ماه نو
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
نصف شبتون بخیر
این قسمتم تقدیم به شهر مهربونم که دلم براش یه ذره شده


بی حوصله چشم گرداندم. تا جایی که توی تاریکی دیدم خرده ریزه ها را جمع کردم و بالا رفتم. بابا توی آشپزخانه ظرف میشست. کنارش ایستادم و بدون حرف مشغول آبکشی شدم.

=: اگه خسته ای برو بخواب.

زیر لب جواب دادم: خسته نیستم.

=: ولی درگیری. چی شده؟

کنار بابا بودن خوب بود. آرام بودم. روی قاشق کفی دست کشیدم و طوری که انگار با خودم حرف می زنم گفتم: ایلای بزرگ شده. یه دفعه قد کشیده. وقتی دیدمش شوکه شدم. حتی صداشم عوض شده...

بابا یک دسته بشقاب کفی زیر شیر آب جلویم گذاشت و گفت: خود تو هم رو دو ماه سه شماره پات بزرگ شد و کلی قد کشیدی.

غرق فکر تلخ خندیدم و گفتم: آخری روم نمیشد دوباره بگم کفشم تنگ شده.

بابا هم خندید و پرسید: پس برای چی الان اینقدر تعجب کردی؟

با بیچارگی گفتم: پام بزرگ شد ولی دیگه اینقدر... دلبر نشده بودم.

صدایم از خجالت رو به خاموشی رفت. چشمهایم را بستم و آماده ی توبیخ شدم. قطعاً باید می شنیدم که خجالت دارد و شرم کنم و و و و ...

ولی بابا سکوت کرد و حرفی نزد. بعد از چند ثانیه چشمهایم را باز کردم و با نگرانی نگاهش کردم.

بابا نگاهم کرد و نرم خندید. تعجب کردم. توی لبم را به دندان گزیدم. به شیر آب چشم دوختم و به عنوان یک دفاع با کمی خشم افزودم: تازه من اون موقع چهارده سالم بود نه یه فنچ ده سال و نیمه.

بابا عاقلانه گفت: ایلای دختره. معلومه که زودتر از تو بالغ میشه. تازه از نژاد زودرسی هم هست. یادت که نرفته مادرش مراکشیه.

چهره عصبانی چایما پیش چشمم جان گرفت و تک خنده ای همراه با کمی ترس بر لبم نشست. سری به نفی تکان دادم و گفتم: ولی بهرحال ده سالشه. خیلی زوده.

=: حواست کجاست بچه؟ سر تاپاتو خیس کردی.

دل به کار دادم و در حالی که یک بشقاب آب می کشیدم غرق فکر گفتم: فکر کنم باید جدا بشیم. اینجوری طاقت نمیارم.

بابا خونسرد پرسید: اونجوری طاقت میاری؟

سری تکان دادم و گفتم: نه. دلم می ترکه.

=: اون بچه هم دق می کنه.

سری به تأیید تکان دادم و نفس عمیقی کشیدم.

_: چکار کنم؟

=: خودت باش. مثل قبل. کاری نکن. عادت می کنی.

انگار احتیاج داشتم که بابا با اطمینان بگوید عادت می کنی. غرق فکر نگاهش کردم. نگاه کوتاهی به طرفم انداخت و لبخند زد. بعد دوباره مشغول کارش شد. حالا داشت شیشه شیر آیلین را می شست و من فکر می کردم مامان چه خوشبخت است که بابا را دارد. من و کیهان و آیلین هم همینطور. حتی ایلای!

ظرفها که تمام شد دوش کوتاهی گرفتم و بعد به رختخواب رفتم. نزدیک سه بامداد بود. فکر می کردم اینقدر درگیر باشم که خوابم نبرد اما سرم به بالش نرسیده بیهوش شدم.

با شماطه ی اول صبحم بیدار شدم. خاموشش کردم و با خوشحالی نگاهم را دور اتاق آشنایم چرخاندم. امروز می توانستم تا ظهر بخوابم. غلتیدم و چشمهایم را دوباره بستم.

اهالی خانه یکی یکی بیدار می شدند. کیهان حاضر شد و به کلاسش رفت. بابا سر کار رفت. مامان با آیلین سرگرم بود و سعی می کرد آرام نگهش دارد تا من بخوابم. صداها را می شنیدم و دل از بالشم نمی کندم.

صدای زنگ در را هم شنیدم. اما پلک نزدم. در باز شد و سلام ایلای و هیس گفتن مامان به گوشم رسید. شاید اگر می فهمید خوابم می رفت و زمان بیشتری به من می داد تا با خودم کنار بیایم. اما دخترک بدجنس یک راست به اتاقم آمد و جفت پا روی تختم پرید.

اگر کارتون بود با این حرکتش به سقف خورده و برگشته بودم ولی در دنیای غیر کارتونی تکان بدی خوردم و ته مانده ی خواب از سرم پرید.

خندان گفت: تولدت مبارک!

و یک عروسک پولیشی نیم متری را روی صورتم انداخت.

نالیدم: به خاطر خدا ایلای... پاشو. له شدم.

کمی جابجا شد. لب تخت نشست. عروسک را بالا گرفت و در حالی که تکانش می داد گفت: سلام. من ایلایم. بچه شیر افریقایی!

عروسک شیر را نگاه کردم و بیحال خندیدم.

یالهای شیر را روی صورتم کشید و به آواز گفت: بیدار شو. صبح شده. تولدته. تولدته.

نالیدم: فقط هیکلت گنده شده. عقلت هفت سالشه.

عروسک را از روی صورتم برداشت و به طنز پرسید: تو چی گفتی؟

خواب آلوده جواب دادم: گفتم خیلی بچه ای!

عروسک را روی صورتم فشرد و در حالی که سعی می کرد خفه ام کند گفت: بگو غلط کردم.

عروسک را پس زدم و نشستم. به دیوار خنک پشت سرم تکیه دادم. ایلای هم برخاست. روی صندلی کنار میز تحریرم نشست و به طرفم چرخید. ناگهان تصویری پیش چشمم تداعی شد. چشم بستم.

ایلای با ناراحتی پرسید: باز چی شده؟

متفکرانه گفتم: از حالت نشستنت یاد بابات افتادم. دو سال پیش یه روز امد و اینجا نشست و گریه کنون گفت پاشو ببین بدبخت شدم.

+: چرا بدبخت شد؟

_: چون همسر سابقش داشت ازدواج می کرد. البته من خیلی ازش ممنونم.

+: از بابا؟

_: نه از همسر سابقش.

+: مامانم؟

سری به تأیید تکان دادم. عروسک را برداشتم و در آغوشم فشردم. نرم بود. چی فکر کرده بود که به پسر هیجده ساله عروسک هدیه کرده بود؟

خندان نگاهش کردم و به خودم یادآور شدم ایلای فقط ده سال ونیم دارد و لازم نیست فکر خاصی کرده باشد. همانی که دوست داشت را خریده بود.

با ذوق پرسید: دوسش داری؟

نگاهی به عروسک انداختم و با لبخند گفتم: خیلی. دیشب فکر کردم قهری نمی خوای بهم کادو بدی.

تند تند گفت: چرا می خواستم بدم. حالا دیشب که قهر بودم ولی قبلش اینو خریده بودم ولی وقتی گفتن جشن می گیرن بابا گفت اینو تو جشن بهت ندم. گفت خوبیت نداره و از این قصه ها. گفت بعداً جدا بهت بدم. ولی خیلی لوسه که ماندانا همش کنار نامزدشه بعد من اسم تو رو هم جلوی بقیه نباید بیارم.

_: بیا بشین پیشم.

اینقدر سریع بلند شد که صندلی با صدای بدی افتاد. مامان وحشتزده در اتاق را باز کرد و پرسید: چی شد؟

ایلای خجالت زده و من خندان گفتیم: هیچی.

صندلی را صاف کرد و به مامان چشم دوخت. مامان هم نفس عمیقی کشید و گفت: یه دفعه قد کشیده دست و پاش به تنش زیادی می کنه.

ایلای متعجب پرسید: یعنی چی؟

مامان اما صبر نکرد. آیلین داشت گریه می کرد و مامان با همان سرعتی که آمده بود برگشت.

ایلای هم با حرکاتی به نرمی گربه در را بست و برگشت کنارم نشست. دست دور شانه هایش انداختم و فکر کردم: باید به ابعادش عادت کنی دیگه. همینه که هست. شلخته و بهم ریخته و ایلای!

خب واقعیت این بود که از خواب بیدار شده بود و یکراست آمده بود سراغم. فر موهایش بهم ریخته بود، لباسش هم که گفتن نداشت. یک بلوز شلوار خواب معمولی بود که احتمالاً به خاطر قد کشیدنهای اخیرش آب رفته به نظر می آمد!

با هیجان گفت: عروسی ماندانا دو هفته دیگه یه. سه شنبه. مامانم برام یه پیرهن زرد خوشگل خریده عین لباس بل تو دیو و دلبر! خدا کنه تا عروسی تنگم نشه بتونم بپوشم. اگه کوچیک بشه خیلی غصه می خورم. یه کفشایی عید خریدیم اینقدر خوشگلن اینقدر خوشگلن ولی فقط روز عید پوشیدم. همون روزم یه کم تنگ بودن.

_: لباستو چایما از اسپانیا آورده یا همین جا خریده؟

+: نههه مامان شهناز! نخریده. پارچه خریدیم دادیم خیاط دوخته. اینقدر خوشگلههه.... خدا کنه کوچیکم نشه. آستیناشو شکل یه شنل کوچولو دوخته. خییییلی نازه.

_: حتماً اندازته. نگران نباش. اگه کوچیک شد میریم خوشگلترشو می خریم. ایلای من از عروسم خوشگلتره.

نگاهم کرد. چشمهایش ستاره باران شدند. می توانستم نبوسمش؟ گونه اش را بوسیدم. نرم و طولانی و بعد عقب کشیدم و برای این که نفسی تازه کنم پرسیدم: نمی خوای بری لباستو بیاری نشونم بدی؟

ایلای از جا پرید و رفت. من هم به سنگینی از جا برخاستم. توی دستشویی دو سه مشت آب به صورتم پاشیدم. بعد خم شدم و کل سرم را خیس کردم که حسابی داغ کرده بود.

بیرون که آمدم مامان در حالی که یک دسته لباس تا کرده را می برد ایستاد و متعجب پرسید: وا! چرا سرتو خیس کردی؟ کولرو خاموش کن سرما می خوری.

دستم را بالا گرفتم و گفتم: نه خاموشش نکنین. من خوبم.

به آشپزخانه رفتم. یک لیوان شیر سرد ریختم و پشت میز نشستم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون بخیر و شادی
بینام جان اینم سی هفتمی مخصوص تو

آبی نوشت: بیچاره آیهان... طفلکی آیهان... سوسکه آخرشو کجای دلم بذارم؟


فضای ماشین سنگین بود. گرمای هوا هم بدترش می کرد. سعی کردم کولر را روشن کنم. اما پیمان در حالی که حواسش به خیابان بود گفت: خرابه. ولش کن.

پنجره را باز کردم و دستم را روی لبه اش گذاشتم. ایلای عصبانی بود. بی وقفه پشت صندلی ام می کوبید. اذیت می شدم ولی بهش حق می دادم و حرف نمی زدم. تا این که پیمان متوجه شد و پرسید: صدای چیه؟

از گوشه ی چشم نگاهش کردم و گرفته گفتم: هیچی.

=: ایلای تو داری می زنی پشت صندلی؟

ایلای جوابی نداد.

پشت چراغ قرمز بودیم. پیمان برگشت و نگاهش کرد. با اخم پرسید: این چه کاریه دختر؟ آروم بگیر.

شانه اش را گرفتم تا رو به ایلای نباشد. آرام گفتم: ولش کن.

نیم نگاه اخم آلودی به من انداخت و گفت: یعنی چی ولش کن؟ خیلی پررو شده. ایلای درست بشین. اذیت نکن. این بود این همه دلتنگیت برای آیهان؟ این بچه بازیا چیه؟

_: سبز شد. برو. بسه.

راه افتاد و با اخم گفت: منو ضایع نکن.

جواب ندادم. حوصله نداشتم. شوق و ذوقم پریده بود. سعی کردم به جای ایلای، به مامان و آیلین فکر کنم؛ به شوخی های کیهان، به آقاجون و خانم جون و همه ی دلتنگیهایم... و آخر دایره ام دوباره رسیدم به ایلای که دلم می خواست روی پایم بنشانمش و او برایم بلبل زبانی کند. اما این ایلای...

انگشتم را به دندان گزیدم تا بیش از این فکر نکنم.

هر طور بود به خانه رسیدیم. هیکل خسته ام را کشیدم و پیاده شدم. انگار تازه می فهمیدم که چقدر گرسنه و خسته ام. دلم یک غذای خوب می خواست و خوابی طولانی. کاش فردا که بیدار می شدم ایلای دوباره کوچولو بود با موهای شانه خورده ی وز کرده شبیه شیر! از سر و کولم بالا می رفت و می خندید و می غرید. نه این دختر آراسته ی جذاب که از خود بیخودم می کرد و مدام باید به خودم یادآوری می کردم که فقط ده سال و نیمشه. ده سال و نیم. جمع کن بشین سر جات پسر. خفه شو حرف نزن.

هنوز با خودم درگیر بودم که پیمان در را باز کرد. شانه ام را گرفت و کمی به طرف خانه هلم داد. وارد که شدم یک بادکنک بالای سرم ترکید و باعث شد از وسط آن همه گیجی و خوددرگیری ناگهان از جا بپرم. بادکنک خالی نبود و کلی پوشال براق رنگی را روی سر و کولم ریخت.

ناباورانه نگاه کردم. یک جماعت هم صدا ورودم را خوشامد و تولدم را تبریک گفتند! بادکنک دوم هم ترکید. از این یکی کمتر ترسیدم. پوشالها را از سر و کولم پس زدم و یکی یکی را در آغوش کشیدم.

تولدم فردا بود ولی زودتر به استقبال رفته بودند. حیاط خانه را فرش کرده بودند. اهالی ساختمان همه بودند. علاوه بر آنها عموشاهرخ و خانواده هم بودند و همینطور خاله اکرم اینها که خاله ی واقعی ام نبود ولی دوست صمیمی مامان بود و معاشرت خانوادگی داشتیم. پسرش کریم تا پارسال همکلاسم بود.

خوبی آن همه سر و صدا این بود که خوددرگیری ام را کم کرد. همه ی اقوام را هم یک دل سیر دیدم و رفع دلتنگی شد. جالب این که آیلین کوچولو اصلاً از من غریبی نمی کرد و تقریباً تمام مدت مهمانی از سر و کولم بالا می رفت. ایلای اما آشکارا بی محلی می کرد. از ده قدمی هم نزدیکتر نمیشد. خیلی شاد و خوشحال با دخترهای فامیل سرگرم بود.

ما که بخیل نیستیم. اگر واقعاً شاد بود حرفی نداشتم. ولی این توله شیر را بزرگش کرده بودم. می دانستم تمام اداهایش از عصبانیت است و مثلاً می خواهد وانمود کند که بی محلی ام برایش مهم نیست. الان قهر بود که اینطور می خندید و دل از همه می برد.

دلم می خواست مثل قبلاً فقط از عصبانیتش خنده ام بگیرد. یک گوشه گیرش بیاورم؛ نازش را اینقدر بخرم تا آشتی کند. اما الان... طوری با لوندی سرش را عقب می برد و می خندید که توجه همه را جلب کرده بود و خون خونم را می خورد. پیمان چند بار دعوایش کرد اما بدتر شد و بهتر نشد.

دخترک لجباز را خوب می شناختم. تنها راهش این بود که از در آشتی در بیایم ولی چطوری؟ نمی توانستم تضمین کنم که اختیارم را از دست ندهم. به ناچار کلاه بی غیرتی به سر کشیدم و سرم را با آیلین گرم کردم.

بقیه هم نمی گذاشتند بیکار بمانم. هرچه بود امشب گل سر سبد جشن بودم. کیک آوردند و هدیه های رنگ به رنگ... یکی یکی را باز کردم اما هدیه ای از طرف ایلای نبود. چرا نبود؟ عصبانی نگاهش کردم. این بچه هنوز اینقدر مستقل نشده بود که هدیه ای به من بدهد؟ یک یادگاری کوچک... تا نیامده بودم و بحث جشن بود که قهر نبود! شاید هم هدیه داشت و الان از دادنش پشیمان شده بود.

وقتی دید توجهی به دل بردنهایش نمی کنم کم کم دست از جلب توجهم برداشت. عمیقاً غمگین شد و از متن به حاشیه خزید. خط به خطش را بلد بودم. الان دیگر خیلی بد شده بود. باید خیلی ناز می خریدم!

آیلین را روی دستم جابجا کردم و به اویی که گوشه ی حیاط کنار مامان ایستاده بود چشم دوختم. مامان داشت برایش توضیح می داد که وسایل شام را چطور بچیند.

سعی کردم توجه نکنم و سوزش دلم را ندیده بگیرم. سعی کردم به تک تک عزیزانی که امشب به خاطر من دور هم جمع شده بودند چشم بدوزم و قدرشناس لطفشان باشم.

با لبخند به بابا نگاه کردم که به خاطر من به رستوران مورد علاقه ام چلو کباب سفارش داده بود. دست و دلبازی هم به خرج داده بود و همه ی فامیل را در شادی ام شریک کرده بود.

به کیهان که تند تند پذیرایی می کرد و می رفت و می آمد. به مامان که حواسش به همه چیز بود و وسط کارهایش مدام می ترسید من خسته باشم و می خواست آیلین را بگیرد.

آیلین را پس ندادم. دلم که بی قراری می کرد بوسه ای روی موهای بور و نازکش می نشاندم. دل زبان نفهمم به جای تمام اتفاقات شیرین و دلچسب دور و برم، مدام سراغ ایلای می رفت و برمی گشت.

آقاجان از تهران می پرسید و داییها سربسرم می گذاشتند. سخت بود حواسم را جمع کنم و شوخیهایشان را به موقع و مودبانه جواب بدهم. اگر از خودم نمی ترسیدم ساعتی قبل از جا پریده بودم و با ایلای آشتی کرده بودم. اما الان بدتر دل ایلای دل خودم بود.

روزم به آن صورت کش آمده بود و تمام نمیشد، شبم به یک صورت دیگر. انگار روی آتش بودم که قرار نداشتم. مهمانها هم نمی رفتند. نیمه شب گذشته بود. اما آقاجون گویا خیلی خاطر مرا خواسته بود که نمی رفت و مهمانی را تمام نمی کرد. بالاخره وقتی اصرار کردم که خسته است و برود از جا برخاست.

بقیه هم به احترام آقاجون برخاستند و کم کم خداحافظی کردند. مهمانی توی حیاط بود و پنجره های اتاقهای آقاجون رو به حیاط، آن هم طبقه ی اول... نمیشد ادامه بدهند. خدا خیرشان بدهد که بالاخره رفتند!

با پسرها فرشها و صندلیها را جمع کردیم. بقیه هم کمک کردند تا بقیه ی وسایل جمع شود. کم کم حیاط خالی شد و بیشتر چراغها را خاموش کردیم. همه رفتند. خودمان مانده بودیم.

آیلین بی قرار بود. مامان رفت که او را بخواباند. کیهان هم که صبح زود کلاس داشت رفت. بابا هم با یک سینی پر از ظرف رفت. من ماندم و خرده ریزه های باقیمانده که گفتم جمع می کنم.

به حیاط برگشتم. یک نفر از توی تاریکی بیرون آمد. ترسیدم. یک قدم عقب پریدم. بعد آهی کشیدم و پرسیدم: تویی ایلای؟ اینجا چکار می کنی؟ مگه نرفتی بالا؟

لب سکو نشست. آرنج روی زانو گذاشت. صورتش را بین دستهایش قاب گرفت و گفت: میرم حالا.

شالش عقب رفته و موهایی که فر مرتبی داشتند و حسابی بلند شده بودند دو طرف صورتش ریخته بود.

سعی کردم توجه نکنم. دو سه بشقاب برداشتم و دسته کردم. چشم گرداندم و توی تاریکی دنبال ظرفهای باقیمانده گشتم. چراغها اتاق آقاجون را روشن می کرد و بدخواب میشد. فقط یکی از چراغهای گاراژ روشن بود که نور کمی به این طرف حیاط می تاباند.

بشقابها را روی یک میز کنار گاراژ گذاشتم. دوباره وسط حیاط برگشتم. پشت به ایلای چشم ریز کردم بلکه ظرفی استکانی چیزی ببینم. یک لیوان زیر درخت بود. آنجا چکار می کرد؟

آستینم کوتاه بود. دست ایلای نرم روی بازویم نشست و تا عمق وجودم را سوزاند. مثل یک ورد پیش خودم تکرار کردم: ده سالشه. فقط ده سالشه. خیلی خب! ده سال و نیم. ولی توفیری نمی کنه.

آرام پرسید: هنوزم از دستم عصبانی هستی؟ زشت شدم؟ بد شدم؟ چی شده؟

چرا صدایش اینقدر ناز داشت؟ صدای خودش بود. فقط کمی نرمتر شده بود. کمی دلرباتر و خدایا...

دستهایم را مشت کردم و چشمهایم را بستم.

جوابش را که ندادم دستش پایین افتاد. سر به زیر و گرفته از کنارم رد شد و خواست برود. توی آن تاریکی فقط من بودم که می فهمیدم در دلش چی می گذرد.

با حرکتی خشن دست دور کمرش حلقه کردم و او را به طرف خودم کشیدم. با خودم جنگیدم و لبهایش را نبوسیدم. سرش را با دست دیگرم گرفتم و موهایش را چنگ زدم. لبم را گوشه ی ابرویش فشردم و زمزمه کردم: بیشتر از اونی که بتونی فکرشو بکنی دوستت دارم.

+: آی ولم کن. آخخخ...

ناله ی کودکانه اش باعث شد که بالاخره به خودم بیایم. خنده ام گرفت. خودش بود. ایلای کوچکم! رهایش کردم و بین خنده گفتم: ببخشید ببخشید. اصلاً نفهمیدم. خیلی خشن بودم. معذرت می خوام. معذرت می خوام.

با مشت به سینه ام کوبید و گفت: نخند بدجنس دردم امد. موهامم کشیدی. کچل شدم.

_: هیسسسس آروم... پنجره های آقاجون بازه. ساکت... آرومممم

اینبار نرم در آغوشش گرفتم. موهایش را بو کشیدم و بغضم را فرو دادم. باید عادت می کردم... باید عادت می کردم. پشتش را نوازش کردم و روی موهایش را بوسیدم. بعد عقب رفتم. بازوهایش را گرفتم و جدی گفت: برو بخواب. دیروقته.

+: آیهان...

_: فردا. فردا حرف می زنیم. الان برو. زود برو.

+: دوباره عصبانی شدی؟

_: نه عصبانی نیستم ایلای. ولی برو. خواهش می کنم. باشه؟

توی تاریکی چشمهایش برق زد. شاید اشک بود. یک بار دیگر محکم در آغوشش گرفتم و گفتم: برو دیگه.

نالید: خیلی خب ولم کن میرم.

خندیدم و رهایش کردم. اینقدر ایستادم تا در راه پله پشت سرش بسته شد. بعد فرو ریختم. همانجا روی زمین نشستم. بعد دراز کشیدم و به آسمان پر ستاره چشم دوختم. موزاییکهای زیر تنم سرد و سفت بودند ولی من داغتر از آن بودم که اهمیتی بدهم. اما وقتی یک موجود چند پا شروع به راه رفتن روی دستم کرد دیگر نتوانستم در رویاهایم بماند. از جا پریدم و در حالی که دستهایم را به شدت تکان می دادم از خودم دورش کردم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 28 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
بعد از یه عالمه تاخیر... سلام
ببخشید خیلی طول کشید. حسابی خسته بودم
عوضش با دست پر برگشتم
خداوندا الان دوباره طرفداران حقوق کودکان نیان اعتراض باور بفرمایید این قصه است


صبح روز بعد با کلی سلام و صلوات راهی محل برگزاری امتحان شدم. دست و دلم بدجور می لرزید. اینقدر که شوق برگشتن داشتم، نگران کنکور نبودم! خیلی دلتنگ بودم. بابا دو سه باری در حد یک صبح تا شب برای دیدنم آمده بود (همانطور که بطور معمول برای سرزدن به مامان شیوا می رفت) اما مامان به خاطر آیلین همان را هم نتوانسته بود بیاید.

سوالات خیلی سخت نبود. یا اگر بود من توجه نکردم. اولین جوابی که به ذهنم می رسید می دادم و تمام فکرم به دنبال این بود که تمام بشود و بروم. آنقدر تمرین و تکرار کرده بودم که وقت کم نیاورم و با کمک تکنیکها خیلی سریع به جواب برسم.

وقتی بیرون آمدم مطمئن نبودم که خیلی خوب جواب داده باشم ولی اهمیتی نداشت. مهم این بود که داشتم به خانه برمی گشتم.

بدجوری دلتنگ و نگران ایلای بودم. به تازگی لوزه سوم عمل کرده بود و من کنارش نبودم که دستش را بگیرم و دلداریش بدهم. این موضوع بیشتر از همه خودم را ناراحت می کرد. این چند روز صدایش را نشنیده بودم. درد داشت و ترجیح میداد حرف نزند. با نوشتن ارتباط داشتیم. من هم دم کنکور حواسم خیلی پرت بود و فرصت نداشتم خیلی پیگیر باشم. همه مرتب بهم اطمینان می دادند که حالش خوب است ولی باید می دیدمش تا خیالم راحت میشد.

لحظه ها کش می آمدند و وقت رفتن نمی رسید. سوالها را تند تند می نوشتم تا بالاخره تمام شد. تا از ترافیک سنگین شهر بگذرم و به خانه برسم بدجوری حوصله ام سر رفت. با مامان شیوا و سارینا خداحافظی کردم. وسایلم را برداشتم. همه چیز را دوباره چک کردم. شال ایلای زیر بالشم مانده بود. دیگر بوی شامپویش را نمی داد. آن را توی کوله ام گذاشتم و به فرودگاه رفتم.

تمام نمیشد. تمام نمیشد. خیلی طول کشید تا مقدمات پرواز انجام شد و سوار شدم. آن پرواز یک ساعت ونیمه هم به اندازه ی عمری طول کشید. قلبم توی دهانم میزد. می دانستم ایلای فرودگاه نمی آید. هنوز باید تا رسیدن به خانه صبر می کردم. ولی حداقل می توانستم امیدوار باشم که مامان بابا آمده باشند و آیلین کوچک و کیهان هم همراهشان باشند. این که دیگر توقع زیادی نبود. بود؟

همین که درهای هواپیما باز شد ایستادم. کیف دستیم را از کابین بالای سرم برداشتم و لابلای جمعیتی که عجله ای برای رسیدن نداشتند راه افتادم. بالاخره به تونلی که ما را به فرودگاه متصل می کرد رسیدم. خیلی جلوی خودم را گرفتم که ندوم. احتمالاً اگر شروع به دویدن می کردم مجرم به نظر می رسیدم!

رگ گردنم از بس با فشار نبض زده بود درد می کرد. دستی رویش کشیدم. کولی ام را روی دوشم سوار کردم و با قدمهایی که سعی می کردم خیلی سریع نباشد همسفریها را پشت سر گذاشتم. به پله ها که رسیدم نفس عمیقی کشیدم. تند تند پایین آمدم و یک دفعه...

+: آیهااان... سلااام...

داشت دست تکان می داد و من روی پله ی چهارم خشک شدم. این دختر ایلای نبود! صدایش بعد از عمل عوض شده بود. یک گرفتگی همیشه داشت که الان نبود. ظریف و لوند شده بود. باز هم قد کشیده بود و خدای من! چقدر بزرگ شده بود. دخترهای ده سال و نیمه همیشه اینقدر بزرگ هستند؟ چرا شبیه چهارده ساله ها بنظر می رسید؟

وقتی دید پایین نمی آیم دو سه پله ی آخر را خودش بالا آمد. مماس با من روی پله ی پایینی ایستاد. ترسیدم الان در این محیط آشنا خودش را در آغوشم بیاندازد. اما حس کرد یک چیزی درست نیست. یک دستم روی نرده ی راه پله مانده بود. دست آزادم را بین دو دستش گرفت و خندان نگاهم کرد. کم کم فهمید که حالم خوب نیست و خنده به نرمی از لبش پر کشید. با نگرانی پرسید: چی شده؟

یک پله عقب رفت. دستم را فشرد و گفت: آیهان؟

دستش را فشردم. سعی کردم لبخند بزنم. تلاش بی سرانجامی بود. آرام گفتم: سلام.

بدون این که دستش را رها کنم از کنارش رد شدم و پایین رفتم. حالم بد شده بود. اینقدر واضح که پیمان هم با نگرانی جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت.

=: سلام پسر. حالت خوبه؟ چی شده؟

بی حواس سر تکان دادم و گفتم: سلام... خوبم. چیزی نیست. مامان اینا نیومدن؟

ایلای با ناراحتی پلک زد. نگاه از آن چشمهای وحشی گرفتم و سر به زیر انداختم. کفشهایش هم پاشنه داشت. از آن پاشنه های حصیری یکسره... پس خیلی هم قد نکشیده بود. ولی مگر چقدر پاشنه بود؟ هفت سانتیمتر؟ هشت؟ بقیه اش چی؟ قدش از شانه ام رد کرده بود!

زمزمه کرد: فکر کردم اگه من بیام خوشحال میشی. ولی راست میگی. منو دیده بودی. مامانت اینا رو خیلی وقته ندیدی.

پیمان عصبی و ناراحت پرسید: معلوم هست چته؟ ایلای دیشب پلک رو هم نذاشته. فکر می کردم دلتنگش باشی!

دستش را رها کردم و آرام دست دور شانه هایش حلقه کردم. عصبانی گفتم: منم دلم براش تنگ شده. معلومه که دلم تنگ شده. فقط...

برگشتم و متفکرانه نگاهش کردم. یک دفعه پرسیدم: تو چکار کردی؟ ابروهاتو برداشتی؟

متعجب پرسید: ابروهام؟ برای چی؟

پیمان پوزخندی زد و کلافه گفت: دیوونه ای به خدا! چرا بهانه می گیری؟ ابروهاش همین شکلین. اصلاً از اولش خیلی پر نبودن. یادت رفته؟ چته تو؟

به دقت نگاهش کردم. صورتش دست نخورده بود. معلوم بود. ولی شکل گرفته بود. آن حالت کودکانه را نداشت و یک چیزی بدجوری بیخ گلویم را می فشرد. بدون این که خیلی خم شوم گوشه ی ابرویش را نرم بوسیدم.

خوشش نیامد. با ناز سرش را عقب کشید. این دختر بدون آن که بخواهد ذاتاً دل می برد.

پیمان با فکی فشرده خشمگین سر تکان داد. رو گرداند و نگاهی به ریل نقاله انداخت و گفت: بشینین حالا تا چمدونا رو بدن.

دستم از روی شانه ی ایلای سر خورد و روی گودی کمرش نشست. گودی کمر؟ چرا یک دفعه بزرگ شده بود؟ مایع تلخی تا گلویم بالا آمد. یادم آمد که از هیجان دیدنش ساعتهاست که چیزی نخورده ام.

_: من تشنمه. شما بشینین میرم آب بگیرم.

بعد تند رهایش کردم و رفتم. از خودم می ترسیدم. تقریباً تا بوفه دویدم. جلوی بوفه ایستادم و گفتم: یه آب خنک بدین.

چشمم به شکلاتهایی که ایلای دوست داشت افتاد. آیا هنوز هم دوست داشت یا سلیقه اش هم مثل ظاهر و صدایش عوض شده بود؟

_: یه نوشابه سیاهم بدین. از این شکلاتها هم می خوام.

همه را حساب کردم. نوشابه را باز کردم و جرعه ی بزرگی سر کشیدم. پیمان ایلای را تنها گذاشت و بطرفم آمد. با اخمی حاکی از نگرانی پرسید: چی شده؟

از کنارش رد شدم و سرد گفتم: طوری نشده.

بازویم را چسبید و گفت: هی با تو ام. ناسلامتی رفیقیم باهم. چه مرگته؟

_: هیچی. گیجم. ولم کن.

=: رفتی تهرون چت شده؟ عاشق شدی؟ ایلای اذیت بشه کشتمت. رفاقت و اینا اینجا سرم نمیشه.

عصبانی پرسیدم: تو کوری یا من زیادی عاشقم؟ این بچه کی بزرگ شد؟ دردم اینه که نمی تونم سر قولم بمونم. ده سال خیلیه. سر پنج سال عقدش می کنم.

بازویم را رها کرد. مشتی به آن کوبید و گفت: مجنون! دیوونه! احمق!

بعد هم عصبانی دور شد. کنار ایلای نشست و دستهایش روی سینه گره زد. خنده ام گرفت. بر خلاف ایلای، پیمان اصلاً بزرگ نشده بود. این همان پیمان بچگیهایمان بود که کم می آورد و قهر می کرد.

جرعه ی دیگری از نوشابه را خوردم. گازش معده ی خالیم را سوزاند. با قدمهای مقطع به طرفشان رفتم. شکلات را نشان ایلای دادم و پرسیدم: هنوزم از اینا دوست داری؟

شکلات و نوشابه را باهم گرفت و خندان گفت: خیلی.

پیمان با اخم گفت: نوشابه رو دل خالی نخور.

بدون این نگاهش کند جواب داد: با شکلات می خورم.

خندیدم و کنارش نشستم. حالم داشت بهتر میشد. آب را باز کردم و پرسیدم: آب می خوای؟

درگیر شکلات بود. با اخم گفت: نه. بخور.

پیمان گفت: پاشو آیهان. دارن چمدونا رو میدن.

جرعه ای نوشیدم و بی خیال گفتم: دیر نمیشه.

سرم را به سر ایلای نزدیک کردم و شامپو و لوسیون آشنایش را بو کشیدم. خوشبختانه این یکی عوض نشده بود.

چپ چپ نگاهم کرد. لبخندی زدم و نجوا کردم: دلم برای بوی موهات تنگ شده بود.

بعید بود که پیمان شنیده باشد اما پوف کلافه ای کشید و از جا برخاست. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و چند قدم از ما فاصله گرفت.

ایلای پوزخندی زد و به کاغذ شکلات چشم دوخت. گفت: نمی خواد درستش کنی.

_: چی رو درست کنم؟

+: چرا راستشو نمیگی؟

نفس عمیقی کشیدم و بدون این که سرم را عقب ببرم گفتم: راستش اینه که یه دفعه خیلی بزرگ شدی. جا خوردم. از پارسال بی اغراق بیست سانتی قد کشیدی.

شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

کاغذ طلایی شکلات را لوله کرد. کاغذ قرمز را هم تا زد. همیشه همین کار را می کرد. نمی دانم چرا.

یک انگشتر کوچک روی بند اول انگشت اشاره اش بود. بر خلاف هیکل ظریفی که بهم زده بود دستهایش استخوانی و زمخت بودند.

شستم را روی انگشت و انگشترش کشیدم.

_: صداتم بعد از عمل عوض شده. باورم نمیشد خودت باشی.

نگاهم کرد و ناامیدانه پرسید: دیگه دوستم نداری؟

میشد فرودگاه و تمام اطرافم را فراموش کنم و دل به این لبها بدهم؟ نه؟ خب نه.

پلک زدم. آه عمیقی کشیدم و به سختی سرم را عقب بردم. یادم رفت جوابش را بدهم. ناراحت شد و سر به زیر انداخت. چی باید می گفتم؟ وای خدایا! رو گرداند و با غصه از جا بلند شد.

تکانی خوردم. برخاستم و گفتم: ایلای... صبر کن. معلومه که دوستت دارم.

نگاهم کرد. ناباورانه شانه ای بالا انداخت. کاغذ شکلات و بطری نوشابه را بالای سطل رها کرد. آرام بازویش را فشردم و با لبخند گفتم: تو خونه حرف می زنیم.

لب برچید و رو گرداند. خدایا به من قدرت مقاومت بده! خواهش می کنم. اگر مرد جنگی هم بودم تا حالا مغلوب شده بودم!

به طرف نوار نقاله رفتم و خشمم را سر چمدانی که ناگهان از روی ریل کشیدم خالی کردم. دسته اش شکست! بعدی را هم برداشتم.

پیمان با چرخ دستی جلو آمد و کمکم کرد تا همه را جمع کنم. کولی ام را هم روی چمدانها گذاشتم و چرخ را تا نزدیک ماشین هل دادم.

جلو نشستم ایلای هم عصبانی عقب نشست. حتی فکرش را هم نکردم که کنارش بنشینم. با خود گفتم هرچه می خواهد فکر کند. من در مرز انفجار بودم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
نوشتنم نمیاد. به جاش عکس ایلای رو براتون میذارم. وقتی بزرگ میشه هرکار می کنم خود عکس افزوده نمیشه. مجبورم لینک بذارم. اینجا کلیک کنین.
یه پست کوچیکم ضمیمه اش داشته باشین تا بیام.

باورم نمیشد که عید را نتوانم کنار خانواده ام بگذرانم. تولد ایلای دوم اسفند بود نرفته بودم. مطمئن بودم که عید جبران می کنم ولی مدرسه چنان برنامه ی فشرده ای برایمان چیده بود که نتوانستیم تکان بخوریم. سال تحویل را به صورت آنلاین کنارشان بودم و فقط تلاش می کردم جلوی آن همه چشم اشک نریزم. این طرف من و مامان شیوا دو نفری بودیم و آن طرف آقاجون و خانم جون و همه ی بچه هایشان!

گوشی دست کیهان بود. دور می چرخاند و با یکی یکی سلام و علیک کردم و عید را تبریک گفتند و برایم آرزوی موفقیت کردند. آیلین کوچولو دست و پا میزد و می خواست گوشی را بگیرد. دلم غش می رفت که بغلش کنم و ببوسمش. شش ماهه شده بود و حسابی دوست داشتنی. با هرکه حرف می زدم ایلای سری می کشید و دست تکان می داد. بالاخره وقتی آخرین نفر هم تبریک گفت و جواب دادم، کیهان گوشی را به ایلای داد و گفت: بیا اینم مال تو. برو تو اتاق بابات. پنج دقه بیشتر نشه. اینترنتم تموم میشه.

ایلای گوشی را گرفت و دوان دوان به اتاق رفت. خودش را روی تخت انداخت و گفت: سلام.

خندان گفتم: سلام عزیزم خوشگلم...

بغضم بدجور داشت اذیت می کرد. آرام برخاستم. توی آشپزخانه یک لیوان آب ریختم و لاجرعه سر کشیدم. من الان باید آنجا میبودم. کنار خانواده ام. آیلین کوچکم... ایلای عزیزممم....

لیوان را توی دستم فشردم. ایلای خندان گفت: میگه فقط پنج دقه. انگار من جرات دارم جلوی هیفده جفت چشم پنج دقه تو اتاق بمونم. هزار تا چیز میز بهم میگن بدجنسا. شیطونه میگه برگردم بهشون بگم نامزدمه دلم می خواددددد.

از روی اپن وحشتزده به مامان شیوا نگاه کردم ولی داشت تلفنی حرف میزد و حرف ایلای را نشنیده بود. به سرعت گفتم: نه ایلای هیچی نگی ها.

به اتاقم رفتم و هدستم را وصل کردم که نگران حرفهایش نباشم. لب برچید و روی تخت جابجا شد. دلم برای آن دهان جوجه ای ضعف رفت. گفت: نه بابا چی بگم؟ بازم دعوا می کنن حتما. هرکار کنی همینه.

_: اینجوری نگو عزیز دلم... یه روز میاد مثل الان من آرزو داری اونجا باشی. کنار یکی یکیشون.

آهی کشید و گفت: اگه پیش تو باشم طوری نیست.

سری تکان دادم و آرام گفتم: می دونم...

سر و صدایی دور و برش را پر کرد. نالید: وای بچه ها امدن. خداحافظ. عیدت مبارک.

و قبل از آن که من جواب بدهم قطع کرد. پنج دقیقه هم نشد حتی! آنجا راحت نبود. بعداً با تبلت خودش زنگ میزد.

آهی کشیدم و به اتاق برگشتم. مامان شیوا شال و کلاه کرده بود که به دیدن خواهرش برود. باید من هم با او همراه می شدم. این خاله را در طول این شش ماه فقط یک بار دیده بودم. به خاطر سن بالایش خانه نشین بود و نمی توانست راه برود. ولی او هم مثل مامان شیوا یک پیرزن فعال و جالب بود. لپ تاپ و کارهای دستیش برنامه ی روزش را پر می کردند. با وجود آن که جایی نمی رفت خیلی به روز بود.

از معدود اوقاتی بود که مامان شیوا رانندگی کرد. به طور معمول می گفت رانندگی تو سن من و با چشمهایی که کمی مشکل دارند درست نیست.

ولی خب روز عید آژانس پیدا نمیشد. خیابانها هم خلوت بود و می توانست رانندگی کند. وارد که شدیم صورت چروکیده ی خاله مهرا را بوسیدم و عید را تبریک گفتم. او هم عیدی چشم گیری به من داد که با عیدی مامان شیوا باهم رقم خوبی میشد و کمی از دلگیری ام را کم می کرد =))))))

پیشخدمت سانتی مانتالش با شربت و شیرینیهای شیکی از ما پذیرایی کرد. این دختر پرورشگاهی بود و از هیجده سالگی اش مونس خاله مهرا شده بود. حقوق می گرفت و دانشگاه می رفت و از خاله پرستاری می کرد. حدود پنج سال بود که با خاله زندگی می کرد.

خاله مهرا و مامان شیوا درباره ی مسائل روز دنیا بحث می کردند و حرف می زدند. اگر چشم می بستم می توانستم تصور کنم دو خانم جوان و خوش تیپ در لباسهای خوش برش و رسمی سورمه ای اداری هستند که پشت میزهای مدیریتشان نشسته اند.

با من هم درباره ی کنکور و علایقم حرف زدند و بالاخره نتیجه گرفتیم که داروسازی را امتحان کنم. از بحث و استدلالهایشان خوشم می آمد. مکمل همدیگر بودند.

پیش خدمت چای آورد و بعد هم برای شام سبزی پلوی بسیار معطری همراه با ماهی سفید سرو کرد. به دلیل این که مامان شیوا شب را نمی توانست رانندگی کند همان جا ماندیم. آخر شب باهم فیلم تماشا کردیم و بعد هم در اتاق مهمان که به مراتب از اتاق مهمان مامان شیوا شیکتر بود استراحت کردیم.

صبح روز بعد، بعد از صرف صبحانه کنار خاله مهرا به طرف خانه برگشتیم. دوباره دنیای کسل کننده ی درسها... مامان شیوا باز هم دیدن عید رفت اما مرا با خودش نبرد. به خاطر حضور من هم مهمان نپذیرفت.

سارینا سه روز اول را برای خودش مرخصی رد کرد و از روز چهارم آمد. از سارینا بعید بود ولی چون خانواده اش به شمال می رفتند دلش نیامد بماند. از شمال برایم یک ماشین کوچک چوبی تزئینی آورد. من هم برایش یک سری خودکار رنگی خریده بودم. بس که خودکار رنگی دوست داشت.

با گرمتر شدن هوا حرارت درس خواندن ما هم بیشتر میشد. با هیجان تست می زدیم و تلاش می کردیم. به بابا التماس کرده بودم برای همان روز کنکور برایم بلیت بگیرد. همان شب پرواز داشتم. شب کنکور به توصیه ی مشاورین مدرسه درس نخواندم. در عوض با کلی شوق و ذوق وسایلم را جمع می کردم. باورم نمیشد که دارم می روم.

صبح روز بعد با کلی سلام و صلوات راهی محل برگزاری امتحان شدم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
خوب هستین انشاءالله؟ منم خوبم شکر خدا... به اندازه یه اسباب کشی خونه تکوندم مهمونی داشتم و خلاصه این شد که نبودم این روزها...
حالا هم نه فکر کنین خونمون برق می زنه. نه جونم خونه ی قدیمی و بچه داری عمراً تمیز نمیشه. ولی من تلاشمو کردم


بریم سراغ ایلای و آیهان ببینیم تعطیلاتشون چطور گذشت


با سس روی پیراشکی ایلای قلب کشیدم. خندید و نگاهم کرد. سعی کرد روی پیراشکی من قلب بکشد اما چیز کج و کوله ای از کار در آمد. با عشق گازش زدم. مامان شیوا هم با لبخند بازی کردنمان را تماشا می کرد.

بعد از ناهار ایلای رفت که دستهایش را بشوید. همانطور که روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم و در دستشویی در دیدم بود گفتم: دستات چربه. با دست باز نکنی ها. می خوای من بیام؟

با آرنجش باز کرد و گفت: خودم می تونم.

تو رفت و با پایش در را بست. من هم با لبخندی رویایی برگشتم و به ظرف پیراشکیها که هنوز دو سه تا توی آن مانده بود چشم دوختم.

مامان شیوا با همان تبسم شیک معمولش گفت: دل و دین باختی انگار.

سر برداشتم و پرسیدم: چه اشکالی داره؟

=: اینجوری حواستو می فهمی که برای کنکور بخونی؟

_: فقط چار روز اینجاست. وقتی رفت دوبله می خونم. قول میدم.

=: نه برای این چهار روز. کلاً گفتم.

_: کلاً که دارم می خونم.

=: دانشگاه تهران.

با ناراحتی به در کابینت نگاه کردم. بعد از مکثی آرام گفتم: نمی تونم از خونوادم اینقدر دور بمونم.

=: خونواده یا ایلای؟

_: همشون!

=: زندگیته. آینده ته. چرا نمی فهمی؟

آهی کشیدم. از جا برخاستم و در حالی که میز را جمع می کردم گفتم: زندگی من خونوادمن.

پوف کلافه ای کشید. ایلای برگشت. سارینا هم آمد. نگاه ناامیدی به او انداختم و پرسیدم: هنوز لوله کشی دارین؟

=: نه. امروزم درس نمی خونی؟

سعی کردم صدایم بالا نرود. ولی عصبانی بودم. گفتم: تا وقتی ایلای هست تو خونه نمی خونم. چار روز مرخصی بهم بدین.

بعد هم با خشونت دست ایلای را کشیدم و به اتاقم بردم. رهایش کردم. خودم را روی تخت انداختم و ساعدم را روی چشمهایم گذاشتم.

در را با احتیاط بست. انگار می ترسید بستن در صدا بدهد و من دعوایش کنم. روی زمین کنار تختم نشست و دست روی دستم گذاشت. زمزمه کرد: اگه درس بخونی من ناراحت نمیشم. می شینم کنارت. قول میدم حرف نزنم. حواستو پرت نکنم.

دستم را از روی چشمهایم برداشتم و نگاهش کردم. چی داشت که اینجوری برایش پر پر می زدم؟ نگاه دلخورم کم کم نرم شد و لبخند آرام روی لبم نشست. گونه اش را نوازش کردم و گفتم: نمی خوام درس بخونم. فقط چار روز اینجایی. می خوام ببینمت.

صورتش به خنده شکفت. کتابی که دیروز خریده بودیم را از روی پاتختی برداشت و گفت: بیا اینو بخونیم.

کنارم دراز کشید و کتاب را باز کرد. پتو را صاف کردم و بازویم را زیر سرش گذاشتم. گفتم: بخون.

+: نه. تو بخون.

هنوز خواندن برایش مشکل بود. آرام شروع کردم و سعی کردم یادش بدهم. موهایش سر و صورتم را قلقلک میداد. غرق لذت می شدم.

بعد از کتاب نوبت به بازی فکری رسید. باید کارتها را از مقوایش جدا می کردیم و روی مهره ها برچسب می زدیم. حسابی سرگرم شده بودیم. کلی طول کشید تا بازی آماده شد و یک دست بازی کردیم.

مامان شیوا ضربه ای به در زد و گفت: بچه ها بیاین شام.

بعد از شام باز کمی بازی فکری کردیم و بعد اینقدر نوازشش کردم و برایش کتاب خواندم تا خوابش برد.

صبح روز بعد با بوسه ای محکم و غافلگیرانه از خواب بیدارم کرد. با خوشحالی گفت: صبح شده. پاشو صبحونه بخوریم. پاشووو....

دستم را کشید. اما ذره ای تکان نخوردم. خندان نگاهش کردم و به بازیش گرفتم. چند دقیقه ای داشت التماس می کرد تا بالاخره رضایت دادم و از جا برخاستم.

بعد از صبحانه باز باید مدرسه می رفتم. دلم نمی خواست ولی چون ایلای خوشحال بود به راحتی رفتم. طول روز کلی برنامه برای عصر ریختم که کجا او را ببرم و چقدر خوش بگذرانیم و اینها... ولی وقتی باران گرفت تمام نقشه هایم نقش بر آب شدند. سعی کردم به باریدن باران غر نزنم که به قول خانم جون خدا قهرش نگیرد ولی حسابی توی پرم خورده بود.

توی راه برگشت با سارینا همراه شدیم. در حالی که تند تند می رفتیم که کمتر خیس شویم پرسید: چی شده؟ این دو روزی درس نخوندی نمره نیاوردی که گرفته ای؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: من عمراً برای نمره ماتم نمی گیرم. می خواستم ایلای رو ببرم گردش ولی با این هوا نمیشه.

=: خب ببرش. اصلاً بارون مال عاشقاس.

عطسه ای زدم و گفتم: مال عاشقای بزرگساله. نمی تونم رو سرما خوردنش ریسک بکنم.

=: ببینم ایلای قدر این همه دوست داشتنتو می دونه یا عشقت مثل من یه طرفه اس؟

تند و عصبی گفتم: ایلای دوستم داره. مگه ندیدی؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: تو رو بیشتر دیدم.

قدمهایم را تندتر کردم و گفتم: مهم نیست. اینقدر بهش محبت می کنم که عاشقم بشه.

به خانه که رسیدیم باران بند آمده بود. از سارینا پرسیدم: شهربازی سرپوشیده سراغ داری؟

ابرویی بالا انداخت و گفت: اگه سرخر قبول می کنی آدرس میدم.

خندیدم و گفتم: بیا ولی خرجت با خودت.

=: باشه. تا حاضر شین منم آماده میشم.

_: واقعاً میای؟ از درس عقب نمیفتی؟

شکلکی برای طعنه زدنم در آورد و به خانه رفت. حاضر شدیم و سارینا هم آمد. آژانس گرفتیم و به شهربازی رفتیم. کلی جیغ زدیم و خندیدیم و مسخره بازی کردیم. تا آخر شب باهم بودیم. نزدیک نیمه شب به خانه برگشتیم.

مامان شیوا و مادر سارینا چند بار زنگ زده بودند. ولی ما اینقدر سرمان گرم بود که نشد زودتر برگردیم. وقتی رسیدیم ایلای خواب بود. با سارینا دو طرفش را گرفتیم و او را تا تخت خوابش رساندیم.

صبح که بیدار شدم ایلای هنوز خواب بود. خودم هم دیرم شده بود. با عجله آماده شدم. نرم بوسیدمش که بیدار نشود. بعد به مدرسه رفتم. بعدازظهر که به خانه رسیدم کسی نبود. به مامان شیوا زنگ زدم. باهم به مرکز خرید رفته بودند. گفت من هم می توانم بروم. توی کافی شاپ مرکز خرید پیدایشان کردم. برای خودم اسنک سفارش دادم و برای ایلای شیر انبه. مامان شیوا هم قهوه سفارش داد.

بعد باز کمی توی مغازه ها چرخیدیم. مامان شیوا برای خودش کیف و کفش خرید. برای من پولور و برای ایلای یک پیراهن مجلسی تابستانی. حتی از دیدنش هم احساس سرما می کردم. ایلای به اتاق پرو رفت و آن را امتحان کرد. مثل فرشته ها شده بود. بعد باز لباس خودش را پوشید و بیرون آمد.

دور از چشم مامان شیوا سفارش کردم: ایلای اینو الان نپوشی ها! سرده. سرما می خوری. یه وقت نزنه به سرت بگی خوشگله باید بپوشم! حداقل تا عید نوروز نمی پوشیش.

چشمهایش را در حدقه چرخاند و بی حوصله گفت: چشم آقای رئیس.

دلم ضعف رفت برای آن لحن طلبکار. لپش را کشیدم و گفتم: چشمت سلامت خوشگل خانم.

ایشی گفت و به طرف مامان شیوا رفت. این وروجک این همه راه و رسم دلبری را از کی یاد گرفته بود؟ دخترهای خانواده ی ما همیشه خیلی ساده بودند. غلط نکنم آن مادر فولاد زره اش خیلی دلبر بود!

سر شب به خانه برگشتیم. باید با عجله چمدانش را می بستم و او را به فرودگاه می رساندم. نصف شب پرواز داشت. دایی پیمان خیلی ناراحت بود که بلیت برای سر شب پیدا نکرده است اما من خوشحال بودم که چند ساعت بیشتر باهم هستیم.

چمدانش را روی تختم خالی کرده بودم. خریدهایش هم روی تخت خودش بود. یکی من می گذاشتم یکی او. ولی هیچکدام دلمان نمی خواست کارمان تمام شود.

یک جوراب شلواری پشت و رو را درست کردم و با بی میلی توی جیب چمدانش گذاشتم. ایلای هم جعبه ی بازی فکریش را روی یک بلوز گذاشت.

شال نرم آبیش را برداشتم. حسابی چروک شده بود. صافش کردم و بوییدمش. بوی شامپوی ایلای را می داد. دستم از تا زدن ماند. گفتم: این بمونه پیش من.

سر برداشت و چند لحظه گیج نگاهم کرد.

توضیح دادم: یادگاری. بوی تو رو میده.

لبخندش به گریه بیشتر شبیه بود. سری تکان داد و لب زد: باشه.

مامان شیوا ضربه ای به در زد و گفت: بچه ها زود باشین. به پرواز نمی رسین.

ایلای کتابش را توی چمدان انداخت. صافش کردم. شلوار جین را تا زدم و روی آن گذاشتم. کم کم تمام شد. دور اتاق گشتیم و آخرین خرده ریزهایش را پیدا کردیم. یک کش مو زیر تخت من، یک لنگه جوراب زیر تخت خودش... لوسیون موهایش جلوی آینه و غیره...

چمدان را به زحمت بستم و محکم کردم. حسابی پر شده بود. آماده شدیم و با آژانس راه افتادیم. عقب کنارش نشستم. بازهم دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت. دلم داشت تکه تکه میشد. مامان شیوا چی فکر می کرد که انتظار داشت من تهران درس بخوانم!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان نازنینم
غیبت چند روزه ی منو ببخشید. مشغول خانه تکانی و جابجایی اتاقها بودم. یعنی من تا وسیله جابجا نکنم حس تمیز کردن سراغم نمیاد این تنوعه اینقدر بهم مزه میده که راضیم می کنه که از جام پاشم. ولی امان از کمردرد بعدش... دیگه حکایت طاووس و جور هندوستانه الان هنوز خونه شلوغ پلوغه و نصف وسایل جا ندارن و رد کردنیا نرفتن و اینا...
یه پست کوچولو داشته باشین تا برسم بیام درست بنویسم


دخترک را روی پایم جابجا کردم تا راحتتر بنشیند. با سر خوشی گفتم: سه چهار روز وقت داریم. هورااا... الان دلت می خواد کجا بریم؟

چشمهایش برق زد و با ذوق گفت: پیتزا؟

خندیدم و پرسیدم: گشنه ته؟

+: نه. ولی ناهار پیتزا می خوام. این مامان من تمام این ده روز یه دونه ساندویچ هم به من نداده. همه اش غذای ایرونی امتحان کرده. کشک بادمجون، قرمه سبزی، فسنجون، کالجوش، آش نمی دونم چی.... خورش فسنجون، خورش ریواس، بورانی.... واییییی نصف غذاها رو اصلاً نمی تونستم بخورم. ولی مامان که می خورد هیچ، شوهرشم دوست داشت تازه! دو ساعتم درباره ی غذاها و چیزای دیگه باهم حرف می زدن. بعد خیلیش به زبون اسپانیایی حرف می زدن. حوصله ام سر رفت. خیلی.... البته همه اش بد نبود. جاهای جالب هم رفتیم. ولی اگه تو بودی خیلی خیلی بیشتر خوش می گذشت.

خم شد گونه ام را بوسید. بعد با ترس نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: کسی ببینه طوری نمیشه؟

نگاهی به اطراف سالن پرهیاهوی فرودگاه انداختم و گفتم: نه بابا. بریم حالا.

تاکسی گرفتم و تا خانه رفتیم. چمدانش را توی خانه گذاشتم و به پارک رفتیم. تا نفس داشتیم دویدیم و خندیدیم. با وسایل پارک بازی کردیم. هزار تا سلفی گرفتیم. بستنی خوردیم. با بستنی ریش و سبیل سفید کشیدیم و عکس گرفتیم. توی دستشویی پارک صورتمان را شستیم و با مسئولش که دعوا داشت که چرا ایلای را توی دستشویی مردانه برده ام، بحث کردیم.

ناهار پیتزا خوردیم و باز عکس و فیلم گرفتیم. بعد از ناهار هم توی یک کتابفروشی بزرگ چرخیدیم. ایلای چند تا از اسباب بازیهای آموزشی اش را برداشت و چند تا کتاب، بالاخره با کلی بالا پایین کردن، دو سه قلم را خریدیم و به خانه برگشتیم.

در را که باز کردم سرکی تو کشیدم. بعد کنار رفتم و به ایلای گفتم: بفرمایید.

مامان شیوا به استقبالمان آمد و گفت: سلام ایلای خانم. خوش اومدی. اون دفعه که اومدی اینجا اسمت چومیچا بود.

ایلای خندید. شانه ای بالا انداخت و گفت: ایلای رو بیشتر دوست دارم.

مامان شیوا خندید. صورتش را بوسید و به هال راهنمایی اش کرد. سارینا از اتاق مطالعه بیرون آمد و با لبخند سلام کرد. با خوشی گفتم: سلام. ایلای گلم اینم سارینا خانم همراه درس خوندن من.

ایلای خندید و گفت: سلام.

سارینا هم لبخندی زد و سر تکان داد. رو به من گفت: یه امروزم که نبودی مجبور شدم باز بیام. تو خونه لوله ی آب ترکیده مشغول تعمیراتن.

_: اوه اوه! چه سخت! آب ساختمون وصله یا نه؟ می خواستم یه دوش بگیرم.

مامان شیوا سر تکان داد و گفت: وصله. می تونی بری.

_: ممنون. ایلای گلی تو هم برو تو حموم اون طرفی. لباساتم بذار بیرون بندازم تو ماشین.

مامان شیوا خندید و گفت: بذار از راه برسه.

خندان گفتم: خسته است. خوابش می بره. بدو ایلای.

نالید: موهام خیس میمونه.

_: سشوار می کشم. برو. زود باش.

با بی میلی رفت. خیلی خسته بود. من هم از حمام دم در استفاده کردم. لباس پوشیدم. لباسهای خودم و مال ایلای که پشت در حمام ریخته بود را توی ماشین انداختم و روشنش کردم. بعد پشت در حمام در زدم و گفتم: ایلااای... بیاااا.. آب بازی نکن.

سارینا گفت: خیلی نامردی. به زور هلش دادی تو حموم حالا هی میگی بیا بیرون. اون همه مو رو تا بشوره طول می کشه دیگه!

_: کاری به موهاش نداره. میشینه آب بازی کلاً یادش میره بیاد بیرون. ایلااای بیا بیرون سرما می خوری.

بعد از یک ساعت بالاخره راضی شد بیرون بیاید. سارینا رفته بود و مامان شیوا میز شام را چیده بود. به مناسبت حضور ایلای مقداری سوسیس پنیری را یک شکل برش زده و تفت داده بود. سبزیجات که همیشه کنار برنامه ی غذاییش سرو میشد بود. گل کلم و بروکلی و هویج و قارچ و کدو که همگی کمی تفت داده و چاشنی زده بود. تو این غذا استاد بود. من که به طور معمول لب به سبزیجات نمی زدم این چند وقت که اینجا بودم این خوراک کنار غذای خوشمزه ی هرروزم شده بود. هرچند که یک نشاسته ای مفصل هم لازم داشتم تا سیر شوم.

ایلای هم از سبزیجات خوشش آمد. شام خوردیم و بعد هم طبق قولی که بهش داده بودم، نشاندمش و موهایش را سشوار کشیدم. خودش بلد بود که چه جور لوسیون بزند و مراقبت کند که فرهایش بهم نریزند. خیلی مرتب نشدند ولی بد هم نبود.

بعد هم رفتیم که بخوابیم. هنوز سرش به بالش نرسیده خوابش برد. روی تخت کناری دراز کشیدم. اینقدر نگاهش کردم تا خوابم برد.

صبح روز بعد کمی دیر بیدار شدم. داشتم با عجله آماده می شدم که ایلای بیدار شد. نشست و خواب آلوده پرسید: میری مدرسه؟

_: ها دیرم شده. ساعت سه میام.

+: تا اون وقت من چکار کنم؟

_: کتاب خریدم برات. بازی کن. کارتون ببین.

برای لحظه ای لب تخت نشستم. بوسه ی محکمی روی شقیقه اش نشاندم و گفتم: اگه می تونستم نمی رفتم. مطمئن باش. منم آرزومه که پیش تو باشم. خداحافظ.

توی مدرسه خیلی خوش بودم. با وجود این که کمی از تنها گذاشتن ایلای عذاب وجدان داشتم ولی در کل اینقدر بهم خوش گذشته بود که با شوق و ذوق درس می خواندم.

وقتی برگشتم ایلای را با دستهای سفید از آرد دیدم. با مامان شیوا مشغول شیرینی پزی بودند. ناهار هم پیراشکی درست کرده بودند و خلاصه با آن همه خمیربازی خیلی به ایلای خوش گذشته بود.

بغلش زدم. روی اپن نشاندمش و خندان گفتم: وای چه شیرینی خوشمزه ای! من تو رو بخورمممم....

انگشتهایش را توی دهانم بردم. مزه ی شیرینی پرتقالی می داد. ایلای خندید و با ترس به مامان شیوا نگاه کرد. مامان شیوا هم خندید و توی فر خم شد.

ایلای با چشم و ابرو به مامان شیوا اشاره کرد. شانه ای بالا انداختم. مامان شیوا از این که من با ایلای راحت باشم ناراحت نمیشد ولی اگر می فهمید که عقدش کرده ام دودمانم را به باد میداد.

بی صدا لب زدم: فقط نگو نامزدیم.

طفلکی بچه... جلوی هرکسی باید یک رفتار را در پیش می گرفت و می فهمید که چه بکند. خیلی سخت بود!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
شبتون پر از رویاهای رنگی رنگی

گوشیم زنگ خورد. جواب دادم: سلام دایی.

=: سلام آیهان. خوبی؟ ایلای رسید؟ حالش خوبه؟

_: بله رسید. خوبیم شکر خدا.

کمی از ایلای فاصله گرفتم و توی گوشی پچ پچ کردم: چایما که از ماجرای ما خبر نداره؟ نکنه بهش گفته باشی!

=: نه بابا! چه جوری از راه دور براش توضیح بدم؟ بی خیال... یه کاری نکنی که بو ببره!

پیش ایلای برگشتم. دستش را گرفتم و به پیمان گفتم: نه بابا خیالت راحت. کاری نداری؟

=: نه. مواظبش باش. خداحافظ.

_: باشه. خداحافظ.

به مامان شیوا هم خبر دادم که داریم به فرودگاه بین المللی می رویم و منتظرمان نشود. بعد گوشی را توی جیبم گذاشتم و گفتم: خب خانم خوشگله بریم تاکسی بگیریم. ببینم تو چرا لباس گرم تنت نیست؟ بیرون خیلی سرده.

لب برچید و گفت: آخه پالتومو دوست ندارم.

_: یعنی چی دوست ندارم؟ همراهته؟

لب صندلی نشستم و چمدانش را باز کردم. پالتو روی لباسهایش بود. به خز لبه ی کلاه دست کشید و گفت: از این خوشم نمیاد. خیلی زشته.

_: زشت نیست. گرم و نرمه. الان همه همینجورن.

شانه ای بالا انداخت و گفت: من دوست ندارم.

اخمی کردم. پالتو را درآوردم و چمدان را بستم. در حالی که آن را دور او می گرفتم گفتم: من این حرفا سرم نمیشه. آخر شبه و اون بیرون حسابی سرد. بپوش بریم.

+: اگه نپوشم؟

قاطعانه گفتم: می پوشی.

آهی کشید و به ناچار قبول کرد. خواستم کمکش کنم که عقب کشید و خودش پوشید. دلم گرفت ولی حرفی نزدم.

سوار که شد کنارش نشستم. سرش را روی پایم گذاشتم و گفتم: کفشاتو در بیار و راحت بخواب. تا فرودگاه خیلی راهه.

منتظر بودم باز سرکشی کند اما انگار خیلی خسته بود که کفشهایش را درآورد و دستهایش را دور زانویم حلقه کرد و خوابید. راننده در سکوت می رفت و رادیو گوش میداد. من هم آرام و غرق فکر موهای ایلای را نوازش می کردم.  

وقتی رسیدیم بیدارش کردم. خواب آلوده نشست و شالش را مرتب کرد. توی فرودگاه کمی خوراکی خریدم و خوردیم. بعد مشغول گشت و گذار دور فرودگاه شدیم تا وقتی که پرواز مادرید به زمین نشست. هردو هیجان زده به استقبال رفتیم. اینقدر بین مسافران جستجو کردیم تا بالاخره ایلای مادرش را دید. چایما هم جلو دوید و در آغوشش کشید. شوهرش هم با قدمهای مصمم و آرام جلو آمد. با من دست داد و پرسید: آیهان؟

سری به تأیید تکان دادم و گفتم: سلام.

نمی دانستم به چه زبانی باید با او حرف بزنم. ولی سلام را فهمید و جواب داد. چایما هم برگشت و با اخم نگاهم کرد. طوری که جا خوردم و تند سلام کردم. جوابم را داد و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. خیلی راضی به نظر نمی رسید ولی هرچه گوش می دادم نمی فهمیدم چه می گوید. لهجه ی عجیبی داشت من هم انگلیسیم خیلی تعریف نداشت.

بالاخره وقتی که هرچه گفت من گیج نگاهش کردم برگشت و شروع کرد تند تند به آمازیغی با ایلای حرف زدن. پرسیدم: مامانت چی میگه؟

چند جمله جوابش را داد. کمی باهم بحث کردند. وسط بحثها به من هم اشاره می کرد. هردو کمی عصبانی بودند. بالاخره ایلای پوف کلافه ای کشید. به طرف من برگشت و گفت: عقب وایسا به من دست نزن.

یک قدم عقب رفتم و گفتم: من که بهت دست نزدم.

عصبی گفت: مامانم میگه اون پسرعمه ته. بهت نامحرمه. چه معنی میده که باهاش اینقدر دوستی؟ بهش بگم ما نامزدیم؟

_: خدای من! نه ایلای نگو.

پایش را به زمین کوبید و گفت: مامانمه. باید بدونه.

_: مامانته ولی زبون ما رو نمی فهمه. تو رو خدا نگو. معلوم نیست چه فکری پیش خودش بکنه.

+: بالاخره ما نامزد هستیم یا نه؟

یک مرد جوان از کنارمان رد شد و از این سؤال ایلای کلی خنده اش گرفت.

لبهایم را بهم فشردم و چشم غره ای نثار مرد که قاه قاه می خندید و دور میشد کردم. دوباره رو به ایلای کردم و گفتم: این حرفا برای تو زوده. هرچی مامانت گفت بگو چشم. طوری نمیشه. مامانتم مثل بقیه.

لب برچید و غمگین به مادرش که داشت حرفی میزد نگاه کرد. بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت: میگه باهاشون برم هتل. میگه با یه گروه امدن اینجا که برن دور ایران. ده روز اینجا هستن. رئیس گروهشون اجازه داده منم باهاشون برم.

جا خوردم. انتظار نداشتم که ایلای را با خودش ببرد. ولی مادرش بود! می توانستم بگویم نه؟

رفتند. حتی نتوانستم برای خداحافظی ببوسمش! با دلی سنگین و گرفته تاکسی گرفتم و همانطور که تنها رفته بودم تنها هم برگشتم. دم صبح بود که به خانه رسیدم. در را با پاشنه ی پایم بستم و کفشهایم را غرق فکر در آوردم. مامان شیوا متعجب به استقبالم آمد و گفت: علیک سلام.

بدون این که نگاهش کنم گفتم: سلام.

=: ایلای کو؟ مگه همراهت نبود؟

_: رفت پیش مامانش. تا ده روز دیگه نمیاد. بعدشم که لابد برمی گرده کرمون. من میمونم و... کتابام.

غمزده به طرف اتاقم رفتم.

مامان شیوا از پشت سرم گفت: حواست هست که به خاطر این همه وابستگی از کار و زندگی نیفتی؟

کولی مدرسه را برداشتم. دو سه کتاب جابجا کردم و بعد آن را روی دوشم انداختم. در همان حال گفتم: حواسم هست. میرم مدرسه. خداحافظ.

=: یه چیزی بخور.

_: میل ندارم.

=: صبحانه نخورده نمی تونی درس بخونی.

_: نمی تونم بخورم مامان شیوا. خداحافظ.

تمام روزهای فراق ایلای یک طرف این ده روز یک طرف دیگر! روی دیدن و کنارش بودن حساب کرده بودم و کلی رویا بافته بودم و حالا نبود. اصلاً نبود. حتی تماس هم نمی گرفت. چایما خوش نداشت با من حرف بزند. می گفت نامحرمم و درست نیست. ایلای یواشکی یک پیام فرستاد و توضیح داد که مادرش اجازه ی تماس نمی دهد.

بقیه اش در حد روزی دو سه جمله پیام می داد. من هم همینقدر جواب می دادم. می ترسیدم چایما ببیند و اذیتش کند.

خیلی غصه دار بودم. برای تنبیه خودم هم که شده بیش از پیش درس می خواندم. سارینا سعی می کرد کمکم کند. ولی خودش هم حال بهتری نداشت. پسرعمویش ازدواج کرد و سارینا دوباره یک شب تا صبح عزاداری کرده بود. ولی بعد از آن همراهم شد و باهم بی وقفه درس می خواندیم.

ده روز به سختی گذشت. چایما جمعه صبح پرواز داشت و پیغام داده بود که به فرودگاه بروم. به پیمان هم گفته بود که بلیت کرمان را برای همان روز تهیه کند که ایلای پیش من نماند. داشتم دق می کردم. کلی به پیمان غر زده بودم. از کلاس فوق العاده ی مدرسه هم که صبح جمعه برگزار میشد زدم و خودم را به فرودگاه رساندم.

باز کمی دیر رسیدم. چایما داشت می رفت. تند تند به زبان آمازیغی چیزهایی گفت و ایلای را با نارضایتی به من سپرد و رفت.

همین که دور شد دست ایلای را با کمی خشونت گرفتم. منتظر بودم که ایلای متقابلاً دستش را بیرون بکشد و غر بزند اما دست دیگرش را هم روی دستم گذاشت و آرزومندانه نگاهم کرد. دوباره نگاهی به جهتی که مادرش رفته بود انداخت. از سالن خارج شده و ما را نمی دید. ایلای روی دستم را بوسید و گفت: دلم برات تنگ شده بود.

همین کافی بود که بغض ده روزه ام بترکد. لب اولین صندلی نشستم. در آغوشش کشیدم و گفتم: منم همینطور.

کمی که بغضم فرو نشست گوشی ام را در آوردم و شماره ی پیمان را گرفتم.

=: سلام آیهان چه خبر؟

_: سلام... دایی...

=: چی شده آیهان؟ چرا صدات گرفته؟ ایلای خوبه؟

ایلای را به خود فشردم و گفتم: ایلای خوبه. خوب خوب. فقط امروز نمی فرستمش. بلیتشو کنسل کن. ضررش هرچی شد با من. تو رو خدا بذار پیشم بمونه.

=: زهرمار! ترسیدم. فکر کردم آیا چی شده. من اصلاً براش بلیت نگرفتم.

_: ولی گفتی که چایما خیلی اصرار کرده که برای همین امروز حتماً بلیت بگیری که پیش من نمونه.

=: خب. ولی نگفتم که بلیت گرفتم. به مدرسه اش گفتم دو هفته میره مسافرت. بلیتم برای همون موقع داره. تو می دونی و زنت. اول صبح جمعه نمیذاری بخوابم.

_: عاشقتم پیمان. خیلی مرسی.

=: خیلی خرسی. خوش بگذره. مواظب دخترم باش و بهش بگو دوسش دارم.

_: بیا خودت بهش بگو.

گوشی را به ایلای دادم و نفس عمیقی کشیدم. سه چهار روزی وقت داشتیم که باهم باشیم. خیلی خوب بود.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 4 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام

صبح شنبه سارینا قبل از مدرسه رفتن آمد تا بازهم دمنوش تجویز مامان شیوا را دوتایی بخوریم. هر دو کمی سرما خورده و بیحال بودیم اما نه آنقدر که بعد از آن برف بازی و خیس شدن انتظار می رفت. توی آشپزخانه با لباس مدرسه نشستیم و دمنوش نوشیدیم و صبحانه خوردیم. بعد هم باهم راهی شدیم.

سارینا هنوز غصه دار بود. هرچند از دیروز صبح خیلی بهتر شده بود ولی بازهم دلگرفته راه می رفت و به هر سنگی لگد میزد. بعد از چند قدم پرسیدم: پسرعموت چی داشت که عاشقش بودی؟

با ناراحتی گفت: فکر کنم هنوزم هستم. اینه که اذیتم می کنه.  

_: خب معلومه. دله! سوئیچ که نیست آن آف داشته باشه یا اینوری یا اون وری. فعل ماضی گفتم که کم کم بهش عادت کنی.

=: تو خیلی برادر خوبی هستی آیهان. به ایلای و آیلین حسودیم میشه.

تکانی خوردم. تا بحال هیچوقت اینطوری با من حرف نزده بود. اخم کردم. با کمی مکث به خود آمدم و به تندی گفتم: ایلای خواهرم نیست. دخترداییمه.

فروخورده خندید و گفت: می دونم دخترداییته. ولی بگو باهاش چند چندی؟ وقتی بهت میگم دوسش داری جوش میاری که اون یه بچه است وقتی میگم خواهرته میگی نیست.

بی حوصله پرسیدم: نمیشه هم بچه باشه هم خواهر من نباشه؟

رو گرداند و سرش را به تأیید تکان داد. آرام گفت: چرا میشه.

_: الان مشکل تو چیه؟ نگو از امین سوئیچ شدی به طرف من.

مشتی به بازویم زد و پرسید: دیوونه شدی؟ تو همون برای ایلای خوبی. من عمراً نمی تونم به پسری که همسن خودمه تکیه کنم و آدم حسابش کنم. کمِ کم باید هفت سال ازم بزرگتر باشه.

باز سر حرف خودم برگشتم و پرسیدم: امین هفت سال ازت بزرگتره؟

=: هشت سال.

_: دیگه چه خوبی ای داره؟

=: درسخونه. دانشمنده اصلاً. اونجا تو یه مؤسسه ی تحقیقاتی کار می کنه. درس هم می خونه.

پوزخندی زدم و غرق افکار خودم گفتم: ما هم یه دانشمند تو فامیلمون داریم.

عصبانی گفت: فکر نکن حالا که امین نامزد شده فوری سوئیچ می کنم رو فامیل شما.

تلخ خندیدم و گفتم: منم پیشنهادی ندادم. این فامیل ما دو بار ازدواج کرده و از ازدواج دومش هم شکر خدا راضیه.

=: خب پس چی؟

_: هیچی. این فامیل دانشمند ما بر خلاف تحصیلاتش هوش اجتماعی پایینی داره. تو کارای روزمره اش هی خرابکاری می کنه. اعتماد بنفس نداره. یک کلمه بلد نیست دروغ بگه. سیاست نداره. غل و غش نداره. دوست خیلی خیلی خوبیه ولی فکر نمی کنم همسر خوبی باشه.

متعجب و متفکر گفت: امین هم همینجوریه. از همینش خوشم میاد. می دونم هیچوقت نمی تونه سر کسی رو کلاه بذاره. ولی خب برای زندگی همونجا خوبه. این که روزا بره مؤسسه و کلی کار پژوهشی بکنه و بیاد خونه. برای معاشرتهای اینجا خوب نیست. شوخی ها رو نمی گیره. اذیتش می کنن. مخصوصاً این فامیل ما هم خیلی اهل اینن که یکی رو گیر بیارن سربسرش بذارن بخندن.

_: واقعاً می تونی با همچین آدم ساده ای زندگی کنی؟ ناراحت نمیشی شوهرتو مسخره کنن؟

=: خب نمی خواستم اینجا بمونم که مسخره اش کنن.

_: تو میگی من می خوام با کسی ازدواج کنم که ازم بزرگتر باشه؛ که بشه بهش تکیه کرد. به همچین کودکی می تونی تکیه کنی؟

=: آدم همه چی رو که نمی تونه باهم داشته باشه. اونی که هم به قول تو هوش اجتماعی بالایی داشته باشه، درسخون هم باشه قیافه و امکانات قابل قبولی هم داشته باشه که نمیاد منو بگیره!

غش غش خندیدم. اینقدر که چشمهایم به اشک نشستند. وقتی توانستم حرف بزنم گفتم: عالی بود! اعتماد بنفستو شکر. دختر مگه تو چی کم داری که حقّت یه شوهر خوب نباشه؟ اصلاً چند سالته که اینجوری حرف می زنی؟ چرا فکر می کنی فقط اون امین پپه میومد تو رو می گرفت؟

=: بسه دیگه خودتو مسخره کن! من که نمی خواستم الان ازدواج کنم. فکر می کردم امین تا بعد از لیسانس من صبر می کنه، بعدش میرم اونجا پیشش و چون خودش هم خیلی درسخونه تشویقم می کنه که تا مدارج بالا ادامه تحصیل بدم و یه شغل خوب پیدا کنم.

_: خب الان دیگه قحط الرجال شده؟

=: نمی دونم. من باید برم. بعدازظهر می بینمت.

فروخورده خندیدم و گفتم: بسلامت. خداحافظ.

در تمام مدت مدرسه با وجود این که احساس سرماخوردگی می کردم حالم خوب بود. انگار توی دلم موسیقی شادی می نواختند که مدام تکرار می کرد: ایلای میاد. ایلای میاد...

یک بار معلم صدایم زد و پرسید: عاشقی؟

پرسیدم: بله آقا؟

=: حواست کجاست؟ هرچی دارم حرف می زنم با یه لبخند گوشه سقفو نگاه می کنی.

باید می گفتم عاشقم؟ گفتم: ببخشید حواسم نبود. بفرمائید. گوش می کنم.

بعدازظهر بین هیاهوی جمعیت پاکشان راه افتادم. وقتی سر خیابان رسیدم سارینا عصبانی پرسید: معلوم هست کجایی؟ زیر پام علف سبز شد.

سر برداشتم و متفکرانه پرسیدم: اگه امین الان آمده بود برای نامزدی تو...

حرفم را قطع کرد و به تندی گفت: حالا که نیومده.

سر به زیر انداختم و با شرمندگی گفتم: متأسفم.

=: بسه. می خوام باهاش کنار بیام. بریم سر درسمون. به قول تو این غصه نباید باعث بشه که زحمتامون هدر بره.

سری تکان دادم و راه افتادیم. هرکدام غرق افکار خودمان بودیم. سارینا را نمی دانم ولی من به این فکر می کردم اگر ایلای بزرگ شود و تصورمان از همدیگر عوض شود چه خاکی باید به سرم بریزم؟ حتماً دلم برای عاشقی بی غل و غشمان تنگ میشد. از فکر این که روزی دلم برایش نلرزد غصه ام شد. پا تند کردم بلکه از افکار دلگیرم فرار کنم.

سارینا به دنبالم آمد و پرسید: هی چته؟ نه به اون موقع که نمیومدی نه به الان که عجله داری.

به خانه که رسیدیم سعی کردیم برنامه ی درسیمان را طبق روال قبل پیش ببریم. دیگر هم درباره ی عاشقی حرف نزدیم.

سه روز بعد امین رسید. به مناسبت آمدنش مهمانی کوچکی دادند و سارینا هم مجبور شد که برود. آن شب تنها درس خواندم. البته نیمی از وقتم را نخواندم. ایلای زنگ زد و من دور از چشم سارینا برای خودم زنگ تفریح زدم و با دل خوش دو ساعت به جیک جیکهای دخترک گوش دادم. از خوشحالیش برای آمدن به تهران گرفته تا قصه های آیلین و شاینا و بقیه ی اهالی خانه و همکلاسی های مدرسه اش. همینطور ماجرای گرفتن اجازه از مدرسه برای آمدن به تهران و غیبت از کلاسهای درسی.

خیلی بهم خوش گذشت. بعد از مدتها دلی از عزا در آوردم.

صبح روز بعد سارینا را توی راه مدرسه دیدم. کنارش راه افتادم و پرسیدم: چه خبر؟

متفکرانه نگاهم کرد و پرسید: باورت میشه که این امین به دلم ننشست؟

_: باورش سخته ولی قبول می کنم.

=: برای خودمم سخت بود. انگار تا حالا فوکوس کرده بودم رو همون خصوصیاتی که دوست داشتم. بقیه ی ابعادشو اصلاً نمی دیدم. دیشب انگار آمدم عقبتر و اطرافشم دیدم. دوسش نداشتم... نه. این درست نیست. هنوزم دوسش دارم ولی الان می تونم ازدواجشو بپذیرم. اون مال من نیست.

_: برات خوشحالم.

=: ممنونم آیهان. خیلی بهم کمک کردی.

_: من کاری نکردم! حتی یه دلداری درست حسابی هم ندادم.

=: تو محکم و مطمئن کنارم بودی و این از همه چی مهمتر بود.

لبخندی زدم و گفتم: بزرگش می کنی. همونطور که محاسن پسرعموت رو بزرگ می کردی.

=: الان دیگه نمی کنم. در مورد تو هم فقط سعی کردم ازت تشکر کنم ولی لیاقت نداری.

خندیدم و گفتم: خیلی لطف داری.

 

فقط چند روز تا آمدن ایلای مانده بود. سعی کردم هرچه می توانم تست بزنم که بتوانم وقت بیشتری را با ایلای بگذرانم.

بالاخره شب موعود رسید. پیمان از قبل خبر داده بود که باید ساعت نه ونیم فرودگاه باشم. سر شب بود که کتابهایم را بستم و حاضر شدم و آژانس گرفتم.  

به ترافیک بدی خوردیم. داشتم از نگرانی میمردم. نکند ایلایم تنها بماند.... نکند بترسد... نکند... چرا زودتر راه نیفتادم؟ چرا چرا چرا...

وقتی رسیدم ساعت نزدیک ده بود. تا از گشت رد شوم و خودم را دوان دوان به سالن برسانم نزدیک بود قالب تهی کنم. از فکر دیدن چشمهای اشکیش و نگاه ناامیدش از دیر کردنم، داشتم دیوانه می شدم.

با پریشانی دور سالن می گشتم. یک بار دیگر هم با همین حال دور سالن فرودگاه بین المللی دنبالش گشته بودم. آن روز داشت فرار می کرد و حال خوشی نداشت ولی امروز...

+: آیهان... آیهاننننن...

صدای فریادش بین آن همه سر و صدا به سختی به گوشم رسید. دور خودم چرخیدم تا پیدایش کنم. چمدانش را گرفته بود و دنبال خودش می کشید. هنوز ده قدمی با من فاصله داشت که در لحظه آن را طی کردم و از زمین کندمش.

+: آیهان منو بذار زمین. آیهان زشتهههه. آیهان همه دارن می بینن.

سر و رویش غرق بوسه کردم و بی خیال گفتم: هیچکس ما رو نمی شناسه. خیالت راحت.

بالاخره گذاشتمش زمین. حسابی هم سنگین شده بود. دیگر آن دخترک ریزه میزه ی پارسالی نبود که زیر بغل زدمش و دست و پایش را گرفتم. حتی از چند ماه پیش هم چند سانتی متر قد کشیده بود و وزنش هم بیشتر شده بود.

خندان دسته ی چمدانش را گرفتم و گفتم: خوش اومدی.

با حالتی عصبی شال بهم ریخته و لباسش را مرتب کرد و گفت: تمام قیافمو شلوغ کردی. آبروم رفت.

غش غش خندیدم و سعی کردم که دوباره موهایش بهم نریزم. یک مانتو شلوار کتان زرد ظریف به تن داشت و شال رنگی. همه را صاف و مرتب کرد و دست دراز کرد تا دوباره دسته ی چمدانش را بگیرد.

این بار فروخورده خندیدم و گفتم: میارم برات. دستتو بده به من.

دستهایش را توی جیبهایش فرو برد و با اخم پرسید: مگه بچه ام؟

_: از چی دلخوری خانم خوشگله؟

+: دیر کردی، آبرومم بردی، خوشگلم نیستم. اینا رو دیگه می دونم.

خندان گفتم: اوخ اوخ اوخ توپشم پره! تو ترافیک گیر کردم خوشگل خانم. ببخشید که دلم تنگ شده بود هیجانزده شدم خشن برخورد کردم. بعد هم کی میگه تو زشتی؟ بگو خودم حسابشو می رسم.

بالاخره لبخند ناخواسته ای گوشه ی لبش نشست. اما زود آن را فرو خورد. از گوشه ی چشم نگاهم کرد. لب برچید و طلبکار گفت: اینا رو نمی دونم. مامانم ساعت سه نصف شب می رسه. اما بابام گفت نباید برم فرودگاه. گفت الان برسم اینجا دوباره نمی تونی منو ببری فرودگاه بین المللی. گفت باید برم خونه بخوابم و صبح برم هتل پیش مامانم. ولی من می خوام برم فرودگاه. تو هم که منو نمی بری.

دلم می خواست درسته قورتش بدهم با آن دهان طلبکار جوجه ایش! لبهایش را با سر انگشت گرفتم و گفتم: میریم خانم خانما. امر دیگه ای باشه؟

سرش با اخم عقب کشید و گفت: نکن جلوی همه!

_: اینم چشم. بریم فرودگاه بین المللی؟

چشمهایش ستاره باران شدند. پرسید: واقعاً میریم؟

لبخندی زدم و گفتم: واقعاً.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 2 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون به خیر و شادی

=: خب ضعف کنم. چه اهمیتی داره؟ قوی باشم امین برمی گرده؟ یهو روز عقدکنون میگه وای من دخترعموم رو می خوام؟ مسخره!

_: نه نمیگه. ولی با شکم گشنه آدم با هیچی کنار نمیاد. اینو می دونم.

=: می خوام کنار نیام. می خوام بمیرم.

متعجب  پرسیدم: واقعاً؟ چرا اون وقت؟

=: دوسش داشتم. می فهمی؟ همونطور که تو ایلای رو دوست داری.

روی مبل نشستم و کلافه گفتم: ایلای بچه است. درباره اش اینجوری حرف نزن.

حیرتزده پرسید: منظورت چیه؟ مگه دوسش نداری؟

_: خیلی دوستش دارم. خیلی زیاد. ولی دلم نمی خواد دوست داشتنش با عشق بین آدم بزرگا قاطی بشه. دید من اصلاً بهش اینجوری نیست. بچه است. پاکه. بفهم اینو!

دستش را طوری که انگار مگسی را پس می زند بالا آورد و بدون این که نگاهم کند گفت: خیلی خب بابا تو هم. هرجور عشقته عاشقش باش.

حرصی گفتم: از این که فکر کنی به یه بچه نظر بدی دارم عصبانی میشم.

پوزخندی زد و بی حوصله گفت: یه جوری جوش میاره انگار زنشه.

روی مبل ولو شدم و سر تکان دادم. زنم بود. واقعاً زنم بود. آهی کشیدم و گفتم: شربتتو بخور.

بالاخره برداشت و جرعه جرعه نوشید. عصبانیتم باعث شد که غصه اش موقتاً فروکش کند.

به لیوان نصفه چشم دوخت و متفکرانه گفت: باورم نمیشه. واقعاً براش فقط دخترعمو بودم. همه ی اون وقتایی که با خوشرویی جواب سؤالامو میداد... اون وقتایی که به تبریکای عید و تولد خوشحال جواب میداد... وقتی برای تولدم برام هدیه فرستاد... هیچ منظوری پشتش نبود. هیچی! چقدر برای خودم رویا بافته بودم. فکر می کردم حالا حالاها قصد ازدواج نداره. فکر می کردم تا جاگیر بشه منم لیسانسمو گرفتم و میرم پیشش...

بقیه ی شربت را لاجرعه سر کشید و پرسید: حالا چکار کنم؟ چه جوری می تونم برم عروسی و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده؟

_: کسی می دونست؟ خودش یا بقیه؟

عصبی گفت: نه هیچکس. ولی دل خودم چی؟ بگم برای چی نمی خوام بیام؟

_: بهانه؟؟؟ خوبی سارینا؟ داری شبانه روز می خونی برای کنکور. بهانه از این دست اول تر؟

با بغض گفت: امین داره از مالزی میاد. همه ی خانواده دارن سر و دست می شکنن. هیچکس بهانمو قبول نمی کنه. مخصوصاً دخترعموم که خیلی باهم دوستیم.

_: حتی اونم خبر نداره؟

چانه اش را بالا داد و گفت: نه همیشه می گفت تو عروسی امین باید تو کمکم کنی. خواهرم باشی. چی بهش می گفتم؟ می گفتم نه من می خوام عروستون باشم؟

دوباره گریه اش گرفت. قوطی دستمال را جلویش گذاشتم. لیوان را برداشتم و به آشپزخانه رفتم. ساندویچ نان پنیر گردوی کوچکی پیچیدم و برگشتم. بدون حرف آن را به طرفش گرفتم.

دستم را پس زد و گفت: اه تو هم که فقط به فکر خوردنی!

جدی گفتم: اینو بخور بعدش عقلامونو میذاریم رو هم یه فکری برات می کنیم دیگه!

با ناز از دستم گرفتم و لقمه ای خورد. روبرویش نشستم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چیزی که مسلمه اینه که این جناب پسرعمو نباید رو درس ما تاثیر بذاره و همه ی زحمتامونو به باد بده. والا منم کم مشکل نداشتم. نمی تونم بگم تو سفر دو روزه ام چه اتفاقی افتاد ولی اینقدر بود که بزنم زیر همه چی، ولی نزدم.

=: تو خیلی قوی هستی. بیشتر از سنّت می فهمی. می تونی با همه چی روبرو بشی. من نمی تونم.

آهی کشیدم. پیمان هم همین را می گفت!

گوشیم زنگ زد. ایلای بود. سرد و جدی جواب دادم: جانم ایلای؟ سلام.

از لحنم ترسید. با چشمهای گشاد شده پرسید: سلام. درس داشتی؟ ببخشید. بعدش زنگ می زنم.

دلم نرم شد. چقدر به شنیدن صدایش احتیاج داشتم. لبخند به نرمی روی لبم نشست و گفتم: نه الان درس ندارم.

هیجانزده گفت: پیش مامانتم. ببین آیلین می خنده. ببین!

گوشی را به طرف آیلین گرفت و شروع کرد به حرف زدن با او. دخترک دست و پا زد و خندید. دلم برایش ضعف رفت.

گوشی را به طرف سارینا گرفتم و نجوا کردم: یکی از مشکلاتم اینه. دلم می خواد بگیرم بچلونمش. تمام وقت خوشمزگیش من اینجام. نه می تونم به مامانم کمک کنم، نه نوزادی این خوشگله رو از نزدیک ببینم.

سارینا لبخند کمرنگی زد. دوباره چشم به صفحه ی گوشی رفتم و قربان صدقه ی آیلین رفتم.

کیهان سرش را جلوی دوربین آورد و گفت: ما نیستیم خان داداش. تو بین خواهر برادرات فرق میذاری. باید همینجوری قربون منم بری.

غش غش خندیدم و گفتم: آخه دماغ پرجوشتو قربون! صورتتو بکش عقب!

ایلای دوربین را رو به مامان گرفت. مامان برایم دست تکان داد. همینطور بابا. چقدر خوب بود که دور هم بودند. دلم برایشان تنگ تنگ تنگ شده بود. کمی گپ زدیم و بعد خداحافظی کردیم.

گوشی را گذاشتم و به سارینا که حالا لقمه اش را خورده بود گفتم: خب؟

لبخندی زد و گفت: چقدر خوب که اینقدر عاشق خونوادتی. من به هیچکدومشون اینقدر وابسته نیستم.

_: نمی دونم این وابستگی چقدر خوبه. ولی همیشه آرزو می کنم که هیچوقت مجبور نشم برای مدت طولانی ازشون جدا بشم.

سری به تأیید تکان داد و گفت: امیدوارم. حالا من چکار کنم؟ دیدن امین کنار دختری که دوستش داره واقعاً دردناکه.

_: به نظرت چطوره که امروز کلاً بی خیال درس بشیم؟ بریم بالای شهر برف بازی.

=: تو خوبی؟ من چی میگم تو چی میگی!

_: من میگم تو احتیاج داری که روحیه ات تقویت بشه. هم برای درس خوندن هم برای روبرو شدن با پسرعموت. خونوادت مشکلی ندارن با من بیای گردش؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: نه.

از جا برخاستم و گفتم: پس برو لباس گرم بپوش زود بیا بریم.

با تردید از جا برخاست و پرسید: تو مطمئنی این جواب میده؟

_: مطمئنم. برو.

بالاخره رفت. من هم نفس عمیقی کشیدم. یک روز تعطیل هم غنیمت بود. این دختر را ول می کردی از توی کتاب بیرون نمی آمد. مخصوصاً الان که لابد می خواست با درس خواندن خودکشی کند!

کمی بعد هر دو حاضر بودیم. آژانس گرفتیم و به پارک جمشیدیه رفتیم. همان بدو ورود با یک گروه دختر و پسر همراه شدیم. خیلی راحت ما را در جمع خود پذیرفتند و دو تا تیم برف بازی راه انداختیم. کلی بازی کردیم و تو سر و کله ی هم زدیم. ظهر ناهار باهم آش خوردیم و بعد از صرف چای و کیک، دوباره به بازی ادامه دادیم.

غروب بود که خسته و خیس و سرمازده ولی خوشحال به خانه برگشتیم. از آسانسور که پیاده شدیم سارینا که از سرما می لرزید و دندانهایش بهم می خورد گفت: مرسی. بهانه ی خوبی جور شد. ذات الریه می کنم میفتم خونه دیگه نمی تونم برم.

کلید را توی در واحد مامان شیوا چرخاندم و خندان گفتم: برو یه دوش آب گرم بگیر و یه لیوان چایی گرمتر هم بخور. بعدم بگیر بخواب.

سری تکان داد. دیگر نمی توانست حرف بزند. خیلی سردش بود. به زحمت در خانه شان را باز کرد و رفت.

مامان شیوا با دیدن قیافه ی من وحشتزده گفت: بپر تو حموم. داری یخ می زنی بچه. کجا بودی؟ من الان رسیدم خونه. می خواستم بهت زنگ بزنم.

با صدایی سرمازده گفتم: پارک جمشیدیه بودم.

وقتی بیرون آمدم مامان شیوا یک لیوان بزرگ دمنوش سرماخوردگی برایم آماده کرده بود. با عذاب وجدان پرسیدم: به سارینا هم بگم بیاد؟ باهم بودیم.

مامان شیوا گوشی تلفن را برداشت و عصبانی گفت: دو تا بچه ی بی فکر نفهم! دم امتحانا چه وقت پارک رفتن بود آخه؟

با لحنی حق به جانب گفتم: برف آمده بود.

اما مامان شیوا گوش نداد. گفت: سارینا خوبی؟ تنهایی یا مامانت هست؟ نیست؟ زود بیا این طرف یه دمنوش بخور سینه پهلو نکنی. امدی ها!

زیاد طولش نداد. با یک بلوز یقه شل بلند اسکی و شلوار گرم گشاد و شال بزرگ پشمی و جوراب گرم و موهای خیس آمد. روی مبل چمباتمه زد و لیوان گرم را بین آستینهای بلندی که تا روی انگشتانش بود گرفت.

سرما خورده بود. با عذاب وجدان گفتم: ببخشید تقصیر من شد. سرما خوردی.  

سرش را بلند کرد و با چشمهای قرمز شده گفت: به لذتش می ارزه. خیلی خوش گذشت. ممنون. خیلی وقت بود که اینقدر بازی نکرده بودم.

سری تکان دادم و گفتم: منم همینطور.

=: حالم... خیلی بهتره.

لبخندی زدم و جلوی مامان شیوا حرف دیگری نزدم.

گوشیم زنگ زد. پیمان بود.

_: الو دایی... سلام.

=: سلام آیهان خوبی؟

_: خوبم شکر خدا. تو خوبی؟

=: خوبم. ببین... یه زحمتی برات دارم... نمی دونم می تونی یا نه. اصلاً میشه...

جرعه ای از لیوان دوم دمنوش گرم و شیرینم را نوشیدم و پرسیدم: چه خبره؟

=: چایما داره برای کریسمس میاد تهران.

_: آخ جووون! کریسمس کی هست؟

=: ده یازده روز دیگه. برای کریسمس اینقدر ذوق کردی؟ رفتی پایتخت مسیحی شدی؟

غش غش خندیدم و گفتم: کریسمس با ایلای ذوق کردن داره. خودتم داری میای؟

=: نه بابا من بیام چکار؟ می خواستم ببینم می تونم تحویل هواپیما بدمش بری بگیریش؟ بعد... زحمتی نیست پیش شما بمونه؟ یعنی نمی دونم چقدرش بره پیش چایما...

_: مشکلی نیست. به چایما زنگ می زنم هماهنگ می کنم. تو نگرانش نباش. فقط بفرستش بیاد.

=: نمی خوای از مامان بزرگت بپرسی؟

_: باشه. گوشی... مامان شیوا... ایلای بیاد اینجا؟ مامانش داره میاد دیدنش... البته مامانش نمیاد اینجا. ایلای رو می برم پیشش.

سارینا خندید و با ته مایه ای حسرت توی لحنش گفت: برق چشماشو! اگه نفر اول کنکورم می شدی اینقدر هیجان زده نمی شدی.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نفر اول رو می خوام چکار؟ همینقدر که کرمون تو دانشگاه راهم بدن بسه. مامان شیوا؟

مامان شیوا یکی از آن لبخندهای نابش را تحویلم داد و گفت: بگو بیاد. فقط حواست باشه که دل و دین ازت نبره و از درس خوندن نیفتی.

با خوشحالی گفتم: دایی هستی؟ حتماً بیاد. خوشحال میشیم. ساعت و روز پروازشو برام اس ام اس کن. ترجیحاً طرف شب باشه که بتونم برم فرودگاه. مرسیییی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


در اتاقم را بستم و به پیمان زنگ زدم. الو نگفته رگباری شروع کردم: پیمان می فهمی چکار کردی؟ قرار بود نفهمه. چرا اینقدر باهاش حرف زدی که حساس بشه؟ که بفهمه؟ آخه این چه کاری بود؟ از بچگیت همینطوری بودی. هیچ کاری رو نمی تونستی یواشکی بکنی. این بچه چه تقصیری داشت که هی براش جلسه توجیهی راه انداختی؟ چکار می کرد تو جمع؟ خودم مراقب بودم دیگه. نمی پرید بوسم کنه که!

=: نفس بگیر آیهان. چی شده؟ فهمید؟ همه شو؟

کلافه گفتم: نمی دونم چقدر فهمیده. اینقدر می دونه که نامزدیم.

=: وای...

_: وای و زهرمار. دیگه اگه درباره ی من باهاش حرف زدی حتی یک کلمه! پدرشی باش. منم شوهرشم. بعد از این پاسش می کنی به خودم. بلکه بتونم جمعش کنم.

گفتم شوهرش ولی این کلمه برایم خیلی سنگین بود. اصلاً به معنی واقعیش در ذهنم نمی گنجید. آن هم در مقابل ایلای کوچکم. ولی مجبور بودم از وزنه ای استفاده کنم که پیمان مغلوب شود.

=: به بقیه نگه... دوستاش تو مدرسه.

نفسی کشیدم و سر تکان دادم. غریدم: فقط می تونم امیدوار باشم که هیچکس باور نکنه که تو این دور و زمونه چه حماقت بزرگی مرتکب شدی. چرا من قبول کردم آخه!

پوزخندی زد و گفت: ها... اگه یادت باشه یه طرف این ماجرا تویی رفیق شفیق! همه چی رو ننداز گردن من.

_: خیلی خب مسئولیت بقیه اش با خودم. دیگه اسم منو جلوش نیار. بهش نگو چه وقت بهم زنگ بزنه یا نزنه. خودم می دونم و ایلای.

=: اوه اوه چه توپ پری هم داره شازده داماد. هی این یکی رو... ایلای بابا... سلامت کو؟ آیهان چی بهش گفتی که عصبانیه؟

_: من چی گفتم؟! هیچی جناب نابغه. همونایی که تو گفتی اذیتش کرده. حیرون این رابطه شده.

=: آیهان...

_: آیهان و زهرمار. من دیگه جا ندارم. میرم بیرون هوا بخورم. تو میدونی و دخترت. وای به حالت اگه خرابترش کنی.

=: چکار کنم؟

_: ورش دار ببر بیرون گردشی کنه هوایی بخوره روز جمعه ای. عوض این که با یه مشت اراجیف مغزشو پر کنی.

پشت خطی داشتم. عصبانی از پیمان بدون خداحافظ قطع کردم و جواب دادم.

=: سلام آیهان. تا بیای پایین رسیدیم.

_: سلام. امدم.

کت بهاره ای برداشتم. با مامان بابا خداحافظی کردم و بیرون رفتم. سوار که شدم مثل گلوله راه افتادند. دو تا ماشین باهم کورس گذاشته بودند. صدای آهنگ بلند، کری می خواندند و می خندیدند. من هم صندلی عقب بین میلاد و جمشید نشسته بودم و نفسم را حبس کرده بودم. تا بیایم که خودم را قانع کنم که نترسم و همراهشان بخندم رسیده بودیم! سرگیجه و تهوع گرفته بودم. تلوتلوخوران پیاده شدم و همراهشان راهی شدم. پله های باغ را یکی یکی بالا رفتیم. از سروها و حوضها گذشتیم. سعی کردم تا می توانم نفس عمیق بکشم. کم کم حالم بهتر شد.

توی رستوران سنتی نشستیم و سفارش ناهار دادیم. ناهار را بین سروصدا و شوخیهایمان خوردیم. دلم برای بگو بخندها و دیوانگیهایشان تنگ شده بود.

بعد از ناهار توی باغ روی تخت نشستیم و چای و قلیان خبر کردند. دو دستم را روی پشتی پهن کرده بودم و به آواز خواندن و لودگی میلاد می خندیدیم. بعد با توپی که جمشید آورده بود وسطی بازی کردیم. از این که هنوز می توانستم خوب نشانه بگیرم و هدف را بزنم کیف کردم.

نزدیک غروب بود که خسته ولی خوشحال به خانه برگشتیم. توی گاراژ دایی ایمان و پیمان را دیدم که با خانواده هایشان از گردش برگشته و داشتند بارهایشان را خالی می کردند. ایلای به طرفم دوید و با خوشحالی مشغول تعریف کردن از کوه و دشت و حیواناتی که دیده بود شد.

باهم بالا رفتیم. عموشاهرخ و خاله پروین و شیدا خانه ی ما بودند. کمی بعد شهرام هم آمد. ایلای هم ماند و دور هم شام خوردیم. آخر شب مهمانها که رفتند با یک دنیا دلتنگی ایلای را بوسیدم و خداحافظی کردم. این بار ایلای حسابی گریه می کرد و نمی خواست برود. مجبور شدم شب کنار خودم نگهش دارم تا آرام بگیرد. خودم اصلاً نخوابیدم. صبح زود خواب بود که آرام برخاستم. گونه اش نرم بوسیدمش و راه افتادم. بابا تا فرودگاه همراهم آمد. قول داد که مواظب ایلای باشد.

دوباره تهران دوباره دود دوباره درس... سارینا عصبانی بود که من یک کلمه هم درس نخوانده ام. داشت حرص می خورد و من هم با لبخند نگاهش می کردم. دید هرچه حرص بخورد عکس العمل بهتری نشان نمی دهم و بالاخره ساکت شد.

داشتیم می خواندیم که ایلای زنگ زد. سارینا پوفی کشید. گوشی را از جلوی من برداشت و روشن کرد: سلام ایلای. آیهان درس داره. بیست دقیقه دیگه زنگ بزن. خداحافظ.

فرصت یک کلمه جواب دادن هم نداد. فروخورده خندیدم و به تست زدن ادامه دادم. همین که اعلام تنفس کرد به ایلای زنگ زدم و خوشحال گپ زدیم.

+: اون کی بود که جواب داد؟

نگاهی به سارینا انداختم. روی زمین دراز کشیده بود و پاهایش را توی هوا نگه داشته بود. داشت ورزش می کرد.

_: سارینا. همسایمونه. باهم درس می خونیم.

نفس عمیقی کشید و گفت: کاشکی منم اونجا بودم.

تبسمی کردم و گفتم: خوشگل خانم اگه تو اینجا بودی حواس نمیذاشتی من درس بخونم. این یه سال رو دندون رو جگر بذار.

+: یعنی چی؟

_: یعنی صبر کن. میام.

+: باشه.

سارینا برخاست. پشت میز برگشت و گفت: نه دقیقه.

_: ایلای جانم... باید برم. بوووس!

صفحه ی گوشی را بوسیدم و ایلای از خنده ریسه رفت.

بالاخره قطع کردم و دوباره مشغول خواندن شدیم.

چند ماه گذشت. حسابی جا افتاده بودم. درس خواندن خیلی ساده تر شده بود. با چند تا از همکلاسیها در حد همان مدرسه رفیق شده بودم. همه به شدت درس می خواندند و فرصت گردش و تفریح نداشتند.

ولی از همه بیشتر با سارینا خو گرفته بودم. هر روز باهم مدرسه می رفتیم و برمی گشتیم. بعد هم که ساعتها درس می خواندیم. دنیای خیلی متفاوتی داشتیم ولی به سادگی همدیگر را پذیرفته بودیم. خیلی درباره ی هم سؤال نمی کردیم.

می دانست که ایلای دخترداییم است و خیلی دوستش دارم. می دانستم پسرعمویش مالزی است و ته دلش همیشه می خواهد به او ملحق شود. این درس خواندن بی وقفه اش هم به امید این است که بتواند کارشناسی اش را اینجا بگیرد و با دست پر برود.

این که چقدر دوستش داشت نمی دانم. خیلی در این باره حرف نمی زد. بیشتر صحبتش کمک پسرعمو و ادامه تحصیل در دانشگاههای مالزی بود. ولی لابلای حرفهایش بوی محبتی هم می آمد.

جمعه صبح بود. مامان شیوا از شب قبل به دیدن یکی از دوستانش که خانه ای نزدیک بام تهران داشت رفته بود و تا عصر برنمی گشت. من خواب آلوده صبحانه می خوردم. می دانستم الان سارینا می رسد و باید زودتر جمع کنم اما حالش را نداشتم. آرام لقمه می گرفتم و جرعه جرعه چای می نوشیدم.

بالاخره سارینا با نزدیک نیم ساعت تاخیر رسید. در را نیمه باز گذاشته بودم که با خیال راحت صبحانه بخورم. وارد شد و در را بست. بدون این که ببینمش خوشحال گفتم: سلام. 25 دقیقه تاخیر داری خانم. معلوم هست کجایی؟

آخرین لقمه را هم خوردم و برخاستم. نیمی از چرتم را پشت میز آشپزخانه زده بودم. آن صبحانه ی مفصل هم حسابی حالم را جا آورده بود.

داشتم جمع می کردم که توی درگاه ایستاد. چشمهایش سرخ و متورم بود. با صدای گرفته گفت: سلام. ببخشید.

ترسیدم. ظرف پنیر را تند توی یخچال گذاشتم و پرسیدم: چی شده؟

آب دهانش را قورت داد. اشکی که از گوشه ی چشمش سر زده بود را با سر انگشت گرفته. بغض دار گفت: هیچی. بریم بخونیم.

_: وایسا سارینا... کسی طوریش شده؟ اگه جایی باید بری برو. اگه تنها نمی تونی بری باهات میام.

به طرف اتاق کار رفت و گفت: هیچکس هیچیش نشده. اصلاً چه اهمیتی داره؟

به دنبالش رفتم و متعجب پرسیدم: یعنی چی چه اهمیتی داره؟ داری گریه می کنی. میگی چی شده یا نه؟

گریه کنان پرسید: تا حالا ندیدی یه دختر گریه کنه؟ اینقدر عجیبه؟

سرزنشگرانه نگاهش کردم و گفتم: چرا. دیدم. ولی نه همه دخترا. ما الان چند ماهه که هرروز باهمیم و من حتی بغض کردنتم ندیدم تا حالا. پس الان حتماً یه اتفاقی افتاده.

پشت میز نشست. آرنجهایش را روی میز گذاشت و عصبی انگشتها و ناخنهایش را جوید. عصبانی دستش را پس زدم و گفتم: نکن. بگو چی شده؟

صورتش را با دستهایش پوشاند. با گریه گفت: امین نامزد شده.

اینقدر بغض داشت که به زحمت فهمیدم چه می گوید.

ادامه داد: آخر هفته میاد برای عقد کنون. همین دیشب فهمیدم. می گفتن سنتی رفتن خواستگاری... سه ماهه که تلفنی حرف می زنن تا آشنا شدن و قبول کردن و من تمام این مدت برای خودم رویا می بافتم.

به آشپزخانه رفتم. یک لیوان شربت خنک آماده کردم و برگشتم. جلویش گذاشتم و آرام گفتم: یه کم از این بخور.

با سر انگشت پسش زد و گفت: نمی تونم. نمی خورم. حال تهوع دارم.

_: بنظر نمیاد صبحانه خورده باشی. بخور. ضعف می کنی.

=: خب ضعف کنم. چه اهمیتی داره؟ قوی باشم امین برمی گرده؟ یهو روز عقدکنون میگه وای من دخترعموم رو می خوام؟ مسخره!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام
نصف شبتون بخیر
این قصه چرا اینجوریه؟ هر قسمت رو که می نویسم سورپریز میشم که چی شد که اینجوری شد! الهام جان کلاً داره راه خودشو میره. بنده بی تقصیرم


صبح طبق معمول جمعه ها به خانه ی آقاجون رفتم. البته مامان هنوز ضعیفتر از آن بود که بتواند بیاید. اما اصرار کرد که من حتماً بروم و خانواده را ببینم.

ایلای با لباس مرتب و روسری گلدار وارد شد. با دیدن من لبخند زد اما زود جمعش کرد و سعی کرد رو بگرداند. کمی تعجب کردم. داشتم در دل مؤاخذه اش می کردم که باز حسادت می کند یا چیزی شبیه به این. اما نه... کم کم متوجه شدم کاملاً دوستانه از من دوری می کند ولی تمام حواسش به من است. نفسی به راحتی کشیدم.

پیمان کنارم نشست. جهت نگاهم را که دید گفت: دو ساعت باهاش حرف زدم که تو جمع دور و بر تو نپلکه. کاری بهت نداشته باشه. دل تو دلش نیست بپره کنارت بشینه.

فکر کردم: کنارم؟! خنده ام را به زور فرو خوردم.

پیمان نیمه شوخی تشر زد: چه خوششم امده. جمع کن خودتو!

نیشم را جمع کردم و در حالی که به زحمت چشم از ایلای می گرفتم پرسیدم: از صبح کجا بود؟ هی فکر کردم میاد نیومد.

=: شهناز بندش کرده بود که حموم کنه و موهاشو درست کنه و این حرفا. ولش می کرد ثانیه ای تو خونه بند نمیشد. مهره ی مار داری انگار.

خندیدم. گوشیم زنگ خورد. شهرام بود. گفت بچه ها را جمع کرده است و می خواهند برای ناهار بروند باغ شازده. من هم بروم.

پیشنهاد خوبی بود. من که حالا حالاها دیگر بعید بود که کلاهم این طرفها بیفتد و بتوانم هوایی تازه کنم.

قطع که کردم دایی گفت: تا می تونی از این گردشای مجردی استفاده کن. پس فردا که رفتی سر خونه زندگیت دیگه از این خبرا نیست.

_: همین فردا دارم میرم. فعلاً خونه زندگیمون اینجوریه. خونه زندگی تو چه جوریه؟ راضی هستی؟

نگاهی به شهناز که داشت با ماندانا حرف میزد و می خندید انداخت و گفت: میشه راضی نباشم؟ شهناز بهترین همدمیه که می تونم داشته باشم.

_: خدا رو شکر. خیلی نگرانت بودم. اصلاً نمی تونم تصور کنم که یه خواستگاری سنتی رسمی برم و بعد هم خوشحال باشم.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خواستگاری رفتن تو که نوبر بود.

خندیدم و در حالی که دوباره چشمم به ایلای بود گفتم: عشق منه.

از جا برخاستم. به اندازه ی کافی نشسته بودم. یک خداحافظی رسمی با جمع کردم و بیرون آمدم. هنوز از درگاه رد نشده بودم که ایلای از زیر دستم سر خورد و بیرون پرید. چرخید. نگاه خندانی به من انداخت و پله ها را تند تند بالا رفت.

دنبالش نرفتم. دکمه ی آسانسور را زدم و خونسرد بالا رفتم. دم در خانه منتظرم مانده بود. صورتش از دویدن سرخ شده و چشمهای خندانش می درخشید.

در را باز کردم و در حالی که دستش را می گرفتم گفتم: خیلی نمی مونم. شهرام میاد دنبالم بریم بیرون.

به دنبالم آمد و متعجب پرسید: کجا برین؟

کسی توی هال نبود. سلام بلندی کردم. بابا بچه به بغل از اتاق بیرون آمد و گفت: سلام.

جلو رفتم. با احتیاط آیلین را گرفتم و روی مبل نشستم. ایلای را هم کنارم نشاندم و دست آزادم را دور شانه هایش حلقه کردم.

رو به بابا گفتم: شهرام زنگ زد. گفت با بچه ها میریم باغ شازده. تو هم بیا.

ایلای سر برداشت و نگاهم کرد. چشمهایش تر شده بود. با عذاب وجدان لب برچیدم و به آیلین نگاه کردم.

بابا گفت: سرشو بذار رو شونه ات آروغ بزنه. البته ممکنه شونه تم مزین کنه. اگه ناراحت میشی بدش به خودم.

خندیدم و از جا برخاستم. بچه را به بابا دادم و گفتم: شهرام الان میاد. حسش نیست دوباره لباس عوض کنم.

ایلای چیزی نگفت. فقط غمگین نگاهم کرد. گردش و تفریح و هرچه که بود زهرمارم شد. بگویم نمی آیم؟

از جا برخاستم و به اتاقم رفتم. احتمالاً این آخرین گردشم تا وقت کنکور میشد و اگر نمی رفتم...

ایلای به دنبالم به اتاق آمد. روی صندلی گردان پشت میزم نشستم و ایلای را روی پایم نشاندم. سعی کردم توجیهش کنم.

_: ایلای من اگه امروز نرم... تا وقت کنکور نمی تونم هیچ جا برم. نمی دونی اونجا چه جوری دارم درس می خونم. یه همدرس هم دارم که دور از جان شما عین گشتاپو! نمی ذاره سرمو چپ و راست کنم. فقط باید بخونم.

با لحنی گرفته و بی تفاوت پرسید: گشتاپو چیه؟

_: پلیس آلمان تو جنگ جهانی.

سری تکان داد و حرفی نزد.

بیخ گوشش را بوسیدم. بوی شامپو می داد. نرم زمزمه کردم: می دونی چقدر دوستت دارم؟

سرش را به نفی بالا انداخت.

فشارش دادم و گفتم: ای وروجک! خیلی دوستت دارم.

غمگین گفت: باشه.

تکانش دادم بلکه حواسش پرت بشود: هی... ایلای؟

گوشیم زنگ زد. شهرام بود. حتماً رسیده بودند. خواستم ایلای را زمین بگذارم و در حالی که به شهرام جواب می دهم تا دم در بروم اما اینقدر حالش گرفته بود که دلم نیامد.

همانطور که با یک دست نگهش داشته بودم، جواب دادم: سلام شهرام؟ رسیدین؟

=: سلام. نه ببین... ماشین خراب شده یه ساعتی کار داره. تموم که شد بهت خبر میدم. الان نمیریم.

با ذوق بشکنی زدم و گفتم: باشه. منتظرم. فعلاً...

قطع که کردم با ایلای روی صندلی چرخان چرخیدم و گفتم: یوهو... یه ساعت دیگه میاد. خوبه؟

+: منم بیام؟

_: با یه مشت نره غول تو رو کجا ببرم؟

آرام زمزمه کرد: هوم. هیچ جا نمی تونی منو ببری.

_: امدی نسازی ها! صبر کن بزرگ شی... رو جفت چشام. اصلاً ولت نمی کنم.

چپ چپ نگاهم کرد و مؤاخذه گرانه پرسید: اون وقت می تونم با نره غولا بیام بیرون؟

خندیدم و گفتم: نه اون وقت دو تایی میریم.

زبانم را گاز گرفتم. نباید زیادی توضیح می دادم.

+: مثل ماندانا و نامزدش؟

ای خدا! خراب کردم. سرم را خاراندم. مکثی کردم و در حالی که چشم تو چشمهایش دوخته بودم پرسیدم: می دونی این کجی چشمات خیلی جذّابه؟

پلک نزد. سرد و سنگی نگاهم کرد. یاد روزهای اولی که آمده بود افتادم. آن روزها که با همه سر جنگ داشت و خیلی کم می خندید.

سعی کردم اعتماد بنفسم را نگه دارم. با خنده پرسیدم: چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ توله شیر می خوای منو بترسونی؟

+: می خوام ببینم آخرش راستشو میگی یا نه؟

_: چی رو بگم؟

+: شما دو تا فکر می کنین من هیچی نمی فهمم؟

با تردید پرسیدم: ما دو تا؟

عصبانی گفت: تو و بابام. از صبح هی گیر داده تو جمع حواست باشه، طرف آیهان نری، کنارش ننشینی. بهش دست نزنی. کسی نبینه دستشو می گیری. خیلی خب. می فهمم!

مکثی کرد و افزود: تو هم که اینجوری...

مردد پرسیدم: من... من چه جوری؟

از روی پایم پایین پرید و گفت: خیلی بدی. خداحافظ.

دستش را قاپیدم که نرود. گفتم: صبر کن ایلای. من الان که نمی خوام برم. شهرام گفت یه ساعت دیگه. قهر نکن دیگه.

+: قهر نیستم. فقط می خوام برم خونمون.

_: بوسم کن بعد برو.

+: نمی خوام.

_: ایلای....

شکلکی در آورد و با چندش گفت: گربه شرک.

غش غش خندیدم و بغلش کردم.

+: ولم کن.

_: نمیشه. دعوا نداریم.

+: خب اذیت نکن. بگو چی شده.

عقب رفتم. شانه هایش را نگه داشتم و ملتمسانه گفتم: نپرس ایلای. این یکی رو نپرس.

لبهایش را بهم فشرد. انگار سعی می کرد بپذیرد. سری به تأیید تکان داد. پیش آمد. بوسه ی نرمی روی گونه ام نشاند و بدون حرف دیگری از اتاق بیرون رفت.

صورتم را با دست پوشاندم و نالیدم: پیمان خدا بگم چکارت کنه!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
من خیلی گلم هی تند تند پست میذارم


با صدای زنگ در آرام ایلای را زمین گذاشتم و با رخوت از جا برخاستم.

پیمان بود. گفت: سلام. به ایلای بگو بیاد. داریم میریم مهمونی.

در را بیشتر باز کردم و ایستادم. عکس العمل بهتری نمی توانستم نشان بدهم. متعجب نگاهم کرد و پرسید: خوبی؟

سر به تأیید تکان دادم.

مامان بچه به بغل به هال آمد. پرسید: تو خجالت نمی کشی باز اینجایی؟

پیمان خندان وارد شد و گفت: چاکر حمیده خانم هستم دربست. گل دخترتون هنوز اسم نداره؟

ایلای با خوشی گفت: چرا اسمش آیلینه. به ایلای و آیهان میاد.

کیهان با بلوز خیس از ظرف شستن، به چهارچوب در آشپزخانه تکیه داد و گفت: منم که طفلکی سرراهیم. کسی کاری بهم نداره.

دایی خندید و پرسید: چرا خیسی طفلکی؟

=: ظرف شستم. می بینی دایی؟ ازم بیگاری می کشن.

کمی از حال و هوای قبل در آمدم و بهتر شدم. سری توی آشپزخانه کشیدم و گفتم: کو؟ هنوز که تموم نشده.

کیهان نالید: من بیچاره. من طفلکی.

همه خندیدند. پیمان گفت: بریم ایلای. مامان و شاینا لباس عوض کرده و آماده منتظر تو ان.

+: من نمی خوام بیام خونه خاله مهناز.

=: دعوت کردن. نمیشه نریم. همه هستن.

+: می خوام پیش آیهان بمونم.

و اشکهایش یهو ریختند. ناباورانه نگاهش کردم. این اشکها را از کجا آورده بود؟

بابا با ملایمت گفت: پیمان جان اگه اجازه بدی پیش ما بمونه. بعد از این که از مهمونی برگشتین بیا دنبالش.

دایی آهی کشید و گفت: باشه. اذیت نکنی. به بچه هم دست نمی زنی.

ایلای تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: دستامو شستم. عمه اجازه میدن.

دایی کلافه سر تکان داد و خداحافظی کرد. ایلای هم خوشحال جواب داد و راهیش کرد.

مامان از سر پا ماندن ضعف کرده بود. بیحال و خسته نشست. به من که نزدیکش ایستاده بودم گفت: بیا بچه رو بذار تو گهواره اش.

متعجب پرسیدم: من؟ می ترسم بغلش کنم.

بابا خم شد و بچه را گرفت. در همان حال گفت: ترس نداره که. ببین یه دست زیر گردنش که سرش عقب نیفته، یه دستم دورش. نه زیاد فشار میدی نه خیلی شل می گیری.

و جلویم ایستاد تا بغلش کنم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: خب منم از همین می ترسم که یا زیاد فشارش بدم، یا شل بگیرم بیفته خدای نکرده.

ایلای جلو پرید و با خوشحالی گفت: بدینش بغل من. من بلدم. می تونم. بدین.

بابا اما هنوز منتظر بود که من بگیرم. با احتیاط دست پیش بردم و گرفتمش. بابا روی بازویم جایش داد و یک دستم آزاد شد که بتوانم پتویش را از روی صورتش پس بزنم و انگشتم را زیر دستش بگیرم. وقتی مشت کوچکش دور انگشتم پیچید و دهانش با رضایت به خمیازه ای باز شد، انگار یک جام عسل در گلویم ریخت. باورم نمیشد این حجم عشق را! می دانستم که خواهرم را دوست دارم ولی باور نمی کردم که عاشق یک نوزاد چند روزه بشوم.

ایلای منتظر بود که بچه را به او بدهم. اول خندان... بعد کم کم لبخندش جمع شد و بعد... یک دفعه به طرف در دوید و بیرون رفت.

بابا آیلین را گرفت و گفت: برو دنبالش. جلوی ایلای هم دقت کن اینجوری نری تو بحر بچه.

به دنبالش رفتم. در خانه ی دایی باز بود. ضربه ای به در زدم و بلند گفتم: سلام. ایلای اینجاست؟

شهناز در حالی که شالش را روی سرش مرتب می کرد جلو آمد و گفت: سلام. رسیدن بخیر.

_: متشکرم. خونه است؟

با چشم به اتاقش اشاره کرد و گفت: عصبانی بود. رفت تو اتاقش.

_: با اجازه.

=: بفرمایین.

پیمان جلو آمد و با لحنی شوخ پرسید: چی به بچم گفتی ناراحت شده؟

در حالی که از کنارش رد می شدم، زیر لب طوری که شهناز نشنود گفتم: تو یکی حرف نزن که شقه ات می کنم.

بلند و خندان گفت: روت زیاد شده آیهان.

در حالی که در اتاق ایلای را باز می کردم گفتم: بهم رو دادی.

ایلای دراز کشیده و سرش را توی بالش فرو کرده بود. در حالی که پا می کوبید گفت: برو خونتون. من دیگه نمیام اونجا. خونه خاله مهنازم نمیرم. می خوام تنها بمونم. همتون برین.

بعد هم چند تا جمله ی آمازیغی که احتمالاً فحش بودند ردیف کرد. هنوز سرش توی بالش بود و پاهایش را به نوبت روی تشک می کوبید.

جلو رفتم و بغلش زدم. جیغ کشید و پا کوبید. دهانش را گرفتم که صدایش ساختمان را پر نکند.

دایی با کمی ترس پرسید: می خوای چکار کنی؟

آرام گفتم: نمی زنمش. فقط می خوام آرومش کنم.

ایلای دستم را گاز گرفت. دهانش را محکمتر گرفتم که نتواند گاز بگیرد. تا توانست مشت و لگد زد. از پله ها بالا رفتم تا به اتاقکی که به پشت بام می رسید، رسیدم. ایلای به سختی تلاش می کرد که دستم را از روی دهانش پس بزند. لب تک پله ای که جلوی در بام بود نشستم و گفتم: دستمو برمی دارم. صدات در بیاد من می دونم و تو.

با ترس نگاهم کرد. دستم را برداشتم. یک قدم عقب پرید. زیر لب گفت: گفتی نمی زنی.

خسته بودم. به کنارم اشاره کردم و گفتم: بشین.

سرش را به نفی بالا برد.

تند گفتم: ایلای بشین.

کنارم نشست و با غصه گفت: هیچکس واقعاً واقعاً منو دوست نداره.

دست دور بازویش انداختم و سرش را روی پایم گذاشتم. در حالی که موهایش را نوازش می کردم گفتم: ایلای قلب آدما برای دوست داشتن خیلی جا داره. من هم تو رو دوست دارم هم آیلین، هم مامان هم بابا، کیهان، خانم جون آقاجون، پیمان، شهرام... اوووه خیلیا رو دوست دارم. و هیچکس جای کسی رو نمی گیره. آیلین جای تو رو نمی گیره. تو هم جای آیلین رو نمی گیری.

با بغض گفت: ولی اونو یه کم بیشتر دوست داری.

_: نه توله شیر پر دردسر. من هیچکس رو مثل تو دوست ندارم. بعد از این اگه بهش حسودی کنی یا به هرکسی دیگه بدجوری کلاهمون میره تو هم.

سر برداشت و متعجب پرسید: یعنی چی؟

سرم را به سرش نزدیک کردم و با طنز گفتم: یعنی دعوامون میشه. مثل دو تا شیر که دعواشون میشه. اینجوری.

و غرشی هم ضمیمه اش کردم.

خندید و سرش را عقب برد. از جا برخاستم و دست به طرفش دراز کردم.

_: پاشو بریم خونه. من خیلی گشنمه.

دستم را گرفت و پا به پایم آمد. پرسید: حسودی یعنی چی؟

_: یعنی همین که آیلینو بغل کردم ناراحت شدی. یا مثلاً دایی ایمان برای مجید توپ بخره و تو ناراحت بشی.

+: اون جوری ناراحت نمیشم. فقط...

_: اینجوری هم ناراحت نشو. باشه؟

آهی کشید و گفت: باشه.

بابا و کیهان سفره چیده بودند. دور هم شام خوردیم. ایلای هنوز ناراحت بود که معلوم بود که سعی دارد با خودش کنار بیاید. بابا هم سعی می کرد با توجه به او حواسش را پرت کند. برایش ماست ریخت. شوخی کرد. سربسرش گذاشت و به زور او را خنداند تا بالاخره شامش را خورد.

بعد از شام ظرفها را جمع کردم و با ایلای شستیم. کلی حباب ساختیم و خندیدیم. بالاخره حالش خوب شد.

تمام که شد بیرون آمدیم. روی گهواره خم شدم و آرام گونه ی آیلین را نوازش کردم. ایلای چند لحظه منتظر ماند. حواسم بهش بود ولی سر بلند نکردم. گوشیم را برداشت و رمزش را که از قبل می دانست وارد کرد. بعد به اتاقم رفت و مشغول بازی شد.

بابا آرام گفت: حساسش نکن.

_: کاری نکردم.

به اتاقم رفتم و کنارش لب تخت نشستم.

+: کارتون نداری؟

_: یکی دارم. اصلاً فرصت نکردم نگاهش کنم.

دراز کشیدم و گوشی را از دستش گرفتم. کارتون را پیدا و پخش کردم. به ده دقیقه نکشید که خوابش برد. نگاهش کردم. خواب خواب بود. گوشی را خاموش کردم و کنار گذاشتم. دستهایم را زیر سرم گره زدم و به سقف چشم دوختم. صدای نفسهای منظمش آرامبخش بود.

ساعتی بعد پیمان نوشت: ما برگشتیم. به ایلای بگو بیاد خونه.

نوشتم: خوابه. بیا ببرش.

از جا برخاستم و به هال رفتم. کسی دور و بر نبود. در را باز کردم. دایی رسید و در حالی که وارد میشد زمزمه کرد: سلام. ببخشید دیر شد.

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: سلام. خیلی دیر نیست.

به اتاقم رفت. روی تخت خم شد و سعی کرد بلندش کند. در همان حال گفت: سنگینم شده. چه جوری زدیش زیر بغلت؟

_: دانشمند. بیا کنار.

دخترک خواب آلود را بلند کردم و پاهایش را روی زمین گذاشتم. زیر بازویش را گرفتم و به طرف در هدایتش کردم.

پیمان خندید. آن یکی دستش را گرفت و گفت: فهمیدم. خودم می برمش. مرسی.

پوزخندی زدم و گفتم: خواهش می کنم.

همان دم اتاقم ماندم و صبر کردم تا بروند. بعد برگشتم بخوابم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 19 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :