ماه نو
 
 
سه شنبه 28 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
این هم پست بعدی
دوست دارم نظرتون رو درباره ی پیشنهاد میلاد بدونم. شما باشین چه حسی بهتون میده؟ البته با تصور رویای خودتون




+: خیلی خب. فرض می کنیم که می خوام. بعد چی میشه؟ پا شم اینجا رو جمع کنم. بعد بشورم بسابم تمیز کنم. بعد بشینم تو بوی شوینده ها هی از عصبانیت غرّش کنم. باور کن اعصابم خرابتر میشه.

_: من هیچ پیشنهادی درباره ی تمیز کردن خونه ندارم. اون به من ربطی نداره. من روانپزشکم نه مسئول نظافت.

دینا با خنده گفت: منم متخصص زنان و زایمانم. خب بعد؟

میلاد به پشتی صندلی تکیه داد. لبخندش عریضتر شد و پرسید: خانم دکتر عزیز اگه الان مثلاً بخوان یه خوراکی خوشمزه بهت بدن که کیف کنی، اون خوراکی چیه؟

دینا لقمه ای را پر از پلو کرد و با لبخند گفت: پاستیل!

لقمه را فرو داد و با همان نگاه خندان به میلاد چشم دوخت.

_: چقدر می خوری؟

+: در واقع نمی خورم. معدمو اذیت می کنه. یه بسته می گیرم میذارم یه گوشه، هر وقت خیلی خیلی دلم خواست برمیدارم و یه جا می بلعمش. با درد بعدشم کنار میام.

_: خب چرا یه جا می بلعیش؟ دو سه تا بخوری هم اذیتت می کنه؟

+: نه خب. ولی وقتی اونقدر دلم بخواد دو سه تا سرم نمیشه.

_: الان تو خونه داری؟

+: فکر کنم باشه.

_: بیار.

+: من که نمی فهمم تو می خوای چکار کنی! تو پاستیل کلوردیاز نیست.

_: منم نمی خوام به تو کلوردیاز بدم.

+: آنا می گفت برو پیش فامیلت بیشتر مشاوره میده. قرصی نیست.

میلاد لبخندی زد و گفت: اگه لازم باشه قرصم میدم.

دینا با یک بسته پاستیل که از توی کابینت پیدا کرده بود برگشت و گفت: واقعاً این زندگی آشفته به نظرت قرص نمی خواد؟

_: نه. مگر این که خودت اصرار داشته باشی.

بسته ی پاستیل را به طرف میلاد گرفت.

_: من که نمی خوام. بشین بهت بگم. بازش کن. یه دونه در بیار. بوش کن. دوست داری؟

دینا با خنده گفت: خیلی دوست دارم ولی منظورتو نمی فهمم.

_: بذارش روی زبونت. مزه مزه اش کن. چشماتو ببند و به شیرین ترین رویایی که الان به فکرت می رسه فکر کن. خیلی هم سخت نگیر. اولین چیزی که به نظرت جالب میاد.

اولین جمله ای که از ذهن دینا گذشت این بود: کاش بابا رد نکرده بود و الان میلاد اجباراً نامزدم بود!

اینقدر از این فکر تعجب کرد و ترسید که پاستیل را فرو داد و وحشتزده چشمهایش را باز کرد. با چشمهای گرد شده به میلاد نگاه کرد و ترسیده گفت: تو می دونستی!

میلاد متعجب و خندان پرسید: چی رو می دونستم؟

+: تو... تو.... تو داری یه کاری می کنی. داری شستشو مغزیم میدی. میلاد من خر نمیشم. نه نمیشم.

_: چی داری میگی؟ من فقط گفتم به یه چیز خوب فکر کن. چیزی رو بهت القاء نکردم. چی از ذهنت گذشت که اینقدر ترسیدی؟

دینا سر به زیر انداخت و عصبی گفت: محاله بگم. اصرار نکن.

میلاد سر تکان داد و جدی گفت: باشه. اصرار نمی کنم. مطمئن باش که من نمی تونم ذهنتو بخونم. پس راحت بهش فکر کن. هرچی که هست. اگه از فکرش لذت می بری و حال خوبی بهت میده حتماً بهش فکر کن. در همون حال حسابی پاستیلتو مزه مزه کن. بذار این فکر و این مزه باهم همراه بشن. یکی بشن. وقتایی که تو خونه ای، مخصوصاً اول صبح و دم غروب که تاثیر پذیری ذهنت بیشتره حتماً این تمرین رو بکن. دو سه روز تو خونه این کار رو بکن. لزومی هم نداره که هر بار بیشتر از یکی دو تا پاستیل بخوری. فرو نده. تا می تونی مزه مزه کن بعد بخور. چشماتم ببند که بهتر بتونی تصور کنی. تو رویات سیر کن و سعی کن حسابی حالتو خوب کنی. بعد که خوب این تصویر برات جا افتاد جاهای دیگه هم امتحانش کن. وقتی هر جایی که از چیزی ناراحت میشی یه دونه پاستیل بذار دهنت. همیشه تو کیفت داشته باش. می تونی این کار رو بکنی؟

دینا متفکرانه گفت: فکر می کنم بتونم.

میلاد از جا برخاست و گفت: پس انجامش بده و نتیجه رو به من بگو. دیر وقته. ممنون از شام. امیدوارم کسی منو ندیده باشه و مسئله ای برات پیش نیاد.

+: از همین حالا فکر می کنم نتیجه اش خوب باشه. نه که کلاً خوب بشم ولی حتماً خوبه.

میلاد دست روی دستگیره ی در گذاشت و با لبخند گفت: حتماً خوبه. یه پیشنهاد دیگه هم دارم که امیدوارم برداشت بدی ازش نکنی.

دینا با خنده گفت: بگو. سعی می کنم برداشت بدی نکنم.

_: با اولین پولی که دستت آمد برو آرایشگاه. سعی کن یه تغییر اساسی بکنی. چیزی که خوشت بیاد و حالتو خوب کنه. بعدم یه دست لباس یا هرچیزی که دوست داری و حالتو خوب می کنه برای خودت بخر. چند روزی شارژت می کنه.

+: اینم چشم آقای دکتر. ویزیتتون چقدر میشه؟

_: چند سال صبر کن. زنم که خواست بزائه جبران می کنی.

دینا نتوانست به شوخی اش بخندد. لبش را گاز گرفت و آرام سر تکان داد. میلاد خداحافظی کرد اما دینا نفهمید که چه جوابی داد. اصلاً جواب داد؟ وقتی به خود آمد میلاد رفته بود و دینا از فکر این که میلاد زن دیگری اختیار کند عمیقاً غمگین شده بود.

به اتاق برگشت. بسته ی پاستیل را از روی میز برداشت و یکی در آورد. به خرس سرخ لاستیک مانند چشم دوخت و گفت: تو قراره حال منو خوب کنی. چه دنیای مسخره ای!

روی مبل گود رفته و کهنه نشست. وقتی می خواست خانه را اجاره کند پول زیادی نداشت. این مبلها را از سمساری خریده بود. بابا گفته بود مبلهای محکم خوبی هستند. چوبهایشان خوب بود اما چیزی از ابر و فنرشان نمانده بود.

دوباره خرس را بالا گرفت. کمی نگاهش کرد. آن را بوئید. دو قطره اشک بی دلیل روی گونه هایش ریختند. به خودش تشر زد: دوباره عاشق شدی دیوونه؟ به تو نگفته بودم عاشق نشو؟ نگفتم بشین تا یه خواستگار مناسب پیدا کنی؟ گفته بودم یا نه؟

چشمهایش را بست و نالید: میلادم خواستگار مناسب بود. خودش گفت باهام ازدواج می کنه. من خر جلوی همه گفتم باهاش ازدواج نمی کنم که به کاری مجبورش نکرده باشم. کاش کرده بودم.

پاستیل را روی زبانش گذاشت و همانطور چشم بسته فکر کرد: اگه نگفته بودم نمی خوام... اگه بابا مانع نشده بود... ما الان نامزد بودیم. امشب که اینجا بود کلی عاشقانه داشتیم. به جای دخترعمو... عشقش بودم. اگه نامزد بودیم... فردا کل بخش رو شیرینی می دادم. اگه...

داستان را حسابی ادامه داد. وقتی چشم باز کرد اینقدر حالش خوب شده بود که برخیزد و شام روی میز مانده را جمع کند. لباسهای شسته شده را پهن کند و حتی ظرفها را هم بشوید!

حس بدی ته ذهنش بهانه می گرفت چرا بهش فکر می کنی؟ شاید دلش جای دیگه باشه. مثل دفعه ی قبل که عاشق شدی!

با عصبانیت گفت: اگه دلش جای دیگه بود به این سرعت اظهار آمادگی نمی کرد. دفعه ی قبل طرف زن داشت. کارش از این حرفا گذشته بود فقط چون حلقه دستش نمی کرد نمی دونستم.

دفعه ی قبل مربوط به شش سال پیش بود که عاشق یکی از استادهای جوانشان شده بود. جوان بود و باهوش و شوخ... خیلی زود استاد شده بود. همه دوستش داشتند و دینا عاشقش بود. چند ماهی در خیال عشق یک طرفه اش مانده بود تا یک بار اتفاقی فهمید که طرف زن دارد! بعد از آن به خودش قول داد که دور عاشقی را خط بکشد و به یک ازدواج سنتی مناسب رضایت بدهد.

و حالا مهر میلاد ناگهان به دلش افتاده بود. بچه نبود. می دانست دل بستن به روانشناس یک عکس العمل سریع و عادی است. اما دلش می خواست با این دلبستگی بازی کند تا حالش خوب بشود حتی اگر عشقش هیچ فرجامی نداشته باشد.

همانطور که با خودش بحث می کرد و خودش را توجیه می کرد که کارش اشتباه نیست، تند تند لباسهای تمیز اینجا و آنجا افتاده را تا میزد و جمع می کرد. دور و بر هال را مرتب کرد و بالاخره کمی از ساعت دو گذشته بود که خوابید.

صبح ساعت شش بود که از خواب پرید و اول دلیلش را به خاطر نمی آورد. روی تخت نشست و ناگهان خندید: میلاد! خب میلادخان خودت که نباید بفهمی ولی قراره دلیل شادی من بشی تا وقتی که بتونم خودمو جمع و جور کنم. خیلی هم عالی!

دست و صورتش را شست مسواک زد و با خوشی توی آینه نگاه کرد. خنده اش گرفت. حالش بی دلیل خوب بود. شروع به جابجا کردن مبلها کرد. سعی می کرد حداقل سر و صدا را ایجاد کند. همسایه پایینیها کارمند بودن و این ساعت بیدار می شدند ولی باز هم احتیاط کردن بهتر بود.

همه وسایل را جابجا کرد. سرامیکها را با کهنه تمیز کرد. هر جای خانه را که توانست دستمال کشید. تمیز و جدید شده بود. ساعت هفت و ربع بود و باید کم کم راه میفتاد. اما اول یک پاستیل برداشت و روی مبل نشست. به ساعت روبرویش و پنجره های دو طرف ساعت نگاه کرد و گفت: فقط پاستیل جادویی میلاد رو مزه مزه می کنم بعد میرم. اصلاً این مبل که جابجا شده منظره اش خیلی بهتر شده. اینقدر خوب شده که گود بودنش دیگه خیلی اذیت نمی کنه.

دستهایش را پشت سرش درهم فرو برد. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. در رویایش برای خودش عروسی گرفت. لباس عروس انتخاب کرد... جواهراتش... برای میلاد کراوات خرید و خودش برایش گره زد.

وقتی چشم باز کرد ده دقیقه گذشته بود. دستپاچه از جا پرید. به آشپزخانه رفت. لقمه ای نان و مسکه ی محلی که مامان برایش فرستاده بود را آماده کرد و در همان فکر کرد: میلاد مسکه خیلی دوست داره!

لقمه را تند تند خورد. یکی دیگر هم حاضر کرد و در حالی که می خورد ظرف مسکه و کیسه ی نان را توی یخچال گذاشت.

شتابان به اتاقش برگشت و لباس عوض کرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
اینم قسمت بعدی
زدم اشتباهی نظر سهیلاجون رو پاک کردم ببخشید. همه اش تقصیر این دینای بی اعصابه کاش کپیشو داشته باشی دوباره برام بذاری. نداشتی هم فدای سرت



البرزخان لیوان آبش را از پارچ کاشی روی میز پر کرد. کمی از آن را نوشید و محکم گفت: هیچ دلیلی نداره که باهم ازدواج کنن. وقتی دلش نمی خواد نمی خواد دیگه. چرا مجبورش کنم؟ کافیه یه مدت اینجا نیاد تا آبا از آسیاب بیفته. تو این مدت ما میریم دیدنش. اشکالی نداره.

هدیه خانم زیر لب گفت: ولی...

و نگاه متعجبی به برادرش انداخت. به نظرش پیشنهاد برادرش عالی بود. ولی لحن البرزخان اینقدر محکم بود که جای حرف نمی گذاشت.

با این حال البرزخان با دیدن تردید همسرش دوباره به او چشم دوخت و متعجب پرسید: تو واقعاً می خوای به خاطر یه مشت حرف مفت دخترت رو به زور شوهر بدی؟! از شما بعیده خانم. تو که همیشه می گفتی من هیچ اصراری به ازدواج دخترم ندارم. خودم زود ازدواج کردم و اذیت شدم. چی شد اون حرفا؟

آرمان خان که کنار البرز خان نشسته بود دست روی دست او گذاشت و گفت: بهرحال ما هیچ مخالفتی با این مطلب نداریم، اگه شما رضایت بدین پسر ما رو به غلامی قبول کنین باعث افتخارمونه.

همسرش هم تأیید کرد و فی المجلس کلی هم قربان صدقه ی دینایی رفت که هنوز گیج و آشفته نزدیک میز ایستاده بود. بعد هم اصرار کرد که کنار میلاد بنشیند و غذا بخورد. ولی دینا اولین صندلی خالی که روبروی میلاد بود را عقب کشید و نشست.

مادر میلاد هم به میلاد اصرار می کرد که به عروست رسیدگی کن و برایش غذا بکش.

میلاد با صبوری منتظر بود که حرفهای مادرش تمام شود. نگاه عاقل اندر سفیهش به ظرف سالاد دیدنی بود. دینا هم سعی کرد کوچکترین توجهی نکند. ظرف سالاد را با خشونت از جلوی او عقب کشید و برای خودش کمی سالاد ریخت.

بابا دوباره گفت: شما خیلی لطف دارین. می دونین که همه جوره قبولتون داریم. مهمون هم هستین قدمتون سر چشم ما. ولی ازدواج یه شوخی ساده نیست که به این راحتی درباره اش تصمیم بگیریم. راستش برداشت من از این ماجرا این بود که میلاد و دینا بهم علاقه دارن و تمام ناراحتیم این بود که چرا ما رو در جریان نگذاشتن؛ ولی حالا که هر دوتاشون میگن اصلاً چنین ماجرایی نبوده چرا اصرار بیخودی می کنین؟ غذاتون رو میل کنین و اجازه بدین همه چی در صلح و صفا تموم بشه.

دینا یک تکه کاهو سر چنگال زد و آن را بالا گرفت. بغض داشت. اشکهایش تا لب مژه هایش رسیده بودند. دلش می خواست توانایی این را داشت که برخیزد و پدرش را بوسه باران کند. پدر عزیز مهربان منطقی اش را...

بعد از ناهار به زحمت از پله ها بالا رفت و تا آخر شب به جز دو سه بار آن هم خیلی کوتاه از اتاقش بیرون نیامد. بیشتر خوابیده بود. خواب می رفت و کسی بیدارش نمی کرد.

سر شب بود که گوشیش را برداشت. ساعتی قبل میلاد پیام داده بود: دینا رو تنبیه نکن.

بی حوصله نوشت: نمی کنم. می خوابم.

و دوباره خوابید!

آخر شب بود که دوباره بیدار شد و تمام شب را به درس خواندن گذراند. یا توی کتابهایش بود یا توی اینترنت مطالب مربوط به کارش را می خواند و می خواند و می خواند.

نزدیک صبح احساس سرگیجه می کرد. بی سر و صدا به آشپزخانه رفت. توی سوسوی چراغ کوچک راهرو و زیر نور چراغ یخچال کمی نان و پنیر آماده کرد و به اتاقش برد. دلش چای می خواست ولی سر و صدا میشد.

صبح با چشمهای قرمز و خسته برای صبحانه پایین آمد. هدیه خانم پیش آمد و با ناراحتی گفت: آخی بمیرم مادر... گریه کردی که چشمات قرمزه؟

چشم غره ای به مادرش رفت و زیر چشمی اطرافیان را پایید تا حدس بزند که چند نفر این جمله را شنیده اند. میلاد جایی کنار ستون یک وری ایستاده بود و یک لیوان چای به دست داشت. آن لبخند اعصاب خرد کنش هم روی لبش بود. تنها تفاوتش با معمول ته ریشی بود که حالا به راحتی دیده میشد.

دینا چشم از او گرفت و دوباره حواسش را به مادرش داد. سرد و جدی گفت: گریه نکردم. تا صبح درس خوندم.

بعد رو گرداند و به طرف سماور بزرگ کنار هال رفت. مامان با تعجب پرسید: مگه می خوای امتحان فوق بدی؟

در حالی که چای می ریخت گفت: نه. فقط داشتم اطلاعاتم رو به روز می کردم.

کسی مامان را صدا زد و او رفت. دینا از کنار سماور قند برداشت و توی چای ریخت. متفکرانه آن را بهم زد.

میلاد پیش آمد. کنارش ایستاد. استکانی برداشت و در حالی که برای خودش چای می ریخت پرسید: اوضاع چطوره؟

دینا به خشکی زمزمه کرد: خوب عالی از این بهتر نمیشه.

از او جدا شد و پشت میز نشست. آرام مشغول صبحانه خوردن شد. بعد هم از خانه بیرون رفت. صبح تا ظهر اطراف ده، جاهایی که حدس میزد کسی مزاحمش نشود، به تنهایی چرخید. وقتی به خانه رسید وقت ناهار بود. بی سروصدا سر میز نشست. فضا سنگین بود ولی همه سعی می کردند عادی باشند. معصومه خانم مادر میلاد احوالش را پرسید و او هم به یک "خوبم" کوتاه اکتفا کرد.

بعدازظهر دایی که عزم رفتن کرد دینا هم از جا پرید. دلش نمی خواست نفر اول باشد. حالا که دایی بلند شده بود او هم با وجدان راحتتری راه میفتاد.

نفهمید کدام نابغه ای به فکرش رسید که او تنها نباشد بهتر است و دختردایی دوازده ساله اش همراهش شد. اصلاً حوصله نداشت. دخترک هم یکریز حرف میزد. از رانندگی و تنها زندگی کردن شروع کرد تا به پزشکی و به دنیا آمدن بچه ها رسید. اینقدر سوال پرسید که دینا داشت دیوانه میشد.

بالاخره وقتی جلوی خانه ی دایی رسید نفسی به راحتی کشید. همین که دخترک پیاده شد پا روی گاز گذاشت و راه افتاد. برای دایی و زن دایی بوقی زد و دستی به نشانه ی خداحافظی تکان داد. تمام عصبهای وجدانش مشغول غر زدن بودند که این مؤدبانه نیست. باید پیاده می شدی و درست خداحافظی می کردی....

ولی اصلاً توانش را نداشت. بدون مکث به طرف خانه راند. ماشین را توی حیاط خانه گذاشت و پله ها را کشان کشان بالا رفت. تا به طبقه ی سوم برسد حسابی خسته بود. دوشی گرفت. لباسهایش را روی سبد رخت چرکی پر از لباس پرت کرد و دراز کشید.

با صدای زنگ در از خواب پرید. خواب آلوده دست دراز کرد و گوشی اش را از کنار تخت پیدا کرد. ساعت ده و نیم و اتاقش با نور چراغ کوچه کمی روشن شده بود. از جا برخاست و به هال رفت. با دیدن تصویر میلاد ابروهایش بالا رفتند. متعجب گوشی آیفون را برداشت و گفت: سلام.

_: سلام دینا. مامانت یه مقدار وسیله داده. در رو باز کن بیارم بالا. سنگینن.

بدون فکر دکمه ی آیفون را زد. در واحد را هم گشود. چراغ هال را روشن کرد و نگاه خسته ای به اتاق شلوغ انداخت. خم شد و از همان کنار پایش شروع کرد. یکی یکی برداشت. لباسهای کثیف را روی سبد کنار ماشین لباسشویی گذاشت. بیش از این جا نداشت. لباسها را توی ماشین فرو کرد و روشنش کرد. بعد به اتاقش رفت و تاپ شلوارکش را با یک تونیک شلوار عوض کرد. یک شال از گوشه ی تخت برداشت و به سر کشید.

میلاد زنگ آپارتمان را زد و گفت: خانم دکتر؟ سلام.

از اتاقش بیرون آمد و گفت: سلام. بیا تو.

جلو رفت. میلاد با یک جعبه و دو سه کیسه و یک سبد میوه ی پلاستیکی بزرگ نفس نفس زنان وارد شد. از روی بارهایش سر کشید و با دیدن میز ناهارخوردی کوچک کنار اتاق به طرف آن رفت.

دینا هم جلو رفت و روی میز را خالی کرد و بسته ها را از دستش گرفت. با ناراحتی گفت: وای خدای من! چه همه بار! خیلی به زحمت افتادی. چرا اینا رو به خودم نداد؟

_: مهم نیست. اینقدر با عجله رفتی که نشد.

دینا رو گرداند و در حالی که خودش را با وسایلی که میلاد آورده بود مشغول می کرد گفت: حالم اصلاً خوب نبود. آدم از خودی بخوره خیلیه.

_: اشتباه شده. ببخش. پدرتم که با اون بزرگواری به هیچ کاری مجبورت نکرد.

دینا سبد بزرگ میوه را برداشت و در حالی که روی کابینت اپن آشپزخانه اش می گذاشت گفت: ولی اولش خیلی حالش بد شد. واقعاً فکر کرد اینجوریه. خیلی بهم برخورد. درباره ی من چی فکر می کنن؟

عصبانی به میلاد نگاه کرد. ریشش بلندتر شده بود و اتفاقاً خیلی هم بهش می آمد. طوری که نگاه تلخ دینا کم کم نرم شد، خجالت کشید و رو گرداند. با حواس پرتی جعبه را باز کرد و ظرفهای غذا را بیرون آورد.

میلاد جلو آمد و گفت: هر فکری که بکنن پدر و مادرتن. نمی تونی که ازشون ببری، می تونی؟ تنها کاری که می تونی بکنی اینه که اینقدر قوی باشی که هیچ حرف و بحثی تکونت نده.

سر برداشت و غصه دار پرسید: میشه اصلاً؟

_: حتماً میشه.

آهی کشید. در ظرف را باز کرد. پرسید: شام خوردی؟

_: نه. دیر راه افتادیم. دیگه تا برسیم و یه دوش بگیرم مامان گفت اینا رو ببر و الا خیلی دیر میشه.

ظرف لوبیاپلو را توی ماکروفر گذاشت و دو بشقاب و قاشق چنگال آورد.

_: چکار می کنی؟ نمی مونم. دوباره یه داستانی درست میشه اذیت میشی.

+: حالا دیگه فرقی نمی کنه. تازه خودت گفتی باید قوی بشم. ولی نگفتی چه جوری؟

میلاد فروخورده خندید. صندلی را عقب کشید و نشست. بعد مشغول مرتب کردن روی میز شد. دینا هم شام را آورد و مشغول شدند.

+: ببخش اینجا اینقدر آشفته است. واقعاً نمی دونم با چه رویی دارم ازت پذیرایی می کنم.

میلاد قاشقی ماست روی پلویش ریخت و گفت: آشفتگیش اگر با حال خوب تو بود اشکالی نداشت. من تو این شلوغی کلی کمبود اعتماد بنفس و خوددرگیری می بینم. این اذیتم می کنه. تو اینجا شاد نیستی. اگر بودی مهم نبود.

+: نبوغتو شکر! اگه حالم خوب بود که اینجا اینقدر شلوغ نبود. آنا میگه افسرده ام. خودم فکر نمی کنم افسرده ام ولی می دونم نه حوصله ی دینا رو دارم نه تحمل این خونه رو... همه اش فکر می کنم بگردم دنبال یه خونه ی دیگه بلکه حالم بهتر شه. ولی نه وقتشو دارم نه پولشو نه حوصلشو.

_: جابجاییت اشکالی نداره ولی دینا رو چکار می کنی؟ تا کجا میشه از دینا فرار کرد؟

+: راه بهتری سراغ داری؟ نگو دوسش داشته باش. نمی تونم. سر تاپاش پر از اشکاله. سی سالش شده ولی اندازه بچه سه ساله عقل نداره. این زندگیشه. اون رفتارش با پدر و مادرش...

_: دینا چیزی درباره ی تئوری انتخاب شنیدی؟

دینا لیوان آبش را برداشت. جرعه ای نوشید. از بالای لیوان به میلاد نگاه کرد. لعنتی چقدر خوشگل شده بود! حرصی از دست خودش گفت: نع.

_: ویلیام گلسر میگه ما افسرده نمیشیم. ما افسردگی می کنیم. ما افسردگی رو انتخاب می کنیم برای این که پشت نقابش به چیزای دیگه ای دست پیدا کنیم. مثل توجه دیگران و کاری نکردن. می تونیم به جای افسردگی انتخابهای بهتری داشته باشیم.

+: من هیچ حق انتخابی ندارم میلاد. درباره ی خونه ام که شرایطم اینه، درباره ی پدر و مادرم هم که قرار شد چند هفته نرم روستا. قراره اونا بیان اینجا و من اعصابم بیشتر بهم می ریزه. اگه خونه رو تمیز کنم با عصبانیته. اگه تمیز نکنم مامان میاد جمع می کنه باز هی خجالت می کشم و هی عصبانی میشم. نمیشه میلاد. زور نزن!

_: اگه نخوای که قطعاً نمیشه.

+: خیلی خب. فرض می کنیم که می خوام. بعد چی میشه؟ پا شم اینجا رو جمع کنم. بعد بشورم بسابم تمیز کنم. بعد بشینم تو بوی شوینده ها هی از عصبانیت غرّش کنم. باور کن اعصابم خرابتر میشه.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستان نازنینم
اول هفته تون لبریز از انرژی و سلامت و موفقیت باشه ان شاءالله


دینا با ناراحتی به پشت سر میلاد نگاه کرد. میلاد غرق فکر به افق چشم دوخته بود و حرفی نمیزد.

+: میلاد... من.... من نمی فهمم چرا اینجوری شده. ولی هرچی که هست تو قبول نکن. هیچ وظیفه ای نداری. من باید از عهده اش بربیام. باید یه کاریش بکنم. این تقصیر منه. باید می فهمیدم...

میلاد به طرف او چرخید و پرسید: باز همه چی تقصیر دینا شد؟

دینا با حرارت گفت: البته که تقصیر منه. اینو دیگه نمی تونی رد کنی. من با این مردم بزرگ شدم. باید می فهمیدم که غلطه ولی اصلاً حواسم نبود. اصلاً نمی دونم ما نصف شب که رسیدیم کی زاغ سیاهمون رو چوب زده که اونو چسبونده به پیاده روی امروز. ولی...

میلاد سرد و جدی گفت: ما دنبال مقصر نمی گردیم. ما حلّش می کنیم.

دینا با عصبانیت پرسید: چه جوری می خوای حلّش کنی؟ این داستان به تو ربطی نداره. من نمی ذارم به خاطر یه مشت مزخرف بری زیر بار ازدواج اجباری. معذرت می خوام که اینو میگم ولی جمع کن برو خونتون. من می دونم و اهالی ای که حرمت نون و نمک نگه نداشتن.

_: دینا! عصبانی نشو. ما حلّش می کنیم. یه نفس عمیق بکش. هر وقت آماده بودی میریم تو.

دینا نگاهی به سر تا پای او که حسابی ژولیده شده بود انداخت و گفت: آقای دکتر... تو اینجا مهمونی. حق مهمون نیست که باهاش اینطوری رفتار بشه. برگرد خونتون. اینا رو من می شناسم. بذار خودم باهاشون طرف بشم.

_: اینایی که میگی خونواده ی من و تو هستن که باید توجیهشون کنیم. پس لازمه که هردومون باشیم. اهالی ده هیچ حقی ندارن که من و تو رو قضاوت کنن. اهمیتی هم نداره که چی بگن. امروز حرف دهنشون اینه و فردا یه چیز دیگه. پس سعی کن آروم باشی و عصبانی نشی. چون قطعاً عصبانیت کمکی بهمون نمی کنه.

دینا حیرتزده نگاهش کرد. واقعاً خانواده ها را فراموش کرده بود. انگار ته دلش از حمایت آنها مطمئن بود و می خواست به بقیه ی ماجرا بپردازد. ولی حالا احساس می کرد میلاد راست می گوید. آنها که باید قانع میشدند خانواده هایشان بودند نه اهالی ده!

_: خب... آماده ای؟

سری به تأیید تکان داد و آرام گفت: بریم.

هر قدم که نزدیکتر میشد اضطرابش بیشتر میشد. بالاخره وقتی میلاد در را باز کرد اصلاً دلش نمی خواست وارد شود. اما میلاد دستش را حمایتگرانه پشت سر او نگه داشت و زمزمه کرد: بیا تو. آروم باش.

تا کفشهایشان را درآورند و از راهرو به هال برسند صد بار مرد و زنده شد. به طرز خنده داری فکر می کرد کاش هنوز میلاد را نمی شناخت و دیدش نسبت به او اینقدر عوض نشده بود. اگر هنوز همان قدر از او بیزار بود در دل می گفت هر بلایی سرش بیاید حقش هست! حتی اگر او را مجبور به ازدواج اجباری کنند. البته که خودش زیر بار نمی رفت ولی راضی میشد که آن دکتر عصا قورت داده قدری اذیت شود. ولی الان که فهمیده بود چقدر درباره ی میلاد اشتباه کرده است اصلاً نمی خواست او گرفتار این مخمصه شود. داشت از عذاب وجدان میمرد!

بالاخره به هال بزرگ خانه رسیدند. تقریباً همه آنجا بودند و بد نگاهشان می کردند. میلاد سلام بلندی کرد که جوابی نگرفت. دینا با ناراحتی سر به زیر انداخته بود و زیر چشمی چهره ها را بررسی می کرد.

پدر میلاد اولین کسی بود که پیش آمد و سیلی محکمی به گونه ی او نواخت. با لحنی سرد و برّنده پرسید: اگر به من می گفتی دینا رو می خوام نه میاوردم؟ خودت می دونی که دینا رو به اندازه ی دخترام دوست دارم. آرزو داشتم عروسم بشه. آبروی دینا آبروی منه. آبروی منو بردی.

دینا سر برداشت و با ناراحتی زمزمه کرد: تقصیر میلاد نیست.

پدرش خشمگین پرسید: تقصیر کیه؟ دختر مردم رو شب برده تو مطبش، چند ساعت اونجا بودین، بعدش سر صبح راه افتادین اینجا، کله سحر بگو بخند و کشک بادمجون خوردن... بعدم خدا می دونه به کجا رسیده...

رو به میلاد کرد و با لحنی تیز ادامه داد: کاش ریش تراشتو تو اتاقش جا نمیذاشتی!

دینا کف دستش را محکم بر دهانش کوبید و همین تأییدی شد بر حرفهای عموآرمان. البرزخان سرش را بین دستهایش گرفت و خم شد. هدیه خانم رنگ پریده اشکش را پاک می کرد. ابراهیم و اسمعیل برادرهای دینا غضبناک نگاهشان می کردند. دایی هادی هم حال بهتری نداشت.

دینا زمزمه کرد: میلاد بابام سکته نکنه.

میلاد نفسی کشید و بلند گفت: دیشب....

مکثی کرد و با تردید نگاهی به جمع انداخت. پرسید: آیا لازمه قسم بخورم و بعد تعریف کنم؟

هدیه خانم با ناراحتی گفت: نه پسرم. بگو.

ابراهیم گفت: بذارین قسم بخوره. من بهش اعتماد ندارم.

میلاد خنده ی تلخش را فرو خورد و دینا بیش از پیش خجالت کشید.

ابراهیم قرآن را از روی پیش بخاری برداشت و جلو آمد. میلاد دست روی قرآن گذاشت و گفت: قسم می خورم که حقیقت رو بگم و جز حقیقت نگم.

بعد سر برداشت و رو به جمع شروع کرد: دیشب دینا به مطب من آمد که بگه کارش طول می کشه و من برم. خیلی خسته بود و من بهش یه قهوه تعارف کردم. سر پا خواب بود. به مبل که رسید بیهوش شد. شواهد اشتباه توضیح دادن. بیشتر از یک ساعت نشد که بهش زنگ زدن و گفتن که بره زایشگاه. رفت. ساعت دو بعد از نصف شب کارش تموم شد و طبق امر عموالبرز باهم راه افتادیم و آمدیم. رسیدیم اینجا گرسنه بودیم. چون هیچکدوم شام درستی نخورده بودیم. شواهد درست گفتن ما کشک بادمجون خوردیم.

لحن و نگاهش باعث شد که همه علی رغم میلشان بخندند. برگشت و نگاهی به دینا که نزدیک بود ضعف کند انداخت. تند گفت: دینا بشین.

دینا همان جا فرو ریخت و روی زمین نشست. نمی گفت هم می نشست. نزدیک بود غش کند.

میلاد ادامه داد: بحث ما سر وسواسهای فکریمون بود. بهش گفتم روی تراشیدن ریشم حساسم.

رو به پدرش کرد و گفت: شما اینو می دونین و همیشه توصیه می کنین اینقدر اصلاح نکنم. به دینا گفتم می خوام این دو سه روز که اینجام ریش نتراشم. ریش تراشم رو آوردم توی آشپزخونه بهش دادم. تأکید می کنم من تو اتاقش نرفتم. اصلاً چند ساله که از این پله ها بالا نرفتم. باری بهرجهت نزدیک ظهر هم بدون برنامه ی قبلی همقدم شدیم و گشتی توی ده زدیم. نمی دونستم اینقدر خلاف سنگینیه. که اگر می دونستم قطعاً انجامش نمی دادم.

البرزخان سر برداشت. صورتش سرخ شده بود و به سختی نفس می کشید. دینا وحشتزده از جا پرید و یک لیوان آب برای پدرش آورد. بابا آب را نوشید. نفسی تازه کرد و رو به میلاد پرسید: حالا می خوای چکار کنی؟

میلاد روی یک صندلی خالی نشست و گفت: من در خدمت شما هستم. هرچی امر کنین.

البرزخان از جا برخاست و گفت: نمی خوام هیچ تصمیم عجولانه ای بگیرم یا قضاوتی بکنم. ساعت دو ونیم بعدازظهره و در مرام من نیست مهمونام رو تا این ساعت گرسنه نگه دارم.

رو به دو سه تا از خدمه که گوشه ی اتاق سراپا چشم و گوش بودند کرد و گفت: ناهار رو بکشین.

دینا کنار مبل پدرش روی زمین وا رفته بود و به این فکر می کرد که کی از بیمارستان گزارش داده است. از اهالی ده یک زن میانسال از نیروهای خدماتی بود و یک مرد جوان هم توی اتاق نگهبانی مسئول دوربینها بود.

مسئول دوربینها چند سالی از دینا کوچکتر ولی به شدت عاشق دینا بود! بارها خواستگاری کرده بود و بارها جواب رد شنیده بود. دینا هم که از ناامید کردن او حسابی عذاب وجدان داشت با کلی این در و آن در زدن و التماس پیش رئیس بیمارستان این کار را برایش جور کرده بود. سال پیش او با دختری که در خانه ی پدری دینا کار می کرد ازدواج کرده بود. دینا فکرش را هم نمی کرد که هنوز از او کینه به دل داشته باشد.

پوزخندی زد. ته لیوان آب پدرش را برداشت و نوشید. همه برای خوردن ناهار رفتند ولی او همان جا غرق افکار درهم و برهمش مانده بود.

صدای دایی را شنید که اظهار کرد: به نظر من بهترین کار اینه که بگیم اینا نامزد بودن. از قبل این برنامه بوده و هیچ اشتباهی پیش نیومده.

دینا به زحمت از جا برخاست و نالید: من نمی خوام با میلاد ازدواج کنم.

دایی پرسید: راه بهتری سراغ داری؟ آبروت رفته.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

الهام حالش خوب نیست! تب داره گمونم من داشتم به اینا غش غش می خندیدم و آرزو می کردم برای شما هم خنده دار باشه. نفهمیدم چش شد یهو! این روزا هیشکی اعصاب نداره. الهام ما هم مثل بقیه


آبی نوشت: نظرم بذارین خوبه. راه دور نمیره. ممنون میشم


سر برداشت و گفت: من فقط یه بچه شهری سوسول حسابت می کردم که به همه از بالا نگاه می کنه و هیچ کس رو قبول نداره.

میلاد خنده اش گرفت. هر دو خندیدند. میلاد بین خنده گفت: حالا اینم خیلی بهتر از اون موش کثیف نبود. ولی خداییش مثل یه موش کثیف بهم نگاه می کردی. انگار از دیدنم چندشت میشد. طوری که هر دفعه سعی می کردم محکمتر و صافتر وایسم و مثل موش قوز و زشت نباشم.

+: حالا چرا نظر من اینقدر مهم بود؟ نه نه هیچی نگو... نه. نمی خواد بگی. تا همین جاش به اندازه ی کافی بهم ریختم.

_: تو از چی اینقدر وحشت کردی؟ این که یه عمر عاشقت بوده باشم؟ نه جان دلم از این خبرا نیست. تو تحویلم نمی گرفتی و من یه رقابت سرسختانه رو شروع کردم که تحسینم کنی و نکردی. از این که تو رو همیشه فامیل و ناموس خودم می دونستم و تو یه سر سوزن برام ارزش قائل نبودی حرصم می گرفت. همین.

دینا ایستاد و گفت: من الان شرمنده شدم. خیلی!

_: شرمندگیتو بذار دم کوزه آبشو بخور. اینا رو نگفتم که چماق برداری و بیفتی به جون دینا. فقط از بس از نتیجه گیریم تعجب کردم و خنده ام گرفت برات تعریف کردم.

+: خب تقصیر دینائه دیگه. اگه کتکش نزنم چکار کنم؟

_: تو فقط ریش دو روزه ی منو تحمل کن. شنبه صبح هم سه تیغ میشه، میشم همون ابله از دماغ فیل افتاده ی سابق.

+: تو خودت دکتر لازمی به نظرم!

_: فکر خوبیه. دکتر خوب سراغ داری؟

دینا خندید و سر تکان داد.

چند دقیقه در سکوت به راهشان ادامه دادند. دینا احساسات عجیبی را تجربه می کرد. عطر آشنای میلاد دیگر آزاردهنده نبود. بلکه بوی امنیت و اعتمادی قدیمی میداد.

+: یعنی... الان دیگه از وسواست دست برمی داری؟ دیگه اون آدم پرفکت همیشگی نیستی؟ میشه اصلاً؟

_: چرا نشه؟ می خوام یه کم با خودم مهربونتر باشم. یه کم آروم بگیرم. با درک این مطلب که واقعاً نگاه تو به من اینقدر بد نبوده.

+: موضوع اینه که اصلاً بد نبوده. تو فقط در همه ی زمینه ها پرفکتی! اعصابمو خرد می کنی. من بمیرم هم نمی تونم مثل تو مرتب باشم.

میلاد غش غش خندید و گفت: وای وای وای! چقدر دلت پر بود! خب زودتر می گفتی!

دینا هم خندید و گفت: که دوباره بیفتی رو یه لج دیگه، چل سال دیگه به روم بیاری بگی هرچی تو این چل سال بدبختی کشیدم همه اش تقصیر توئه!

میلاد بین خنده گفت: من نگفتم تقصیر توئه. من تمامش رو به گردن می گیرم. این فقط برداشتی بود که من از حرف تو کردم. برداشت درستی هم نبود. اگر کمی عاقلتر بودم و اعتماد به نفسم بیشتر بود هیچ دلیلی نداشت که اینطوری بهم بریزم. چه اهمیتی داشت که کاظم چقدر توت چیده؟ منم خیلی کارا می تونستم بکنم که اون بلد نبود.

دینا چشمهایش را بست و رو به آسمان نفس عمیقی کشید. گفت: میلاد واقعاً نمی دونم برنامه های روانکاویت چقدر می تونه به من کمک بکنه. ولی حس خوب این که دیگه ازت متنفر نیستم، بی نظیره!

_: اگه به قدر یه بند انگشت راه می دادی که آدم بهت نزدیک بشه خیلی زودتر درباره اش حرف می زدیم. ولی چنان قیافت عقب وایسا به من دست نزن هست که والا من خوف می کردم.

دینا با آرنج محکم به بازوی او کوبید. از خجالت صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: دیوونه اذیتم نکن. اگه کسی این قیافه باشه تویی! همتون عقب وایسین بو میدین!

میلاد از فرط خنده سرخ سرخ شده بود.

_: بو میدین؟ من تو عمرم همچو حرفی زدم؟!

دینا دستهایش را پایین آورد و معترضانه گفت: چیه؟ مگه من گفتم عقب وایسا به من دست نزن؟ میگم قیافت اینجوریه. از بس همیشه اتو کشیده و ادکلن زده و مرتبی. هیییی ریششو! وای دیگه صورتت مثل آینه نیست!

این را گفت و از خنده دولا شد. میلاد هم اینقدر خندید تا کبود شد. روی تخته سنگی نشست و گفت: صبر کن. صبر کن من نفسم جا بیاد. بچه شهری سوسول به پیاده روی عادت نداره.

چشم بست و نفس عمیقی کشید. دینا با کمی نگرانی نگاهش کرد و پرسید: مطمئنی که خوبی؟

_: من خوبم. خوب خوب. صدای آب میاد؟

+: ها. بعد از این پیچ چشمه است. اگه می تونی راه بیای پاشو یه آب به صورتت بزن.

میلاد آهی کشید و برخاست. تا کنار چشمه رفتند. از بین بوته های بلند گل پونه به آب چشمه رسیدند. دست و رویی صفا دادند و آب نوشیدند و جان تازه گرفتند.

نزدیک چشمه لب تپه ای نشستند. میلاد دستی روی شلوار پارچه ای طوسی روشنش کشید و با تبسم عادیش گفت: توجه کن! زانو زدم تو گل و لای!

+: اینقدر خنده دار شدی که حاضرم رسیدیم خونه ریش تراشتو پس بدم.

میلاد فروخورده خندید. یک باریکه لجن را از روی زانویش جدا کرد و دور انداخت. گفت: کاریش ندارم. باشه پیشت.

+: هنوز می ترسی که قولتو بشکنی؟ قولتو پس میدم. چی میگن بهش؟ نمی دونم. یعنی دیگه برام مهم نیست که اصلاح کنی. هر کار دلت می خواد بکن.

_: واقعاً نمی خوام اصلاح کنم. دیگه اون فشار از رو ذهنم برداشته شده. می خوای پسش بدی بده. ولی من تا شنبه صبح که می خوام برم سر کار نمی زنم.

+: عجیبه که زودتر از این ریشه یابیش نکردی.

_: حس بدی بهش نداشتم. بابا به وسواسم می خندید منم فکر می کردم اینجوری دوست دارم.

+: الان دیگه دوست نداری؟

_: نه که مرتب بودن بد باشه. ولی حساسیت شدید ندارم. این که حالا دو روزم ریش نزدم هم نزدم. امدم گردش. کیفش به راحت بودنشه دیگه.

یک زن جوان به طرف چشمه آمد. بشکه ی پلاستیکی ای آب کرد و روی شانه اش گذاشت. به آنها که رسید سلام کرد و گفت: مبارک باشه خانم دکتر. مبارک باشه آقا دکتر. به پای هم پیر شین.

میلاد ابرویی بالا برد و پرسید: چی مبارک باشه؟

ولی گوشی زن زنگ زد و او در حال جواب دادن رفت.

دینا پوزخندی زد و گفت: به خود نگیر. اینا خیلی ناراحتن من دارم سی ساله میشم و هنوز مجردم. یکی باید توجیهشون کنه من هنوز نمی تونم خودمو جمع کنم چه برسه به یکی دیگه!

_: آهان! یعنی چار قدم باهم راه رفتیم برات حرف در آوردن؟ چه مسخره! نه به اون گوشی همراه و بشکه ی پلاستیکی، نه به خاله زنک بازیای هزار سال پیش. پا شو بریم.

توی راه برگشت چند نفر دیگر هم تبریک گفتند. باورکردنی نبود. به هرکدام که می گفتند اشتباه شده است، پشت چشمی نازک می کردند و می گفتند: حالا دیگه معلومه!

اصلاً معلوم نشد که مبدأ این خبر کذب از کجا بوده که مثل باد توی ده پیچیده بود.

وارد خانه که شدند هدیه خانم پیش آمد. دینا را کنار کشید و پرسید: راسته؟

دینا حیرتزده گفت: مادر من! شما دیگه چرا؟ این چه حرف عجیبیه که می زنین؟

میلاد جلو آمد و پرسید: چی شده خاله؟

هدیه خانم برگشت و معترضانه گفت: از تو هم خیلی گله دارم. چار کلاس درس خوندین آدم شدین برای ما؟ ما درس نخوندیم؟ ما سواد نداریم؟ رسم و رسوم از دلتون رفته؟ خودتون سر خود تصمیم می گیرین، می برین و می دوزین و تنتون می کنین، لایق نمی دونین یک کلمه به ما خبر بدین؟ غلط نکنم اگه اجازه ی پدر نمی خواست عقدشم کرده بودی! البته... امیدوارم بیش از این متمدن نشده باشین.

صدایش شرمزده رو به خاموشی رفت و رو گرداند. اشک گوشه ی چشمش را با ناراحتی گرفت.

دینا گیج و ناباور به میلاد نگاه کرد. میلاد آب دهانش را قورت داد و آرام شروع کرد: من بمیرم و اشک شما رو در نیارم خاله. باور کنین که همچین چیزی نیست. ما اصلاً یک کلمه هم درباره ی ازدواج حرف نزدیم. اصلاً همچین برنامه ای نداشتیم. این چه ماجراییه؟ من نمی فهمم.

مامان دوباره انرژی گرفت. برگشت و با عصبانیت گفت: حالا که آبروی دختر من رفته، اسمش افتاده سر زبونا میگی من نمی فهمم؟ خجالت نمی کشی؟ ساعت دو صبح دوتایی پاشدین زدین به جاده، سحر رسیدین اینجا. از اون موقع تا حالا عین چسب بهم چسبیدین و میگی هیچی نیست؟ من گوشام درازه میلاد؟

دینا به زحمت نالید: مامان...

میلاد نیم نگاهی به دینا که نزدیک بود غش کند انداخت و گفت: عموالبرز به من زنگ زد. خودش خواهش کرد که با دینا بیام. من که اصلاً خبر نداشتم که دینا این موقع داره میاد.

=: حرف من این نیست که چرا باهم امدین؛ حرف من اینه که چرا باید از دهن مردم بشنوم که باهمین؟ یعنی یه خواستگاری ساده لیاقت دختر من نبود؟ نداشتی یه نشون ناقابل بیاری رسمیش کنی؟

_: خاله هدیه.... خاله... آروم باشین. اصلاً همچین چیزی نبوده. ولی اگر موضوع اینقدر حادّه من به گردن می گیرم.

مامان با لحنی تمسخرآمیز گفت: لطف می کنی به گردن می گیری. نه بابا بیا بزن زیر همه چی! بعد از این که از دیشب تا حالا باهم بودین!

دینا نالید: مامان اینطور نیست. اشتباه شده. من نمی فهمم چی شده ولی اینطوری که شما فکر می کنین نیست.

=: اگه فقط من اینطوری فکر می کردم می گفتیم اشتباه کردم. ولی الان همه تو اون خونه همین فکر رو می کنن و مبهوت موندن. البته همه مبهوت نیستن. بعضیا هم نظرات دیگه ای دارن.

بعد طوری نگاهشان کرد که دینا از خجالت آب شد. میلاد هم آهی کشید و رو گرداند. هدیه خانم هم با غیظ رو گرداند و رفت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام


وقتی که دینا بیدار شد آفتاب تا وسط اتاق پهن شده بود. با شوق این که در خانه است و کوچکترین مسئولیتی ندارد، خوشحال غلتید. چشمش به ریش تراش روی پاتختی افتاد. لبخند روی لبش به خنده تبدیل شد. نشست و گفت: سلام دینا خوشگله. من باید مواظب تو باشم. پاشو پاشو اینجا خونه است. برو با مهمونها گپ بزن بعد هم برو گردش. شاید تا کنار چشمه هم بتونی بری. نذار رختخواب خوشگلت بقیه ی خوشیهاتو بدزده.

از جا برخاست. خنده اش گرفته بود. به آینه رسید. با دیدن صورت پف کرده و موهایی که از بافته ی نرمش بیرون ریخته بودند وحشتزده گفت: این چه قیافه ایه؟ چرا دیشب اینقدر شل بافتی؟ دینااا....

توی آینه ریش تراش را دید و گفت: خیلی خب خیلی خب آروم باش. اشکالی نداره. الان صورتمو میشورم بعد برمی گردم دوباره می بافم.

یک شال بزرگ دور موهایش پیچید و با عجله بیرون رفت تا کمتر با خودش دعوا کند!

کمی بعد به اتاق برگشت. دوباره موهایش را بافت. شلوار جینش را پوشید. دکمه اش راحت بسته نمیشد. به خودش تشر زد: چااااق شدی!

اما هنوز جمله توی ذهنش بود که چشمش به ریش تراش افتاد. آهی کشید و گفت: خیلی خب. اصلاً تو خیلی هم خوبی. یه شلوار دیگه بپوش. این یکی از اولش هم یه ذره تنگ بود.

یک صدای مزاحم غر زد: اینقدر تنگ نبود.

+: خیلی خب اینقدر تنگ نبود. ولی دعوا نداره. غذای چرب و شور بیمارستان، کم تحرکی... خیلی خب... سعی می کنم ورزش کنم. دعوا نداره که! آروم باش. تو خیلی هم خوبی.

بیرون آمد. میلاد را دید که پای پله ها به نرده ی چوبی تکیه داده و با لبخند همیشگی اش دور از جمع ایستاده بود و نظاره می کرد.

حس اولش این بود: این پسره باز خودشو کنار کشیده. لایق نمی دونه با جمع قاطی بشه. از خودراضی عوضی!

امّا بلافاصله حس جدیدی جایش را گرفت. حسی که توضیح و تفسیری برایش نداشت. آب دهانش را قورت داد و پله های موکت شده را نرم پایین آمد.

سه چهار پله مانده به آخر میلاد برگشت و با خوشرویی گفت: سلام. صبح بخیر.

شرمنده شد. لبخند خجولی زد و گفت: سلام.

بعد سر برداشت و با بقیه هم سلام و علیک کرد. خانمها را بوسید. داییش و برادرهایش را هم همینطور. با بچه ها گپ زد. به همه لبخند زد و نشست.

یکی از خدمه برایش چای آورد. بساط صبحانه هنوز روی میز ناهارخوری کنار هال برقرار بود. توی یک بشقاب کمی پنیر و گردو گذاشت. خواست کره بردارد اما وجدان ملامتگرش اجازه نداد. دینای مهربان وجودش هم با کمی غم گفت: خب راست میگه. چاق شدی.

دست از کره ی محلی کشید و برشی نان برداشت. کنار جمع نشست. میلاد هم حالا پیش جمع بود و با ابراهیم برادر دینا مشغول یک بازی فکری بودند.

هنوز صبحانه ی خوشمزه اش تمام نشده بود که یک نفر وارد شد و با ترس گفت: هدیه خانم، هدیه خانم... شوکت دردش گرفته.

دینا چایش را سر کشید. از جا برخاست و گفت: من میرم مامان جان. شما به مهموناتون برسین.

مامان با ناراحتی گفت: آخه تو هم از راه رسیدی. بمون خودم میرم.

+: نه بابا خوبم. رفتم. با اجازه ی همگی... فعلاً خداحافظ.

وسایل مورد نیازش را از اتاق دم در برداشت و رفت. کوچه های ده را پا به پای رفعت خواهر نگران شوکت طی کرد. از هر دری حرف میزد. به ده که می رسید بلبل زبان میشد. نگرانیهایش پر می کشید انگار.

زایمان شوکت از آنچه که فکر می کرد نزدیکتر بود. کمی دستپاچه شد. با عجله وسایل لازم را ردیف کرد. هنوز ننشسته بود که بچه به دنیا آمد.

نفسی از سر آسودگی کشید و خندید. سر برداشت و رو به سقف کاهگلی خدا را شکر کرد.

به خانه که برگشت میلاد را جلوی آینه ی راهرو دید. جلو رفت و با کمی خجالت سلام کرد. میلاد برگشت و خندان گفت: سلام. بدم نشدم ها! نه؟ بگو بهم میاد دلم خوش باشه.

خندید و گفت: هنوز که به جایی نرسیده. اصلاً معلوم نمیشه.

_: اککهی! واقعاً معلوم نمیشه؟ اون ماسماسک رو بده بهت نشون بدم چقدر فرقشه.

دینا دستهایش را پشتش گره زد، سرش را کج کرد و خندان گفت: محاله! تو قول دادی.

_: باشه. من قول دادم. تو در چه حالی؟ سر قولت هستی؟

از در بیرون آمدند و بدون قرار قبلی همگام باهم از حیاط هم گذشتند.

+: هستم. خیلی سخته ولی هستم.

_: نتیجه؟

+: هممم.... نمی دونم. هنوز که هیچی. به قدر ته ریش تو معلوم میشه.

خندید و صورتش از شرم گلگون شد.

میلاد دستهایش را پشت سرش در هم گره زد و پرسید: دستبند خدمتتون هست؟ من الان می خوام دست بزنم ببینم ته ریشم دقیقاً چقدره. البته فقط به قصد ارزیابی پیشرفت تو. باور کن! اجازه هست؟

دینا خنده اش گرفت. در حالی که ریسه می رفت پرسید: بچه خر می کنی؟

_: ای بابا لو رفتم. حالا چکار کنم؟

دینا غش غش خندید. نفس عمیقی کشید. هوای روستا حالش را خوب می کرد. حتی عذاب وجدانهایش هم کمتر از معمول بود.

میلاد مکثی کرد و بعد پرسید: زایمون امروز چطور پیش رفت؟ هنوز باید بری؟

+: نه. به دنیا امد شکر خدا. یه دختر کوچولوی گوگوری!

_: آخی... خدا رو شکر. چقدر خوب و سریع! یک ساعت نشد که رفتی و برگشتی!

+: ها خیلی خوب بود شکر خدا. البته درداشو کشیده بود قبل از این که به من بگن. ولی خب وضعیت خوبی هم داشت. اینجا هر وقت مشکلی پیش میاد دونه دونه اعصابم کشیده میشن از فکر این که اگر یه بیمارستان مجهز بود می تونستم کاری بکنم و الان نمی تونم.

_: هیچوقت آرامبخش مصرف می کنی؟

+: تا حالا نخوردم.

_: خب گاهی بخور. چه اشکالی داره؟ وقتی اینقدر روت فشاره و اذیت میشی گاهی راه دیگه ای نمیمونه.

+: خیلی می ترسم که خواب آلود بشم و هوشیاریم کم بشه.

_: چیزی که خواب آور نباشه بخور.

نخواست بیشتر مخالفت کند. حرف را عوض کرد و پرسید: میلاد فکر می کنی برای چی روی ریشت اینقدر حساسی؟ خودش یه عکس العمل عصبی نیست؟ من گاهی بعد از یه جراحی سخت، از ته دلم می خوام برم موهامو بتراشم! ولی از ترس بابا فقط پایینشو می چینم. اونم یه ذره. ولی سعی می کنم هرجوری هست با هر قیچی ای که می زنم حرصمو خالی کنم.

_: کار من استرس و حساسیت شغل تو رو نداره که به اینجا برسم. ریش تراشیدن صرفاً یه وسواس نظافتیه.

+: و قطعاً هر وسواسی ریشه ای داره آقای روانشناس. با یه مسابقه ی دو روزه حل نمیشه. میشه؟

_: ریشه اش... اتفاقاً از دیشب دارم بهش فکر می کنم. 127 تا خاطره رو رد کردم و به یه نتیجه ی خیلی خنده دار رسیدم.

+: واقعاً؟ چه نتیجه ای؟

_: از این طرف بیا... اون درخت توت هست...

به درخت توت رسیدند. میلاد دستی به تنه ی قطورش کشید و گفت: اون روز با بچه ها اینجا بودیم. داشتم سعی می کردم برم بالا. برادرای تو و پسرای ده مثل گربه از درخت بالا می رفتن خب منم نباید کم می آوردم. افتاده بودیم رو دور کل کل و خودشیرینی الکی برای دخترا. مثلاً کی خوش تیپ تر و محبوبتره و این ادا اصولا. تو دلم مطمئن بودم از همشون خوش تیپ ترم. هرچی باشه خودمو شهری و باکلاس می دونستم.

دینا به درخت دیگری تکیه داد و با لبخند نگاهش کرد. گفت: ولی داغون بودی! صورتت آفتاب سوخته شده بود، از درختم به بدبختی رفتی بالا، چار تا دونه توتم تا چیدی و آوردی پایین تو دستت خیس عرق شده بودن.

میلاد خندان تأیید کرد و گفت: حالت بهم خورد. دو تا فحش آب نکشیده هم نثار خودم و ریش تازه در اومده و صدای قیس قاسی اول بلوغم کردی. کلاً اعتماد به نفسم به فنا رفت. مصیبت اینجا بود که بدون این که منتظر جواب بمونی نشستی و اون همه توتی که کاظم تو دامنت ریخت رو خوشحال خوردی. پسره ی سیاه سوخته ی گربه! اصلاً نفهمیدم چه جوری تا نوک درخت بالا رفت و برگشت. برگشتنش خیلی سختتر بود. اونم با دست پر!

دینا خندید. تنه اش را از درخت جدا کرد و در حالی که راه میفتاد گفت: پس وسواس شما از فحشهای من نشأت می گیره. به نوبه ی خودم معذرت می خوام.

میلاد دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و کنارش راه افتاد. آرام گفت: مسئله این نیست. موضوع اینه که از اون روز تأیید تو برام ملاک شد و تو هیچ وقت هیچ جا تأییدم نکردی. همیشه مثل یه موش کثیف بهم نگاه کردی.

دینا ایستاد و با چشمهای گرد شده حیرتزده نگاهش کرد. کم آورده بود. اصلاً نمی فهمید چی بگوید. بالاخره هم گیج و سردرگم سر به زیر انداخت و دوباره راه افتاد. در حالی که می رفت آرام گفت: اینطور نیست. تو که همیشه فوق العاده تمیز و مرتبی! من... من نمی دونم چی بگم. تمام عمرم فکر کردم خودتو می گیری. فخر می فروشی. منو آدم حساب نمی کنی. به نظرت... به نظرت یه دهاتی کثیفم. حتی تو دانشگاه کسر شأنته که بگی با من قوم و خویشی.

میلاد متعجب پرسید: کسر شأن؟ برای چی؟ من به هرکی پرسید گفتم تو دخترعموم هستی. دهاتی کثیف چیه؟ من همیشه تحسینت کردم. همیشه از این همه تلاشت و موفقیتهات کیف کردم. دلم می خواست جراح بشم که پابه پات بمونم ولی قبول نشدم. البته روانپزشکی رو خیلی دوست داشتم ولی... همون رقابته باعث شد که انتخاب اولم جراحی باشه و نشد که بشه.

دینا گیج شده بود. سر به زیر راه می رفت. از جوی آبی رد شد و پرسید: واقعاً می گفتی دخترعموتم؟ چرا؟ من به همه گفتم باباهامون پسرعمو هستن.

_: خب میشیم دخترعمو پسرعمو دیگه. چرا سختش می کنی؟

دینا سری تکان داد و زمزمه کرد: نمی دونم.

میلاد بازویش را کشید و گفت: نیفتی.

احساس کرد برق از بازویش گذشت. میلاد رهایش کرد و قدمی پیش افتاد. دینا پایش را از روی ریشه ی کلفت درختی که از زمین بیرون آمده بود رد کرد و به دنبالش رفت. مبهوت مانده بود.

میلاد چند قدم رفت و بعد رو به او صبر کرد تا برسد. صورتش برافروخته شده بود. دینا فکر کرد: باز آفتاب سوخته شده.

دوباره پا به پای هم راه افتادند. دینا سر به زیر انداخت و فکر کرد: فحش دادنت دیگه چی بود؟ یه عمر بچه مردم زجر کشید. دیگه هم نگاش نکردی. یعنی هیچوقت ندیدیش.

لب را به دندان گزید و همانطور سر به زیر گفت: خیلی بی رحمی که فکر می کنی من یه موش کثیف حسابت می کردم.

سر برداشت و گفت: من فقط یه بچه شهری سوسول حسابت می کردم که به همه از بالا نگاه می کنه و هیچ کس رو قبول نداره.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلااااام
عیدتون مبارکککک

ساعت یک بامداد و من خوابم میاد هاااا ولی عیده و شادم الحمدالله. سیّدها باید عیدی بدن. اینم عیدی شما

تنتون سالم، دلتون خوش، لبتون خندون، در پناه مولا امیرالمؤمنین علیه السلام باشید






_: دینا؟ دیناخانم؟ دکتر؟

+: چیه؟ چی شده؟

_: به اسم خودت جواب نمیدی. ولی دکتر که صدات کنم از جات می پری. اینو دفعه ی قبلم تجربه کردم.

دینا صاف نشست. چشمهایش را بست و خواب آلوده گفت: چون وقتی که کسی دینا صدام می کنه یه کار معمولی داره. مثلاً می خواد بگه بیا ناهار بخور. پای مرگ و زندگی در بین نیست. ا رسیدیم؟ چه خوب!

_: کلید بده برم در رو باز کنم.

+: خودم میرم. شما مهمونی مثلاً.

_: مهمون یه روز دو روز. ما که همیشه اینجاییم. کلید بده برم.

دست توی جیب شلوار جینش برد و دسته کلیدی که یک عروسک پارچه ای شیر زرد به آن آویزان بود را در آورد. آن را کف دست میلاد گذاشت و گفت: هنوز هفت سالمه. عروسک دارم.

میلاد در حالی که پیاده میشد گفت: خیلی هم خوبه که آدم دلش جوون باشه.

+: تو الان به من گفتی پیر؟!

میلاد غش غش خندید و به طرف در خانه رفت. دو لنگه ی در را باز و دو پاره سنگ محکم کرد. بعد دوباره سوار شد. کلید را به دینا داد و گفت: من جسارت نکردم.

دینا سر به زیر انداخت و در حالی که با شیر عروسکی بازی می کرد گفت: شوخی کردم.

_: دوباره داری دینا رو تنبیه می کنی؟

+: آخه خیلی خره!

_: اگه دیگه درباره ی دخترعموی من اینجوری حرف بزنی کلاهمون میره تو هم ها! فامیل من ناموسمن. روشون حساسم!

دینا به لحن داش مشتی او خندید و پیاده شد. یک نفس عمیق از هوای خانه گرفت و دل و جانش تازه شد.

میلاد در خانه را با احتیاط بست که سر و صدا نکند. از روی صندلی عقب کیف دستی کوچک چرمش را برداشت و درهای ماشین را هم قفل کرد. جلو آمد. سوئیچ را به طرف دینا گرفت.

دینا با تعجب پرسید: تو هیچی وسیله همراهت نداری؟ حتی یه دست لباس راحتی؟

میلاد بی صدا خندید و با صدایی که می کوشید بالا نرود گفت: آره دیگه من کلاً اتو کشیده ام. با کت شلوارم می خوابم.

دینا سر برداشت و ناباورانه به چشمهای خندان او که زیر چراغ حیاط برق می زدند نگاه کرد.

خنده ی میلاد کم کم آرام گرفت و گفت: چند دست لباس دادم بابااینا برام آوردن چون معلوم نبود چه جوری میام.

کیفش را بالا گرفت و گفت: گوشی و شارژر و مسواک و ریش تراشم پیش خودمه.

دینا با کمی شیطنت گفت: مخصوصاً ریش تراشت.

میلاد خندان تأیید کرد: مخصوصاً ریش تراشم.

دستی به صورتش کشید و ادامه داد: امشبم که درست نخوابیدم همه اش حس می کنم صورتم زبره رو اعصابمه.

+: تقصیر من شد. اگه سر شب خودت میومدی الان راحت خوابیده بودی.

_: بعد تو این وقت شب تنها می زدی به جاده چون از فرط دلتنگی تحمل نداشتی تا صبح صبر کنی.

+: احتمالاً.

_: نه جونم. من مشکلی ندارم. خیلی هم خوبه که بیدارم. به نظرت اینجا چیزی برای خوردن پیدا میشه؟ بدجوری دلم از اون نونای پر سبوس هیزمی می خواد با یک کم پنیر مثلاً... اگه مسکه باشه که دیگه عشقه!

+: تا دست و روتو بشوری من یه دوش سریع می گیرم میام ببینم چی پیدا می کنم.

_: خیلی سریع لازم نیست باشه. نیم ساعتی می تونم دست و رو بشورم و بی سر وصدا دنبال پیژامه ام بگردم.

پچ پچ کنان وارد خانه شدند.

+: از سمت راست نرو. یه آجر اون طرف لقه. صداش در میاد. بابات اینا احتمالاً تو اتاق یکی به آخری تو راهرو پایینن.

_: آخ!

+: چی شد؟

_: از بس سعی کردم از سمت چپ برم سرمو کوبیدم به دیوار.

+: آخخخ....

_: طوری نشد. جوش نزن.

+: فکر کنم باید برم تو زیرزمین دوش بگیرم. بالا شیر آب باز کنم همه بیدار میشن.

_: تو زیرزمین خدمه با چماق نیان سراغت!

+: نه بابا. فقط ماهچهره اینجا می خوابه که خواب سنگینش معروفه.

_: باشه.

کفشهایش را توی راهرو در آورده بود. پله های موکت شده را سریع و بی سروصدا بالا رفت. وارد اتاقش شد. در را بست و چراغ را روشن کرد. لبخند زد و نفس عمیقی کشید. همیشه دلتنگ اینجا بود.

با کمی وسواس توی لباسهایش گشت. یک دست کت پیژامه ی کرکی گلدار آستین بلند با حوله برداشت و پله ها را سریع پایین رفت.

توی زیرزمین با آخرین سرعت ممکن دوش گرفت و لباس پوشید. حوله را دور سر و دسته ی کلفت موهای مشکی اش پیچید و بیرون آمد.

چراغ آشپزخانه روشن بود. عاشق این آشپزخانه ی وسیع و دلباز توی زیرزمین بود. با پنجره های عریض نزدیک سقفش روزها نور خوبی داشت.

در یخچال باز و میلاد پشت آن بود. با احساس حضور دینا گفت: ببین چی پیدا کردم! کشک بادمجون!

در یخچال را بست و کاسه ی کاشی را روی میز قرار داد. دینا لبخندی زد و در ظرف مخصوص نان را باز کرد. یک قرص کامل نان با دو سه تا تکه ی اضافه روی میز گذاشت و گفت: نوش جان.

_: تو نمی خوری؟

+: چرا خیلی گشنمه. فرصت نشد شام بخورم.

میلاد سرزنشگرانه نگاهش کرد و پرسید: تو اصلاً دینا رو می شناسی؟ دختر خوبیه ها! خوبه که باهاش دوست بشی.

دینا همانطور که ایستاده بود یک لقمه نان جدا کرد و توی کاسه ی کشک بادمجان فرو برد. در همان حال گفت: این که فرصت نکردم شام بخورم که دیگه خیلی بدیهیه! ربطی به خودآزاری نداره.

میلاد که پشت میز نشسته بود گفت: دقیقاً بهش مربوطه. به دینا احترام بذار. بشین با خیال راحت شامتو بخور. وایساده سوءهاضمه می گیری دکتر. اینا رو که من نباید بهت بگم.

دینا صندلی را عقب کشید و در حالی که می نشست گفت: باشه میشینم. ولی حرفا می زنی! خب من امشب اصلاً وقت نداشتم.

_: اگر پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه می رفتی یه گوشه با آرامش می نشستی غذاتو می خوردی چی میشد؟

+: خب راستشو بگم؟ امشب دلم می خواست زودتر برسم اینجا شام خونه رو بخورم. اگه اون مورد آخری پیش نیومده بود خیلی زودتر می رسیدم.

_: خیلی خب... حاضری این دو سه روز که اینجا هستی و حالت خوبه یه تمرینی بکنی؟

+: چه تمرینی؟

_: هر اتفاقی افتاد، اصلاً هرچی که شد، دینا رو تنبیه نکن. برعکس... تحویلش بگیر، نوازشش کن، بهش جایزه بده. باهاش رفاقت کن. ممکنه؟ می تونی؟

+: نمی تونم. من همین الانم که پاشم برم تو اتاقم صد تا سوژه برای کتک کاری با دینا دارم.

_: امشب که صد تا سوژه تو بریز دور بگیر بخواب. از فردا شروع کن. تمام سعیتو بکن.

+: نمیشه دکترجان. تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره؟ خودت می خوای با وسواست مبارزه کنی ولی یه دستت به لقمه نونته با اون یکی دستت هی داری زبری صورتتو تست می کنی. می تونی این سه روز بذاریش کنار؟ نمی تونی! عادتته. به این راحتی که نیست. بخوای بذاری کنار باید آرامبخش بخوری. منم نمی خوام قرص بخورم. اصرار نکن.

_: یه دقه بشین الان میام.

دینا خواب آلوده لقمه نانی جدا کرد و توی کاسه فرو برد. بعد با دهان پر سر برداشت و به ساعت نگاه کرد. نزدیک چهار بامداد بود. با خود گفت: دیناخانم دستت طلا. زیر گوش بابات، ساعت چهار صبح نشستی با پسر مردم کل کل می کنی.

هنوز با خودش درگیر بود که میلاد برگشت. یک ریش تراش بیسیم روی میز کنار دست او گذاشت و گفت: این پیش تو باشه شنبه ازت می گیرم. قرصم نمی خورم. سعی می کنم به صورتم هم دست نکشم. امر دیگه؟

دوباره پشت میز نشست و مشغول خوردن شد.

دینا ناباورانه زمزمه کرد: میلاد تو نمی تونی.

_: می تونم. باید بتونم.

+: چه فایده من اینو نگه دارم؟ مال باباتو برمی داری.

_: برنمی دارم.

+: وسواس داری.

_: نه تو این زمینه خیلی خودمو اذیت نمی کنم. مال بابا مشکلی نیست. ولی الان بهت قول دادم. من تا شنبه ریش نمی زنم. به هیچ وسیله ای.

+: تو که اینقدر اراده داری پس چرا اینو میذاری پیش من؟

_: اینقدر اراده ندارم. مسابقه است. اونم پیش تو باشه خیلی بهتره. هم من وسوسه نمیشم، هم تو چشمت میفته بهش یادت میاد حواست به دینا باشه. حق نداری تنبیهش کنی.

دینا خواب آلوده به جایی حوالی یقه ی کت پیژامه ی تترون راه راه آبی کمرنگ او چشم دوخت و زمزمه کرد: باشه. قبول. مواظبشم. ببینم تا شنبه چی میشه.

هر دو سیر شده بودند. شام سحرگاهیشان را جمع کردند و از پله ها بالا رفتند. دینا دو طبقه رفت تا به اتاقش رسید. حوله را از دور موهایش باز کرد. روی تخت نرم و سفیدش نشست و موهایش را با دقت شانه زد و نرم بافت. به قول میلاد حسابی دینا را نوازش کرد تا خوابش برد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
آخر هفته تون به خیر و شادی
معلومه که این قصه رو خیلی دوست دارم؟ از خدا می خوام که تا آخرش خوب و پرانرژی پیش بره.


دکمه ی کنترل ماشین را زد و با قدمهایی لرزان به طرف ماشین رفت. خسته و خجالت زده بود. در دل مرتب با خودش بحث می کرد: اصلاً چه اصراری بود نصف شب رانندگی کنی که بعد از تنهایی بترسی و قرار باشه این لندهور از خودراضی بیاد همرات و وجب به وجب قیافتو به چشم تحقیر نگاه کنه؟ خوابیدن تو پاویون شرف داره به این همه خفّت کشیدن! وای خوابیدن تو مطبشو بگو! رفتی اونجا خوابیدی که چکار کنی؟ دختره ی آویزون! چه فکرایی که پیش خودش نکرده!

وقتی که سوئیچ را می چرخاند کم مانده بود که گریه اش بگیرد. سر برداشت و دیوار روبرویش را نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و به زحمت به خودش مسلط شد تا ماشین را از پارک بیرون بیاورد. ولی تنبیهات ذهنی اش بی وقفه ادامه داشت.

با صدای میلاد به خود آمد: اینقدر معذبی که دارم فکر می کنم کاش مزاحمت نشده بودم.

+: نه نه نه... معذب نیستم. چیزه... من فقط...

به اولین بهانه چنگ زد: خیلی خسته ام.

 _: پس همین الان دور بزن و برو خونه ات استراحت کن. لزومی نداره با خستگی رانندگی کنی. مطمئنم که خونوادت درک می کنن.

+: نه نه... بیشتر از اونا خودم اصرار دارم که الان برم. راستش از دلتنگی کلافه ام. ببخشید تو رو هم این وقت شب زابراه کردم. موندی معطل من.

_: خودم خواستم بمونم. با کسی تعارف نداشتم. اگر واقعاً دلم می خواست برم می رفتم. تو هم اگه تعارف نکنی خیلی بهتره. هنوز از شهر خارج نشدیم. اگه خسته ای برگرد. یا اجازه بده من رانندگی کنم.

فرمان را زیر دستهایش فشرد و گفت: نه نه خوبم. باور کن. با رانندگی هم مشکلی ندارم. اگه... اگه خوابم گرفت بهت میگم...

با یادآوری خواب رفتنش توی مطب میلاد قلبش فشرده شد. برای لحظه ای چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. بوی عطر آشنای میلاد ماشین را پر کرده بود و حالش را هر لحظه بدتر می کرد.

ذهنش بین ادامه دادن و برگشتن در جدال بود. خیلی خیلی خجالت می کشید برگردد. نوعی کم آوردن بود! در عین حال دلش می خواست حتماً امشب به روستا برسد و در فضای آشنای دوست داشتنی اش تجدید قوا بکند. در کنار اینها تحمل حضور میلاد هم خیلی سخت بود.

بالاخره تسلیم شد. اول جاده کمربندی یک دفعه کنار زد و گفت: خیلی خب. تو رانندگی کن.

ولی نه کمربندش را باز کرد، نه تکانی خورد. مات و خسته به گوشه ی فرمان خیره شده بود.

_: اگر ناراحت میشی جاتو بگیرم، اصراری ندارم که رانندگی کنم.

+: نه نه ناراحت نمیشم.

با عجله کمربندش را باز کرد و پیاده شد. هوای خنک شب به صورت ملتهبش خورد. نفس عمیقی کشید. دلش نمی خواست دوباره سوار شود.

میلاد ماشین را دور زد و به طرفش آمد. آرام پرسید: می خوای منو برسونی خونه تنها بری؟

نگاهش کرد. داشت از خجالت آب میشد. سری به نفی تکان داد و گفت: نه الان خوب میشم. فقط... فقط یه ذره هوا بخورم بعد میرم سوار میشم. دو دقیقه...

به در صندلی عقب تکیه داد. سر برداشت و آسمان پر ستاره ی شب را نگاه کرد.

میلاد دستهایش را روی سینه گره زد. با نوک پنجه به سنگریزه ای زد. بعد سر برداشت و پرسید: میشه لطفاً برام بگی از چی ناراحتی؟

به تندی گفت: من ناراحت نیستم آقای روانپزشک!

میلاد فرو خورده خندید و گفت: برای درک ناراحتیت لازم نیست روانپزشک باشم.

با لحنی تهاجمی گفت: شما ذاتاً نابغه این آقای دکتر!

میلاد این بار کوتاه خندید و گفت: کاش منظورتو متوجه می شدم.

دینا سری تکان داد و آرام گفت: منظوری نداشتم. معذرت می خوام.

بعد با سری فرو افتاده ماشین را دور زد و سوار شد. میلاد هم در راننده را باز کرد و سوار شد. کمربندش را بست و ماشین را روشن کرد.

_: از من خطائی سر زده؟

+: نه. چه خطائی؟ شما همیشه پرفکتین. اونی که همیشه خطاکاره منم. اونی که اشتباهی تو مطب مردم خوابش می بره منم. اونی یادش میره لباسشو عوض کنه، اونی که همیشه گیجه منم.

_: خدای من! عجب زد و خوردی! زدی دینا رو له کردی که! حیف نیست؟ این درسته که در مورد خانم دکتر عزیزی که به سرش قسم می خورن اینقدر بی انصافی کنی؟

گیج و ناباور نگاهش کرد. متحیر پرسید: یعنی چی به سرم قسم می خورن؟ مگه من کی ام؟

_: یه خانم دکتر فوق مهربون که از خواب و زندگی و آسایشش می زنه که مریضاش خوشحال باشن. اتفاقاً چند بار خواستم بهت بگم این همه فداکار بودن اصلاً خوب نیست. ولی موقعیتش پیش نیومد.

+: چرا خوب نیست؟ من قسم خوردم...

_: بله قسم خوردی ولی تو قبل از هرکسی، حتی نزدیکترین عزیزانت، اول در برابر خودت مسئولی. تو باید دینا رو حفظ کنی که بتونه به شغل مقدسی که براش بسیار زحمت کشیده و می کشه بپردازه.

توجهش جلب شد. متفکرانه پرسید: چرا دینا رو سوم شخص حساب می کنی؟

_: برای این که با چماق وایسادی بالای سر خودت و هی می زنی! ولش کن. اینقدر اذیتش نکن.

با ناراحتی زمزمه کرد: دینا خیلی دست و پا چلفتیه.

_: دینا خیلی خوبه. بهش توهین نکن. یاد بگیر دوسش داشته باشی.

+: چه جوری می تونم وقتی بچه و گیجه دوسش داشته باشم؟ وقتی با سی سال سن هلاک بودن پیش مامانشه.... وقتی هنوزم تنهایی از پس زندگیش برنمیاد و بعد از سیزده سال زندگی مجردی هنوز خونه اش بهم ریخته است و اعصابش بهم ریخته تر.... دوست داشتن داره؟! خوبی تو؟ نگاه به زندگی پرفکت و بی نقص خودت نکن آقای دکتر. سر ساعت میری مطب سر ساعت میای خونه. هر صبح اصلاح می کنی، به موقع میری آرایشگاه... لباساتو به موقع میدی خشکشویی، همیشه اتو کشیده، و همیشه هم لبخند داری و مؤدب و خوبی. من نیستم. نمی تونم.

_: خدای من! یعنی سر و وضع من اینقدر آزارت میده؟! البته یه مقدار وسواس هم دارم که اصلاً خوب نیست. اگه می خوای بیشتر حرص بخوری باید بگم که اغلب صبح و شب اصلاح می کنم. بابا هم همیشه مسخره ام می کنه ولی از ریش بدم میاد. با این حال برای این که با وسواسم مبارزه کنم گاهی شبا اصلاح نمی کنم. ولی دیوونه میشم تا خواب برم.

دینا با ناراحتی رو گرداند و به شیشه ی کنارش خیره شد. بیرون تاریک بود و انعکاس صورت خودش را توی شیشه می دید. چشمهایش برق اشک داشت. لبش را گاز گرفت و سعی کرد گریه نکند. مسخره بود.

با صدایی که می کوشید بغض نداشته باشد آرام گفت: سر و وضعت آزارم نمیده. اصلاً چیزی که خوبه، خوبه دیگه. اگه وسواسم داری برای خودته. به بقیه که کاری نداری. ولی من... حتی روم نمیشه که کسی رو به خونه ام دعوت کنم. مامان اینا که میان از خجالت میمیرم.

_: این که خیلی بده. یعنی دینا کوچکترین حُسنی نداره که لایق کمی دوست داشته شدن باشه؟

+: چرا. دکتر خوبیه. تمام وجودشو برای کارش میذاره و از بقیه ی زندگیش میمونه. همه جا لنگ می زنه. نه آداب معاشرت بلده نه حتی یه لباس ست کردن ناقابل.

دستی به لبه ی شالش کشید و آن را روی لباسش صاف کرد.

_: اولاً اینقدر بی رحمانه قضاوت نکن. آداب معاشرت چیه؟ مگه غیر از اینه که طوری رفتار کنی که اجتماع بپذیره و قبولت داشته باشه؟ تو که از اینم فراتر رفتی و همه دوستت دارن. این به کنار... چرا به دینا حق زندگی نمیدی؟ دینا پزشک خیلی خوبیه. ولی حق داره کمی هم زندگی کنه. اصلاً همین زندگی کردن بهش انرژی لازم برای پزشک بودن رو هدیه می کنه.

+: فرصتشو ندارم. وقتی به خونه می رسم اینقدر خسته و دلتنگم که فقط می تونم بخوابم. گاهی حتی لباس عوض کردن و دوش گرفتن هم برام عذابه. فقط وقتی میرم روستا حالم خوبه. اونجا اتاقم مرتبه. به خورد و خوراکم می رسن و کلاً پادشاهی می کنم.

_: می تونی از کسی خواهش کنی هفته ای یکی دو بار برای نظافت خونه ات بیاد که حال بهتری داشته باشی؟

+: من خونه نیستم که مثلاً در این بنده خدا رو باز کنم. یه سوئیت که بیشتر نیست. باید خودم از عهده اش بر بیام.

_: هیچ بایدی وجود نداره دینا. تو داری کار مهمتری انجام میدی. مهمه که از یه نفر دیگه کمک بخوای که با فکری آسوده به نجات جون مردم بپردازی.

+: مامانم همینو میگه. تو روستا هم به همین شکله. چند نفر هستن که به کارای خونه برسن. خونه زادن تقریباً. ولی من راحت نیستم. خیلی خجالت می کشم کسی به وسایلم دست بزنه. از این که فکر کنه خانم دکتر اینقدر دورش شلوغه میمیرم. خودم چند روز یه بار تمیز می کنم. همیشه کثیف نیست ولی خب... هیچ وقت اتو کشیده نیستم.

_: الان باز داری به من طعنه می زنی؟ نصف شبی اتو کشیده هم نیستم شکر خدا.

+: ولی لباست مرتب و سته. روش فکر شده. مثل من نیست که هرچی دستم امده پوشیدم.

_: دوباره می پرسم. چرا دینا رو دوست نداری؟ حیف نیست؟ دینا قبل از دکتر بودن آدمه. اشرف مخلوقات و لایق محبت. تو حتی به خاطر پزشک بودنش هم دوسش نداری. فقط ازش کار می کشی و همیشه طلبکاری. دینا آدمه. مگه چقدر توان داره که اینقدر ازش توقع داری؟ دیگه باید برات چکار کنه که قبولش کنی؟

+: قبل از پزشک بودنش هم آدم نبود. فقط اون موقع شادتر بود. تو ده زندگی می کرد و مشکلی نداشت. درد مردم رو کمتر دیده بود. با وجود این که همیشه برای طبابت می رفت ولی مسئولیتش خیلی خیلی کمتر بود. فرصت داشت تو کوه و دشت بچرخه و برای خودش شادی کنه. الان دیگه هیچی ازش نمونده.

_: می خوای دوباره پیداش کنی؟

+: میشه؟

_: چرا که نه؟ دینا همینجاست. تو وجودته. فقط زندونیه. باید کم کم آزادش کنی. اگه بخوای یهو درشو باز کنی بره اذیت میشه. یواش یواش قدم به قدم. الان فقط یه ذره نور بهش بده تا چشمش عادت کنه. بعد کم کم دست و پاشو باز کن. الان هم بیش از این اذیتش نکن. هنوز یک ساعتی راهه. پشتی صندلی رو بخوابون و یه کم استراحت کن.

با تردید نگاهش کرد. میلاد دیگر مردی بالا برج عاج نبود. پایین آمده بود و داشت با او حرف میزد. آرام، مهربان و پر از آشنایی دیرینه ای که انگار تا به حال آن را از این زاویه ندیده بود.

_: چیه؟ ماتت برده... خوابی؟ دراز بکش. اگه رادیو روشن باشه مزاحمت میشه؟

+: نه نه. راحت باش.

پشتی را کمی عقب زد. هنوز میلاد موج رادیو را پیدا نکرده بود که بیهوش شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امروز


از جا برخاست و به مریضش سر زد. عرق کرده بود و درد می کشید. با لبخند نگاهش کرد و گفت: قوی باش. همه چی داره عالی پیش میره.

مامای شیفت گزارش داد: دهانه ی رحم دو سانت باز شده، ضربان طبیعی، فشار خون مادر نرماله.

زن لبخند بی رمقی زد و مادر نگرانش دستش را فشرد. نی آبمیوه را به دهانش نزدیک کرد و گفت: بخور مادر. باید جون داشته باشی.

با لبخند سر تکان داد و گفت: من همین جاام. کاری داشتین صدام کنین.

بیرون برگشت و روی صندلی نشست. به مادرش زنگ زد. مامان با نگرانی گفت: ببین اگه امشب نمی تونی بیای بذار صبح. شب راه میفتی تو جاده خیلی جوش می زنم.

+: میلادم هست. بابا بهش گفته باهام بیاد.

_: یعنی حاضره صبر کنه به پای مریض تو؟! خب بگو اون با ماشینی چیزی بیاد، تو هم فردا صبح بیا.

+: باشه. بهش میگم.

 

آرام تا پای استیشن پرستاری رفت و گفت: من همین دور و برم. کاری بود بهم زنگ بزنین.

تا جلوی آسانسور رفت. آخر شب خلوت بود و می توانست استفاده کند. اما دلش به طرف پله ها کشیده شد. نیمه بیدار بود. حال خوبی داشت. یک جور رخوت دلپذیر. پله ها را پایین رفت و بعد طول راهرو را تا مطب میلاد پیمود. یک طبقه را اشتباه کرده بود به مطبش نرسید. خنده اش گرفت. طول راهرو را برگشت و طبقه ای دیگر پایین رفت. دوباره قدم به قدم جلو رفت و بالاخره رسید.

مطبش از مطب دینا کوچکتر بود. مراجعینش به زحمت توی اتاق انتظار جا می شدند. اغلب توی راهرو منتظر نوبتشان می ماندند.

لای در باز بود. ضربه ای به در زد و سری تو کشید. کسی توی اتاق انتظار نبود. وارد شد. در مطب بسته بود.

ضربه ای به در زد. میلاد سرش را از روی پشتی مبل برداشت و چشمهایش را باز کرد. از جا برخاست و با قدمهای مقطع به در رسید.

_: سلام. تموم شد؟!

+: سلام... نه تموم نشده. با مامان حرف زدم. گفت میلاد رو معطل خودت نکن. بگو اون بیاد. تو هم بذار صبح بیا.

_: من کاری ندارم. الانم راه بیفتم تا برسم نصف شب گذشته. اهل خونه رو بیدار می کنم.

+: هر جور راحتی.

_: یه قهوه می خوری؟

+: فرانسه؟

میلاد را با دستگاه قهوه ساز و قهوه فرانسه های اعلایش می شناخت. اصلاً این بشر همه چیزش پز و قیافه بود!

_: هم فرانسه هست هم کافی میکس. بیا یه چیزی بخور بلکه یه کم بیدار شی. خواب خوابی.

میلاد از کی اینقدر مهربان شده بود؟! مطمئن بود که همیشه او را یک دختر دهاتی بی سر و پا می داند که معاشرت با او کسر شأنش است.

به مبل تک نفره ی بزرگ چرمی نزدیک میزش اشاره کرد و گفت: بشین. راحت باش. قهوه چی می خوری؟

روی مبل نشست و به نیمکت زرشکی زیر پنجره چشم دوخت. گلدان سبز بزرگی کنارش بود. خواب آلوده گفت: فرانسه. دارک. ممنونم.

کفشهایش را در آورد و پاهای خسته اش را توی شکمش جمع کرد. چرم نرم مبل بزرگ خیلی وسوسه انگیز بود. سرش را تا روی دسته پایین آورد و چشمهایش را بست. صدای قل قل قهوه ساز را بین خواب و بیداری می شنید.

گوشی اش یک جای دوری زنگ میزد. داشت زیر درختهای پر شکوفه ی گلابی می دوید و می خندید. سمیه و سمیرا با روسریها و لباسهای غرق گل همراهش بودند.

میلاد خم شد و زمزمه کرد: دینا... دینا... دکتر؟ خانم دکتر؟

هینی کشید. چنان سر بلند کرد که سرش را به دماغ استخوانی و خوش فرم میلاد کوبید.

میلاد روی بینی دردناکش را با دست پوشاند و خندان گفت: نترس. گوشیت داره زنگ می زنه.

گوشیش را از توی جیبش پیدا کرد. مامای کشیک با ناراحتی گفت: خانم دکتر چرا جواب نمیدی؟ مریض فول شده.

+: ببرینش اتاق زایمون الان میام.

پاهای سفت شده اش را باز کرد و با سر پنجه جلوی مبل دنبال کفشهایش گشت. چشمش به لیوان قهوه ی روی میز افتاد.

دست برد که آن را بردارد. میلاد با همان لبخند همیشگی گفت: یک ساعتی هست که اینجاست. سرد سرده.

قهوه ی تلخ را سر کشید و گفت: بهتر! الان فرصت ندارم داغ بخورم.

میلاد با عجله یک تکه شکلات تخته ای شکست و گفت: حداقل یه شکلات باهاش بخور.

شکلات را هم توی دهانش پرت کرد و در همان حال گفت: خیلی خیلی چسبید. خیلی ممنون.

از جا برخاست به طرف در رفت. خم شد و پشت کفشهایش را درست کرد.

_: نوش جان. خوش اومدی. تموم شد خبر بده.

+: حتماً.

در حالی که طول راهرو را می دوید به این فکر می کرد که چه کار عجیبی کرده است! خوابیدن توی مطب میلاد آخرین کاری بود که ممکن بود انجام بدهد. ولی بدون برنامه پیش آمد و چه خواب خوبی هم بود. حسابی شارژش کرد. آن قهوه و شکلات بعد از خواب هم که عالی بود. حسابی به دهانش مزه کرد.

بچه ی تر و لرزان را گرفت. به خودش یادآوری کرد که نفس بکشد. اغلب تا وقتی که بچه جیغ می کشید نفس کشیدن یادش می رفت. خیلی معطل نشد. صدای گریه اش که توی اتاق پیچید او را روی شکم مادرش گذاشت و با لبخند گفت: مبارکت باشه خانومی. دخترت یه برادر خوشگل پیدا کرد.

زن بیحال و خسته لبخند زد. دینا هم به کارش ادامه داد. در همان سعی می کرد حرف بزند و به زن روحیه بدهد. بالاخره وقتی که بخیه ها را هم زد و تمام شد نفسی به راحتی کشید.

از اتاق زایمان بیرون آمد و تازه به خاطر آورد که باید با میلاد برود. در حین زایمان او را به کلی از ذهنش بیرون رانده بود و حالا دوباره به یاد آورد که توی مطبش خوابیده است. هر لحظه بیشتر به نظرش خجالت آور و زشت می رسید.

اصلاً روی آن را نداشت که دوباره تا جلوی مطبش برود. ولی چاره ای نبود. مقنعه و روپوشش را صاف کرد. پر از لکه های خون شده بود. اینقدر با عجله رفته بود که لباس عوض نکرده بود.

گندش بزنند! با این قیافه این وقت شب دنبال میلاد اتو کشیده می رفت و چی می گفت؟ اصلاً چرا توی مطب او خوابش برده بود؟ جا قحط بود؟ پاویون تخت نداشت؟

حسی موذی ته دلش می گفت آن مبل تک نفره ی بزرگ نرم از تخت سفت پاویون خیلی دلچسبتر بود.

با کلی خوددرگیری به مطب میلاد رسید. دو ضربه ی نرم روی در زد و فکر کرد حتماً خواب است. کاش به فکرش رسیده بود اول به خانه می رفت و دوشی می گرفت. بعد دنبال میلاد می آمد. ولی دیگر دیر شده بود. میلاد خواب آلوده در را باز کرد. خمیازه ای کشید و با لبخند گفت: سلام. نخسته خانم دکتر.

سر به زیر انداخت. لکه های روی روپوش سفید یکی یکی به او دهان کجی می کردند. با ناراحتی گفت: ببخشید اینجوری شد. کاش... کاش...

_: کاش چی؟ هنوز کار داری؟ چرا سرتو انداختی پایین؟

سر برداشت و نگاهش کرد. تا بحال توی نگاهش اینقدر مهربانی ندیده بود. گیج شد. سری تکان داد بلکه از خواب بپرد. به تندی گفت: نه نه تموم شد. می خوام برم. چیزه... من برم روپوشمو عوض کنم الان میام. یادم رفت.

_: من یواش یواش میرم پارکینگ.

+: باشه ممنون.

به مطب خودش رفت. گیج و سرگردان قفلها را یکی یکی باز کرد. چرا اول نیامده بود لباس عوض کند؟ بس که خجالت کشیده بود مرتب کارها را خرابتر کرده بود. حرصی روپوش کثیف را درآورد و تونیک راحت و آزاد بنفش را به تنش کشید. دو تا دکمه ی یقه اش را بست. شال راه راه خاکستری صورتی اش را هم پوشید. خیلی ست نبود و حسابی اعتماد بنفسش را می گرفت اما الان کاری نمی توانست بکند. لباسهای کثیف را توی بخش برد و به یکی از خدمه سپرد.

دکمه ی آسانسور را زد و توی پارکینگ پیاده شد. میلاد را کنار ماشینش دید. دستش بی اختیار به طرف شالش رفت و کمی مرتبش کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
امروز دو تا پست داریم. با تشکر فراوان از خانم دکتر خوشگلم


زن پاکت آزمایش را با دستهای لرزان روی میزش گذاشت و گفت: خانم دکتر شما بازش کن. جرأت نکردم خودم نگاهش کنم.

پاکت را برداشت و زیر لب بسم اللهی گفت. بازش که کرد لبخند بر لبش نشست. سر برداشت و با شوق گفت: مبارکه! شیرینی چی میدی خانم جبّاری؟

=: وای! خدا خیرت بده خانم دکتر. من دلم روشن بود که دستت شفایه. همه گفتن پیش دکتر تازه کار نرو. گفتم پیش همه رفتم اینم امتحان می کنم. می دونستم. می دونستم خدا شفای منو پیش تو گذاشته. روسفیدم کردی. خدا روسفیدت کنه. میرم همه جا ازت تعریف می کنم. به همه میگم که چقدر باسواد و خانمی. چقدر عزیز و محترمی.

+: لطف خدا بود عزیزم. خدا رو شکر که خیرت بود و درست شد. ان شاءالله تا آخرش با خوشحالی و سلامتی طی کنی و بچه تو به سلامتی به دنیا بیاری.

=: ممنونم. ممنونم. خدا خیرت بده. من کی دوباره بیام برای چکاپ؟

+: یه سری آزمایش برات می نویسم جوابشو برام بیار.

=: حتماً. حتماً. ممنون.

وقتی زن بعد از بارها تشکر و دعای خیر از در بیرون رفت، به پشتی صندلی تکیه داد و آهی از سر رضایت کشید.

نفر بعدی وارد شد. نتیجه ی سونوگرافی اش را روی میز گذاشت و بعد از سلام و علیکی کوتاه، معترضانه گفت: آخرشم دختر شد. من می دونستم این شوهر از خودراضیم بالاخره حرفشو به کرسی مینشونه. تقصیر شوهرم بود نه؟ همه اش دلش دختر می خواست. دختر بزائم که چی بشه؟ مثل خودم بدبخت بشه؟

حیرتزده به زن پیش رویش چشم دوخت و بالاخره وقتی که فرصتی برای جواب دادن پیدا کرد گفت: دختر رحمته. چراغ خونه است. عزیز دله...

=: این حرفا مزخرفه. دخترا از اول تا آخرش بدبختن. بیچاره بچم... بیچاره من! این همه زجر بکش آخرشم دختر بزا که شوهره حلوا حلواش کنه و دیگه کلاً نگام نکنه.

+: مطمئناً شما هم عزیزتر میشی. بچه که رقیب شما نیست. وقتی بیاد می بینی که چقدر دوسش داری.

=: هیچم اینطور نیست.

سری تکان داد. بحث کردن نداشت. صدای قلب بچه را گوش داد. تعداد ضربان و مشاهدات سونوگرافی را در پرونده درج کرد. مقداری ویتامین برای زن نوشت و دفتر و پرونده اش را دستش داد و مرخصش کرد.

بعد از او دختر جوانی گریه کنان وارد شد. بچه ی ناخواسته و تقاضای سقط!

مثل این مورد زیاد دیده بود و هر بار انگار سیلی به گوشش می خورد. ناباورانه نگاهش کرد و پرسید: می خوای بکشیش؟!

دختر عاجزانه نالید: نمی تونم نگهش دارم. نمیشه. کمکم کن.

+: نمی تونم تو قتل شریک بشم. از من نخواه.

دختر النگوی کلفتی از دستش در آورد و روی میز گذاشت. گفت: اینو میدم بهت. هرکار می تونی برام بکن.

حالش از دیدن برق طلا بهم خورد. رو گرداند و گفت: برش دار برو بیرون. من نمی تونم.

=: این فقط پیش پرداخته. منو از شرّش خلاص کن. هرچی بخوای بهت میدم.

احساس کرد ضربانش بالا می رود. توی سرش صدا می دهد. از جا برخاست و از در مطب بیرون رفت. منشی از جا برخاست و پرسید: خانم دکتر طوری شده؟

رو گرداند و لحظه ای نگاهش کرد. اما او را نمی دید. آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: الان میام.

چند قدم را آرام برداشت و بعد شروع به دویدن توی راهروی بیمارستان کرد. پله ها را تند تند پایین رفت. توی اولین پاگرد، تنه ی محکمی به مردی که داشت بالا می آمد زد. ولی مکث نکرد. فقط تند عذرخواهی کرد و خواست برود. اما عطر آشنایی که اتفاقاً دوستش هم نداشت باعث شد بایستد. سالها بود همین عطر را میزد.

برگشت و نگاهش کرد. مثل همیشه مرتب و اتوکشیده و اصلاح کرده بود. آن لبخند هم که عضو جدانشدنی صورتش بود انگار...

_: سلام. ظاهراً خیلی عجله داری. کارت که تموم شد تماس بگیر، باید بهت یه پیغوم بدم.

برای چند لحظه ناراحتی اش را فراموش کرد. متعجب پرسید: پیغوم؟ عجله ندارم الان بگو. تلفنم روشن بوده. چرا به خودم زنگ نزدن؟

_: می دونی که خاله چقدر ملاحظه کاره... همیشه فکر می کنه اتاق عملی. زنگ نمی زنه.

چرا از جمله ی دوّمش طعنه احساس کرد؟ به جراح بودنش حسودی می کرد یا آن را بی کلاسی می دانست؟

به تندی گفت: خب؟ چی شده؟

_: مامان اینا رفتن روستا دیدن مامان بابات. قراره تا آخر هفته بمونن. من گفتم چهارشنبه شب می تونم برم. عمو زنگ زد گفت دینا هم همون موقع داره میاد. تو که ماشین نداری با دینا بیا که اونم شب تو جاده تنها نباشه.

+: این همه میرم و میام. الان یاد تنهاییم افتادن؟

لبخند کمرنگ میلاد به خنده ای فروخورده تبدیل شد. گفت: بیا منو بزن. شاید دلت خنک شد.

با کمی شرمندگی رو گرداند. باید به مطبش برمی گشت. دست روی نرده ی راه پله گذاشت و آرام یک پله بالا رفت. میلاد هم که داشت بالا می رفت هم قدمش شد.

از گوشه ی چشم نگاهش کرد. چانه اش هنوز از اضطراب می لرزید. باید به او می گفت؟ همیشه به همه نصیحت می کرد که برای هر مشکلی به متخصصش مراجعه کنند و حالا...

اصلاً اینقدر اضطراب اسمش مشکل بود؟ حتماً مشکل بود که اینطوری از پشت میزش گریخته بود!

_: فعلاً خداحافظ. برای ساعتش و اینا بعداً هماهنگ می کنیم.

+: اممم.... میلاد... امشب تا کی مطب هستی؟

یک ابروی میلاد بالا رفت. نگاهش انگار رنگ طعنه گرفت. ولی وقتی دهان باز کرد لحنش عادی بود.

_: می خوای از بیمارات کسی رو ارجاع بدی؟

ارجاع بدهد؟ چرا تا بحال به این مطلب فکر نکرده بود؟ چرا به جای حرص خوردن از دست باردارهای افسرده با آن همه هورمون بهم ریخته، آنها را پیش روانپزشک نفرستاده بود؟

انگشت اشاره اش را بالا گرفت و گفت: ارجاع بدم. این عالیه! متشکرم! خداحافظ.

میلاد سری تکان داد و خندان گفت: خداحافظ.

سرحال و پر انرژی به مطبش برگشت. نگاهی خندان به چند نفری که توی اتاق نشسته بودند انداخت و از منشی پرسید: همه چی مرتبه؟

دختر جوان آفتاب سوخته ابرویش را بالا برد و با تعجب گفت: بله خانم دکتر.

دختر ساده ای بود. از اهالی روستا و به نوعی فدایی خانم دکتر. اصلاً کسی توی آن روستا نبود که خانم دکتر و خانواده اش را دوست نداشته باشد. مگر کم برایشان زحمت کشیده بودند؟ پدرش پزشک عمومی بود و مادرش مامایی خوانده بود. ولی توی شرایط سخت روستا از کارهای ارتوپدی گرفته تا جراحیهای ساده را هم انجام داده بودند.

دینا هم که همیشه مشتاق دنیای پزشکی بود از کودکی با پدر و مادرش همراه میشد. هنوز نوجوان بود که یک بار که پدر و مادرش به شهر رفته بودند مجبور شد بچه ای را به تنهایی به دنیا بیاورد. از همان موقع عاشق تولد بچه ها بود.

روستایی نبودند ولی به خاطر عشق پدر و مادرش به زندگی ساده ی روستایی آنجا زندگی می کردند. محل زندگیشان تا مرکز استان دو ساعتی فاصله داشت. گاهی فرصتی میشد برای دیدن اقوام به شهر می آمدند اما بیشتر مهمان می پذیرفتند. خانه ی روستاییشان بزرگ و باصفا و پر از اتاق بود و مرتب پذیرای مهمانهایی میشد که می آمدند و می ماندند و حسابی خوش می گذراندند.

 

چهارشنبه شب با میلاد تماس گرفت.

_: سلام دینا. من تو پارکینگم.

+: سلام. ببخش. من زایشگاهم. یه مورد زایمون طبیعی دارم. منتظر من نشو. تو برو.

_: فکر می کنی چقدر طول بکشه؟

نگاهی به ساعت انداخت. ده و نیم شب بود. سری تکان داد و با خستگی گفت: اصلاً نمی دونم. شاید سه چهار ساعت.

_: اون وقت ساعت دو بعد از نصف شب می خوای تنها بشینی پشت فرمون؟!

+: میلاد این شغل منه.

_: من با شغلت مشکلی ندارم. الان کجایی؟

+: گفتم که... زایشگاه.

_: باشه. میرم مطبم. هروقت کارت تموم شد بیا دنبالم.

+: ممکنه خیلی طول بکشه.

_: اشکالی نداره. به خانواده ات خبر میدی که دیر میای یا من زنگ بزنم؟

+: زنگ می زنم.

 

خداحافظی کرد و گوشی را پایین آورد. می توانست میلاد را راهی کند و خودش فردا صبح برود. اما خسته و دلتنگ بود. هرچه زودتر می خواست به خانه برسد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام!

بر همگان واضح و مبرهن است که این جانب به مقوله ی کودکان و روانشناسی به شدت علاقمندم. ولی تلاش شده که این قصه تکراری نباشه



شگفتی تولد

 

صدای گریه ی بچه که اتاق را پر کرد، نفس رفته اش به سینه برگشت. این صدای زندگی بود. سر برداشت و با لبخندی از ته دل خدا را شکر کرد. هربار که تولد نوزادی را میدید از اعجاز آفرینش شگفت زده میشد؛ و هیچوقت این شگفتی کهنه نمیشد.

نوزاد سرخ و کثیف را تحویل پرستار داد و مشغول تمیز کردن رحم مادر و چک کردن خونریزی و لایه لایه دوختن شکافهایی که چند دقیقه قبل با دقت ایجاد کرده بود شد. زیر لب آوازی زمزمه می کرد. اگر می توانست بلندتر بخواند حالش بهتر میشد ولی از دکتر بیهوشی که مردی جاافتاده و موقر بود خجالت می کشید.

به آخرین لایه که رسید آناهیتا کمی جلوتر آمد و گفت: بده من بدوزم. داری از پا میفتی.

او را با ضربه ی ملایم بازویش پس زد و آرام گفت: خوبم. خودم می زنم.

=: حالا مثلاً این زیر شکم رو شما بخیه ی زیبایی نزنی چی میشه؟ بذار رد افتخارش بمونه.

زیر ماسک لب به دندان گزید و نیم نگاهی به دکتر بیهوشی انداخت. دلش نمی خواست جلوی او با آنا یکی بدو کند. بخیه ها را با ظرافت یک جراح زیبایی زد و آهی از سر آسودگی کشید.

از اتاق عمل که بیرون آمد شوهر بیمار هراسان جلو آمد و پرسید: خانم دکتر حالش چطوره؟

با خستگی لبخند زد و گفت: خوبه. مبارکتون باشه.

هنوز جمله اش به آخر نرسیده بود که یک زن میانسال عصبانی خودش را به او رساند و پرسید: این نیم وجبی دکتره؟

دامادش نگاه خجالت زده ای به دینا انداخت و گفت: بله مادرجون.

زن با عصبانیت گفت: شماها رحم و مروت سرتون نمیشه؟ فقط پول براتون مهمه؟ شکم بچه ی منو سفره کردی خوشحالی؟ چرا نباشی؟ دو ساعت بیشتر می تونی بخوابی به جای این که بشینی به انتظار تا اون طفلک خودش بزاد. الان خیالت راحت شد؟ برو بخواب دختر ولی آسایش برات نمیذارم. من ازت شکایت می کنم!

دینا نگاهی به اطراف انداخت. چرا هیچکس نمی آمد ساکتش کند؟ ساعت دوازده و نیم شب و بخش خلوت و خالی بود.

بالاخره آنا بیرون آمد و بین دینا و زن قرار گرفت. با تندی ولی صدایی کنترل شده گفت: شکایت می کنم... شکایت می کنم... به خاطر این که نصف شبی از خوابش زده و امده جون بچه و نوه تو نجات داده ازش شکایت می کنی؟ اگر این خانم از خوابش نمی زد و با این عجله دخترتو اتاق عمل نمی برد که الان نوه ات زنده نبود. نفس نمی کشید. می فهمی اینو؟ برای دخترتم خطر داشت. معلوم نیست چه بلایی سرش می آمد. برو به خاطر وجدان کاری خانم دکتر ازش شکایت کن. به خاطر این که از جون و دل مایه گذاشت و جون بچه و نوه تو نجات داد ازش شکایت کن. به خاطر این که سر دونه دونه بخیه هاش دقت کرد و درست و تمیز زد....

=: اینا همه اش حرفه. اینا رو میگن که کارشونو توجیه کنن. پولکی شدن همه. نمی تونن دو دقه وقت بذارن تا بچه خودش به دنیا بیاد...

هنوز داشت حرف میزد که شوهر و دامادش او را عقب کشیدند و سعی کردند ساکتش کنند. چند پرستار هم بالاخره رسیدند و مشغول رسیدگی به اوضاع شدند.

دینا و آنا هم با قدمهایی خسته به طرف اتاق استراحتشان رفتند.

آناهیتا غرغرکنان گفت: مثل بز وایسادی هرچی دلش می خواد بارت کنه؟

با صدای خسته ای که به زحمت بالا می آمد گفت: اونی که بارش می کنن الاغه نه بز!

آنا رو به او کرد و گفت: هی الاغ عزیز... چرا وایمیستی که هرکی هرچی دلش می خواد بهت بگه؟

روی تخت دراز کشید و گفت: برای این که خسته ام. حوصله ندارم باهاش دهن به دهن بذارم. دیدیش که... تا صبحم توجیه می کردی بازم حرف خودشو میزد. مهم اینه که پیش وجدان خودم آسوده باشم. بقیه هم که دیدن الکی نبردمش اتاق عمل، پس خدا بخواد مشکلی پیش نمیاد. شب بخیر.

پشت به آنا و رو به دیوار چرخید. با سر انگشت مشغول کشیدن خطهای فرضی روی دیوار شد.

=: دیوونه به خاطر خودت میگم. اینجوری پیش بری اذیت میشی. تا کی می خوای این همه مهربونی کنی؟ افسرده میشی. اصلاً شاید همین حالا افسرده ای که دهنتو باز نکردی یک کلمه جوابشو بدی.

چشمهایش را بست و گفت: آنا من فقط خسته ام. هیجده ساعت بدون وقفه مشغول بودم. خوابم میاد.

=: ببین برای چکاپ افسردگی یه سری به این فامیلتون بزن. ضرر نداره. بچه ها خیلی ازش تعریف می کنن. میگن خیلی اهل قرص و دوا هم نیست. بیشتر مشاوره میده.

بین خواب و بیداری جمله های پرهیجان دوستش را به زحمت می شنید. در پس پلکهای بسته اش تصویر فامیل روانپزشکش را میدید. قبل از آن که به کلی بیهوش شود فکر کرد: اگه افسرده هم باشم ترجیح میدم برم پیش یه دکتر حسابی نه این پسره پر مدعا!

ولی عموزاده پرمدعا تمام خوابهای پریشانش را پر کرد. خواب میدید توی اتاق عمل مشغول است و میلاد به زور می خواهد به او مشاوره بدهد. مدام حرف میزد و توجیه می کرد که باید برای افسردگی اش کاری بکند.

عمل جراحی هم خوب پیش نمی رفت و همه چیز داشت عصبی اش می کرد. بالاخره وقتی از خواب پرید تمام عضلاتش منقبض و بدنش خیس عرق بود. اتاق گرم بود. سر گرداند تا ببیند شب کجا خوابیده است. توی تاریک روشن اتاق هیکل آنا را تشخیص داد و زیر لب غرغری نثارش کرد.

از جا برخاست و خواب آلوده بیرون آمد تا آبی برای نوشیدن پیدا کند. دوباره تصویر میلاد و خوابهای پریشانش توی ذهنش جان گرفتند. واقعیت این بود که میلاد با آن لبخند کمرنگ همیشگی اش که انگار روی لبهایش مهر شده بود، اصلاً به خودش زحمت نمی داد که حرف بزند چه برسد که مشاوره ی اجباری بدهد!

از وقتی که یادش می آمد همینطور بود. ساکت بود و طوری رفتار می کرد که انگار از بالا به همه نگاه می کند. مرموز بود. با جمع قاطی نمیشد. دینا از او خوشش نمی آمد. ولی از آنجا که مار که از پونه بدش می آمد دم لانه اش سبز میشد، با میلاد هم زمان پزشکی قبول شد. باهم وارد دانشگاه شدند و مرتب به همه توضیح دادند که پدرهایشان باهم پسرعمو هستند که فامیلشان یکیست.

البته دینا مطمئن نبود که میلاد این توضیح را داده باشد. اصلاً میلاد به کسی جواب پس نمی داد که بخواهد توضیح بدهد. لابد شانه ای بالا انداخته و مثلاً گفته بود: ممکنه فامیل باشیم!

از یادآوری جوابهای دوپهلوی میلاد توی جمعهای خانوادگی حرصش گرفت و سرش را محکم تکان داد. اصلاً چرا باید پدرش اینقدر با پدر میلاد رفیق باشد که مرتب معاشرت کنند؟ مادرهایشان را بگو... حسابی دوست بودند.

غرق افکار پریشانش بود که پرستار جلو آمد و گفت: خانم دکتر بدو... مریض آوردن نوار قلب جنین افت طولانی داره. دکترشم جواب تلفن نمیده.

آب خوردن را فراموش کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد کمی بیدار و آرام شود. فقط دو ساعت خوابیده بود آن را هم مدام کابوس دیده بود. خیلی خسته بود.

مریض را معاینه کرد. درخواست آماده کردن اتاق عمل را داد. آنا غرغر کنان همراهش شد.

=: یه شب دو تا عمل اورژانسی خیلیه. من خوابم میاد. دارم میمیرم... دینااا... این چه شغلیه که ما انتخاب کردیم؟

جوابش را نداد. خسته تر از آن بود که دهانش را باز کند. صورتش را شست تا خوابش بپرد. به سرعت مشغول آماده شدن برای عمل شد.

دوباره شروع کرد. به مریض ترسیده لبخند زد که البته چون ماسک داشت مریض نمی دید. هنوز سی سال نداشت. صورت بزرگ رنگ پریده ای داشت. برای عمل آماده اش کردند. از همه چیز می ترسید. دفعه ی قبل طبیعی زاییده بود و دلش نمی خواست سزارین شود اما چاره ای نبود.

آنا تند تند مشغول حرف زدن شد. اینقدر آسمان و ریسمان بافت تا حواس بیمار را پرت کرد. دکتر بیهوشی بدون حرف کارش را انجام داد و دینا هم شروع کرد. لایه لایه برید تا جدار رحم باز و کودکی دیگر متولد شد. این یکی مکث نکرد. در اسرع وقت با تمام قوا جیغ کشید.

دینا خوشحال خندید و آنا حیرتزده گفت: جل الخالق! عجب حنجره ای! ما رو نخور حالا!

بچه را به پرستار سپرد و خندان گفت: بگو ماشاءالله.

بعد دوباره توی رحم خم شد و به کارش ادامه داد. وقتی آخرین بخیه را زد سرش را عقب برد و کمی به مهره های گردنش استراحت داد.

با احتیاط بیرون آمد. خدا خدا می کرد دوباره کسی یقه اش را نچسبد که بی دلیل دست به چاقو برده است. ولی نه... این بار همسر و خواهر بیمارش جلو آمدند و کلی به خاطر این که این وقت شب به داد زن بینوا رسیده است تشکر کردند.

لبخند خسته ای بر لبش نشست. نا نداشت تشکرشان را جواب بدهد. به زحمت خواهش می کنمی گفت و راهش را کشید و رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :