

=: نخیر. این جوری هم گوشام دراز نمیشه. برو خونه. خسته ام.

غش غش می خندم و موهایش را بهم می ریزم. عصبانی صافشان می کند و می گوید: وحشی! چکار می کنی؟

بالاخره به خانه می رسیم. دایی پیش مامان است. دارند حرف می زنند. سلام و علیک گرمی می کنیم. نگاهی به اطراف می اندازم و می پرسم: زن دایی نیومده؟ نرگس کجاست؟

دایی می گوید: نه منصوره جایی دعوت داشت.

مامان می گوید: نرگس پیش اعظم خانمه. نریمان مادر برو دنبالش می خوایم شام بخوریم.

نریمان به طرف اتاق می رود و می گوید: من خسته ام. بگین نیلو بره.

مامان می گوید: نیلوفرم خسته است. از صبح تا حالا سر کار بوده. برو مادر قربونت برم. برو صداش کن تا ما سفره میندازیم.

پاکوبان می رود. بحران نوجوانی برادر آرام مرا هم اسیر کرده است.

سری تکان می دهم و به طرف اتاق می روم. در حال رفتن شالم را برمی دارم و دکمه های مانتو را باز می کنم.

مامان می گوید: نیلوجان یه دقه بیا بشین بعد برو لباستو عوض کن.

شالم را روی دستم می اندازم و مشکوک نگاهش می کنم. دایی با پر رومیزی بازی می کند. دلم هووفی می ریزد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و جلو می روم. لب مبل می نشینم.

دایی می گوید: من اهل مقدمه چینی نیستم. یه همکار داریم پسر خوبیه. تازه استخدام شده. سربازیشو رفته. یه موتور داره و یه حقوق ماهیانه... پسر خوبیم هست. این چند وقت همه جوره امتحانش کردم. نه اهل دود و دمه نه رفیق بازی. مثل خودت خوبه. دنبال زن می گرده. گفتم اگه موافق باشی با خونوادش بیان باهم آشنا بشین.

معده ام می جوشد. انگار با شنیدن حرفهای دایی دارم به رادین خیانت می کنم. دست و پایم گزگز می کنند. اسید تا توی گلویم بالا می آید. به زحمت آن را فرو می دهم و می گویم: اممم... چیزه...

مامان می پرسد:  چرا رنگت پریده مادر؟ پسره همه شرایط تو رو می دونه. از خداشم هست. خونوادشم مثل خودمون... وضع مالیشون معمولیه...

وضع ما معمولی بود؟ به چه نسبت معمول بود؟ نفسم را با حرص رها می کنم که به این چیزها فکر نکنم. باید از سر باز کردن خواستگار فکری می کردم.

مامان ادامه می دهد: بذار بیان... بلکه مهرشون به دلمون افتاد.

می خواهم بگویم: مامان قبلاً مهر شوهرم به دلتون افتاده! زیاد!

در خانه باز می شود. نریمان و نرگس وارد می شوند. نرگس با خوشحالی خودش را در آغوش دایی می اندازد.

آرام برمی خیزم و به اتاقم می روم. انگار بدنم را با مایعی سنگین پر کرده اند که به این سختی جابجا می شوم. لباس عوض می کنم. نریمان پشت در می کوبد. می خواهد لباسش را عوض کند. بیرون می آیم و به آشپزخانه می روم. مامان با عجله جلو می آید و می گوید که پیش دایی بنشینم. نرگس را صدا می زند که برای پهن کردن سفره کمکش کند. کنار دایی می نشینم و سرم را تا حد امکان پایین می اندازم.

دایی با لحنی آرام و پرمهر شروع می کند و از محاسن من و آن جوان همکارش می گوید. و من به این فکر می کنم که اگر روزی بفهمد که شوهر دارم هم همینقدر مهربان میماند؟

نمی دانم. دارم میمیرم. دلم می خواست رادین اینجا بود. چنگ بزنم و دستش را محکم بگیرم و هرگز رها نکنم. دستهایم را به صورتم می کشم و در جواب لحن سوالی دایی سری به تأیید تکان می دهم. اصلاً نشنیده ام چی گفته است.

سفره ی شام مرا از این گفتگوی دردناک رها می کند. دایی از مامان تشکر می کند و می نشیند. مامان با خوشرویی برای همه می کشد و دور هم می خوریم. لقمه ها را به سختی قورت می دهم و لحظه ها را می شمرم که تنها شوم. دارم از دلتنگی دق می کنم. نمی دانم خانه اینقدر گرم است یا من بی دلیل احساس خفگی می کنم؟

بالاخره زمان با من سر سازگاری می گذارد. لحظه های کشدار می گذرند. دایی می رود و بچه ها به رختخواب می روند.

مامان با هیجان می گوید: خیلی برات خوشحالم. داییت خیلی تعریفشونو می کنه. میگه خونواده ی خیلی خوبی داره. چند بار مهمونشون شده و سر سفره شون نشسته. همه جوره تضمینشون می کنه.

بلوزم را تکان می دهم و می گویم: خیلی گرمه. کولر درست نشد؟

مامان وا می رود. با ناراحتی می گوید: نه ولی داییت گفت به همین پسره میگه بیاد تا هم کولرمونو درست کنه هم قبل از خواستگاری یه جلسه ببینیمش.

از حرفم پشیمان می شوم. به اتاقم می روم. یک تونیک آستین بلند خنک می پوشم. یک شال سبک هم روی سرم می اندازم و از اتاق بیرون می آیم. کلید و گوشیم را از روی میز برمی دارم و می گویم: میرم رو پشت بوم یه کم هوا بخورم و فکر کنم.

مامان ذوق زده می گوید: برو عزیزم. خوب فکر کن.

سری تکان می دهم و با ناراحتی زمزمه می کنم: کلید می برم. شما بخوابین.

با خوشحالی توی آشپزخانه می رود. یک بشقاب کیک و میوه آماده می کند و می گوید: شام کم خوردی. اینا رو هم ببر بلکه دلت خواست بخوری.

+: این همه؟!

=: بابا سه تا برش کیک این حرفا رو نداره. برو.

+: باشه. شب بخیر.

گونه ام را می بوسد و زمزمه می کند: الهی خوشبخت بشی دخترم.

طعم تلخ عذاب وجدان تا توی دهانم می آید. سری تکان می دهم و آرام بیرون می روم. پله ها را بالا می روم و لب دیواره ی بام می نشینم. کولرهای همسایه ها جیس جیس کنان می چرخند. به شهر زیر پایم چشم می دوزم. گوشی را برمی دارم و شماره می گیرم.

_: جانم نیل؟ سلام.

+: سلام.

_: چی شده؟

بغضی که معلوم نیست یک دفعه از کجا آمده است و چرا آمده است می ترکد و با گریه می گویم: خواستگار دارم.

_: خدای من نیل... چرا گریه می کنی؟ ببین می تونی بیای تو کوچه؟ میام در خونتون.

+: بیا.

بدون حرف دیگری قطع می کنم و های های گریه می کنم! حتی خودم از نیلوفر مقاوم توقع این گریه را ندارم. ولی بالاخره که چی؟ از آهن که ساخته نشده ام. من هم گاهی دختر می شوم. دلتنگ شوهرم... خسته از فشار زندگی... من هم گاهی کم می آورم.

پیام می دهد: من دم درم.

می نویسم: آیفون رو می زنم بیا رو پشت بوم.

پله ها را پایین می روم. در خانه را باز می کنم.

مامان متعجب می پرسد: برگشتی؟

می گویم: می خواستم برم دستشویی.
و واقعاً می روم. اما قبل از رفتن دور از چشم مامان کلید آیفون را هم می زنم. بعد هم دوباره از مامان خداحافظی می کنم و پله ها را بالا می روم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :