ماه نو
چهارشنبه 28 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
یه پست کوچولو و درخواست چند روز مرخصی
اگه خدا بخواد مسافر مشهد شدیم. فردا راه میفتیم. لپ تاپم رو می برم ولی نمی دونم فرصت بشه بنویسم یا نه. دعاگوی همه دوستام هستم



روی مبل نشست و با لبخند معنی داری گفت: اسم کوچیکتو نگفتی عزیزم.

آوا سر برداشت و متعجب گفت: آوا.

مهیار در حالی که دور دستش باند می پیچید توی هال آمد و گفت: آوا الوان. صدای رنگی. جالب نیست؟ ذاتاً گوینده است.

مهناز با هیجان گفت: وای چه بامزه! رشته اتم همینه؟

+: نه. سخت افزار کامپیوتر می خونم.

مادرش پرسید: چند سالته عزیزم؟ چند تا خواهر برادر داری؟

+: خواهر برادر ندارم. نوزده سالمه.

=: آخیییی تنهایی! مامان بابات چی؟ شغلشون چیه؟

آوا با تردید گفت: مامانم... مدیر فروش یه شرکت تولید مواد شیمیاییه...

به مهیار نگاه کرد. نمی فهمید چرا این سوالها را می پرسند. با کمی مکث ادامه داد: بابام... تو یه شرکت تولید و صادرات فرش کار می کنه.

نگاهی به ساعت انداخت و قبل از این که سوال بعدی را بپرسند برخاست.

+: با اجازتون من دیگه برم. خیلی دیر شده.

مهیار لیوان شربتی را که مهناز دستش داده بود سر کشید و برخاست. گفت: بریم.

تا که سوار ماشین شدند آوا پرسید: این سوالا چی بود؟ من نگفتم آقاکامیار مثل برادرمه؟ خودت نگفتی که الهام به کامیار میاد؟ چی گفتی به مامانت که یهو از این رو به اون رو شد و شروع کرد سوال پیچ کردن؟

مهیار متعجب گوش داد. سوئیچ را چرخاند و در حالی که با دقت راه میفتاد گفت: کلاً منو نامرئی می بینی.

+: هان؟!

_: جهت اطلاعتون مامانم دو تا پسر داره.

رنگ از روی آوا پرید. به پشتی صندلی تکیه داد و با دهان باز به سقف کرم رنگ ماشین خیره شد.

مهیار از کوچه بیرون آمد و پرسید: کجا باید برم؟

و چون جوابی نشنید بالاخره نگاهی به پشت سرش انداخت و پرسید: هنوز زنده ای؟

آوا نفسی کشید. سر به زیر انداخت و چشمهایش را بست. ضربان قلبش را زیر گلویش حس می کرد. اگر می خواست هم نمی توانست جواب بدهد.

مهیار پوف کلافه ای کشید. ماشین را کنار زد. کمربندش را باز کرد و به عقب چرخید. با نرم ترین لحنی که می توانست زمزمه کرد: آوا؟

 آوا همانطور سر به زیر تند گفت: هیچی نگو.

_: باشه دیگه درباره اش حرف نمی زنم ولی نشونی خونتونو می خوام.

+: نشونی خونمونو می خوای؟

_: آوا خوبی؟

آوا بالاخره سر برداشت و زمزمه کرد: نمی تونم بهت اعتماد کنم.

مهیار نفس عمیقی کشید. سعی کرد بر خودش مسلط باشد. آرام گفت: توقع ندارم الان بهم اعتماد کنی.

آوا صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: هیچی نگو. فقط راه بیفت.

_: چشم. ولی کجا برم؟

آوا بالاخره نشانی را گفت و چند دقیقه بعد بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد. گیج و سرگردان کلید را توی قفل چرخاند و وارد خانه شد. مهیار دستی به ته ریشش کشید و فکر کرد که نباید اینقدر عجله می کرد...

به طرف باغچه راند. ماشین را نزدیک در پارک کرد و وارد شد. کامیار مشغول رسیدگی به یک بن سای بود. سلامی کرد و روبرویش نشست.

کامیار بدون این که سر بردارد گفت: سلام. روبراه نیستی.

_: بهش گفتم. گیج شد. حتی باهام دعوا هم نکرد. فقط گفت بهم اعتماد نداره.

_: وقتی بهت میگم بچه ای باورت نمیشه. عزیز دل اول باید دیواره ی اعتماد رو بالا بیاری بعد بپری وسط حریمش.

_: اگه چشمام مثل تو آبی بود دل بردن کاری نداشت.

کامیار غش غش خندید و گفت: تو از من قد بلندتری، جذّاب تری، خوش تیپ تری. چشم آبی می خوای چکار؟

_: تمام عمرم مثل عقده ایا سعی کردم ورزش کنم، خوشتیپ باشم، خوش سر و زبون باشم بلکه بتونم با چشمای تو رقابت کنم.

کامیار در حالی که می خندید از جا برخاست. گلدانش را به دقت برداشت و سر جایش گذاشت. یکی دیگر آورد و مشغول هرس کردن سر شاخه هایش شد.

_: دلم می خواد با مامان حرف بزنم. اول تو، بعدش من.

_: جوجه دو روزه! کله ات هنوز از تخم بیرون نیومده. چقدر عجله داری؟

_: آخه... کامیار... من واقعاً حس می کنم این همونیه که می خوام. تا حالا این حس رو نداشتم.

_: حالا انگار چهل و هفت سال سنشه. چند جور تجربه داره.

مهیار به پشتی صندلی تکیه داد و لب برچید. غرغرکنان گفت: من نمی خوام چند جور تجربه کنم.

_: پس عجله نکن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاممم



سعی کرد دل به نمایشنامه بدهد و درست اجرا کند. اما خیلی نتوانست در بحر کار فرو برود. بیست دقیقه خیلی سریع گذشت و مهیار برخاست.

باهم طول راهرو را طی کردند. وارد اتاقی شدند که در آن قرار بود برنامه ضبط شود. همه داشتند می گفتند و می خندیدند.

بعد از سلام و علیکی گرم، زنی خندان از آن طرف اتاق گفت: مهیار کجایی؟ بیا که جاتو گرفتن.

_: یعنی چی که جای منو گرفتن؟ تو نباید از حق پدرت دفاع کنی؟ یه عمر زحمت بکش بچه بزرگ کن، این چه وضعشه؟

همه خندیدند. فقط آوا متعجب نگاهشان می کرد و چیزی از شوخیهایشان را نمی فهمید.

=: همراهتو معرفی نمی کنی؟

مهیار دو گوشی از تو جیبهایش در آورد و گفت: کدومشو معرفی کنم؟ من از دو تا اپراتور سیمکارت دارم.

یک مرد جوان سر شانه ی مهیار زد و گفت: مهیار با خانمت اینجوری رفتار کنی سر دو روز طلاقشو گرفته رفته.

_: خانمم کجا بوده؟ بذارین اول پیداش کنم بعدش چشم بهتون معرفیش می کنم. ایشونم خانم الوان هستن چند روزیه امدن کارآموزی. بفرما خانم الوان... اون گوشه سمت چپ جای منه. فکر کنم یه صندلی برای تو هم پیدا بشه.

=: بگیر مهیار این صندلی رو بذار اون طرف. همه تون بشینین سر جاهاتون. مثل بچه ها شلوغ می کنین! دیر شد. بشینین بریم ضبط...

مهیار یک صندلی گوشه ی اتاق گذاشت و به آوا گفت بنشیند. خودش هم کنارش نشست و برگه های روی میز جلویش را بررسی کرد. سر برداشت و پرسید: دخترم کجایی؟ بشین دیگه اینقدر شیطونی نکن. میگم شوهرت فلکت کنه ها!

زنی که از اول سر بسر مهیار گذاشته بود جلو آمد و در حالی که طرف دیگر مهیار می نشست، با صدای کودکانه ای گفت: باباجون خواهش می کنم. این دفعه رو کوتاه بیا.

بالاخره همه سکوت کردند و کار شروع شد. یک نمایش رادیویی بود. مهیار اول در نقش مجری برنامه را آغاز کرد و خیلی شاد و پرانرژی حرف زد و بعد با شروع نمایش در نقش پدری میانسال فرو رفت که قربان صدقه ی دختر بدغذایش می رفت تا دو لقمه بخورد.

بازی عالی مهیار و همکارانش یک طرف، ادا و اصول و شکلک در آوردنهایشان طرف دیگر. آوا دستهایش را روی دهانش گذاشته بود و سعی می کرد صدای خنده اش بلند نشود.

بعد از دو ساعت ضبط برنامه تمام شد. آوا مدتها بود که اینقدر نخندیده بود. گروه خیلی بامزه ای بودند. به قول مهیار آن روز هم به طور خاص اوجش بود و بیش از همیشه شوخی کردند.

باز باهم بیرون آمدند. مهیار گفت: شمارتو به من میدی؟ فردا یه کم سرم شلوغه ببینم چه ساعتیش رو می تونم آزاد کنم. صبح زنگ می زنم.

آوا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. با تردید شماره اش را گفت. مهیار بلافاصله شماره را گرفت و قطع کرد. گفت: حوالی ساعت ده برنامه ام معلوم میشه. امشب یه کم رو تن صدات کار کن. یهو افت می کنه. نمی دونم چه حسّیه؟ یهو خجالت می کشی؟ چی میشه که اینجوری میشه؟

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

_: بهرحال روش کار کن. یه متن بذار جلوت از روش بخون، یه کم تمرین کن تا زودتر آماده بشی.

آوا خیلی گوش نمی داد. حواسش به ادوکلن مهیار بود که امروز عوض شده بود. دیروز آوا گفته بود خوشبو نیست و امروز مهیار یکی دیگر زده بود. آیا توجهی به او داشت؟ یا صرفاً یکی دیگر از ادوکلنهایش را زده بود؟

دلش نمی خواست خودش را به سراب دلخوش کند. نفس عمیقی کشید و به طرف مهیار برگشت: من دیگه برم. خداحافظ.

مهیار به پژوی نقره ای اشاره کرد و گفت: می رسونمت. تنها نرو.

+: این ماشین برادرته.

_: هوم. امروز خونه بود. کاری نداشت. قرضش کردم.

+: درست. ولی مزاحم نمیشم. هوا که روشنه. خودم میرم.

مهیار نگاهی به آسمان انداخت. هوا ابری و گرفته بود.

_: خانم الوان فکر کن راننده ی آژانس. کامیار که زیاد تو رو رسونده.

آوا به تندی گفت: گفتم که آقاکامیار جای برادرمه. محبتی که در حقم کرد هیچ کس نمی کرد.

_: منم جسارتی نکردم. دارم همون مسیر رو میرم، گفتم می رسونمت.

+: آقاکامیار همه چی رو تعریف کرده؟ حتی نشونی خونه ی ما رو؟!

_: من و کامیار خیلی بهم نزدیکیم. ماجرای شما هم یه داستان خصوصی نبود. بود؟

آوا سری تکان داد. به طرف ماشین رفت و گفت: نمی دونم. من هیچ وقت خواهر برادر نداشتم که حسّشو بفهمم.

در عقب را باز کرد و سوار شد. مهیار هم پشت فرمان جا گرفت و گفت: تنهایی باید سخت باشه. دوست و رفیق چی؟ زیاد داری؟

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: دوست زیاد دارم. ولی با هیچکدوم خیلی نزدیک نیستم. فقط الهام...

_: نامزدی... کسی...

داشت سوال کردن را از حد می گذراند. آوا به تندی گفت: هیچکس... ولی به فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه.

_: معذرت می خوام. بی هوا پرسیدم. من بچه ی چهارم خونه ام. کلی هم دوست و رفیق دارم. واقعاً نمی تونم تصور تنها بودن رو بکنم. وقتی کسی خونه نیست دلم می گیره.

آوا شانه ای بالا انداخت و با بدخلقی گفت: منم دلم می گیره. ولی چکار کنم؟ اکثراً تنهام.

_: هوم... دردناکه. دخترا هم نمی تونن به اندازه ی پسرا راحت از خونه بزنن بیرون و تنها نمونن.

+: خیلی دلم نمی خواد برم تو خیابون. یه خونواده ی شلوغ و مهمونی رو ترجیح میدم. ولی خیلی معاشرت نداریم.

مهیار خندید و گفت: پس بیا خونه ی ما. مامان یک خوش مهمون واقعیه. اصلاً به خودش زحمت نمیده ها. هرچی تو خونه باشه میذاره جلو مهمون ولی با روی باز. اینه که کلاً همه همیشه اونجاین. مسافر هم از این طرف و اون طرف خیلی داریم میان خانوادگی چند روز میمونن.

آوا با تعجب گفت: واقعاً اینجوریه؟ چه هیجان انگیز!

_: خیلی! من خیلی دوست دارم. ولی کامیار تا یه حدی تحمل می کنه. بقیه اش ممکنه شبم تو باغچه بمونه تا کمتر مجبور به معاشرت باشه.

+: آقا کامیار احساساتیه. مثل الهام سکوت می خواد و طبع شعر و حال نقاشی و عوالم خودش...

_: ها عین الهام خانم! خیلی بهم شبیهن. جالبه ها! کاش واسه داداشم بریم خواستگاری.

آوا ناگهان از فکر نامزدی الهام ذوق کرد. هیجان زده پرسید: یعنی میشه؟ وای صد ساله نامزدی نداشتیم.

مهیار از دیدن ذوق او لبخند زد. با شیطنت پرسید: برم تو کارش؟ بشینم زیر پای مامان بابا؟

آوا غش غش خندید و پرسید: من چکاره ام؟ از طرفین ماجرا بپرس.

_: تو از الهام خانم بپرس ببین مزه ی دهنش چه جوریاس؟ اگه خوب بود راه انداختن این طرف با من.

+: نظر آقاکامیارم پرسیدی یا کلاً به نظرت بامزه امده جاده رو گرفتی داری میری؟

_: جاده رو گرفتم دارم میرم! حواسم نبود رسیدیم خونه ما!

و غش غش خندید.

آوا هم متعجب به محله ی آشنا نگاه کرد و گفت: رد شدی. ما دو تا خیابون پایینتریم.

_: می دونم. حواسم نبود. البته نشونی دقیق رو نمی دونم.

اما قبل از آن که دوباره راه بیفتد در خانه باز شد. مهناز بیرون آمد و هراسان گفت: مهیار خوب شد رسیدی. بدو بیا. یه گربه رفته تو اتاق مامان، مامان طفلک داره سکته می کنه. بیا بگیرش.

_: خب درو باز کنین خودش میره.

=: می دونی که مامان می ترسه. بیا بگیرش.

مهیار گیج و سردرگم نگاهی به آوا انداخت. آوا گفت: من خودم میرم خونه. دیگه راهی نیست.

در را باز کرد و پیاده شد. مهناز متعجب پرسید: تو کی هستی؟

مهیار گفت: خانم الوان همکارمه. خونشون تو مسیرم بود گفتم می رسونمش.

=: اگه دیرت نمیشه بیا تو تا این گربه رو بگیریم. بعدش مهیار می رسوندت.

+: نه دیگه من اصلاً نمی خوام مزاحم بشم. خودم میرم.

در خانه بازتر شد و این بار مادرشان در آستانه ی در قرار گرفت. آوا خجالت زده سر به زیر انداخت و سلام کرد. وضعیت عجیبی بود که اصلاً نمی دانست چطور باید با آن برخورد کند.

_: سلام مامان جان. خانم الوان رو که می شناسی. اون شب تو پیتزایی بود قرار شد همکار من بشه. داشتم می رسوندمش خونه که مهناز میگه بیا تو گربه بگیر.

=: بله بله. سلام دخترم. چرا دم در؟ بیا تو یه دقه این گربه رو بندازه بیرون بعد قول میدم هرجا می خوای برسوندت.

+: نه نه. من خونمون نزدیکه. خودم میرم. مزاحم نمیشم. با اجازتون.

=: نه بابا مگه میشه همینجوری؟ بیا تو یه لیوان آب بدم دستت اقلاً... نکنه تو هم از گربه می ترسی؟

+: نه من از گربه نمی ترسم...

=: پس بیا تو. الان میره.

نفهمید چطور او را تا توی خانه بردند. تازه معنی خوش مهمان بودن مادر مهیار را فهمید!

کیفش را کنار گذاشت و سر مبل نشست. مهناز یک لیوان شربت خنک برایش آورد. جرعه ای نوشید. گربه از توی اتاق خواب بیرون پرید. مهیار هم دوان دوان به دنبالش آمد و گفت: زبون نفهم هرکار کردم تو حیاط نمیره.

آوا خندید. مادر مهیار گوشه ی اتاق ایستاد و با رنگ پریده گفت: مهیار زودتر بگیرش.

آوا برخاست و شربت را به طرفش گرفت. با ناراحتی گفت: دهن زدم ولی...

مهیار جلو آمد. لیوان را جلوی دهان مادرش گرفت و گفت: طوری نیست مامانم بدش نمیاد. مامان اینو بخور من قول میدم گربه رو که گرفتم یه لیوان دیگه برای مهمونت آماده کنم.

مهناز گفت: گربه رفت تو انباری.

_: دیدم. یا غذا اونجا داره یا بچه!

مادرش نالید: وای نه!

مهیار در انباری را باز کرد. کمی گردن کشید و گفت: نمی بینمش.

بعد برگشت. به آوا که همچنان حیرتزده وسط این آشوب ایستاده بود نگاه کرد و پرسید: تو هم می ترسی؟

+: نه. گربه خیلی دوست دارم.

_: پس بیا کمک!

توی انباری از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا میشد. اینقدر زیر و روی وسایل را گشتند تا بالاخره گربه را با سه بچه زیر یک صندلی کهنه پیدا کردند.

آوا با ذوق گفت: وایییی چه خوشگل و کوچولوئن! حیف مامانم حساسیت داره. وگرنه می بردمشون خونه.

_: به بچه ها دست نزنی مادرشون پوستتو می کنه. بذار من اول مادره رو ببرم. بعد تو بچه ها رو بیار.اول یک جفت دستکش بکن دستت، بچه ها بوی تنت رو نگیرن که مادرشون ولشون نکنه. دستکش رو کابینت کنار ظرفشوییه.

مادر گربه ها را در آغوش گرفت. در حالی که نوازشش می کرد آن را بیرون برد. با وجود آن که خیلی ملایمت به خرج داد، باز هم گربه ی مادر پشت دستش را چنگ زد.

آوا هم به آشپزخانه رفت. دستکشها را پوشید و برگشت. یکی یکی بچه ها را روی دستش گذاشت. در حالی که با شوق و ذوق تماشایشان می کرد بیرون آمد. مراقب بود که به مادر و خواهر مهیار نزدیک نشود.

مهناز با کمی ترس گفت: مهیار رفت تو کوچه.

آوا هم بدون این که چشم از گربه ها بگیرد یا لبخندش محو شود، سر به تأیید تکان داد. به دنبال مهیار رفت و گربه ها را انتهای کوچه توی یک خرابه رها کردند. گربه های کوچک با دیدن مادرشان شروع به شیر خوردن کردند.

چند دقیقه ای همان جا به تمایشان ایستادند. تا این که آوا زمزمه کرد: داره دیرم میشه.

_: بیا دستاتو بشور، یه شربت بخور مامان راضی بشه. بعد می رسونمت. منم زخممو ضدعفونی کنم. همینجور داره خون میاد.

آوا تازه یاد دست مهیار افتاد و با وحشت نگاهش کرد. گفت: شاید بخیه میخواد!

مهیار به طرف خانه شان برگشت و گفت: نه بابا یه زخم سطحیه. الان دردم فقط ضد عفونی کردنشه که حتماً جگرمو آتش می زنه. بیا سر مامانو گرم کن قیافمو نبینه تا ببندمش.

آوا حیران و پریشان به دنبالش رفت. دستکشها را توی آشپزخانه گذاشت. دستهایش را توی دستشویی حسابی شست و صابون زد. بعد سراغ مادر مهیار رفت که با مهناز نشسته بودند. مهناز یک لیوان دیگر شربت برایش آورد.

مهیار هم توی دستشویی دیگر خانه مشغول ضدعفونی دستش بود. بالاخره هم طاقت نیاورد و یک لحظه صدایش از درد بلند شد.

مادرش وحشتزده برخاست و پرسید: چی شده؟

مهیار تند گفت: هیچی هیچی مامان. هیچی نشده. شما یه شربت دادین به مهمون یا همینجور گلوش خشک مونده بنده خدا؟

مادرش سراغش رفت و پرسید: چکار داری می کنی؟

با دیدن باند روی دستش وحشتزده پرسید: چی شده؟

_: هیچی مامان جان. هیچی نشده. شما به مهمون برسین.

بعد سری توی هال کشید. بر صورت آوا را می دید. آرام پرسید: خوشگل نیست؟

چشمهای مادرش برق زد. زخم دست مهیار را کلاً فراموش کرد. با هیجان به هال برگشت تا حسابی دخترک را خریداری برانداز کند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
پست کوتاه گذاشتن بهتر از پست نگذاشتن است


آوا به الهام نگاه کرد و گفت: آخه چرا اینجوری داغون شدی؟ من چه جوری تنهایی برم؟

الهام بینیش را با دستمال محکم فشرد و با صدای تودماغی گفت: چه می دونم. حالم خیلی بده.

ایمان روی مبل روبروی الهام ولو شد و گفت: صدا و سیمات کاملاً مناسب گویندگیه!

احسان غرید: خواهرمو مسخره نکن.

خاله با یک لیوان جوشانده به هال آمد. در حالی که نبات توی آن را تند تند هم میزد گفت: معطل شدی آوا. تو برو. الهام که با این حالش نمی تونه بیاد.

الهام دوباره دستمال دیگری کشید و با صدایی گرفته گفت: ها تو برو. از قول منم عذرخواهی کن.

+: تنهایی؟ یه جوریه.

خاله گفت: نمیشه که دو تاتون نرین. تو برو.

آوا آه بلندی کشید و به ناچار برخاست. دیر شده بود. آژانس گرفت و رفت.

بعدازظهر جمعه صدا سیما هم خلوت بود و باعث میشد کمی بترسد. اصلاً مهیار چه اصراری داشت که تعطیل و غیر تعطیل برای تمرین بیایند؟ الهام هم وقت پیدا کرده بود برای سرما خوردن!

سر به زیر و عصبانی مشغول طی کردن عرض حیاط صداسیما بود. به خرده سنگی لگد زد. یاد سنگی که به پای کامیار زده بود افتاد. کامیار گیر داده بود که مشکلش را بداند. او را به اداره ی دارایی برده بود و با مهربانی بسیار مشکلش را حل کرده بود. آن روز درگیر حسش به کامیار شده بود و امروز مهیار. دل سر به هوایی داشت انگار! البته مهیار و کامیار خیلی فرق داشتند. کامیار یک برادر بزرگ خیلی مهربان بود که هیچ وقت نداشت ولی مهیار... ترجیح می داد بهش فکر نکند!

_: سلام. رفیقت کو؟

حالا اگر گذاشت به او فکر نکند! سر برداشت و نگاهش کرد. موهای مرتبش توی آفتاب برق می زدند.

سر به زیر انداخت و گفت: سلام. سرما خورده بود. تب و آبریزش شدید. نمی تونست بیاد.

_: اوه... متاسفم.

+: شمارتونو نداشتم. اگه داشتم خبر می دادم نمیومدم. روز جمعه چه وقت کار کردنه؟

_: هنوزم اعصاب نداریا! توضیح که دادم. وقت نداریم برای برنامه. اگر می خوای شرکت کنی باید آماده بشی. اگر نه هم که...

+: اگه به جای الهام من سرما خورده بودم چی؟

_: هیچی. بهرحال خانم باغخانی از تو آماده تره.

+: الهام همیشه از من بهتره. من قبول کردم که دومی باشم. با این مشکلی ندارم.

_: چی داری میگی؟ اینجا اولی دومی نداریم. دو تا گوینده احتیاج داریم. اگر هستی باش، اگر نه هم که... کسی مجبورت نکرده.

به انتهای راهرو رسیده بودند. آوا در را باز کرد و وارد شد. غرق فکر، طوری که انگار با خودش حرف می زند گفت: نه کسی مجبورم نکرده. فقط یه نفر بهم گفت صدام رنگیه... صدام خاصه... منم باورم شد.

پشت سرش مهیار دستهایش را مشت کرد تا عکس العمل بدی نشان ندهد. از بین دندانهای بهم فشرده پرسید: دوسش داری؟

آوا متعجب برگشت و پرسید: کی رو؟ آقاکامیار؟ خیلی دوست داشتم برادرم بود. خیلی بهت حسودیم میشه. به تو که نه. بیشتر به مریم. برادر خیلی خوبیه.

مشتهای مهیار آرام باز شدند. سری به تأیید تکان داد و گفت: برادر فوق العاده ایه.

آوا سری تکان داد و آرام گفت: یه مشکل بزرگ داشتم. کمکم کرد. خیلی بهش مدیونم.

برگه های روی میز را نگاه کرد و ادامه داد: امروز چی بخونم؟

مهیار نگاهی به ساعتش کرد و گفت: وقت زیادی نداریم. حداکثر بیست دقیقه. بعدش من برنامه دارم. می خواستم ببرمتون سر ضبط، فضای کار رو ببینین. حالا خانم باغخانیم نیومده...

+: منم نیام؟

_: نه بیا. فعلاً یه چیزی بخون. می خوای نمایش دیروزی رو باهم اجرا کنیم؟

+: نمایش دیروزی که تو صفحه ی اولش موند بس که لحن من مشکل داشت.

مهیار کاغذهای نمایش را برداشت و با خنده گفت: مرد بیچاره ی داستان با کسی دعوا نداشت. هر جمله شو چنان می گفتی که اگه من جای زنه بودم قهر می کردم می رفتم خونه ی بابام.

آوا نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. سر به زیر انداخت و غش غش خندید.

مهیار هم خندید و پرسید: امروز کدوم نقش رو بازی می کنی؟

آوا بی تردید گفت: مرد!

بعد نگاهی به مهیار کرد و از تصور مهیار در قالب زن احساساتی قصه خنده اش گرفت.

مهیار هم خندید و گفت: باشه. شروع کن.

خنده ی آوا رنگ باخت و چشم به کاغذ دوخت. وقتی مهیار می خندید با آن دندانهای ردیف سفید و نگاه جذّاب، بیشتر از همیشه دل می برد. دلبری اش هم انگار نیشتر به قلب آوا میزد. حتماً دخترهای زیادی بودند که برای این لبخند جان می دادند و قطعاً مهیار هم برای خیلی از آنها این خنده اش را بذل و بخشش می کرد.

کاغذ را بالا گرفت و خواند: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

_: آرامتر خانم الوان. با لحن دلجویانه بپرس. فرض کن... فرض کن رفتی خونه خواهرت داره گریه می کنه. چه جوری می پرسی؟

+: خواهر ندارم.

مهیار دیگر نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد. پرسید: حتی تصورشم نمی تونی بکنی؟

آوا آهی کشید و با ملایم ترین لحنی که می توانست پرسید: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

صدای مهیار نازک و پر از بغض شد: دلم... دلم برای مامانم اینا تنگ شده.

آوا سر برداشت و ناباورانه نگاهش کرد. عجب بازیگری بود! مگر میشد به چنین کسی اعتماد کرد؟ دل دیوانه اش غلط می کرد که عاشق شده بود. یک عمر که نمی توانست با شک و تردید زندگی کند. می توانست؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
یه پست نیمه بلند ویرایش نشده هم برای امروز
امشب آقای همسر مهمون داره، منم خونه ی یکی از دوستان مهمونم. نه برای این مهمونی کاری کردم، نه اون مهمونی! هورا هورا
برم بدو بدوووو 



 

کامیار صبر کرد تا کاملاً از دیدرسش خارج شدند. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برده بود. روی یک پا چرخید و رو به مهیار گفت: آوا زن داداش خوبی میشه. سعیتو بکن. اصلاً یادم رفت بهت بگم. روز اول از چشماش یاد مریم افتادم. از شدت دلتنگی پیگیرش شدم. الان خوشحال میشم بشه خواهر سومیم.


مهیار ابرویی بالا انداخت و پرسید: از دل اونم خبر داری؟ اگه سنجاق شده باشه به چشمای آبیت چکار کنم؟

کامیار خندید و گفت: بازش کن. عشق یه سره باعث دردسره.

_: دلت پیش اون یکی مونده ها!

کامیار متفکرانه پرسید: اولین باره که یکی اینقدر حرفمو حسمو می فهمه.

_: برات خوشحالم.

 

 

+: الهام چقدر می خوری؟ زودتر بخور باید بریم. زود باش دیگه.

خاله فرح خندید و گفت: آوا چرا اینقدر عجله داری؟ هنوز تا دو خیلی مونده.

نگاهی به ساعت انداخت. راست می گفت. اما بدجور دل دل می کرد. حتی برای لحظه ای هم نمی خواست به خودش اعتراف کند که ذوق دیدن مهیار را دارد. نخیر اصلاً اینطور نبود. مهیار خوش تیپ و خوش قد و بالا و خوش صدا هست که باشد. توی صدا سیما آدم خوش تیپ کم نیست. این هم یکی مثل بقیه.

آب دهانش را به سختی قورت داد. از جا برخاست و به اتاق الهام رفت. کمی آرایش کرد. موهایش را دوباره شانه زد و مقنعه اش را به سر کشید. یک دسته ی باریک مو را کنار پیشانیش صاف کرد. ریمل و فر مژه اش را اصلاح کرد. خوب بود. خیلی معلوم نبود که آرایش کرده است. مژه هایش اینقدر کم و کمرنگ بودند که با ریمل انگار کمی جان می گرفتند. برعکس کامیار با آن همه مژه ی سیاه و چشمهای نگفتنی اش!

از فکر کامیار خنده اش گرفت. نگاهش تا توی هال رو به الهام که با آرامش ناهار می خورد کشیده شد. دیروز چه دل و قلوه ای با کامیار رد و بدل می کردند! انگار صد سال بود که باهم بودند! جالب بود!

 

مهیار روی صندلی لم داد و پاهایش را کشید. نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. هنوز یک ربع به دو مانده بود. کاش زودتر می آمدند. کاغذ ساندویچش را گلوله کرد و به طرف سطل انداخت. درست توی سطل افتاد. از جا برخاست و گفت: یک پرتاب سه امتیازی!

به طرف در رفت. صدای الهام را شنید که پر شروشور می گفت: من نمی فهمم تو برای چی اینقدر عجله داری؟ چی شده آخه؟ هنوز یه ربع به دوئه. هی بدو بدو. این آقای بیهقی نمیگه چه خبره زود امدین؟

مهیار در نیمه باز را کامل باز کرد و با لبخند گفت: نه نمیگه. سلام. خوش اومدین.

آوا جواب سلام او را داد و رو به الهام با لحنی طلبکار گفت: بفرما. منتظرمون بود.

الهام آهی کشید. سلام کرد و از کنار مهیار گذشت. بوی ادوکلن و سر و وضع مرتبش غوغا می کرد. الهام فکر کرد: بر خلاف برادرش فقط تو فکر ظاهره! یه جو احساس تو وجودش نیست.

آوا هم سر به زیر رد شد و فکر کرد: عجب ادوکلنی! خدای من!

و با تمام وجود بو کشید. اینقدر که مهیار هم متوجه شد و با آن لبخند دخترکشش پرسید: خوشبوئه؟

آوا تند گفت: نه.

و به طرف میز روبروی در رفت و پشت آن نشست. برگه های جلویش را جابجا کرد و فکر کرد: چه پررو! نمیذاره تو حال خودم باشم! بی جنبه!

مهیار با لحنی خونسرد و خندان گفت: متأسفم!

الهام مشغول جستجو توی کیفش بود و به آنها توجهی نداشت.

آوا پرسید: چی بخونم؟ همینا رو؟ خبر دوست ندارم. نمیشه یه چیز دیگه بخونم؟

الهام گفت: من امروز از شعرای خودم آوردم. فکر کردم اینا رو مسلّط تر می خونم. میشه با اینا امتحان کنیم؟

_: بله حتماً.

الهام یکی را انتخاب کرد. کاغذ را بالا گرفت و با لحنی پر احساس خواند:

رنگها را باید دید

رنگها را باید ستود

رنگهایی از جنس نور

رنگهایی از جنس احساس...

آوا خیلی گوش نمی داد. یاد کامیار افتاده بود و آن همه تعبیرهای رنگیش. نگاهش روی دستهای توی جیب شلوار مهیار بود و فکر می کرد که حتی ایستادنش هم حساب شده است. آیا پشت این تصویر تماشایی هیچ احساسی هم بود؟ یا در بخش احساس هرچه بوده نصیب برادرش شده بود؟

شعر الهام تمام شد. مهیار برایش کف زد و گفت: خیلی خوب بود. لحنت محکمتر شده. ولی بازم باید روش کار کنی. صدات نباید خیلی پایین بیاد. وقفه بین بیتها کمتر از قبل شده اما از اینم باید کمتر بشه. ولی رویهم رفته خیلی خوب بود.

آوا گفت: فقط یه اشکال داشت. این شعر رو اینجا نباید می خوندی. بیشتر مناسب آقاکامیار بود که با رنگها زندگی می کنه.

مهیار اخم نامحسوسی کرد و پرسید: از کجا می دونی؟

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: خودش گفت. نمیشه من خبر نخونم؟ چیه اینا؟ طبق گزارش هواشناسی آسمان کرمان پر از گرد و غبار اعلام شده است. یعنی این گفتن داره؟ مردم خودشون نمی بینن؟

_: با کی دعوا داری حالا؟ من به صورت اتفاقی چند تا برگه از اینجا و اونجا انتخاب کردم. هرچی دلت می خواد بخون.

آوا لبش را گاز گرفت و سعی کرد آرام باشد. برگه ها را زیر و رو کرد و بعد گفت: این خوبه. منم شعر می خونم. اینو بلدم. من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم. صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم.

مهیار غش غش خندید و گفت: خب نکن خانم. به من چه؟ امروز حالت خوب نیست ها!

آوا با اخم پرسید: به چی می خندی؟ تو همین کاغذا بود دیگه! خودت انتخاب کردی.

_: به لحنت. چرا عصبانی هستی؟ چرا تهدید می کنی؟

+: من عصبانی نیستم. چه جوری بخونم؟ شما یه بار بخون.

مهیار توی چشمهای او چشم دوخت و خیلی حرفه ای خواند: من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم ___ صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور ____ با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

 

الهام با دستی زیر چانه با نگاهی لبریز از احساس به او چشم دوخته بود. اما آوا با سردرگمی سر به زیر انداخت و فکر کرد: گول نخور آوا. تو نگاهش هیچ حسی نیست. به دوربینم همین جوری نگاه می کنه. داره یادت میده. گوش کن ببین چی میگه؟ بی فرهنگ! همه ی حواست رو میمیک صورتشه. تو که نفهمیدی آخرش چی خوند؟ چه جوری خوند؟

مهیار ساکت شد و به او نگاه کرد. آوا هنوز با خودش درگیر بود. مهیار چند لحظه صبر کرد و بعد پرسید: خب؟

آوا دوباره کاغذها را زیر و رو کرد و گفت: به جمالت. نمی دونم. بذار یه چیز دیگه بخونم.

مهیار یک لیوان آب ریخت و جلوی او گذاشت. گفت: من نمی دونم بیرون از اینجا چه اتفاقی افتاده. دلیلی هم نداره که بدونم. ولی وقتی شروع می کنی اجرا باید هرچی که پشت اون در اتفاق افتاده رو بذاری همون جا بمونه. باید به صدات روح بدی و سعی کنی شادی ببخشه. ما اجرا نمی کنیم که عقده هامونو خالی کنیم و حالمون خوب بشه. ما اجرا می کنیم که حال مردم خوب بشه و از خوبی اونا انرژی می گیریم و سر حال میشیم.

آوا لیوان آب را چرخاند و سری به تأیید تکان داد. زیر لب گفت: یه کم با الهام کار کنین تا من خوب شم.

مهیار سری تکان داد و به طرف الهام چرخید. آوا جرعه ای آب نوشید و فکر کرد: بیرون که هیچ اتفاقی نیفتاده. اتفاق اینجاست.

پرسید: نمیشه با یه خانم کار کنیم؟ آسونتر میشه.

مهیار از روی شانه اش نگاهش کرد و گفت: می فهمم ولی وقتی ندارم که بگردم یه خانم براتون پیدا کنم. کلاس رسمی که نیست. می خوام زودتر آماده بشین برای برنامه. اگه براتون مشکله انصراف بدین.

الهام گفت: من که انصراف نمیدم. تازه از این کار خوشم امده. خیلی دوست دارم برای مردم شعر بخونم و اجرا کنم.

آوا لیوان یک بار مصرف را تا نزدیک بینیش بالا کشید و بوی ادوکلنی را که از رد دست مهیار روی آن مانده بود، به مشام کشید.

مهیار کمی با الهام تمرین کرد. دوباره به طرف آوا برگشت و پرسید: چی شد خانم الوان؟ به نتیجه ای رسیدی؟

+: باید انصراف بدم؟

_: نه من اینو نگفتم. هرجور راحتی.

+: ادامه میدم. بذار این داستان کوتاه رو بخونم.

_: نمایشنامه هم داریم. می خواین دو نفری اجرا کنین؟

+: اون یه مقوله ی دیگه است. بذار فعلاً اینجا راه بیفتیم. خب... شروع کنم؟

_: بفرما.

مهیار روی صندلی نشست. دستهایش را روی سینه گره زد و به او چشم دوخت.

+: میشه نگام نکنی؟ دستپاچه میشم.

مهیار خندید و سر به زیر انداخت. تمام وجودش گوش شد و به آن صدای دلنشین گوش داد. وقتی تمام شد سر برداشت و گفت: صدات می لرزه. چرا؟

آوا مشتی روی میز زد و گفت: نمی دونم.

می دانست. این همه نزدیکی کلافه اش کرده بود. سوپراستارها باید توی تلویزیون یا روی پرده ی سینما میماندند. برای همان جا خوب بودند. این پایین بین آدمها جایشان نبود.

لابد اگر حرفش را میزد مهیار می گفت من که سوپر استار نیستم.

پوف کلافه ای کشید. مهیار یک نمایشنامه جلویش گذاشت و گفت: اینو امتحان کن.

یک نسخه هم جلوی الهام گذاشت و گفت: ببینین کدوم شخصیت به روحیه تون نزدیکتره. اجرا کنین.

آوا چند خط خواند و با بی حوصلگی گفت: من آقاهه... حوصله گریه کردن ندارم.

مهیار تبسمی کرد و گفت: اگه دست بزن هم داشت دیگه خیلی بهتر بود. حسابی حالت جا می امد.

آوا با اخم گفت: برو خودتو مسخره کن.

بعدازظهر گرم و طولانی شان بالاخره تمام شد و مهیار ختم جلسه را اعلام کرد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم

بعد از هزار سال یه پست پر و پیمون داریم

بازم ویرایش نشده. وقت ندارم. بعداً نگاش می کنم


آوا و الهام از ماشین پیاده شدند. هر دو به شدت اضطراب داشتند. راننده تاکسی صدا زد: خانما... کرایه نمیدین؟

هر دو دستپاچه برگشتند و توی کیفهایشان جستجو کردند. بالاخره کرایه را پرداختند و از سر در صدا سیما گذشتند. از چند نفر سراغ مهیار بیهقی را گرفتند. بالاخره مهیار را دیدند که به طرف آنها می آمد.

_: سلام سلام. خوش آمدید. بفرمایید.

باهم وارد اتاق ضبط شدند. با چند نفر که آنجا بودند سلام و علیک کردند. مهیار الهام را پشت میکروفون نشاند. یک متن شامل چند خط نظم و نثر جلویش گذاشت و گفت: بخونین.

الهام با نگاهی نگران اشخاصی که توی اتاق بودند را از نظر گذراند و پرسید: میشه اول آوا بخونه؟ من خیلی می ترسم.

آوا خندید. او ترجیح می داد همان اول امتحانش را بدهد و خلاص شود. از این که مهیار اول به الهام گفته بود کمی ته دلش ناراحت بود. الهام که اینطور گفت با خوشحالی گفت: چرا. پاشو من بشینم.

آوا نگاهی به من انداخت. میکروفون را جلو کشید و با تقلید از حرفه ایها گفت: امتحان می کنیم. یک دو سه. صدا خوبه؟

مهیار خندید. سری تکان داد و گفت: خوبه. بخون.

خنده اش دل می برد. ردیف دندانهای درشت سفید....

آوا لبش را محکم گاز گرفت و نگاهش را به برگه اش دوخت. متن و شعر را سریع و روان خواند. بعد سر برداشت و نیم نگاهی به جمع انداخت. یک زن جاافتاده با صدایی پخته گفت: برای بار اول خوب بود. ولی خیلی تند خوندی. صدات باید تاثیر بذاره.

آوا سری تکان داد. به مهیار نگاه کرد. مهیار گفت: صدات خاص و تاثیرگذاره ولی مکث هات تعلیم دیده نیست. یه کم کار کنی راه میفتی. آسونه.

زیر لب گفت: ممنون.

از جا برخاست. الهام نشست. برعکس آوا خیلی ملایم و با مکث می خواند. به او گفتند که باید تندتر بخواند.

مهیار گفت: اگه اجازه بدین من چند روزی باهاشون کار کنم. بنظرم پایه شون خوبه.

زن که گویا کارگردان بود گفت: ولی خیلی وقت نداریم مهیار. می تونی ده روزه آماده شون کنی؟

مهیار سر برداشت و رو به آوا و الهام پرسید: نظر خودتون چیه؟

الهام با تردید گفت: من اعتماد بنفسشو ندارم.

مهیار مطمئن گفت: پیدا می کنی.

آوا با شوق گفت: من خیلی دوست دارم.

یکی از مردهای همکار مهیار پرسید: کجا می خوای باهاشون کار کنی؟

_: همین اتاق ته راهرو... مشکلی که نیست؟

=: نه بفرمایید. فقط شبا اونجا ضبط داریم.

مهیار سری به تایید تکان داد و باهم به طرف اتاقی که می گفت رفتند. پشت میز و صندلی های مخصوص کار نشستند. مهیار چند تا متن آماده کرد و در اختیارشان گذاشت.

پشت میز نشست. آرنجش را روی میز گذاشت و انگشت شستش را بین ابروهایش کشید. در حالی که چشم به کاغذ پیش رویش دوخته بود گفت: خانم الوان شروع کن. یه کم آروم و شمرده...

آوا از شنیدن صدای مهیار ذوق می کرد. اختیاری نبود. نمی دانست منظور کامیار از صدای رنگی همین بوده است یا نه؟

پرسید: ضبط میشه؟

مهیار سر برداشت و گفت: نه میکروفونا خاموشن. فعلاً تمرین می کنیم. سعی کنین حس بگیرین، برین تو دل متن... ولی خانم... ببخشید فامیل شما رو فراموش کردم.

+: باغخانی هستم.

_: بله خانم باغخانی... شما خیلی حس می گیرین. در واقع کمی حوصله سر بر میشه.

آوا خندید و گفت: یه میکس بسازین از هر دومون عالی میشه.

مهیار هم خندید و گفت: موافقم. حیف که نمیشه. شروع کن.

آوا نفس عمیقی کشید. سعی کرد آرام باشد و متن را صحیح بخواند. مهیار با دقت گوش می داد و غلط می گرفت. چند دقیقه بعد باز نوبت به الهام رسید. الهام متن را حفظ می کرد. چشمهایش را می بست و سعی می کرد تمرکز کند. با تمام وجود می خواند.

اینقدر مشغول بودند که گذشت زمان را متوجه نشدند. نزدیک ساعت دو بعدازظهر بود که مهیار بالاخره مرخصشان کرد.

بیرون که آمدند آوا گفت: وای چقدر ایراد گرفت. به یه ذره زیر و بالای کلام کار داره. حالا کی گفته ایشون استاده؟

+: بالاخره دوره های فن بیان رو دیده. از ما بهتر بلده. ولی من عاشق این کار شدم. کاش به جای سه سال علافی تو دانشگاه ادبیات امده بودم اینجا.

+: عزیز من اگه سه سال دانشگاه ادبیات نرفته بودی اینقدر خوب بلد نبودی شعر بخونی. میشدی یکی مثل من که هی بهت بگه یواش، آروم، چه خبره؟ دنبالت نکردن. پسره ننر از خودراضی از دماغ فیل افتاده!

الهام خندید و گفت: تو همیشه عجول بودی. بنظر من که معلم خوبیه. خیلیم ملایم و مهربون تذکر می داد.

+: ملایم و مهربون؟ کنار داداشش خیلی خشنه. اصلاً بیا بریم پیش داداشش ساکولنت بخریم. من پشت پنجره مو تمیز کردم چند تا گلدون بذارم قشنگ بشه. تا حالا به فکرم نرسیده بود میشه. ولی این ساکولنتا خیلی مقاومن زود خشک نمیشن. به آدم انگیزه میدن.

+: هرکار می خوای بکنی بکن. ولی من از گشنگی دارم میمیرم. اول بریم ناهار.

ناهار و کمی خرید از همان دور و بر دو سه ساعت از وقتشان را گرفت. با مادرهای نگران هم چند بار تماس گرفتند و گفتند که فعلاً باهم هستند. بالاخره عصر به مغازه ی کامیار رسیدند.

همین که از راهروی سبز و خرم ورودی گذشتند، آوا بی توجه به ابراز احساسات پرشور الهام درباره ی اطرافش، غرید: واییی این پسره که اینجا هم هست. الان دوباره بگه درست حرف بزن می زنم تو دهنش.

الهام خندید و با ناز پرسید: دلت میاد؟

آوا با حرص گفت: البته که دلم میاد!

کامیار جلو آمد و گفت: سلام خانما. خوش آمدید. بفرمایید.

مهیار هم آمد و با لبخند دندان نمایی گفت: سلام. بفرمایید.

آوا پشیمان از آمدن دلش می خواست برگردد. ولی قبل از آن که بهانه ای برای برگشتن پیدا کند الهام تا ته مغازه رفت و مشغول تماشای بن سای ها شد. کامیار هم کنارش ایستاد و با حرارت توضیح می داد.

الهام چنان عاشقانه برگها و میوه های مینیاتوری را نوازش می کرد که کامیار غرق لذت شده بود. بالاخره یک نفر پیدا شده بود که مثل خودش به بن سای ها عشق بورزد!

آوا پشت به مهیار کرد و دستی به یکی از برگهای گوشتی ساکولنتها کشید.

مهیار کنارش ایستاد و گفت: معذرت می خوام. امروز خیلی به کارتون ایراد گرفتم.

آوا با حرص گفت: وظیفتون بود.

مهیار خندید و گفت: انگار خیلی دلتون پره. راحت باشین. هرچی می خواین بگین.

آوا خنده اش را فرو خورد. سر برداشت و به الهام و کامیار نگاه کرد.

مهیار گفت: چیزی خواستین من در خدمتتونم.

+: داشتم فکر می کردم اگه اینا رو تزئین می کردن خیلی فروشش بهتر میشد.

_: چه تزئینی؟ روبان بزنیم رو گلدونش؟

+: نه.... منظورم ترکیب کردنشون بود. مثلاً تراریوم یا تو یه گلدون... باید جالب بشن.

یک بشقاب لبه بلند سفالی برداشت و ادامه داد: مثلاً تو این بذاریم.

یک ساکولنت خورشیدی لب ماتیکی برداشت و توی بشقاب گذاشت. یک بند کفشی هم کنارش جا داد. به آنها چشم دوخت و یک اشک عروس اضافه کرد و بعد یکی دیگر. نگاهشان کرد. گلدانهای کوچک پلاستیکی سیاه جالب به نظر نمی رسیدند.

سر برداشت و پرسید: چه جوری اینا رو از گلدون در بیارم؟ باید حتماً کف بشقاب سوراخ بشه؟ دلم نمی خواد سوراخش کنم. می تونم با آبپاش بهش آب بدم که خیس نخورن.

مهیار گفت: میشه کف بشقاب پوکه بریزیم. روش خاک مخصوص و به قول شما با آبپاش بهش آب بدیم که ریشه ها خیس نخورن. می خواین الان درستش کنیم؟

+: اگه بشه خوبه. من تا حالا نکردم بلد نیستم.

_: بفرمایین اونجا تو کوار بشینین.

آوا سر برداشت. کوار جای دلچسبی به نظر می رسید. پیش رفت و روی یکی از صندلیها نشست. به الهام و کامیار چشم دوخت که همچنان درباره ی بن سای ها حرف می زدند.

کامیار یکی از گلدانها را برداشت و با الهام به طرف کوار آمد. بدون توجه به آوا نشستند و کامیار مشغول توضیح دادن درباره ی نوع هرس کردن و رسیدگی به درخت گیلاس پیش رویش شد.

الهام چنان با هیجان و علاقه به او نگاه می کرد که آوا در عمرش ندیده بود به چیزی اینقدر توجه نشان بدهد. خنده اش گرفته بود.

مهیار هم با خاک مخصوص و پوکه از راه رسید. آخرین صندلی را اشغال کرد. نیم نگاهی به در مغازه که پشت سرش بود انداخت و گفت: خدا کنه مشتری نیاد ما خیلی کار داریم.

کامیار چپ چپ نگاهش کرد و آوا خنده اش را فرو خورد. الهام که اصلاً نشنید که او زیر لب چی گفت.

آوا به دستهای مهیار که خیلی حرفه ای کف بشقاب پوکه و خاک برگ می پاشید، چشم دوخت.

+: بهتون نمیاد اهل این کارا باشین.

مهیار بدون این که سر بردارد گفت: جمع نبند. اینقدر از صبح دعوات کردم بیشتر شرمنده میشم.

کامیار متعجب پرسید: چرا دعوا کردی؟

_: از بس عجله داره. این خانم باغخانی با دو تا تذکر یاد گرفت. یعنی از اولشم بلد بود شعر بخونه. تو متن یه کم لنگ می زنه. لحن اجرا رو باید یاد بگیره.

آوا با لحنی طلبکار گفت: خانم الوانم بی استعداد دو عالم.

مهیار با خنده نگاهش کرد. دلش بهم پیچید. هنوز نمی دانست روابط این دختر با برادرش در چه حد است. کاش دلش پیش آن چشمهای آبی نباشد.

دلجویانه گفت: من فقط میگم اینقدر عجله نکن. رو مکثات دقت کن. حرفی نزدم که!

گلدان کوچک سیاه را برداشت. کمی فشارش داد و برش گرداند. بوته ی خورشیدی را توی دستش گرفت و پرسید: اینو بذارم وسطش؟

کامیار پرسید: می خواین چکار کنین؟

آوا متفکرانه گفت: بذارین وسط فعلاً... ببینم چه جوری میشه. می خوام چند تا رو ترکیب کنم. برای تراریوم هم خوشگل میشه چند جور کنار هم.

به بوته ی کلم مانند چشم دوخت. کمی آن را جابجا کرد. بالاخره به همان وسط رضایت داد.

مهیار پرسید: بعدی؟

+: این یکی چی بود؟

_: اشک عروس.

+: چه اسم چرتی! راستی کلاس بعد کی تشکیل میشه؟

_: شکل اشکه. حالا چرا عروس نمی دونم. من فردا صبح کار دارم. بعدازظهر می تونین بیاین؟

آوا گلدان را برگرداند و پرسید: چه جوری در امد؟ این که در نمیاد.

الهام نگاهی به بن سای ها انداخت و گفت: من یه بن سای می خوام ولی الان پول ندارم.

کامیار آرزو داشت یکی به او هدیه بدهد اما آیا زود نبود؟ از آوا خوشش آمده بود. این جای انکار نداشت اما حسش به الهام خیلی خیلی فرق می کرد. الهام حرفش را، حسش را نگفته می فهمید. باید زودتر به مهیار می گفت و خیالش را بابت عشقش راحت می کرد.

_: پولش چه قابل؟ شما همین جوری ببرین.

+: نه این چه حرفیه؟ هروقت داشتم میام می گیرم. آوا چکار می کنی؟

+: باغ درست می کنم. نگاه کن این بند کفشیا کنار اشک عروسا چقدر ناز میشه! این بوته ی خورشیدیم این وسط... عاشقشم! کاش یه کم صدف پیدا کنم بریزم رو خاکش.

مهیار نگاهی به طبقه ها کرد و گفت: صدف نداریم. ولی خرده سنگ رنگی هست. بذار بیارم.

کامیار گفت: صدفم داریم. تو کشو وسطی میز.

آوا کلی سنگ و صدفها را زیر و بالا کرد بالاخره تصمیم گرفت سنگ بریزد. کلی برای باغچه ی کوچکش ذوق کرد. نگاهی آرزومند به بقیه ی گلدانها انداخت و گفت: بعداً بازم میام درست می کنم.

به هر ترتیب بود پول گلدانها را داد و با الهام بیرون آمدند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان عزیزم
امروز دیگه واقعاً می خواستم بشینم مفصل بنویسم ولی باید برم بیمارستان شیفت، فرصت ندارم.

آبی نوشت: بیمارستان پیامبر اعظم ص خیلی تمیز و خوبه شکر خدا. ولی خدا هیچ کس رو اسیر بیمارستان نکنه. خیلی سخته. خدا به همه ی مریضها شفای عاجل و کامل بده ان شاءالله...

سبز نوشت: یه موجود شنگول می شناسم که برای این که دونه دونه اعصابش کشیده نشن از تمام پرسنل و نقشه و راهروها سوژه می سازه و هی میگه اینو تو یکی از قصه هام میارم

بنفش نوشت: پرستارای خوش اخلاق جزء نعمتهای بزرگ خدا هستن. خدا نگهشون داره. خداییش چه جوری می تونن با این کار سخت بازم لبخند بزنن؟


آوا دست روی پیشانی اش کشید و نالید: وای.... حالا مامان گیر داده به بن سای ول هم نمی کنه.

الهام خندید و گفت: ولی پسره خیلی خوشگله. تورش کن.

آوا سر برداشت و از گوشه ی چشم نگاهش کرد. از آن زاویه چشمهای آبی اش را نمی دید. در عوض مهیار کاملاً در دیدش قرار داشت.

از بین دندانهای بهم فشرده گفت: فقط چشماش خوشگله. ولی داداشش خوش تیپ تره.

+: من میمیرم برای چشم خوشگل!

خاله با دو بطری آب سر میز نشست و گفت: چشمم روشن! دیگه چی؟

الهام با خنده گفت: مگه چی گفتم مامان؟ اونی که خیلی شاد و شنگول داره با یارو گپ می زنه من نیستم. خاله است.

خاله با اخم گفت: شاد و شنگول نیست که! مثل شما هر و کر راه نمیندازه. داره خیلی عادی سوالاشو می پرسه. زود بخورین بریم.

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: ما که خوردیم. منتظر مامانیم. راستی الهام اون شعر آخریه تو کتابت هست یا نه؟

+: ها بالاخره دلمو یه دل کردم و گذاشتم باشه. فضاش با بقیه فرق می کنه ولی دوسش دارم.  

+: بخونش... خیلی ناز بود.

الهام با خنده پرسید: اینجا؟

آوا شانه ای بالا انداخت و الهام هم دو سه خط از شعرش را خواند.

بالاخره مامان هم دل از سوالات بی انتهایش گرفت و برگشت. ولی اینقدر صمیمی شده بود که وقتی چهار تایی از کنار میزشان رد می شدند همه باهم خوش و بش کردند.

ناگهان مهیار از جا بلند شد و رو به آوا گفت: ببخشید خانم...

روبرویش ایستاد و پابپا کرد. گفتنش سخت بود. خودش هم نمی دانست چرا اینطوری از جا پریده است.

آوا متعجب نگاهش کرد. بقیه هم چشم به دهان مهیار دوختند. مهیار لبهایش را بهم فشرد و سعی کرد فکر کند. این همه اجرای بداهه کرده بود، حالا برای گفتن یک جمله کم آورده بود.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد مسلط باشد. همه داشتند نگاهش می کردند. با کمی مکث خودش را باز یافت و گفت: من... ببخشید... من تو رادیو کار می کنم. برای یه برنامه ی جدید دنبال گوینده ایم. شما صدای خاصی دارین...

رو به الهام کرد و ادامه داد: شما هم خیلی مسلط شعر می خونین. می تونم ازتون خواهش کنم برای تست صدا بیاین رادیو؟

مامان معترضانه گفت: من دلم نمی خواد دخترم کار کنه. باید درسشو بخونه.

خاله پرسید: شرایطش چه جوریه؟

مهیار که کمی وا رفته بود به خاله نگاه کرد و گفت: اول که باید تست بگیرن. اگه قبول بشن... خب یه کم آموزش داره بعدم کار شروع میشه. خیلی کار سنگینی نیست. یه جُنگ شاد و داستانیه با داستانهای کوتاه بامزه. روزی یک ساعت که حالا با ضبط و تمریناش ممکنه دو سه ساعت بشه.

خاله به مامان نگاه کرد و گفت: خوبه که! به درسشونم لطمه نمی خوره.

مامان با تردید گفت: حالا برم با باباش حرف بزنم ببینم چی میگه.

مهیار به طرف آوا برگشت و پرسید: نظر خودتون چیه؟

الهام گفت: من که موافقم!

آوا زمزمه کرد: ببینم چی میشه...

مهیار سری تکان داد و گفت: اگه مشکلی نبود فردا صبح بین هشت تا ده بیاین رادیو، سراغ منو بگیرین راهنماییتون می کنم.

خاله و الهام کلی تشکر کردند. مامان هم تشکر رسمی ای کرد و آوا هم که کلاً حرف نزد! می دانست این پیشنهاد از کجا آب می خورد و نمی فهمید الان باید چه حسی داشته باشد. نگاهش لحظه ای با چشمهای آبی کامیار تلاقی کرد. کامیار لبخندی دلگرم کننده زد.

آوا لبهایش را بهم فشرد و سر به زیر انداخت. درگیری با احساساتش تمامی نداشت انگار.

خاله و الهام با آنها به خانه شان آمدند. بابا و شوهرخاله هم از مهمانی کاری برگشته بودند و داشتند چای می نوشیدند و فوتبال می دیدند.

توی یک شرکت تولید و صادرات فرش همکار بودند. امشب یک جلسه ی کاری داشتند. مامان و خاله هم تصمیم گرفتند که شام را با دخترها بیرون بخورند. پسرهای دوقلوی خاله هم که در اوان جوانی کمتر در خانه پیدایشان میشد.

همین که نشستند خاله با هیجان مشغول شرح پیشنهاد مهیار شد. مامان هم با همان هیجان درباره ی بن سای حرف میزد. به طوری که شوهرهایشان حسابی گیج شده بودند. آوا و الهام هم به این شلوغی می خندیدند.

بالاخره بعد از کلی بحث و بررسی پدر آوا گفت: اگه خودش دوست داره فردا بره تست بده. بذارین امتحان کنه. اگر به درسش لطمه می خورد میاد بیرون. فعلاً که تابستونه.

مامان هم به ناچار رضایت داد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
دستم به نوشتن نمیره... ذهنم خیلی بهم ریخته.... معذرت میخوام


هوا رو به تاریکی می رفت. کامیار چای سرد شده اش را نوشید و گفت: همه اش همین بود. اگه ازش خوشت امده برو دنبالش. بین ما هیچی نیست.

_: گیرم که حرف تو رو باور کردم. اون دختر چی؟ از دلش خبر داری؟

_: اون دختر اسم داره. اسم قشنگی هم داره. همینطور صدای خوبی. بهش پیشنهاد کردم بیاد رادیو. جوابی نداد.

مهیار دستی به پیشانی اش کشید و گفت: دلت براش رفته.

_: نه. باور کن که اینطوری نیست. ازش خوشم امد. دختر لایقیه ولی عاشقش نیستم. به جان عزیزت نیستم. دارم جونتو قسم می خورم مهیار.

_: خب منم نیستم. این که آدم یه نظر از یکی خوشش بیاد که دلیل هیچی نیست. تازه اصلاً بعد از این همه بحث و دعوا... مطمئنی تنهاست؟ نامزدی... دوستی...

کامیار شانه ای بالا انداخت. از جا برخاست و گفت: من کسی رو باهاش ندیدم. حلقه هم دستش نیست.

مهیار خندید و گفت: دلم می خواد با یکی باشه حسابی هر دو تامون بسوزیم.

کامیار سری تکان داد و گفت: تو که همه چی رو مسخره کن.

_: مسخره نمی کنم. دارم خودمو آماده می کنم که اگه با همچین موردی روبرو شدم جا نخورم. میای شام بریم بیرون؟ دلم فست فود می خواد، تنهاییم نمی چسبه.

کامیار در حالی که انگشت نوازش روی یکی از گیاهانش می کشید گفت: با رفقات برو. بیشتر خوش می گذره.

_: همین امشب که من هوس کردم همه کار داشتن.

_: پس بریم خونه مامان بابا رو هم ببریم.

_: باشه...

 

 

مامان سر میز شام با هیجان داشت برای خاله تعریف می کرد: فروشنده هه چشماش آبی بود. آبی پررنگ! یه رنگ خاص! باید بریم ببینی. گلدوناشم خیلی جالب بودن. عاشق این بن سای هاش شدم. هوس کردم برم برای نگهداریشون درست پرس و جو کنم... برای خودمم بخرم.

الهام یک سیب زمینی سرخ کرده را برداشت و رو به آوا گفت: یه ناشر موافقت کرده کتاب شعرم رو چاپ کنه. خیلی خوشحالم.

+: واقعاً؟! چه عالی! حتماً باید یه نسخه ی امضاشده به من بدی.

=: حتماً.

در مغازه باز شد و یک خانواده وارد شدند. پدر مادر و دو پسر جوان. مامان حیرتزده به آنها چشم دوخت و گفت: خودشه! باور کن خودشه. آوا نگاش کن همون نیست؟ برادرشم تو مغازه بود.

خاله هم متعجب زمزمه کرد: راست میگی! چه چشمایی داره!

مامان غذایش را تمام کرد و از جا برخاست. خانواده ی کامیار تازه غذایشان را سفارش داده بودند.

مامان پیش رفت. سلام و علیک گرمی با خانواده ی کامیار کرد. آوا متعجب به مامان چشم دوخت. همیشه این روابط عمومی بالای مامان برایش جالب بود. مامان مدیر فروش یک شرکت تولید مواد شیمیایی بود و این روابط عمومی قوی اش به پیشرفت در کارش کمک می کرد.

رو به کامیار کرد و شروع به تحقیق درباره ی نگهداری از بن سای کرد. به طوری که مادر کامیار تعارف کرد بنشیند و راحت سوالاتش را بپرسد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام :)

این یکی دیگه واقعاً باعث خجالته! ولی یه کوه اتوکشی دارم نمیشه ادامه بدم. دوست داشتم حتماً بذارمش! زود میام ان شاءالله


یک مرد جوان از راهروی مغازه گذشت و وارد شد. بلند و شاداب سلام کرد. طوری که همه با لبخند به طرفش برگشتند. آوا با کنجکاوی نگاهش کرد. خوش قد و بالا و خوش قیافه بود. صدای صاف و محکمی داشت.

کامیار از انتهای مغازه صدا زد: سلام مهیار!

مهیار هم دست بلند کرد و با لبخند گفت: سلام.

صدایش پر انرژی و تعلیم دیده بود. آوا به یاد آورد که کامیار گفته بود برادرش توی رادیو کار می کند.

مهیار نگاهی به مشتریهای مغازه انداخت. نگاهش روی آوا نشست. انگار حس کرد که نباید یکی از مشتریهای روزمره باشد. حس خاصی به او داشت که الان فرصت تفسیرش را نداشت.

فقط جلو رفت و گفت: سلام. می تونم کمکتون کنم؟

آوا تکان خورد. هم جذاب و خوش قیافه بود و هم این صدا به شدت دلبری می کرد. حواسش پرت شده بود و از خودش بدش آمد. تازگی نگاهش بدجور ول می چرخید. باید افسارش را می کشید.

یاد توصیف کامیار درباره ی رنگهای صدایش افتاد. صدای مهیار چه رنگی بود؟ صاف بود و خاص... یک جایی در عمق وجودش می نشست و نفسش را می گرفت.

این دو تا برادر چرا این شکلی بودند؟! کم کم داشت از احساساتش می ترسید.  

نگاهش را به بن سای ها دوخت و گفت: من کاری ندارم. مامان دارن بن سای انتخاب می کنن.

مهیار برگشت و گفت: در خدمتتون هستم خانم.

مامان درخت سیب را برداشت و پرسید: این چنده قیمتش؟

مهیار لبخندی زد و قیمت را گفت. دوباره از گوشه ی چشم نگاهی به آوا انداخت. آن خطوط مشخص چهره اش، چشم و ابروی مشکی و گونه های گرد و فک و چانه ی خوش فرم و بینی ای که انگار با خط کش فرم داده شده بود، بدجوری دلبری می کرد. یک جور زیبایی وحشی داشت انگار.

مامان دوباره در انتخابش شک کرد. درخت سیب را گذاشت و یک نارنج برداشت.

مهیار کمی فاصله گرفت و به طرف کامیار رفت. کامیار پوزخندی زد و زمزمه کرد: چشمتو گرفته؟

مهیار هم خندید و زیر لب جواب داد: شوخی نداره با کسی.

_: حالا همچین جدیم نیست.

مهیار متعجب پرسید: می شناسیش؟

کامیار سری تکان داد و گفت: تا حدودی.

_: خب زودتر بگو برادر من!

_: بینمون هیچی نیست. نگران نباش.

مهیار با دلخوری گفت: یه چیزی بوده بهرحال!

کامیار نفس عمیقی کشید و گفت: به تو بیشتر می خوره.

مهیار با اخم گفت: برو به مشتریات برس. خیلی چرت و پرت میگی.

 

خودش هم به کوار کنار گلخانه رفت و روی صندلی نشست. برادر احساساتیش را می شناخت. می دانست که برای خانواده اش جان می دهد. عشق نورسیده اش که عددی نبود. عصبانی بود. از این که آن دخترک چشمش را گرفته بود حرص می خورد. باید تمام تلاشش را برای بهم رسیدن آنها می کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
من همچنان شرمنده ام


+: چقدر صدای آبشو دوست دارم. کاش یه آبنما بخرم.

_: صدای تو هم قشنگه. هیچوقت فکر کردی تست گویندگی بدی؟

آوا خندید و سری به نفی تکان داد. گفت: تا حالا کسی بهم نگفته بود صدام خوبه.

_: صدات صافه. عمق داره. رنگ داره.

+: شما لطف دارین.

کامیار لقمه ای برداشت و گفت: ابداً. کاملاً نظر شخصیه بدون ذره ای تعارف!

+: ممنون.

_: روش فکر کن. اگر دلت خواست برادرم تو رادیو کار می کنه. می تونه کمکت کنه.

آوا با خجالت خندید و گفت: باشه.

کمی بعد راه افتادند. کامیار او را به خانه رساند و رفت. وارد باغچه اش شد. حالش از همیشه بهتر بود. یک موزیک ملایم گذاشت و در حالی که با خواننده همراهی می کرد مشغول رسیدگی به گلهایش شد.

آوا به خانه برگشت. بار سنگینی را زمین گذاشته بود و حسابی خسته بود. به مامان سلام کرد ولی روی نگاه کردن توی چشمهایش را نداشت. به طرف اتاقش رفت.

مامان گفت: سلام چطوری؟ ناهار بیارم یا تو دانشگاه خوردی؟

+: خوبم. خوردم.

مامان با نگاهی مشکوک به درگاه اتاق تکیه داد و پرسید: امتحانت خوب بود؟

نیم نگاهی به مامان انداخت و با شرمندگی لبهایش را بهم فشرد.

نیازی به جواب نبود. مامان با عصبانیت گفت: هی میگم به جای کار کردن بشین درستو بخون. مگه ما برات کم میذاریم که محتاج این یه قرون دوهزاری؟ چیزی خواستی و نشده؟

+: منیرخانم رفته مسافرت. وقتی برگشت استعفا میدم.

=: خوبه. این درسته. پاشو لباساتو عوض کن. یه دوشم بگیری بد نیست. موهات چسبیدن بهم.

آهی کشید و به طرف حمام رفت. بیچاره کامیار چقدر به خودش رسیده بود و او با همان سر و ریخت معمولی هرروزش صرفاً به دنبال کارش از خانه بیرون رفته بود.

 

دو سه هفته گذشت. امتحانها کم کم تمام شدند. منیرخانم برگشت و آوا استعفایش را داد. کلی بحث و جدل کردند. آوا تمام پس اندازش را برای جریمه ی مالیات داد و توانست بیرون بیاید. در این مدت کامیار را ندیده بود. نمی دانست چه حسی دارد. گاهی یادش میفتاد.

آن روز عصر مامان داشت آماده میشد که بیرون برود. آوا پرسید: کجا میرین؟

=: همکارم از خارج برگشته میخوام برم دیدنش. تا حالا خونه اش نرفتم. باید هدیه ببرم. نمی دونم چی ببرم.

+: گلدون.

=: اتفاقاً اهل گل و گیاهم هست. وقتی می رفت خیلی نگران گل و گیاهش بود تا بالاخره یه نفر رو پیدا کرد و سپرد مراقبشون باشه.

+: یه جا رو سراغ دارم. می خواین بریم؟

=: بریم.

نشانی را گفت. دل توی دلش نبود. بدجوری برای آن چشمهای آبی دلتنگ بود. بعد از کمی جستجو تابلوی مغازه را پیدا کردند.

یک در چوبی رو به خیابان بود که تزئینات زیبایی داشت. از یک راهرو که با لامپ فلورسنت روشن میشد و تمام دیوار و سقفش را گیاهی رونده پر کرده بود گذشتند و وارد یک گلخانه ی بزرگ شدند. یک کوار هم رو به گلخانه بود که سقفش را کنف و برگهای نخل پوشانده بودند و زیرش یک میز و چهار صندلی چوبی بود. با گیاهانی که این طرف و آن طرفش را دلنشین تر کرده بودند. نور آفتاب از لابلای برگها سر می کشید.

آوا با نفسی حبس شده گفت: عجب خوشگله اینجا!

مامان سری تکان داد و متعجب زمزمه کرد: عجب آبیه چشماش!

آوا تازه کامیار را دید که انتهای گلخانه کنار یک زن و مرد ایستاده بود و درباره ی گلدانها توضیح می داد.

لبهایش به خنده شکفت ولی لبش را گاز گرفت و سر به زیر انداخت.

کامیار جلو آمد و با خوشرویی گفت: سلام. خوش آمدید.

آوا کمی پشت سر مامان پناه گرفت و خدا خدا کرد که کامیار آشنایی ندهد.

مامان مشغول سلام و علیک و توضیح این شد که چه گلدانی می خواهد. آوا هم از روی شانه ی مامان به آن چشمهای آبی خیره شده بود.

بعد از کمی گفتگو مامان نتیجه گرفت که یک بن سای بخرد و به طرف گلدانهایی که توی ردیف طبقه ها رو به آفتاب چیده شده بودند رفت.

کامیار با لبخندی مهربان گفت: خوش اومدی. چند بار دیگه از اونجا رد شدم... ندیدمت.

آوا با نگاهی درخشان گفت: استعفا دادم. بالاخره خلاص شدم.

_: چه عالی! حالا می خوای چکار کنی؟

آوا نگاهی به مامان انداخت و دوباره رو به کامیار گفت: مامان اصرار داره بچسبم به درس.

زن و شوهر اولی پرسیدند: اینا چنده؟

کامیار برگشت جوابشان را بدهد. آوا به طرف مامان رفت و مشغول تماشای درختهای مینیاتوری شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
ببخشید که این چند روز اینقدر شلوغم و تاخیر دارم و کم می نویسم. واقعاً نمی رسم.


کامیار به طنز گفت: پس تو باید ناهار مهمون کنی.

آوا آرام گفت: قاعده اش همینه.

کامیار خندید و گفت: بی خیال خانم. کدوم قاعده؟ مگه قراری داشتیم از قبل؟ اینجا رو ببین. یه رستوران سنتیه. من معمولاً قرارای کاریم رو اینجا میذارم. غذاشم انصافاً خوبه.

ماشین را پارک کرد و پیاده شد. آوا هم پیاده شد. پایش به رفتن نمی رفت. همان کنار ماشین ماند تا کامیار متوجه اش شد و برگشت. ماشین را دور زد. کنار در شاگرد روبرویش ایستاد و پرسید: چی شده؟

آوا به جدول خیابان چشم دوخت و با تردید پرسید: حالا... این قرار کاریه؟

کامیار دست روی سقف ماشین گذاشت و گفت: چرا سختش می کنی؟ یه ناهار خوردن اینقدر توجیه و تفسیر نداره.

آوا نگاهش را تا برگهای درخت کنار خیابان بالا آورد و گفت: نمی دونم چی درسته چی غلط.

_: هی... کجا رو نگاه می کنی؟ راست تو چشمهای من نگاه کن بگو موضوع چیه؟

توی چشمهایش نگاه کند؟ آن آبی خاص که مقاومت ناپذیر بود. پس بدون این که نگاه کند دو قدم عقب رفت و از خیابان رد شد.

کامیار هم جلو آمد و باهم رد شدند. پله های رستوران را در سکوت پایین رفتند.

یک تخت کنار آبنمای سنگی انتخاب کردند. روی آبنما پر از خزه و گیاه بود. توی حوضچه ی کف آن هم چند ماهی قرمز شنا می کردند.

آوا گوشه ی تخت چمباتمه زد و به ماهیها چشم دوخت.

کامیار هم نشست و پرسید: از من دلخوری؟

آوا حیرتزده سر برداشت. نگاهش دوباره به آن نگاه آبی گیر کرد. سرش را به نفی تکان داد و گفت: نه.

دیگر نمی توانست نگاهش را بگیرد. مغزش مرتب فرمان میداد که درست نیست که به کسی اینطوری چشم بدوزد اما چشمش...

تا این که کامیار پرسید: طوری شده؟

این بار سرش را به سرعت به نفی تکان داد و نگاهش را دوباره به ماهیها داد.

_: خیلی بدعادت نیستم که مردم خیره ی چشمام باشن، فقط نگرانم که ناراحت باشی.

آوا سعی کرد لبخند بزند. نگاهش را به جایی حوالی چانه ی او دوخت و گفت: نه ناراحت نیستم. فقط... فقط این اولین باریه که...

نتوانست حرفش را ادامه بدهد. کلافه به ماهیها نگاه کرد.

کامیار جمله اش را کامل کرد: که با یه پسر امدی بیرون... خب... حق داری. شاید... شاید نباید مجبورت می کردم.

منو را جلویش گذاشت و گفت: انتخاب کن. بعد از ناهار می رسونمت خونه.

آوا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد. کامیار خیلی بهتر از انتظارش بود. کوچکترین آزاری نداشت.

نگاهش روی اسم غذاها چرخید و بالاخره پرسید: بزقورمه اش آیا چطوره؟

_: به نظر من که عالی.

+: جدی؟ چه خوب. من بزقورمه می خوام. نوشیدنی هم آب.

کامیار خندید و گفت: چه مهمون به صرفه ای!

آوا به تندی گفت: مهمون منی!

کامیار غش غش خندید. از جا برخاست و رفت سفارش غذا را داد. پولش را هم پرداخت کرد و برگشت.

آوا لب برچید و به قهر گفت: نباید این کار رو می کردی. از صبح تا حالا علاف منی.

ناگهان با چشمهای گرد شده زمزمه کرد: این دو تا رو! دارن درسته قورتت میدن. خجالتم نمی کشن.

کامیار غش غش خندید و پرسید: می خوای عینک آفتابی بزنم؟ دیگه هیشکی نگام نمی کنه. خیالت تخت! من نه خوشگلم نه خوش تیپ. فقط رنگ چشمام خاصه.

آوا سر برداشت و منتقدانه نگاهش کرد. تمام تلاشش را کرد که به چشمهایش دقت نکند. خب علاوه بر رنگ چشمها مژه هایش بود. ابروهای صاف و ساده ای داشت. بینیش نه کوچک بود نه بزرگ. صورت گرد و دلنشینی هم داشت. رنگ پوستش به نسبت پررنگ بود. تنها برداشتی که آوا می کرد مهربانیش بود.

لبخندی زد و گفت: شکسته نفسی می کنی.

_: قبول کن که به خاطر رنگ چشمامه. اصلاً میرم یه جفت لنز قهوه ای می خرم، فردا میاییم همین جا. ببین کی منو نگاه می کنه؟

آوا غش غش خندید و گفت: خیلی خودتو دست کم می گیری.

_: خیلی خب. اصلاً من خوش تیپ و جذّاب. فقط مونده برم مو بکارم دیگه عالی میشم. ولی به جاش بن سای می کارم.

+: بن سای چیه؟

_: همین درختای کوچولوی ژاپنی. درختای مینیاتوری. مثلاً یه سیب سرخ دارم الان میوه داده. قدش سی سانته با یه عالمه سیب سرخ بندانگشتی! بذار عکسشو نشونت بدم.

عکس را پیدا کرد و گوشیش را به طرفش گرفت.

+: وای خدای من! چقدر بامزه ان اینا!

_: بقیه ی پوشه رو هم اگه می خوای ببین. همه اش همینایه.

+: بن سای و دیگه چی بود؟

_: ساکولنت.

+: چه اسمای سختی! بعد فقط همینا؟ مثلاً گلدونای دیگه نداری؟

_: نه. بقیه رو امتحان کردم ولی در نهایت دیدم اینا رو بیشتر دوست دارم. همینا هم تنوعشون خیلی زیاده. الان بذار ببینم... مثلاً این کاج مطبق... ده سالی هست که دارم روش کار می کنم.

+: وای! ده سال! اون وقت قیمتش خیلی میشه!

_: من از این راه تجارت نمی کنم. مگه این که کسی واقعاً دلش بخواد پول بده. فروش اصلیم همون ساکولنتا هستن. اونا هم تنوعشون خیلیه. معمولاً هم کوچیک کوچیک می فروشم به گل فروشیا. فروش جزئیم خیلی کمتره.

+: چه جالب! بعد این درخت سیب چند سالشه؟

_: چهار سال.

+: چهار ساله میوه داده؟

_: خیلی نازشو خریدم تا میوه داد.

هر دو خندیدند. پیش خدمت جلو آمد. برایشان سفره پهن کرد و دو کاسه بزقورمه* جلویشان گذاشت.


بعداً نوشت: بزقورمه غذای سنتی کرمان است. گوشت بز یا گوسفند را با پیازداغ و سیرداغ مفصل می پزند و در آخر به آن کشک و نعناداغ و گردو خرد شده اضافه می کنند. با نان سرو می شود. بسیار خوشمزه است :)







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :