ماه نو
شنبه 25 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان نازنینم


کیهان یک لیوان شیرکاکائوی داغ برای خودش درست کرد. کنار من نشست و پرسید: یعنی واقعاً حامله است؟ میشه؟

_: چرا نشه برادر من؟ نازا نبوده. من و تو رو قبلاً زاییده.

نگاهی به درهای اتاقهایمان انداخت و پرسید: یعنی باید بیاد تو اتاق من یا تو؟

_: شرمندتم داداش با این اخلاقایی که من از مامان می شناسم خواهر ما نه با من هم اتاق میشه نه تو. مجبوریم من و تو هم اتاق بشیم.

=: اگه پسر شد چی؟

از جا برخاستم و در حالی که به سراغ ایلای می رفتم گفتم: اون وقت که معلومه باید بیاد تو اتاق تو.

کیهان پشت سرم گفت: عمراً بذارم. تو همه اش اصرار داری یه بچه بیاد. پس میاد تو اتاق تو.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: حالا کو تا بیاد...

صدای چایما را شنیدم که با ذوق می گفت: چومیچا...

مدتها بود که دیگر چومیچا صدایش نکرده بودیم. روی تختم نشسته بود و گوشی را روی بالش گذاشته بود. با هیجان به آن زبان عجیب غریبش حرف میزد. یک بلوز شلوار خواب گرم قرمز تنش بود که روی بلوزش عکس یک گل بزرگ زرد داشت. خودم برایش انتخاب کرده بودم. هم الان که دادم بپوشد هم وقت خریدش با مامان که دست گذاشتم روی آن و گفتم اینم بخرین.

فکر کردم اگر ایلای نیامده بود زندگی ام چقدر بی رنگ و بو بود. حالا با امدن ایلای زمزمه ی اضافه شدن یک بچه ی دیگر هم به خانواده به گوش می رسید. مطمئن بودم از پا قدم ایلای است. دلم می خواست بغلش کنم و آن لپهای گل انداخته را محکم ببوسم. حیف که نمیشد.

با صدای زنگ در چرخیدم و به طرف در رفتم. پیمان بود. با یک پیتزای خانواده و یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه. از خوشی می درخشید!

از جلوی در کنار رفتم. سلامش را جواب دادم و گفتم: انگار دنیا بر وفق مراده شکر خدا. عروس بلوری خوب بودن؟

وارد شد و گفت: درباره ی ناموس من درست صوبت کن. ایلای کجاست؟

ایلای توی قاب در اتاق من حاضر شد. دستهایش را پشتش گره زد و با لبخند دلبرانه و گردن کج گفت: سلام بابا.

سر به زیر انداختم و خندیدم. یعنی الان می خواست تلفن به مادرش را پنهان کند؟ یا کلاً دل پدر را ببرد؟ هرچه بود موفق بود. پیمان خوراکی ها را روی میز وسط هال گذاشت و به طرفش رفت. او را که دیگر حسابی سنگین شده بود از زمین کند و در آغوش گرفت. با خوشی گفت: سلام گل دخترم. از امشب دو تا دختر دارم.

خندیدم و گفتم: قیافه ات دیدنیه دایی! تو دماغتو می تونی بکشی بالا که می خوای زن و دو تا دختر رو جمع کنی؟

=: معلومه که می تونم. این چه حرفیه؟

جدی شدم و پرسیدم: نظر ایلای چیه؟

جا خورد و جویده جویده گفت: درباره اش باهاش حرف نزدم. البته حتماً شنیده. اصلاً چرا مخالف باشه؟ من و شهناز توافق کردیم که بین بچه هامون فرق نذاریم و قلباً دوسشون داشته باشیم.

روی مبل نشستم. یک سیب زمینی سس زدم و به ایلای دادم. در همان حال پرسیدم: مگه دوست داشتن اختیاریه؟ بچه شو دیدی؟ مطمئنی که مهرش به دلت میشینه؟

کیهان جعبه ی پیتزا را باز کرد و گفت: ایلای پیتزا هم بخور. ببین چه کرده خان بابات.

کیهان متفکرانه گفت: دیدمش. ازش خوشم امد. بچه است دیگه. طوریش نبود.

_: ببین آدمیزاده دیگه. من چند تا دختردایی دارم ولی هیچ کدوم ایلای نمیشن. مگه میشه فرق نذاشت؟

=: مادرا چکار می کنن؟ آقاجون چکار می کنه؟ من و تو فرق می کنیم براش؟

_: خب ها. تو دردونه تری.

پیمان خندید و گفت: حسود چشم تنگ. تقصیر خودته اینقدر شری. و الا برای آقاجون چه فرقی می کرد؟

_: اصلاً رو پیشونی تو نوشتن آروم، رو پیشونی من شر. لازم نیست کار خاصی بکنیم ها. کنار هم نشستیم تو پسر خوبه ای من پسر بده.

=: به این شدت و غلظت که نیست اونم بعد از شاهکار زن یواشکی من. آقاجون و خانم جون هم بد ضربه خوردن. من می خوام هرجوری هست این وصلت رو قبول کنم که راضی بشن.

_: شهناز خانمم می دونه دردت چیه؟

=: ها بهش گفتم. اونم تقریباً همین مشکل رو داره. پدر و مادرش از وضعیت بیوه بودنش و بچه کوچیک و اینا خیلی خیلی ناراحتن. حاضره هرکاری بکنه که خوشحال بشن.

_: ولی هرکاری که نمیشه. نه برای تو نه برای اون. اگه از هم خوشتون نیومده فقط به خاطر خانواده ها نمیشه قبول کنین. پیمان از بس همیشه پا رو دلت گذاشتی تو سفر پرماجرات یهویی یاغی شدی. یه بارم گوش کن ببین حرف دلت چیه؟ شاید الان آمادگیشو نداری. یعنی پیمانی که می بینم... معذرت می خوام. ولی واقعاً نمی تونی یه زن و دو تا بچه رو جمع کنی.

=: من می خوام اونا راضی باشن. شهناز هم به اندازه ی من خسته است. بعدش یه جوری باهم کنار میاییم. یعنی همین قدر که الان اینقدر حرف همو می فهمیم خوبه دیگه.

به نظر من درست نبود. من با اینجور زندگی کنار نمی آمدم. مطمئن بودم تا عاشق نشوم ازدواج نمی کنم. ولی پیمان اینطوری نبود. آرامشش را با عشق معاوضه می کرد. همیشه همینطور بود. کلاً اهل هیجان و خطر نبود. یک عمر از دستش حرص خورده بودم این هم روی بقیه.

از جا برخاستم. از آشپزخانه سس تند آوردم و مشغول خوردن پیتزا شدم. ایلای اصرار داشت سس تند بزند. اجازه دادم کمی بخورد. پیمان اما چندان راضی نبود. ولی به دخترک سخت نمی گرفت.

شاممان را که خوردیم، پیمان و ایلای رفتند. کمی بعد مامان و بابا رسیدند. مامان بی اندازه خسته بود. دست و رویش را دم در شست و به اتاقش رفت.

از جا پریدم. قبل از این که در را ببندد پرسیدم: چی شد؟

=: چیزی نشد. هنوز که جواب نداده. هیچی معلوم نیست. ولی وای به حالت آیهان...

بیحال لب تخت نشست. بابا با لبخند پرمهری کنارش نشست و پرسید: تقصیر آیهان چیه حالا؟

مامان حرصی گفت: بس که هرجا نشست گفت خواهر می خوام. بس که دعا کرد. آخه الان وقتش بود؟ عروسی پیمانه. کلی کار دارم. خانم جون که نمی تونه. با مهدیه هم که همه اش دعواشون میشه. همه کارا با منه. بعد منم هیچ کار نمی تونم بکنم. خونه زندگی خودم چی؟ این دو تا بچه رو کی جمع می کنه؟ ایلای چی؟

پشت گوشم را خاراندم و گفتم: این دو تا بچه منظورتون من و کیهانیم؟ فکر کنم بتونیم خودمونو جمع کنیم. نگران ایلای هم نباشین. خودم مواظبشم.

بابا یک دست دور بازوهای مامان حلقه کرد. با دست دیگر شانه اش را نوازش کرد و گفت: ناشکری نکن. خدا خواسته. حتماً خیلی خوبه.

=: بله. تو می تونی اینو بگی. خوشیش مال تو... سختیش مال منه.  

به آشپزخانه رفتم و لب به دندان گزیدم. چی باید آماده می کردم؟ یک لیوان شربت؟ چند لقمه نان و پنیر؟

داشتم گیج می زدم که بابا آمد. در فریزر را باز کرد و شروع به گشتن کرد.

_: دنبال چی می گردین؟

=: کباب دیگی داریم؟ ها یه کم هست. بیا اینو بذار تو ساندویچ میکر برای مامانت بیار.

مامان گاهی گوشت چرخی را با پیاز رنده شده و چاشنی، ورق ورق توی فریزر می گذاشت که برای کباب دیگی آماده باشند.

ساندویچ میکر را به برق زدم و درجه اش را تنظیم کردم. تا داغ شود مشغول مرتب کردن دور آشپزخانه شدم. اگر می خواستم مامان راضی و خوشحال باشد باید مقر فرماندهی اش را تمیز می کردم. می آمد و میدید جعبه پیتزا یک طرف و قوطی سس یک طرف است، سرمان را گوش تا گوش می برید.

کباب را با نان داغ و یک لیوان شربت برایش بردم. کلی ناله کرد که میل ندارد. حالا نوبت بابا بود که ناز بخرد و لقمه لقمه به خوردش بدهد. من به آشپزخانه برگشتم و شروع به نظافت کردم که حداقل از این قسمت خیالش راحت باشد و اینقدر ناله و نفرینم نکند.

آخر شب به اتاقم رفتم و شروع به مشق نوشتن کردم. پشت میز خوابم برد. ساعت دو بود که از درد گردن از خواب پریدم. به تختم رفتم و بیهوش شدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام سلاممم
اینم ایلای بازیگوش ما


روی مبل ولو شدم و چشم به تلویزیون دوختم. باب اسفنجی پخش می کرد. سرم را روی پای ایلای که روی پشتی مبل نشسته بود گذاشتم. تنش بدجوری بوی خاک میداد.

_: تو باغچه غلت زدی توله شیر؟ پاشو برو حموم.

+: نمی خوام.

_: ایلای پاشو.

+: کارتون می خوام.

_: هزار تا کارتون داری. از دست نمیدی. پاشو. اگه بری حموم بعدش...

+: کیک می پزیم.

_: نه ایلای... یه بار پختیم آشپزخونه رو به گند کشیدیم. اگه دوباره سعی کنیم مامان پرتمون می کنه تو کوچه.

_: از تو کوچه میریم پارک؟

خندیدم و نالیدم: ایلای پاشو برو حموم.

بالاخره رفت. توی کمد مامان یک چمدان لباس داشت. برایش لباس تمیز حاضر کردم. نگاهی به ردیف لوازم آرایشی بهداشتی جلوی آینه انداختم. از کجا می دانستم آن همه خرت و پرتی که مامان به کله ی توله شیرم می زند چی هستند؟ علاقه ای هم نداشتم که بدانم. اصلاً اگر موهایش وز می کرد چی میشد؟

سشوار را از کشوی میز آینه برداشتم و روی میز گذاشتم. توی آشپزخانه رفتم و کتری برقی را روشن کردم. چای دم کردم.

کمی بعد با حوله پالتویی که روی کلاهش دو گوش گرد داشت بیرون آمد. از توی آشپزخانه صدا زدم: توله شیر بدو لباس بپوش تا سرما نخوردی.

مامان خوشش نمی آمد ایلای را توله شیر صدا بزنم. بهش برمی خورد انگار. اما دور از چشم مامان گاهی اینطوری صدایش می زدم و یواشکی می خندیدیم.

برایش توی فنجان سرامیک قرمز خال سفید چای ریختم. این فنجانها را دوست داشت. توی بشقاب دو تا قند و یک تکه کیک گذاشتم. پشت در اتاق مامان پرسیدم: ایلای؟ پوشیدی؟

+: پوشیدم.

در اتاق را باز کردم. داشت آب موهایش را با یک تکه پارچه ی نرم می گرفت. مامان می گفت اگر با حوله خشک کند وز می کنند. ولی من دلم برای آن موهای وحشی تنگ شده بود.

چای و کیک را جلوی آینه گذاشتم. چهارپایه را عقب کشیدم و گفتم: بیا اینجا بشین. می خوای موهاتو شونه کنم؟

چشمهایش گرد شد و حیرت زده گفت: پف میشه.

_: بده؟

گیج سر تکان داد و گفت: نمی دونم.

از لب تخت برخاست و آمد نشست. موهایش را با برس مامان شانه زدم و سشوار کشیدم. عین ابر توی هوا رفتند! کلی خندیدیم.

مداد چشم مامان را برداشتم. سر دماغش را قهوه ای کردم و برایش سبیل کشیدم. پنجه هایش را بالا آورد و توی آینه غرّش کرد.

دور چشمهای خودم را سیاه کردم و دماغ و سبیل کشیدم. حالا هر دو شیر شده بودیم. کلی عکس سلفی و توی آینه ای گرفتیم.

با صدای مامان به خود آمدیم: سلام. اینجا چه خبره؟

هردوتامون ترسیدیم. ایلای به موهایش چنگ زد و وحشتزده نگاهم کرد. مثل هربار که می ترسید او را پشت خودم راندم و سپر بلایش شدم.

مامان وارد شد و متعجب پرسید: چکار می کنین؟

مکثی کردم و بعد گفتم: سلام.

ایلای هم از کنار پهلویم سر کشید و با ترس گفت: سلام.

مامان دوباره سوالی نگاهم کرد. بابا هم وارد شد و از همان دم سلام شاد و بلندی کرد.

دوباره سلام کردم و بعد به مامان گفتم: الان صورتمونو می شوریم. خب... حوصله مون سر رفته بود داشتیم بازی می کردیم.

دست ایلای را گرفتم و بدو از کنار مامان و بابا رد شدیم. بابا غش غش خندید و مامان گفت: نگاش کن! موهاشو چرا اینجوری کردی؟ خوبی تو؟

حالا مگر پاک میشد؟ گمانم جنس لوازم آرایش مامانم خیلی خوب بود! کلی صابون زدیم. توی چشممان رفته بود و میسوخت ولی مثل دیوانه ها می خندیدیم.

مامان دم در ایستاد و پرسید: چکار می کنین؟ بیاین اینجا ببینم. تو که کروکودیلی ولی پوست این بچه خشک شد. اینقدر صابون نزن. بیا با کرم پاکش کنم.

بیرون آمدیم. صورت من هم پاک نشده بود. مامان در حالی که حرص می خورد و غر میزد با کرم و دستمال کاغذی به جان صورت ایلای افتاد. من هم سعی می کردم هرکار می کرد بکنم.

=: حالا شیر پاک کنم هم تموم شده. باز اگه بود...

بابا نشست و خندان گفت: چیزی نشده که اینقدر حرص می خوری...

=: چیزی نشده؟ قیافشو ببین! من دوباره باید تو این سرما موهاشو خیس کنم.

بابا شانه ای بالا انداخت و گفت: خب نکن. دم موشی ببندشون. چی میشه؟

مامان عصبی گفت: من حالم خوب نیست تو هم هی بخند.

بابا نیشخندی زد و جوابی نداد. بلند شدم و توی آینه ی هال نگاه کردم. هنوز دور چشمهایم کمی سیاه بود.

مامان از اتاقش کش مو آورد. نشست و با خشونت مشغول بستن موهای ایلای شد. عذاب وجدان گرفتم و با ناراحتی گفتم: مامان موهاشو نکش.

=: تقصیر توئه. تقصیر توئه دیگه. می خواستی اینجوری نکنی. تو چکار به این بچه داری؟ من فقط گفتم مواظبش باش. همین. هیچی دادی بخوره؟ ندادی که.

سر کشیدم. بشقاب و فنجانش هنوز جلوی آینه بود. مامان اینقدر عصبانی بود که آنها را ندیده بود. از جا برخاستم و آنها را برداشتم و در حالی که به آشپزخانه می بردم گفتم: بهش چایی کیک دادم.

=: شیر می دادی. چایی چه فایده ای داره؟

لبهایم را بهم فشردم و گفتم: معذرت می خوام.

=: پیمان اینا به جای این که بشینن تو خونه با عروس حرف بزنن راه افتادن رفتن تو خیابون. دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه. اگه به توافق نرسن چی میشه؟ اگه برسن چی؟

دستی به دم موشی پفکی ایلای کشیدم و گفتم: اگه به توافق نرسن که هیچی... اگه برسن هم ایلای یه خواهر پیدا می کنه. وضعش از من بهتره.

=: باز شروع نکن آیهان. می زنمت ها. هی چیه افتاده ورد زبونت خواهر می خوام خواهر می خوام؟ فکر می کنی آسونه؟ می دونی چقدر سخته؟ حاملگیش؟ زایمان؟ بچه داری؟ نمی تونم. نمی کشم. بفهم اینو!

بعد هم به من چشم غره رفت هم به بابا. طوری که نتوانستم نخندم. سر به زیر انداختم و سعی کردم خنده را در گلویم خفه کنم. بابا هم همین تلاش را داشت.

مامان عصبی گفت: بخندین بخندین. دو روز دیگه افتادم اینجا با سرم، مجبور شدین نه ماه پرستاری کنین می بینم چطوری می خندین.

با چشمهای گرد شده پرسیدم: واقعاً؟

بابا گفت: به جای این همه حرص خوردن بیا بریم آزمایش بدیم. هم تکلیف تو معلوم میشه هم ما.

ذوق کردم و هیجان زده گفتم: آخ جون!

در خانه باز شد. کیهان بود. پرسید: چی آخ جون؟ سلام.

از جا پریدم و گفتم: اگه بشه چییییی میشه؟ من خودم نوکرتم مامان جون! دربست!

مامان عصبی گفت: بشین بچه هنوز هیچی معلوم نیست.

کیهان پرسید: داریم میریم سفر؟ میریم کیش؟

مامان عصبانی گفت: نخیر هیچ جا نمیریم. اصلاً نمی تونیم جایی بریم حالا حالاها...

بابا از جا برخاست. دستش را به طرف مامان دراز کرد و با مهربانی گفت: پاشو بریم.

=: با این قیافه؟ با این لباس مهمونی؟

بابا با همان ملایمت گفت: با هر لباسی که دوست داری بیا. ولی بیا الان بریم.

=: من این بچه رو بسپرم دست این دوتا؟ بلکه پیمان تا آخر شب نیومد. ندیدی چه قیافه ای براش درست کرده بود؟

=: طوری نشده عزیزم. پاشو بریم.

کیهان دوباره پرسید: کجا؟ منم بیام؟

کنارش کشیدم و گفتم: نه. تو بمون خونه.

مامان بالاخره مغلوب مهربانی بابا شد و رفت که آماده شود. چند دقیقه بعد هم از در بیرون رفتند. قبل از خروج برگشت تا دوباره سفارشی بکند، اما سری با تأسف تکان داد و بیرون رفت.

من هم به طرف ایلای برگشتم. گوشی ام را برداشته بود و داشت با مادرش تماس تصویری می گرفت. آهی کشیدم و لبخند زدم. به کیهان گفتم که کجا رفته اند و با لبخندی رویایی روی مبل ولو شدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
اینم قسمت بعدی
آیهان همیشه هم بی اعصاب نیست


خانم جون از یکی از دوره های زنانه اش برگشت. از آن مهمانی های ساعت ده صبح تا ظهری که درک نمی کردم به چه منظور تشکیل می شود! گویا خیلی خوش می گذشت که خانمهای خانه مخصوصاً مامان و خانم جون مرتب از این برنامه ها داشتند.

خانم جون سلام کرد و همان دم راهرو مشغول تا کردن چادرش شد.

پیمان از جا پرید و با عذاب وجدان گفت: من که امروز خونه بودم، می گفتین بیام دنبالتون.

=: احتیاجی نبود. با اشرف خانم برگشتم. دخترش شهناز امد دنبالش به منم تعارف کردن که باهاشون بیام.

آقاجون چشمهایش را باریک کرد و پرسید: خوشگله؟ مثل پنجه ی آفتاب؟

خانم جون تند شد و پرسید: کی؟

=: شهناز دختر اشرف خانم. چرا اینجوری به من نگاه می کنی؟ برای خودم نمیگم که! به چشم پدرشوهری خیلی هم خوبه حتماً. یعنی غلط بکنیم رو نظر شما رأی دیگه ای بدیم!

خانم جون چند لحظه رنجیده نگاهش کرد. بعد زیر خنده زد و گفت: ا! پس اینجوریه! من تا حالا به پسرام حرفی رو تحمیل کردم؟ هان؟

آقاجون با دستپاچگی ساختگی نگاهی به دور و بر انداخت و با همان لحن طنزش جواب داد: به پسرا که نه.

خانم جون به طرف اتاقش رفت و در همان حال گفت: خیلی خب... خیلی خب... به هم می رسیم.

آقاجون هم خطاب به در بسته ی اتاق گفت: رسیدیم شکر خدا. پنجاه سالی هست.

زیر گوش پیمان گفتم: شهناز خوبه؟

گیج نگاهم کرد و گفت: قیافشو اصلاً یادم نیست.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: منم خیلی یادم نیست. فقط یادمه یه بار که دیدمش حیرون موندم که یه آدم چه جوری می تونه اینقدر سفید باشه. تقریباً به سفیدی ماست بود.

آقاجون از جا برخاست و به دسشویی رفت.

دور از چشمش بشکن زنان برای پیمان خواندم: عروس بلوری... به به... ناز دکوری... به به!

و افزودم: ببخشید دیگه قافیه ی بهتری یادم نیومد. استعداد شعر منم که می دونی. دومی نداره!

=: خل شدی به جان خودت. کی میاد به من زن میده آخه؟ خانم جون هم صداش از جای گرمی میاد.

_: حالا شایدم دادن. اصلاً از کجا معلوم؟ شاید دختره از بچگیش عاشق تو بوده. یه عشق یه طرفه ی شکست خورده. آه پیمان جان... بیا باهم پیمان ببندیم...

چپ چپ نگاهم کرد و پرسید: دیشب تو آب نمک خوابیدی؟

خانم جون به هال برگشت و گفت: پاشین پاشین سفره بچینین. من که خیلی خوردم. ولی آقاجون و این بچه گشنه ان.

از جا برخاستم و با تأسف گفتم: ما هم که در نقش رباتهای سفره انداز به غذا احتیاج نداریم. پیمان جان شارژرت دم دسته؟ گمونم باید خودمو بزنم به برق. لوباتری می زنم ناجور جون داداش.

=: نمکدون گرامی جمع کن هیکل نانازتو ببر خونتون. ما ربات مفتخور نمی خوایم.

_: اههه خانم جون... این پسرتون هی منو اذیت می کنه.

=: منو قاطی دعواهاتون نکنین. داری میری آشپزخونه از تو یخچال ماست و خرما رو هم بیار. ترشی هم بالای کابینته. اون لیته ها رو بیار برای آقاجون، برای ایلای هم شور بیار. دیروز خورد خوشش امد.

_: خانم جون واقعاً به نظر میاد من دارم میرم تو آشپزخونه؟! و یه سؤال دیگه... من و پیمان سرراهی هستیم؟ یا بدتر از اون از زن پدریم؟! ها آقاجون؟

آقاجون خندید و پرسید: صبح میومدی از پله ها نیفتادی پایین؟ به نظر میاد ضربه ی بدی به سرت خورده. می خوای ناهار نخور. اول برو دکتر. برای عکس و اینا باید شکمت خالی باشه.

_: آقاجون ضربه مغزی چکار به شکم؟ شما اقلاً بذارین من ناهار بخورم. شما که مهربون بودین.

خانم جون در حالی که خنده اش را می خورد گفت: خوبه خوبه دیگه لوس شدی. پاشو. پاشو برو کمک پیمان. پیمان چرا سه تا بشقاب آوردی؟

پیمان متعجب گفت: خب شما گفتین نمی خورین. من و آقاجون و ایلای.

با دلخوری ساختگی پرسیدم: دایی پیمان.... داشتیم؟ اینه مزد این همه سال رفاقت؟ ایلای گلم بیا بریم. این بابات پس فردا از دنده ی چپ پا میشه می ذارتت سر کوچه. سنگین تری که از همین الان بری.

ایلای خندان نگاهم کرد. لابد بیشتر حرفهایم را نمی فهمید. نگاه جستجوگرش بین ما می چرخید و نمی دانست چه بگوید. ولی در نهایت دفتر و عروسکش را برداشت و بلند شد. آمد دست مرا گرفت و گفت: بریم.

پیمان با خشونت دستش را کشید و گفت: بابا این یه مزخرفی میگه تو چرا باور کردی آخه؟

بالاخره دست از مسخره بازی برداشتم. به آشپزخانه رفتم و ماست و خرما و ترشی و شور را سر سفره آوردم. آقاجون هم برایم بشقاب آورد. کمی شرمنده شدم.

ناهار را آوردیم و مشغول شدیم. خانم جون هم نشست و گفت: شهناز از شوهرش جدا شده. یه دختر دو ساله هم داره که حضانت دائمش رو گرفته. برای این که شوهر سابقش می خواسته بره خارج، شهناز هم نمی تونسته مادر مریضشو ول کنه بره. تک دختره و نگران مادرشه. با شوهره هم خیلی اختلاف داشتن. اصلاً بهم نمی خوردن.

سرم توی بشقابم بود. ولی گفتم: یا خدا پیمان! یه ایلای دیگه... ببین من این یکی رو می برم خونمون. می ترسم تو رودل کنی. باور کن برای خودت میگم.

پیمان از بین دندانهای بهم فشرده اش غرید: میشه خفه شی؟

_: پس فردا در آرزوی یه خواهر کوچیک دق می کنم و اون وقت دیگه آه و افسوس تو و خواهر بزرگه ات که برای من خواهر نمیاره به هیچ جا نمی رسه!

آقاجون گفت: تو همون یقه ی مادرتو بچسب. بچه ی مردمو می خوای کجا ببری؟

_: بچه ی مردم آقاجون؟ من اندازه ی پیمان این بچه رو دوست دارم. تازه مامانم که گوش بحرف من نمی کنه.... هعی... زندگی سخته آقاجون.

بعد از ناهار سفره را جمع کردیم و به بهانه ی خوابیدن آقاجون و خانم جون بالاخره ایلای را با خودم بردم. ولی زهی خیال باطل. بابا ظهر نمی آمد و مامان بیکار و بی حوصله نشسته بود. با دیدن ایلای یهو ذوق کرد و گفت: وای عمه چه خوب شد امدی. بیا حمومت کنم. یه آنتی فریز تازه هم خریدم می خوام بزنم به موهات ببینم چی میشه.

چشمهایم را باریک کردم و با غر و لند گفتم: مامان جون اگه اینقدر دختر داشتن خوبه...

=: باز شروع نکن آیهان... گم شو تو اتاقت. امتحانات نزدیکه. یه کم حواستو بده به درسات.

پوفی کشیدم و پرسیدم: واقعاً منو از تو جوب پیدا نکردین؟

=: دررررس!

 

 

بحث شیرین و ساده ی خواستگاری پیمان با سرعتی باورنکردنی جدی شد. هنوز سه روز نگذشته بود که پیمان بالا آمد. ایلای را تحویل داد و از مامان پرسید: کت شلوارم خوبه؟ کراواتم بهش میاد؟

مامان در حالی که سیاهی گوشه ی چشمش را توی آینه بررسی و تمیز می کرد گفت: الان نگاش می کنم. این ریمله اصلاً خوب نیست ها. باید از همون مارک قبلی می خریدم. پیمان گل سفارش دادین؟

=: وای حمیده نگو! مهدیه ما رو کشته سر گل! کراواتم خوبه؟ جرأت نکردم از مهدیه بپرسم. گفتم الان منو می فرسته یکی دیگه بخرم.

=: بذار ببینم. بد نیست. فقط این گره اش...

کراوات را باز کرد و دوباره بست. ایلای وارد شد و با یک جهش روی پشتی مبل نشست. کنترل را برداشت و تلویزیون را روشن کرد.

مامان در حالی که به کراوات و یقه ی پیمان رسیدگی می کرد گفت: آیهان حواست به ایلای باشه. اگه گشنه اش شد تو یخچال همه چی هست. بستنی هم تو جایخیه. بهش کاکائویی نده هایپر میشه. هی نگاش کن. حواست باشه از رو مبل نیفته.

_: مامان همیشه همین جا میشینه. عادت داره. نگران نباشین. برین که سفید برفی منتظره.

مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: دیگه اینجوری درباره اش حرف نزنی ها! ناسلامتی داره عروسمون میشه!

_: حالا هنوز کو تا به توافق برسن. بعد از اون... مگه سفید برفی حرف بدیه؟ بگم عروس بلوری خوبه؟ شهنازخانوم عیال آق پیمان صداش کنم؟

=: اینم باز دور برداشته. بریم پیمان دیر شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
شب و روزتون بخیر
ببخشید چند روز تعطیلی شلوغ بودم اصلاً تمرکز نوشتن نداشتم



روی مبل قالی خانه ی عمو شاهرخ کمی جابجا شدم. مبلهای قرص و محکمی که جزو افتخارات زن عمو پروین بودند. دستم را روی دسته های چوبی براق تراش خورده کشیدم و به بابا که داشت درباره ی مسابقات اخیر والیبال با عمو شاهرخ حرف میزد چشم دوختم.

شیدا دخترعمویم جلویم میوه گرفت. با بی حواسی یک سیب توی بشقابم گذاشتم و تشکر کردم. چشم از بابا نگرفتم.

صدای جلینگ پیامک شهرام حواسم را پرت کرد. صدای افتادن سکه داشت.

_: صدا از این مزخرفتر نبود بذاری؟ بابا قیافشو! ضایع! نیشتو جمع کن. الان همه می فهمن کیه.

نیشش را جمع نکرد. با ذوق جوابش را نوشت و در حالی که چشم از گوشیش برنمی داشت گفت: جون داداش راستشو بگو. تو بهش شماره دادی؟

_: پس می خواستی بهش الهام شده باشه؟ شهرام... حواست هست این بچه خیلی خنگه؟ من یه شکری خوردم تو خرابترش نکنی ها! از عذاب وجدان میمیرم.

=: چی رو خراب کنم؟ خوبی تو؟ اگه یه خراش بهش بیفته اولین کسی که میمیره منم!

رو گرداندم و طوری که کسی نفهمد ادای عق زدن در آوردم.

شهرام غش غش خندید و گفت: نوبت تو هم می رسه گل پسر. اصلاً ما زاده شدیم تا گوشامون دراز بشه واسه اینا.

آب دهانم را قورت دادم و طوری پلک زدم که انگار باز هم دارد حالم بهم می خورد.

ایلای یک خیار از توی ظرف برداشت و به طرف من آمد. پیمان برای یک سمینار دو روزه به اصفهان رفته بود و دخترک را به ما سپرده بود.

از عجایب روزگار این که ماندانا در روزهای ناخوش پشت کنکوری و بدون خواستگار مناسب ماندن! آموزش این بچه را به عهده گرفته بود. روزی چند ساعت با او کار می کرد تا دخترک فارسی یاد بگیرد.

خیار را گرفتم و پرسیدم: این چیه ایلای؟

شهرام به او رساند: خیاره.

چپ چپ به شهرام نگاه کردم و گفتم: موش تو رو بخوره عزیزم. یاد گرفتی؟

تحفه فقط خندید. ایلای هم خندید. توی این دو سه ماه خیلی پیشرفت کرده بود. تقریباً فارسی را می فهمید. هرچند هنوز خیلی خنده دار حرف میزد.

کارد را برداشتم و پرسید: خودت نمی تونی پوست کنی؟

گردن کج کرد و ملتمسانه گفت: من بد، تو بکن.

خوشگل شده بود. این را به جرأت می توانستم بگویم که جوجه اردکمان داشت پوست می انداخت. دندانهایش در آمده بود. موهایش کمی بلند شده بود و مامان دیگر آنها را شانه نمیزد. بلکه با هزار جون لوسیون و خدا می داند چی، فرهایش را خوشگل و مرتب می کرد و دورش می ریخت. گاهی می بست و گاهی باز می گذاشت. یا مثل حالا که فقط جلوییها را عقب برده بود و با یک روبان بسته بود.

لباسهایش هم که حرف نداشت. مامان تمام آرزوهای دخترانه اش را در آنها به کار می برد. و پیمان دیگر از خدا چی می خواست؟ بچه اسماً مال او بود و شبها کنارش میماند ولی رسماً توی خانه ی ما بزرگ میشد. دلش که برای مادرش تنگ میشد دست به دامن من میشد. به چایما زنگ می زدم و اجازه می دادم حسابی درد دل کند.

پیمان فهمیده بود. حتی راضی بود خرج اینترنت تماس تصویری را بدهد که من ادامه بدهم. می گفت احساس خوبی ندارد که مدام با همسر سابقش تماس بگیرد. درکش نمی کردم. خیلی هم اهمیت نمی دادم. پول اینترنت را هم نمی گرفتم. بابا همیشه حجم بالایی می خرید و به راحتی توی خانه تماس می گرفتم. همینقدر که دخترک خوشحال باشد کافی بود.

گوشی ام زنگ خورد. پیمان بود. در حالی که خیار پوست می کردم، دکمه ی هدستم را زدم.

_: سلام دایی.

چشمهای ایلای درخشید: بابا؟

لبخندی زدم و سر به تأیید تکان دادم.

شهرام به ایلای گفت: نه بابا خل شده. داره با خودش حرف می زنه. نگاه.. گوشیش رو میزه.

ایلای ریز خندید. خیار را توی بشقاب خرد کردم و نمک پاشیدم. یک حلقه برداشت و خورد. ناخنهایش چند رنگ لاک داشت. حتماً زرین زده بود. این یک قلم در تخصص او بود.

=: سلام آیهان. چطوری؟ با زحمتای ما؟

_: خوب. چه زحمت؟ تو چطوری؟ چه خبر؟

ایلای زیر چشمی نگاهم کرد و یک برش دیگر برداشت. از ادایش خنده ام گرفت و لب به دندان گزیدم.

=: ایلای خوبه؟ به نظرت براش سوغاتی چی بیارم؟

_: ایلای سوغاتی چی می خوای؟

شهرام اظهار کرد: منم سوغاتی می خوام.

سرش را جلو آورد و گفت: هی پیمان مدیونی برای من سوغاتی نیاری!

ایلای از مسخره بازی او خندید و با نگاهی درخشان پرسید: سوگاتی چیه؟

شهرام دست او را گرفت و در حالی که به طرف خودش می کشید گفت: بیا من روشنت کنم. اولاً که اسمش سوغاتیه نه سوگاتی. بعدشم خوب چیزیه. می تونی حسابی پدر جان رو سرکیسه کنی.

ایلای گیج و سردرگم پلک زد. بیشترش را که نفهمیده بود. نمی دانست بخندد یا جدی بگیرد. دستش را کشیدم و گفتم: بیا این ور شهرام مزخرف میگه. سوغاتی یه جور کادوئه. جایزه.

خوشحال شد و گفت: جایزه می دونم. بده بگم.

بلوتوث را قطع کردم و گوشی ام را به او دادم تا با پیمان حرف بزند. کلمات را به زحمت پیدا و ادا می کرد. گاهی اینقدر سختش میشد که چهره درهم می کشید و عصبی میشد.

شهرام پرسید: مدرسه ی جدید چطوره؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: مزخرف. مثل بچه دبستانیا مشق داریم. خل میشم بس که باید بنویسم.

=: پس از قبلی بهتره که هیچ کار ازتون نمی خواستن.

_: چه می دونم. اینقدر اعصابمونو خرد می کنن که فکر نمی کنم نتیجه ی بدرد بخوری ازش در بیاد. بابا هم همه اش میگه حالا تا آخر سال تحمل کن. البته از نظر اونم اینجا خیلی بهتره. من نمیگم پارسالی خوب بود ولی اینم خیلی بده.

=: تحمل کن داداش من. زندگی فقط صد سال اولش سخته.

پوزخندی زدم و به تعارف زن عمو برای شام از جا بلند شدم. حاضر بودم یک گاو درسته را بخورم. داشتم به این فکر می کردم که چطور به طرف میز بروم که خیلی نامعقول جلوه نکنم!

خوشبختانه یا متأسفانه زن عمو اینقدر به زور تعارفمان کرد که حسابی سیر شدم! در واقع از سیر هم گذشته بود. بعد از شام نمی توانستم تکان بخورم. طفلک ایلای هم از دلدرد شکایت داشت.

آخر شب توی خانه از سنگینی خوابم نمی برد. نصف لیوان آبغوره ریختم و روی صندلی آشپزخانه نشستم. ایلای با بلوز شلوار خواب زردی که پر از قلبهای سفید بود به آشپزخانه آمد و نالید: دل درررد...

لیوان را به طرفش گرفتم و گفتم: یه کم از این بخور.

کمی نوشید و با لبخند گفت: خوبه.

خواست بیشتر بنوشد که لیوان را پس کشیدم و گفتم: هی... بقیه اش مال خودمه. می زنی معده تو سوراخ می کنی من نمی تونم جواب بدم.

متعجب پرسید: چی سوراخ؟

بقیه اش را لاجرعه توی گلویم خالی کردم و گفتم: هیچی. بریم بخوابیم.

+: من آب.

_: بخور. به منم بده.

لیوانی برایم پر کرد و دستم داد. روی پنجه اش ایستاد و لیوان دیگری از ظرف شسته ها برداشت. برای خودش هم آب ریخت.

از جا برخاستم و گفتم: شب بخیر.

خواهش کرد: ماما زنگ بزن.

با خستگی گفتم: تو که دیشب با مامانت حرف زدی.

سر تکان داد و با لجبازی گفت: تو دیشب هر شب با مامانت حرف زدی.

مامان وارد آشپزخانه شد و پرسید: چرا شماها نمیرین بخوابین؟

_: می خواد با مامانش حرف بزنه.

مامان نگاهش کرد و گفت: دیروقته ایلای. یه کوچولو. فقط یه شب به خیر بگو.

درست نفهمید. نگاهش بین من و مامان چرخید و پرسید: حرف زد؟

_: گوشی منو بیار.

مثل فشنگ بیرون پرید و گوشی ام را آورد. شماره را گرفتم و گفتم: کم. یه ذره.

با دستم هم اشاره کردم و گوشی را به او سپردم. ذوق زده مشغول جیک جیک کردن شد. من هم بیرون رفتم تا مسواک بزنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلامممم
عیدتون مبارک. دلتون خوش. لبتون خندون در پناه پیغمبر رحمت صلوات الله علیه و آله اجمعین


آبی نوشت: الهام بانو رو ندیدین؟ خورده به تعطیلات پاک رفته مرخصی! هی گفتم عیده دلم می خواد یه عالمه بنویسم. دیروز... امروز... کلی التماسش کردم شد این. اعصاب نداره طفلک. شما ببخشینش

شهرام توی گاراژ بود. چند تا کارتون برای ایلای دانلود کرده و آورده بود. بچه ها توی حیاط بازی می کردند. ایلای هم پا بپایشان می دوید و بازی می کرد. صدای خنده ی زنگ دارش دلم را خوش می کرد.

زرین در راه پله را باز کرد و بی توجه به ما صدا زد: سیمین؟ بیا تلفن کارت داره.

سیمین نفس نفس زنان دوید و گوشی بیسیم را از او گرفت. نگاه شهرام رنگ عوض کرد. لبخند کجی گوشه ی لبش نشست. در حالی که زیر چشمی زرین را می پایید گفت: از این دختره خوشم میاد.

متعجب چرخیدم. با چشمهای گرد شده پرسیدم: از کدوم؟

شهرام تند بازویم را کشید و گفت: دیوونه چرا ضایع بازی در میاری؟

زرین چپ چپ نگاهمان کرد. بعد هم چهره درهم کشید و با عشوه رو گرداند. در پشت سرش با صدای بلندی بسته شد.

فروخورده خندیدم و پرسیدم: خوب خوردی؟

=: تقصیر تو بود. یک کلمه حرف زدم بلکه کمکم کنی، یه کاری کردی که همونیم بود پرید.

_: شهرام تو که جدی نمیگی؟

=: شوخیم کجا بود؟ خیلی لونده.

آب دهانم را طوری که انگار چیز تلخی خورده باشم قورت دادم. نگاهی به حیاط انداختم و دوباره رو به شهرام کردم.

_: منظورت زرّینه؟

=: ببین می دونم تو بهش حسی نداری. از این موضوع هم خیلی خوشحالم. ولی خواهشاً مسخره نکن. یه کمکی بکن، شماره تلفنی چیزی...

ایلای در حالی که غش غش می خندید از دست بچه ها فرار کرد و پشت سرم پناه گرفت. دستهایش را محکم دور پاهایم حلقه کرد.

_: شهرام دخترداییمه. یه گندی می زنی آبروریزی میشه.

دستهای ایلای را باز کردم و آرام به طرف بچه ها هلش دادم.

=: نه دیگه اگه کمک کنی میشه خیلی هم تمیز پیش بره. من که نمی خوام گولش بزنم. واقعاً قصد ازدواج دارم.

_: از لطفتون متشکرم ولی برین وقتی که قصدتون جدی شد با خانواده تشریف بیارین.

=: خیلی ضد حالی آیهان. من فقط یه شماره تلفن ازت خواستم.

_: شماره شو ندارم.

=: ولی می تونی برام پیدا کنی.

بله می توانستم. دیروز شماره ی چایما را کش رفته بودم، امروز هم می توانستم مال زرین را پیدا کنم. پیمان داشت.

شهرام کول دیسک محتوی کارتون را توی جیب پیراهنم گذاشت. ضربه ی ملایمی به گونه ام زد و گفت: نه نیار داداش دیگه. پنجاه و سه تا کارتون، کول دیسکشم مال خودت. فقط شماره رو به من برسون. نوکرتم.

پوفی کشیدم و چپ چپ نگاهش کردم. لبخندی زد و در حالی که به طرف در خروجی می رفت گفت: برام اس ام اسش کن. مرسی .

_: بچه است شهرام. می فهمی چی می خوای؟

دستهایش را باز کرد و با خوشی گفت: منم بچه ام. باهم بزرگ میشیم.

آهی کشیدم و سرم را تکان دادم. از در که بیرون رفت چرخیدم. ایلای از تاب افتاد و زانویش زخم شد. به طرفش دویدم. یک گریه ای می کرد که ترسیدم پایش شکسته باشد. ولی نه. خیلی زود از جا برخاست و اشک ریزان زخمش را نشانم داد.

زیر لب شکری گفتم. بغلش زدم و بالا رفتیم. توی خانه کسی نبود. لب سکوی حمام نشاندمش و سعی کردم زخمش را بشویم. یک داد و هواری راه انداخته بود که بیا و تماشا کن. در دل هرچه بد و بیراه بلد بودم نثار پیمان کردم. آن گوشه و کنار شهرام را هم بی نصیب نمی گذاشتم!

بهربدبختی بود زخم را شستم و بستم. بعد هم او را به اتاقم بردم. کول دیسک شهرام را به کامپیوتر وصل کردم و نشاندمش تا کارتون ببیند.

یک لیوان شیر و یک کیک هم جلویش گذاشتم و نفسی به راحتی کشیدم. با صدای ضربه هایی که به در می خورد هیکل خسته ام را از روی تختم بلند کردم و به طرف در رفتم.

=: سلام. ایلای اینجاست؟

_: علیک سلام. پیمان برو پایین. اعصاب ندارم.

=: باشه. امدم ایلای رو ببرم.

_: پدر فداکار مهربان... ایلای الان آروم گرفته. داره کارتون می بینه و عصرونه می خوره. یه میلیمتر جابجاش کردی من می دونم و تو.

=: ای بابا! تو چته؟

در آسانسور باز شد. هر دو به طرف آن برگشتیم. زرین بود. با دیدن پیمان جا خورد. لبش را گاز گرفت و گفت: اممم... چیزه... ایلای خوبه؟ پاش زخم شده بود؟

سرد و خشن نگاهش کردم. پیمان گفت: ها مثل این که زخم شده بود. زخمشو شستی آیهان؟ چرک نکنه.

و از کنارم رد شد و رفت تا به دخترش برسد. زرین سر کشید تا از دور شدن پیمان خیالش راحت بشود.

با همان حالت خطرناکم زیر لب از زرین پرسیدم: چی می خوای؟

دوباره سر کشید و گفت: اممم... هیچی...

_: زرین اعصاب ندارم. حرفتو بزن برو.

اخم کرد. نگاهم کرد و یک دفعه پرسید: پسرعموت پشت سر من چی می گفت؟

با حرص نفسم را رها کردم.

زرین ادامه داد: چی گفت که قیافه ات اونجوری شده بود؟ گفت من شکل کروکودیلم؟

قاه قاه خندیدم. خنده ای عصبی و طولانی.

=: هی با تو ام. چرا جواب نمیدی؟ از اون وقت تا حالا داره خون خونمو می خوره که بدونم چی بهت گفته.

شماره ی شهرام را حفظ بودم. دو قدم عقب رفتم و یک کاغذ از کنار تلفن برداشتم. شماره را روی آن نوشتم و در حالی که به زرین می دادم گفتم: زنگ بزن از خودش بپرس.

پیمان با ایلای از اتاقم بیرون آمد. پرسید: از کی بپرسه؟

زرین با چشمهایی گرد شده و ترسیده نگاهمان کرد.

غرغرکنان پرسیدم: بچه رو کجا می بری؟

=: ببرمش دیگه. خیلی ممنون. گفتی زخمشو شستی یا نه؟

زرین کاغذ را توی دستش مچاله کرد و یواشکی جیم شد.

_: بله شستم.

شانه اش را گرفتم و به طرف در هل دادم. بالاخره رفتند و خانه در سکوت فرو رفت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
این هم قسمت یازده تقدیم به خانم دکتر عزیزم


لباس عوض کردم و خواستم بیرون بروم که چومیچا با بغض و چشمهای پر آبش مانعم شد. آهی کشیدم و گفتم: باید برم ایلای... ظهر میام.

موهایش را بهم ریختم و صدا بلند کردم: مامان کاری با من نداری؟

=: نه. برو بسلامت.

_: خداحافظ.

دخترک دست تکان نداد. عصبانی هم نبود. اینقدر نگاهش غم داشت که دچار عذاب وجدان می شدم. ولی نمیشد نروم. امروز نمی رفتم، بقیه ی روزها چکار می کردم؟

دو ساعت کلاس زبان و دو ساعت باشگاه. ظهر با بچه ها ساندویچ خوردیم و نزدیک ساعت دو برگشتم. چومیچا توی تاب نشسته بود و با عروسکی که نمی دانم کی بهش داده بود بازی می کرد. به نظر می آمد از عروسکهای دخترهای خانه باشد.

با دیدن من عروسک را رها کرد. طول گاراژ را دوید و دست دور پاهایم حلقه کرد. خم شدم و بغلش زدم. موهایش را بهم ریختم و انگشت روی چال گونه اش کشیدم.

در خانه دوباره باز شد. آرام چومیچا را زمین گذاشتم و برگشتم. دایی پیمان بود. لبخندی زدم و دست بلند کردم: سلام.

دستش پر بود. با پا در را بست و گفت: سلام.

جلو رفتم. کیسه های خرید را از دستش گرفتم. چومیچا هم خندان جلو آمد. یک کیسه ی کوچک هم به او دادم.

پیمان را نگاه کرد. لبخند زد و سلام کرد. پیمان ذوق کرد و خوشحال نشست و صورتش را بوسید.

کاغذهایی که دستش بود داشت می ریخت. به زحمت مرتبشان کرد و دوباره ایستاد. پرسید: چه خبر؟ از صبح خونه بودی؟

_: نه. کلاس داشتم و بعدشم باشگاه بودم. ایلای پیش مامان بود.

متعجب پرسید: ایلای؟!

خندان گفتم: اوا تو نمی دونی؟ اسمشو گذاشتیم ایلای! بس که بچه ات خوشگله!

=: منظور؟

خریدهایش را توی آسانسور گذاشت. من هم کیسه ها را گذاشتم ولی چومیچا دستم را کشید که سوار نشوم.

جلوی آسانسور ایستادم و با خنده ماجرای صبح را تعریف کردم.

نگاهی به من و دخترش انداخت و بالاخره گفت: چون که بابات گفته قبوله، بهرحال آدم عاقلیه. خورشیدم قشنگه ها... ولی حالا که فکرشو می کنم می بینم ایلای جالبتره. بلکه به قول تو زد و بچه ام خوشگل شد. نشد هم خیالی نیست. جاش همیشه تو قلب باباشه.

و با لبخندی پر مهر به دخترک چشم دوخت. در آغوشش کشید و گفت: بیا بغل بابا. آسانسور که ترس نداره.

طبقه ی اول آسانسور توقف کرد. خداحافظی کردم و گفتم: من میرم بالا.

پیمان ایلای را زمین گذاشت و وسایلش را از کف آسانسور جمع کرد. همین که چرخید تا آنها را جلوی در خانه بگذارد، ایلای دوباره توی آسانسور پرید و پشت سر من قایم شد.

پیمان خندان نگاهش کرد و در حالی که سعی می کرد صدایش را بلند نکند تا مبادا مزاحم خواب بعدازظهر پدر و مادرش بشود، گفت: بیا اینجا ببینمت وروجک. کجا رفتی؟

دکمه ی آسانسور را زدم و گفتم: می برمش بالا. اگه خواستی تو هم بیا.

باهم وارد خانه شدیم. با دیدن ایلای مامان گفت: با تو امد؟ به زرین گفتی؟

در حالی که به طرف اتاقم می رفتم گفتم: به زرین؟ مگه من با زرین حرف می زنم؟ زرین یه دختره مامان خانم. یادت رفته؟

=: برو خودتو مسخره کن بچه. من این بچه رو سپرده بودم دست زرین تو حیاط مواظبش باشه یه وقت راه نیفته تو کوچه. حالا میگم فهمید تو آوردیش بالا؟ نگرانش نشه.

_: هان از اون لحاظ؟ زرین پیشش نبود.

=: نبود؟ تنهاش گذاشت رفت؟ چرا آخه؟

_: آخه چی فکر کردین که سپردینش دست زرین؟ معلومه که حوصله شو نداره.

=: تا وقتی نمی دونی چی شده قضاوت نکن. بلکه بچه یه لحظه کاری براش پیش امده.

_: شما صحیح می فرمایید. ولی... پوه...

حوصله ی بحث نداشتم. حوله ام را برداشتم و به طرف حمام رفتم.

ایلای دستم را کشید و ناراحت نگاهم کرد. دستش را گرفتم و به اتاقم بردم. کامپیوتر را روشن کردم و وارد یک سایت بازی کودکانه شدم. وقتی مشغول شد به حمام رفتم.

وقتی برگشتم بابا هم رسید. کیهان هم از اتاقش بیرون آمد و همه دور هم نشستیم که ناهار بخوریم. ایلای را هم آوردم.

مامان گفت: ولش کن. بذار بازی کنه. ناهارشو قبلاً دادم.

_: حالا شاید یه کم خواست.

 

اسمش شد ایلای. یک هفته ای طول کشید تا بالاخره برایش شناسنامه صادر شد و رسماً ایلای شد. به محیط اطرافش عادت کرده بود. با بچه ها بازی می کرد. چند کلمه ای هم فارسی یاد گرفته بود. ولی شاد نبود. نمی دانستم از دلتنگی است یا این که کلاً غم دارد.

_: پیمان؟

=: هوم؟

_: ده روزه که اینجاست. مادرش هیچی نمیگه؟ دلش تنگ نشده؟

=: یه بار پرسید میشه باهاش حرف بزنم؟ گفتم دو هواییش نکن. به وقتش خودم بهت زنگ می زنم.

_: وقتش یعنی کی؟

=: نمی دونم. من الان کلی کار دارم. نمی رسم بهش فکر کنم.

و دوباره تا گردن توی مانیتور فرو رفت. اما خانم جون صدایش زد و نشد ادامه بدهد. همین که از اتاق بیرون رفت گوشی اش را برداشتم. به ایلای اشاره کردم ساکت باشد. رمزش را می دانستم. به سرعت اعداد را ردیف کردم. یک بار اشتباه شد و بار دوم توانستم وارد شوم.

توی لیست مخاطبینش گشتم. شماره ای که می خواستم را پیدا کردم و برای خودم فرستادم. بعد تند تند آثار جرم را پاک کردم و گوشی را کنار کامپیوتر انداختم.

پیمان به اتاق برگشت. هنوز حواسش به خانم جون بود. گفت: چشم. چشم. می پرسم حتماً.

بعد دوباره نشست و با گیجی گفت: آیهان با ایلای میرین بیرون؟ کار دارم. حواسم جمع نمیشه.

_: البته. تو راحت باش.

از پله ها بالا رفتیم. توی خانه سر کشیدم. مامان داشت خیاطی می کرد. بابا و کیهان خانه نبودند. با ایلای به اتاقم رفتیم و در را بستم. اینترنت را چک کردم. وارد لیست مخاطبینم شدم. با کمی ترس و لرز دکمه ی تماس تصویری را لمس کردم.

تا ارتباط برقرار شود ایلای را روی تخت نشاندم. قطع شد. نگرفت. دوباره سعی کردم. این بار وصل شد و زنی را دیدم که داشت روسری اش را مرتب می کرد.

ایلای روی دستم سر کشید و ناگهان ذوق زده جیغ زد: ماما...

گوشی را به او سپردم و اجازه دادم با آن زبان عجیب و غریبش هرچه می خواهد دل تنگش به مادرش بگوید.

دخترک جیغ جیغ می کرد و غش غش می خندید. گوشی را به طرف من گرفت و مرا به مادرش معرفی کرد. فروخورده خندیدم و دستی تکان دادم.

دوباره گوشی را به طرف خودش برگرداند و تند تند مشغول حرف زدن شد. مثل یک پرنده بی وقفه جیک جیک می کرد.

مامان در اتاق را باز کرد و متعجب پرسید: چی داره میگه یه بند حرف می زنه؟

لبخندی زدم و گفتم: داره با مامانش حرف می زنه. به نظرم همه ی پته هامونو ریخته رو آب.

مامان خندید و گفت: طفلکی. بیا بیرون بذار راحت باشه.

_: مگه ناراحته؟ من که یک کلمه هم از حرفاشو نمی فهمم. اونم که خوشحال داره گپ می زنه.

مامان در را باز گذاشت و رفت. من هم کامپیوترم را روشن کردم و مشغول بازی شدم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 10 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
صبح جمعه تون بخیر
حالتون خوبه ان شاءالله؟
ما هم خوبیم شکر خدا. امروز دو سه تا زلزله ی پنج شش ریشتری داشتیم که خدا رو هزار مرتبه شکر بخیر گذشت. ولی از روستاهای اطراف خبر ندارم. جرأت هم ندارم اخبار نگاه کنم.
خونمون خشتیه. چند تا ترک جدید خورده ولی خدا رو شکر... به خیر گذشته الحمدالله...


صبح نیمه بیدار بودم. سر و صدای اهل خانه را می شنیدم ولی دلم نمی خواست از جایم بلند شوم. دلم بدجوری گرفته بود. من که کاری به آن بچه نداشتم. چرا مامان اینقدر سخت می گرفت؟ بچه است!

+: عیهن... عیهن...

بقیه ی حرفهایش را نفهمیدم. به زبان خودش گفت. اول فکر کردم توی خواب صدایش را شنیده ام. اما وقتی چشم باز کردم کنار تختم بود. آن هم با چه قیافه ای! موهای آشفته اش توی هوا، لباسش چروک و بهم ریخته، دندانهایش هم که گفتن نداشت با آن دهان گشادش.

خندیدم و روی تخت نشستم. دست دور شانه هایش انداختم. فشارش دادم و گفتم: سلام زشتالو!

تا فارسی بلد نبود خوب بود. ناراحت نمیشد. مامان به درگاه اتاق تکیه داد و با لبخند نگاهمان کرد. با احتیاط رهایش کردم و گفتم: سلام. صبح بخیر.

=: سلام. نمی خوای بلند شی؟ کلاس داری.

خمیازه ای کشیدم و گفتم: هنوز یه ساعت دیگه. چه عجله ایه؟

چومیچا تند تند یک ماجرا برایم تعریف کرد. دستهایش را تکان می داد و چشمهایش را گرد می کرد. با مامان غش کردیم از خنده. یک کلمه هم نفهمیدیم. چومیچا اول نفهمید چرا می خندیم. ظاهراً حرفش خنده دار نبود. کمی با ناراحتی نگاهمان کرد ولی بالاخره شروع کرد به خندیدن.

موهایش را بیشتر بهم ریختم و گفتم: ریختشو! خوش تیپ تر از تو، تو این طایفه نبوده و نخواهد آمد!

بابا هم دم در ایستاد و گفت: آذریا بهش میگن ایلآی.

از جا برخاستم و خندان پرسیدم: به کی؟

=: ایل- آی. ماه ایل. تو پادشاه ماهی، اینم اینجوری که تو داری میگی ماه طایفه.

کیهان کولی باشگاهش را روی شانه هایش مرتب کرد و گفت: داداشم شاه ماهیه.

خندیدم و گفتم: ماه! نه ماهی.

شانه ای بالا انداخت و گفت: جفتش یکیه. خداحافظ.

_: کجاش یکیه برادر من؟

بابا انگار خوشش امد. رو به چومیچا گفت: ایلای؟

بدون این که نگاهش را بگیرد خطاب به من گفت: بیا به جای خورشید بهش بگین ایلای.

قشنگ تلفظش می کرد. به دلم نشست. گفتم: قشنگه. به پیمان میگم. بذاریم روش بلکه زد و بچه خوشگل شد.

بابا از طرف پدری ترک بود و کمی لهجه داشت. اسم من را هم از روی پدر مرحومش گذاشته بودند. ولی خودم اصلاً ترکی بلد نبودم.

بابا کیفش را برداشت و در حالی که به طرف در می رفت گفت: خوشگل میشه. مطمئن باش. چه اسمش ایلای باشه چه چومیچا.

برای چومیچا دست تکان داد، او هم با خوشحالی بای بای کرد.

بابا که رفت دست و رویم را شستم و برگشتم. به مامان گفتم: فکر کردم صدای پیمانم شنیدم.

=: صبح داشت می رفت سر کار چومیچا رو آورد بالا. گفت هنوز خیلی به خانم جون عادت نداره، دل نمی کنم بذارمش برم.

در حالی که به طرف آشپزخانه می رفتم پرسیدم: از پیمان راحت جدا شد؟

=: فقط به عشق تو. آیهان از زبونش نمیفته.

خندیدم و با شوق به دخترک که مثل جوجه دنبالم می آمد نگاه کردم. باز هم داشت چیزی تعریف می کرد. وقتی گیج نگاهش کردم لحنش را عوض کرد و شروع به توضیح دادنی کرد که هیچی نفهمیدم!

در یخچال را باز کردم و پرسیدم: تو صبحونه خوردی چومیچا؟ ایلای؟

برگشتم و نگاهش کردم. پرسیدم: بهت بگیم ایلای؟

بهش اشاره کردم و تکرار کردم: ایلای؟

متعجب به خودش اشاره کرد و پرسید: ایلای؟

عین بابا تلفظ می کرد. نامرد! همه را غلط می گفت غیر از این یکی. دو سه بار هی باهم گفتیم و تمرین کردیم. بدش نیامد. آخر خندید و با اشاره به خودش گفت: ایلآی.

مامان گفت: پیمان گفت هرچی اصرار کرده چیزی نخورده. ببین حریفش میشی؟

نان و پنیر و گردو و کره و شیر روی میز گذاشتم. شیشه ی مربا را هم در آوردم و همراه با اشاره پرسیدم: کدومشو می خوای؟

دانه دانه نشانش دادم. اما برای همه سرش را به نفی بالا برد و تکان داد.

_: اینجوری که نمیشه. باید یه چیزی بخوری. شما تو مملکتتون صبحونه چی می خورین؟

=: با این هیکل نحیفش بعید می دونم اونجا هم چیزی می خورده. ولی اینجوری نمیشه. مخصوصاً صبحونه خیلی مهمه.

_: ایلای... راه نداره. باید صبحونه بخوری.

=: به این اسم عادتش نده. بذار اول ببینیم پدرش چی میگه.

_: مامان فکر کنم ما اینقدرا به گردن پیمان حق داریم که بتونیم اسم این وروجک رو بذاریم. به اون باشه میذاره خورشید. زحمت فکر کردن هم نمی کشه. ترجیح میده شبانه روز به فرمولای ریاضیش فکر کنه.

=: اوهوی اونی که داری درباره اش حرف می زنی برادر منه ها.

_: حرف بدی نزدم مامان جان... ایلای... دهنتو باز کن.

نخورد. سرش را عقب کشید. یک دسته کاغذ و خودکار روی میز بود که مامان یادداشتهایش را روی آنها می نوشت. چومیچا یک کاغذ سفید برداشت. یک دایره کشید. یکی دیگر هم وسطش کشید و وسطی را رنگ کرد.

_: نقاشیتم به خوشگلی خودته جیگر! این چیه حالا؟

از روی صندلی پایین پرید. با خوشحالی در یخچال را باز کرد و مشغول جستجو شد.

_: دنبال چی می گردی بچه؟

چند لحظه بعد ناامید شد و با ناراحتی در یخچال را بست.

_: چی شد؟ چی می خواستی؟

مامان نگاهی به کاغذ و نگاهی به یخچال انداخت. در را باز کرد و از لبه ی بالای در یخچال دو تا تخم مرغی که داشتیم را بیرون آورد. نشان چومیچا که داد، دخترک از خوشحالی شکفت!

با حیرت نگاهی به خط خطی خودکاری چومیچا انداختم و پرسیدم: آخه از تو این نقاشی هنرمندانه شما از کجا نیمرو رو تشخیص دادین؟!

=: خب اون دایره دوری سفیده وسطی رو رنگ کرده.

_: با خودکار آبی رنگ کرده!

مامان خندید و در حالی که توی ماهیتابه کره می انداخت گفت: امکاناتش همین قدر بود.

سر تکان دادم و روی میز ضرب گرفتم. چومیچا خندان نگاهم کرد. تشر زدم: ایلای!

خندید و با ناز تکرار کرد: ایلای...

وای این بچه دو روزه مرا می کشت. حتماً می کشت!

یک تکه نان توی دهانم چپاندم و از پشت میز بلند شدم. همه ی خوراکیها غیر از نان و عسل را توی یخچال گذاشتم و به طرف در رفتم.

مامان با ماهیتابه ی نیمرو به طرف میز چرخید و گفت: اوا تو که هیچی نخوردی!

کمی عصبی گفتم: نگران این کوچولوی هشتاد وپنج کیلویی نباشین. ضعف نمی کنم.

مامان چشمهایش را گرد کرد و عصبانی پرسید: هشتاد وپنج کیلو شدی؟! بیشتر برو باشگاه. شکمت امده وسط! خجالت بکش. ریشتم که بلند شده. وحشتناک شدی!

غش غش خندیدم و گفتم: تا نگفته بودم شکمم وسط نبود ها! ریشمم چشم. الان می زنم. امر دیگه باشه؟

کمی جا خورد ولی موقعیتش را حفظ کرد و با همان تندی ادامه داد: به این بچه هم اینقدر ور نرو. هشت سالشه. دو روز دیگه قد می کشه. زشته.

_: نه قراره خوشگل بشه. بابا گفت.

=: برو حرف نزن بچه!

عصبانی بود ولی وقتی پشتم را کردم فهمیدم که خنده اش گرفت. خودم هم خندیدم و رفتم تا ریش چند روزه ام را اصلاح کنم.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
نصف شبتون بخیر و شادی
پر از رویاهای رنگی


بیشتر مهمانها رفته بودند که از اتاق بیرون آمدیم. بچه ها هم توی حیاط بودند.

پیمان به خانم جون گفت: می خوام یه تخت برای چومیچا بخرم. اگه شما ناراحت میشین اینجا بمونه، بالا برای دوتاییمون یه اتاق آماده می کنم.

از گوشه ی چشم نگاهی به خاله مهدیه انداخت و گفت: وسایل همه رو می برم تو مهمون خونه و درشو قفل می کنم که کسی نگران نباشه.

خانم جون اخمی کرد و گفت: لازم نیست. بیارش همینجا. روزا میری سرکار. نمیشه که بچه تنها بمونه.

لبخندی زدم. خانم جون با تمام غر و لندش، با اون همه غش و ضعفش، آخرش هم دلش نمی آمد بچه تنها بماند.

=: تختم نمی خواد. تخت بچگی خودت تو انباره. برو بیارش. میخاشو محکم کن. یه تشک بذار روش.

آب دهانم را قورت دادم. خدا می داند چند نسل روی آن تخت خوابیده بودند و مال چند سال پیش بود. اگر بچه ی من بود می گفتم می خواهم برایش تخت نو بخرم. اما پیمان اینقدر شرمنده و ناراحت بود که فقط چشم گفت.

با پیمان و چومیچا رفتیم تخت را از انبار کنار گاراژ پیدا کردیم. پایه های لقش را با میخ و تخته محکم کردیم. البته آقاجون هم یادمان داد که چطور تخته را سوراخ کنیم که میخها کج نشود و کجاها تخته اضافه کنیم که تخت محکمتر بشود.

=: خیلی خب سرشو بگیر ببریمش تو.

_: عمراً بذارم اینجوری ببریش.

پیمان ناباورانه نگاهم کرد و پرسید: چه جوری؟

_: بابا حداقل رنگش کنیم! یه تشک نو براش بخریم.

=: این همه تشک. برای چی تشک بخریم؟ رنگشم از اول همین بوده. طوریش نیست.

_: بابا این بچه دل داره. از اون سر دنیا پستش کردن پیش باباش. یه ذره بهش محبت کن.

=: چی داری میگی؟ تو که تو همین خونه بزرگ شدی. فکر کن یه تخت صورتی بذارم کنار اتاقم! جواب خانم جون رو چی بدم؟

_: اولاً که تخت صورتی اشکالی نداره. اگه خانم جون حرفی زد که نمی زنه، جوابش با من. بعد از اون به نظرم چومیچا زرد دوست داره. دیشب تو لباس نوهاش صورتی هم بود ولی لباس زرد رو برداشت.

به شوخی گفت: کلاً به دختر من نظر داری ها!

_: پیمان مزخرف بگی جفت پا میام تو دهنت! بچه است! یه کم باهاش راه بیا.

نگاه کلافه ای به چومیچا انداختم. دایی ایمان برای بچه ها آبنبات چوبی خریده بود. یکی هم به چومیچا داده بود. با حالت بامزه ای آن را نگه داشته بود و می مکید.

چند لحظه نگاهم کرد. بعد آبنبات را در آورد و با آن دهان گشاد و دندانهای طاق لنگی به رویم خندید. خنده ام گرفت. عمیق و از ته دل. دوستش داشتم. نه از آن جنس مزخرفی که پیمان به مسخره گفت. این دخترک را فقط به خاطر خودش و به خاطر این که دوستم داشت، دوست داشتم. نه برای این که دختر بود.

دستم را توی موهای پفکی اش کشیدم و دوتایی خندیدیم. پیمان هم خندید.

بعد رفتم و دوباره تو انباری مشغول جستجو شدم. سمباده و پودر بتونه پیدا کردم. آوردم و کمی خمیر کردم. بعد مشغول بتونه کاری و سمباده کشیدن تخت شدم. پیمان هم وسایل اضافی را جمع می کرد. چومیچا چشم به تاب دوخته بود اما از ما دور نمیشد.

پیمان که کارش تمام شد یک تکه سمباده برداشت ولی گفتم: ولش کن دایی. خودم می زنم. تو برو با چومیچا تاب بازی.

پیمان متعجب نگاه چومیچا را دنبال کرد. بعد دستش را گرفت و گفت: بیا بریم تاب بخوریم. خدا می دونه من و آیهان چقدر تو این تاب بازی کردیم.

تا کارم تمام بشود عصر شده بود. پیمان و چومیچا مدتی بود توی اتاق رفته بودند. من هم رفتم. آقاجون و خانم جون تازه بیدار شده بودند. پیمان چای ریخت و دقت کرد برای من لیوانی بریزد.

فضا سنگین بود. آقاجون و خانم جون سعی می کردند عادی برخورد کنند ولی هنوز به حضور چومیچا عادت نکرده بودند.

یک لیوان پر از مداد و خودکار روی میز بود. همینطور دسته ای کاغذ که معمولاً خرج بچه ها میشد که نقاشی کنند. یکی را برداشتم. یک تخت کج و کوله کشیدم. نقاشی ام تعریفی نداشت.

چند رنگ مداد جلوی چومیچا روی میز عسلی ریختم. روی زمین کنار میز نشستم و گفتم: ببین چومیچا... این تخت توئه. می خوایم رنگش کنیم. چه رنگی بزنیم؟ ببین تخت... لالا... خواب...

با اشاره، با نقاشی و با کلی دلقک بازی منظورم را رساندم. اینقدر ادا در آورده بودم که همه می خندیدند. بیشتر از همه چومیچا بود که روی زمین پهن شده بود و چشمهایش به اشک نشسته بودند.

بالاخره هم مدادها را یکی یکی برداشت و تخت را رنگین کمانی رنگ زد.

با ناامیدی خندیدم و گفتم: آخه قربون اون دندونای طاق نیم طاقت! من گفتم تختتو رنگ می کنم. ولی... رنگین کمانی؟!

مدادها را بالا گرفتم و با اشاره و با زبان و التماس گفتم: فقط یکی! نمی تونم چند رنگ بزنم.

زرد و سبز را برداشت و گردنش را کج کرد. آقاجون غش غش خندید و گفت: چه دلبری هم می کنه جن بوداده! پاشو پیمان. ماشین بردار برو ببین این فیوضی رنگ فروش بازه یا نه. دو تا قوطی رنگ روغنی سبز و زرد بخر که قابل شستشو هم باشه.

خندیدم و سر تکان دادم. مدادها را جلوی چومیچا رها کردم تا نقاشی بکشد. از جا برخاستم. فنجانهای خالی چای را برداشتم و به آشپزخانه بردم. در ماشین ظرفشویی را باز کردم و فنجانها را توی سبدش چیدم.

چومیچا به دنبالم آمد و گفت: عیهن...

لیوان را نشانم داد و چیزی گفت که نفهمیدم. پرسیدم: آب می خوای؟

به اتاق برگشتیم و از توی ترموس لیوانش را پر کردم.

کمی بعد پیمان با رنگها رسید. آقاجون یادمان داد که چطور رنگها را به اندازه ی کافی رقیق کنیم و بزنیم. چومیچا هم یک برس کوچک گرفته بود و با شوق و ذوق رنگ میزد. آقاجون یادمان میداد که چطور بزنیم که خط نیفتد و یک دست رنگ بخورد.

بچه ها دوباره توی حیاط آمده بودند و با هیاهو بر سر یک دست برس کشیدن دعوا می کردند. خنده ام گرفت. یاد داستان تام سایر افتادم. آقاجون به نوبت برس را به آنها می داد و اجازه می داد کمی رنگ بزنند.

اینقدر دعوا راه انداختند که خانم جون گفت: آیهان یه کشو چوبی کنار تخت منه خالیش کن بیارش اونم بچه ها رنگ بزنن؛ هم سرشون گرم بشه هم ست بچه تکمیل بشه. برای منم اون کشو پلاستیکیای کنار پنجره رو بذار کنار تختم.

طفلک خانم جون! با آن دل مهربانش نتوانست دو روز قهر بماند. خندیدم و گفتم: چشم.

نگاهی به چومیچا انداختم. یکی از کشهای مویش باز شده و کمی سر موهایش رنگی شده بود. داشت می خندید و منتظر نوبتش بود که یک برس رنگ بزند.

به طرف اتاق رفتم. پیمان دم در ایستاده بود و با گوشی چیزی تایپ می کرد.

_: میگم دایی نمی خوای یه تماس تصویری بگیری این بچه با مادرش حرف بزنه؟ حتماً دلتنگه.

=: می ترسم هوایی بشه بیشتر غصه بخوره. بذار یه خرده به اینجا عادت بکنه بعد...

شانه ای بالا انداختم و گفتم: هرجور می دونی.

توی اتاق رفتم. کشوی خانم جون را خالی کردم و بردم تا بچه ها رنگش بزنند. بعد هم پیمان را مجبور کردم تا یک تشک نو فنری هم برای دخترک بخرد. همینطور چند دست ملحفه ی رنگی. با وجود این که عصر جمعه بود، مغازه ها باز بودند و توانست خرده فرمایشات مرا تهیه کند.

وقتی رسید شب شده بود و بچه ها رفته بودند. فقط من و چومیچا مانده بودیم که داشتیم توی حیاط و باغچه می گشتیم. با مرغ و خروسهای خانم جون بازی کردیم. گلها را تماشا کردیم و کمی حرف زدیم. چومیچا خیلی حرف نمیزد. ولی من به زور سعی می کردم فارسی یادش بدهم. اسم همه چیز را می گفتم و مجبورش می کردم تکرار کند.

وفتی پیمان برگشت به استقبالش رفتیم. کمکش کردم تشک را از روی سقف ماشین باز کند. ملحفه ها را هم برداشتیم و به اتاقش بردیم. رنگ تخت هنوز خشک نشده بود و همان توی حیاط ماند. تشک را کف اتاق گذاشتیم و رویش ملحفه کشیدیم. از خانم جون بالش و پتو هم گرفتیم و جای خوابش آماده شد. ولی به جای آن که بخوابد با خوشحالی مشغول پریدن روی تشک تازه اش شد.

پیمان لب تختش نشست و در حالی که با لبخند نگاهش می کرد گفت: اینقدر ذوق کرده که دلم نمیاد بگم تشک خراب میشه، روش نپر.

_: یعنی اگه بگی جفت پا میام تو دهنت ها!

=: ببینم تو عضو سازمان یونیسفی؟ مدافع حقوق کودکان؟ دم به ساعت می خوای جفت پا بیای تو دهن من! دختره امده به کلی از چشمت افتادم!

_: تو از چشمم نیفتادی حسودخان. ولی وقتی خودمو میذارم جای این بچه دلم کباب میشه. عمه شهره هم از شوهرش جدا شده. بچه هاش نمی دونی چه حالی هستن! ولی پدر و مادرشون تو یه شهرن! می تونن دلتنگ هرکدوم باشن برن پیشش. ولی مادر این بچه اون سر دنیاست. کِی می تونه دوباره ببیندش؟

=: خیال می کنی خودم به این چیزا فکر نمی کنم؟ تا منو ندیده بود زندگیش خیلی ساده تر بود. ولی الان...

آهی کشید و به دخترک چشم دوخت. من هم لب به دندان گزیدم و دیگر ادامه ندادم. به طرف در اتاق رفتم و گفتم: من دیگه برم. چومیچا خداحافظ.

هنوز داشت می پرید. خندان سر برداشت و از روی تشک پایین پرید. به طرفم آمد و دستم را کشید.

_: باید برم چومیچا... نمیشه اینجا بمونم.

پیمان گفت: بمون خواب بره بعد برو.

_: بعد نصف شب بیدار شه فکر می کنه گولش زدم. بذار همین الان خداحافظی کنم.

نمی خواست بروم. خانم جون هم اصرار کرد اول شام بخورم. بعد از شام دوباره جلسه ی توجیهی داشتیم تا چومیچا رضایت بدهد که بروم. دست آخر هم با چشمهای پر اشک و لبهای برچیده رهایش کردم.

همین که وارد خانه شدم مامان پرسید: چومیچا رو نیاوردی؟ حالش خوب بود؟

غمزده و ناراحت با پا در را بستم. سر به زیر گفتم: خیلی بد نبود. پیمان براش تشک خرید. قرار شد همونجا بمونه.

مامان جلو آمد. چانه ام را بالا کشید و رویم را به طرف خودش کرد. آب دهانم را قورت دادم و به سختی نگاهش کردم. لازم نبود نگاهش کنم. بهر حال لو رفته بودم.

=: تو که از اون بدتری. چته؟

چانه ام را عقب کشیدم. دمپاییهایم را کنار دیوار رها کردم و در حالی که از کنار مامان رد می شدم گفتم: من خوبم.

=: قبول کن که نمیشد اینجا بمونه. اگر پسر بود شاید، ولی...

نگاهش کردم. دستهایم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم و گفتم: همه ی اینا رو خوب می دونم مامان جون. خواهش می کنم جلسه توجیهی راه ننداز. من الان با کلی زحمت چومیچا رو راضی کردم پیش باباش بمونه. شما دیگه هیچی نگو. جا ندارم بشنوم.

به اتاقم رفتم و با همان لباس بیرون روی تخت ولو شدم. خودم هم نمی دانستم چرا اینقدر عصبانیم. از این همه جنگیدن بر سر این بچه خسته شده بودم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام بر دوستان جان
خیلی خوشحالم که این قصه رو دوست دارین. خدا کنه تا آخرش جذاب و دلپذیر بمونه



پیمان نشست. من هم روی مبل تکی با کمی فاصله از او نشستم. چومیچا اول پشت مبلم ایستاده بود و بعد جلو آمد و کنارم به زور جا گرفت. مامان را نشانش دادم و گفتم: چومیچا... عمه. بگو عمه. عمه.

سری تکان داد و گفت: عمه.

دیگر لبخند نمیزد. به پیمان هم نگاه نمی کرد. توجهی نکردم. بابا را نشان دادم و گفتم: عمو.

تکرار کرد. کیهان را هم معرفی کردم. اسم او را هم به سادگی یاد گرفت. بعد مرا نشان داد و با اطمینان گفت: آیهان.

لهجه ی خاصی داشت و اسم مرا از همه عجیبتر تلفظ کرد. یک چیزی شبیه عیهن! ولی خیلی به دلم نشست. خندیدم و او را به خود فشردم. دلم می خواست یک گاز از آن لپهای گل انداخته اش بگیرم.

پیمان را نشان داد و گفتم: بابا.

شانه ای بالا انداخت و با اخم گفت: پیمن.

گفتم: به هرحال بی راهم نیست پیمان جان. مخارجش که به عهده ی توئه. می تونی pay man باشی.

با تأسف خندید و سر تکان داد.

مامان گفت: اولین خریدتم لطفاً لباس باشه. این طفلک هیچی لباس درست حسابی نداره.

=: من چه می فهمم برای بچه چی بخرم؟ تو بخر من حساب می کنم.

مامان گوشی اش را از روی میز برداشت و گفت: اصلاً زنگ می زنم به دوستم عادله. بوتیک داره. میگم چند دست لباس بچه بفرسته. آیهان پاشو قدشو بگیر یه حدودی دستم باشه.

_: قد چی رو بگیرم؟

=: قد کاملش که بفهمه سایز لباسش چیه.

کیهان متر و یک مداد آورد. روی دیوار قدش را علامت زدم. اندازه گرفتم و نشانش دادم. به مامان گفتم: 120. به نظرتون کم نیست؟

مامان شانه ای بالا انداخت و گفت: یه کم ریزه میزه است. طوری نیست.

کفشهایش را هم اندازه گرفت. بعد به دوستش زنگ زد و خواهش کرد چند دست لباس و یک جفت صندل تابستانی برایش آماده کند.

تا ما شام بخوریم پیمان دم مغازه رفت و لباسها را تحویل گرفت. زنگ در را که زد، لای در را باز کردم. گفتم: میای تو و مثل یک سورپرایز کیسه رو بهش تحویل میدی بچه خوشحال بشه.

=: بعد اگه خوب نباشن چکار کنم؟ باید اول مامانت ببینه.

_: من این حرفا سرم نمیشه. اون باید بفهمه که دوسش داری و براش لباس خریدی.

آهی کشید و گفت: باشه. حالا میشه بیام تو؟

سعی کرد لبخند زد. کیسه را به طرف چومیچا گرفت و گفت: سلام. ببین برات چی آوردم.

چومیچا خوشش نیامد و دوباره پشت من پناه گرفت. پیمان هم لبهایش را بهم فشرد و وارد شد. به مامان گفت: سلام. بیا ببین خوبن یا نه. ولی اگه باید عوض بشن فردا. امشب دیگه خیلی خسته ام.

مامان اول کفشها را در آورد. قشنگ بودند. با شوق نشان چومیچا داد و گفت: ببین بابا برات چی خریده!

من هم هلش دادم و کنار مامان نشاندمش. اول هنوز عصبانی بود و حاضر نبود که امتحان کند. ولی من و مامان و کیهان اینقدر شوق و ذوق به خرج دادیم که حاضر شد کفشها را بپوشد. اندازه بود. لباسها اما برایش گشاد بودند. خیلی لاغر بود. ولی بهرحال از لباسهای خودش خیلی بهتر بودند. یک پیراهن زرد پررنگ را برداشته بود و زمین نمی گذاشت. مامان او را به اتاق برد و کمکش کرد تا لباسش را عوض کند. ذوق زده بیرون آمد. لباسهای کهنه اش را توی چمدانش گذاشت و چمدان را کشان کشان به طرف در برد و پشت در گذاشت. کلی به این کارش خندیدیم. طفلک خودش هم از لباسهای کهنه اش بدش می آمد.

پیمان بغض کرده بود و نگاهش می کرد. مامان گفت: چرا نمیری بغلش کنی؟

با تردید نگاهی به مامان انداخت.

گفتم: واقعاً که! احساساتت منو کشته. آدم بابایی مثل تو داشته باشه دیگه دشمن نمی خواد!

غرشی به من کرد و بالاخره دخترک را بغل گرفت و بوسید. چومیچا چند لحظه ای تحمل کرد و بعد دوباره از او گریخت و به طرف من آمد. ولی حداقل دیگر عصبانی نبود. پیمان سر به زیر انداخت.

مامان اشکهای گوشه ی چشمش را پاک کرد. بعد به طرف نیمکتی که کنار هال بود رفت و ملحفه ی آن را برداشت. یک ملحفه ی تمیز روی آن کشید. بابا هم بالش و پتو آورد.

چومیچا که متوجه شده بود که نیمکت را برای او آماده می کنند، با خوشحالی دراز کشید. پیمان صورتش را بوسید. موهایش را نوازش کرد. به سفارش مامان کشهای مویش را باز کرد که راحت بخوابد.

بعد برخاست و با گیجی از مامان پرسید: نمیشه ببرمش؟ نه لابد نمیشه. شب بخیر. اگه کاری داشتین صدام کنین.

برای چومیچا دست تکان داد و با همه خداحافظی کرد. چومیچا هم با خوشحالی بای بای کرد و رو گرداند. در حالی که با سر انگشت روی دیوار خطهای فرضی می کشید برای خودش چیزی می خواند.

نفسی به راحتی کشیدم. کم کم همه چیز عادی میشد. به اتاقم رفتم و آسوده خوابیدم.

صبح روز بعد جمعه بود. دور هم صبحانه خوردیم. مامان چومیچا را آماده کرد. لباس نوی دیگری به او داد تا بپوشد. موهایش را آراست و سر و وضعش را مرتب کرد. دستش را گرفتم و از پله ها پایین رفتیم. مامان هم آمد. در خانه ی آقاجون را گشودم و سلام بلندی کردم.

آقاجون که رو به در می نشست گفت: سلام باباجون. بیا تو.

خانم جون هم سر برداشت و با لبخند سلامم را جواب گفت. دایی پیمان با یک لیوان شیر از آشپزخانه بیرون آمد. ماندانا دختر خاله مهدیه با برادرش مجید آنجا بودند.

چومیچا را کمی جلو کشیدم. بیشتر به من چسبید و با کمی ترس به همه نگاه کرد. دستی به موهایش کشیدم و گفتم: چومیچا سلام کن.

سر برداشت و با نگاهی حق به جانب جمله ای به زبان خودش گفت. نگاهش کردم و با ناامیدی خندیدم.

_: آخه دختر خوب من از کجا بفهمم که تو چی داری میگی؟

مجید قاه قاه خندید و پرسید: بعد الان اون فهمید تو چی میگی؟

شانه ای بالا انداختم. چومیچا را به طرف آقاجون بردم. راضی نشد جلو برود. من هم اصرار نکردم. نشستم. او هم کنارم جا گرفت. پیمان با لبخند گفت: چومیچا بیا اینجا.

لیوان شیرش را نشان داد و پرسید: شیر می خوای؟

_: صبحانه خورده.

آرام به پشتش زدم و گفتم: برو پیش بابا.

نگاهم کرد و تکان نخورد. من هم چپ چپ نگاهش کردم. خندید و سرش را توی یقه اش فرو برد.

با خنده گفتم: برو خودتو مسخره کن. پاشو برو پیش بابات. هی... با تو ام. بابا... ببین. اونجا.

در حالی که به زور جلوی خنده اش را می گرفت سرش را به نفی بالا برد.

مامان که مراقبش بود خندید و گفت: ولش کن. بذار راحت باشه.

کم کم همه آمدند. حتی خاله صدیقه خواهر خانم جون هم با دخترش ناهید خانم آمدند. دور اتاق نشسته بودند و به چومیچا مثل شیری توی قفس چشم دوختند. هر حرکتش را تفسیر و تعبیر کردند. بهش خوراکی تعارف کردند. به هیچی لب نزد. نه میوه هایی که برایش پوست میشد و نه کیک و شیرینی. فقط به من چسبیده بود و با نگاهی نه چندان دوستانه تماشایشان می کرد.

کم کم همه دست از کنجکاوی کشیدند و مشغول حرف زدن با خودشان شدند. ولی چومیچا راحت نبود. از جا برخاستم و او را به اتاق پیمان بردم. پیمان هم آمد و به دنبالش همه ی بچه ها هم آمدند.

گفتم: بچه ها برین بیرون.

=: می خوایم باهاش بازی کنیم.

=: توپ بازی بلده؟

=: من خمیر دارم. بیارم بازی کنیم؟

=: واقعاً فارسی بلد نیست؟ هیچی؟

=: چه اسم مسخره ای داره.

دوباره گفتم: بچه ها... خواهش می کنم. چومیچا هنوز به اینجا عادت نکرده. برین بیرون.

راضی نمی شدند. به زحمت بیرونشان کردم. پیمان روی تختش نشست و گفت: دیشب اصلاً خوابم نبرد.

_: الهی بمیرم! چی تو رو بیخواب کرده جیگر بابا؟

پیمان شکلکی برایم در آورد. نگاهی دور اتاقش انداخت و گفت: باید یه تخت براش بخرم؟ به نظرت کجا بذارمش؟

_: به خاطر جای تخت تا صبح خوابت نبرد؟ خدا عقلت بده.

=: من اگه عقل داشتم که...

پوزخندی زدم و گفتم: باز شروع نکن پیمان. خوب یا بد هرچی بوده گذشته و تو الان یه دختر داری.

سر برداشتم و به چومیچا که بالاخره دو قدم از من فاصله گرفته بود لبخند زدم. داشت با کنجکاوی دور و برش را نگاه می کرد. لبخندم را جواب داد. یک ساعت چراغ دار از کنار تخت برداشت و در حالی که بررسیش می کرد بین من و پیمان نشست.

موهای پفکی اش را نوازش کردم و گفتم: یه کم بهت حسودیم میشه. دختر داشتن خیلی حس بامزه ایه. یا خواهر داشتن...

حرصی گفت: دختر که تو این سن غلط کردی. ما یه شکری خوردیم تو نخور. همون خواهرم از سرت زیاده.

خندیدم و گفتم: چرا خواهر از سرم زیاده؟ اینقدر دلم می خواست خواهر کوچیک داشتم. قبلاً هم دوست داشتم ولی از دیروز که مزه اش رفته زیر دندونم خیلی بیشتر دلم می خواد.

=: بیا همینو به خواهری قبول کن. دست از سر کچل مادرت بردار. چیه بچه ونگ و ونگ؟

_: خوبه ونگ و ونگشم ندیدی و اینقدر طلبکاری. همچنان خوشحال و خوشبختم که تو بابام نیستی.

نگاهم کردم و پوزش طلبانه گفت: چومیچا رو دوست دارم.

و بوسه ای روی موهای فرفری اش نشاند. چومیچا هم سر برداشت و لبخندی خرجش کرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 3 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

صبح زود شهرام بیدارباش زد و مشغول آماده شدن شدیم. مامان شیوا بی توجه به ما کنار چومیچا نشسته بود و مجله ای قدیمی را قیچی می کرد تا باهم کاردستی بسازند. یک قیچی و مجله هم به چومیچا داده بود. چومیچا اگرچه هنوز چهره اش ناراضی و عصبانی بود ولی آرام به نظر می رسید.

وسایل را جمع کردیم و توی ماشین گذاشتیم. برگشتیم بالا که با مامان شیوا خداحافظی کنیم و چومیچا را ببریم. چومیچا باز هم بازی در می آورد و نمی خواست بیاید. من که به او حق می دادم که نخواهد همراه سه تا لندهور بیاید! اما طفلک چاره ای نداشت. پیمان هیکل نحیف دخترک را زیر بغل زد و به طرف آسانسور برد. او هم تا دم ماشین فقط جیغ زد و لگد پراند.

داشتم خل می شدم. دخترک را توی ماشین انداخت و در را بست. عصبانی گفتم: پیمان حالیت هست چکار می کنی؟ مثل بچه دزدا باهاش رفتار نکن!

در جلو را باز کرد و گفت: دیوونه ام کرده.

سوار شدیم. جیغ نمیزد ولی گریه می کرد و هق میزد. شهرام نگاهی توی آینه ی بغل انداخت و در حالی که دور میزد گفت: یه سوالی از ننه اش بکن ببین درباره ی تو چی بهش گفته که اینقدر ازت متنفره؟

پیمان دستی به پیشانی دردناکش کشید و گفت: چه می دونم. من فقط بهش گفتم رسیده و سالمه. دیگه نه می خوام باهاش حرف بزنم نه یادم بیاد که یه روزی چه غلطی کردم.

شهرام خندید و پرسید: یعنی با وجود این توله شیر ممکنه فراموش کنی؟ البته ببخشیدا...

پیمان کلافه گفت: خواهش می کنم. توله شیر کاملاً برازندشه. هم قیافه اش هم وحشی بودنش. واقعاً نمی دونم باید باهاش چکار کنم. کاش فقط یه ذره آرومتر بود.

به دخترک نگاه کردم. دلم برایش می سوخت. اگر فقط کمی آرامتر و زیباتر بود همه چیز خیلی ساده تر میشد.

دستی به موهای زبر وز کرده اش کشیدم. دستم را پس زد و مشتی به بازویم کوبید. فرو خورده خندیدم و نگاهش کردم. انتظار خندیدنم را نداشت. جلوتر آمد و دوباره مشت زد. یک بار دوبار سه بار. دستم را کشید و با دندانهای یک درمیانش گاز گرفت. نصف زشت بودن صورتش هم مال دندانهای تازه افتاده اش بود.

پیمان برگشت و دعوایش کرد. گفتم: پیمان ولش کن. من خوبم. عصبانی ترش نکن.

پیمان به روبرویش چشم دوخت و غرید: حوصله داری تو ام.

_: یکیمون باید حوصله داشته باشه دیگه. و الا با این دسته گلت چکار کنیم؟

شهرام پخش ماشین را روشن کرد. چومیچا توجهی نکرد. چند بار دیگر هم مرا زد و گاز گرفت تا بالاخره دستهایش را گرفتم. توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم: بسه چومیچا. آروم باش.

پیمان پوزخندی زد و گفت: اونم میگه چشم.

با کمی خشونت دست دور بازوهای لاغرش انداختم و به طرف خودم کشیدم. پنجه توی موهایش انداختم و سعی کردم کمی مهارشان کنم ولی غیر ممکن بود. حداقل نه تا وقتی که شسته نشده بودند. سر برداشت و نگاهم کرد. برقی توی نگاه قهوه ایش دلم را لرزاند. بالاخره آشنا شد!

با تردید لبخند زدم. او هم برای اولین بار لبخند زد و دهان گشادتر از معمولش را با آن دندانهای طاق لنگی به نمایش گذاشت. دو تا چال خوشگل روی گونه های لاغرش افتاد. اولین زیبایی چهره اش! جای امیدواری بود.

خندیدم و انگشتم را روی گونه اش کشیدم. توله شیر مسخره!

تمام راه به من چسبید و جدا نشد. مگر یکی دوبار که به زور توی دستشویی فرستادمش و خودم پشت در منتظر ماندم و حرف زدم تا خیالش راحت باشد که نمی روم.

پیمان برایش خوراکی خرید ولی اصراری به نزدیک شدن به او نکرد. هر دو انگار مثل دو قطب مشابه همدیگر را دفع می کردند. موقع ناهار هم کنار من نشست.

نزدیک غروب به خانه رسیدیم. خسته و کثیف و بی حوصله. از شهرام تشکر کردیم. لبخندی زد. دستی به سرش کشید و گفت: قابلی نداشت. خودم می خواستم بیام. سفر هیجان انگیزی بود.

دستش را به طرف چومیچا دراز کرد و با لبخند گفت: خداحافظ مادموازل.

چومیچا اما اخمی کرد و پشت پاهای من پناه گرفت. لبخندی زدم و به جای چومیچا دست شهرام را محکم فشردم. پیمان هم در آغوشش گرفت و صمیمانه تشکر کرد.

بعد وارد خانه شد. ساکها را همان دم در رها کرد و به طرف خانه دوید. می دانستم بی تاب دیدن خانم جون است. ولی چومیچا...

نگاهی به او انداختم و گفتم: بیا چومیچا... فکر کنم من و تو باید بریم خونه ی ما... شاید بهتر باشه خانم جون فعلاً چشمش به تو نیفته. خدا رو چه دیدی؟ شاید مامان حریفت شد و تونست حمومت کنه. بلکه قیافت قابل تحمل بشه.

چمدانها را برداشتم و به طرف خانه رفتیم. در آسانسور باز بود. چمدانها را توی آسانسور گذاشتم. چومیچا دستم را کشید و با ترس چیزی گفت. نگاهی به آسانسور انداختم و گفتم: می ترسی. می دونم. با پله میریم. بذار اینو بزنم بره بالا. دیگه اینا رو نمی تونم کول کنم!

از آسانسور بیرون آمدم. دستش را گرفتم و بالا رفتیم. جلوی خانه ی آقاجون مکث کردم. قدمی تو گذاشتم و از همان دم در سلام کردم.

خاله مهدیه با کنجکاوی پرسید: اون بچه پیش توئه؟

زرین و سیمین هم بلند شدند و گفتند: ببینیمش...

در را نزدیک به خودم نگه داشتم و گفتم: صبر کنین. می ترسه. بذارین از راه برسه. آروم بگیره. چشم. به همتون معرفیش می کنم.

خاله مهدیه پشت چشمی نازک کرد و گفت: چه دفاعیم می کنه! اون که باباشه اینقدر تعصب نداره.

سعی کردم آرام باشم. گفتم: خاله جون از راه دور امده. نمی تونه راحت آشنا بشه. بذارین یواش یواش. با اجازه.

در را دوباره پیش کشیدم و با چومیچا بالا رفتیم. از آسانسور باز چمدانهایمان را برداشتم و در واحد خودمان را با کلید باز کردم. صدا بلند کردم: سلام.... مهمون نمی خواین؟

مامان خندان از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: سلام. حالا دیگه تو مهمونی؟

بابا هم جلو آمد و گفت: سلام. رسیدن بخیر.

کیهان هم از اتاقش بیرون آمد و گفت: سلام. خوش اومدی. سوغاتی آوردی یا نه؟

چومیچا را که مثل یک گربه پشت سرم می لولید جلو آوردم و گفتم: سوغاتی که نه. یه بچه شیر کوچولو آوردم.

مامان ناباورانه نگاهش کرد. با ناامیدی خندید و گفت: ای خدا عمه... تو چقدر زشتی!

بابا هم به لحن مامان خندید و گفت: بیچاره بچه! چه استقبال گرمی!

کیهان غش غش خندید و گفت: واقعاً عین بچه شیره! موهاشو!!! چشماشم مثل شیرا کجه!

همه می خندیدند. چومیچا چند لحظه گیج نگاهشان کرد. بالاخره با تردید شروع به خندیدن کرد. واقعاً خندید. لبخند زده بود ولی صدای خنده اش را نشنیده بودم. از ته دلم خوشحال شدم.

به مامان گفتم: فکر می کنین بتونین حمومش کنین؟ مامان شیوا موفق نشد.

مامان خندان گفت: تلاشمو می کنم.

تلاش خوبی بود ولی می ترسید که از من جدا بشود. جلوی در حمام نشستم. چمدانش را باز کردم و گفتم: ببین چومیچا اینجوری نمیشه. باور کن باید بری حموم. چی می خوای بپوشی؟ کاش یه لباس خوشگل داشتی...

چند تا لباس نشانش دادم. یک بلوز راه راه سبز صورتی سفید رنگ و رو رفته با یک شلوار کتان صورتی برداشت. طوری نگاهم کرد که همان جا به دیوار حمام تکیه زدم و نشستم.

_: خیلی خب من همینجا هستم. برو تو. خواهش می کنم. دیگه واقعاً تحملت داره سخت میشه ها!

در حمام را نشانش دادم و با اشاره به بینیم گفتم که تنش بوی بدی می دهد. از اداهایم خنده اش گرفت و بالاخره راضی شد که با مامان برود.

بابا و مامان و کیهان ریسه می رفتند و مسخره ام می کردند.

کیهان می گفت: بابای خوبی میشی آیهان. بریم برات زن بگیریم.

مامان می خندید و می گفت: آخه کی به این جوجه ما زن میده؟

بابا می گفت: جوجه ی صد و هشتاد سانتی...

بالاخره مامان با چومیچا به حمام رفت. من هم همانجا نشستم و تکان نخوردم.

_: کیهان پاشو. بسه. به اندازه ی تمام عمرت منو مسخره کردی. یه دست لباس خونه ی تمیز و لباس زیر و حوله برای من آماده کن. چومیچا که امد ازش اجازه بگیرم برم حموم. می ترسم از جام پاشم بفهمه نیستم دیوونه بشه.

کیهان با تنبلی از جا برخاست و پرسید: نمیشه یه اسم آدمیزادی براش بذارین؟

_: پیمان میگه معنی اسمش خورشیده. ولی الان که نمیشه خورشید صداش کنیم. همینجوری هم اعصاب درست و حسابی نداره. چه برسه که اسمشم عوض کنیم.

مامان لای در را باز کرد و گفت: کیهان یه مسواک نو تو کشو بالای میز آینه هست بده. آیهان جایی نری ها. این بچه همه اش حواسش به دره.

سری تکان دادم و گفتم: هستم همین جا. چقدر دیگه کار دارین؟

=: شاید یه ربع دیگه.

_: اوه پس من می پرم تو اون حموم یه دوش می گیرم میام. سعی کنین نفهمه.

کیهان مسواک را برای مامان آورد. خودم توی اتاقم رفتم و با عجله لباس و حوله برداشتم و به حمام رفتم. وقتی برگشتم چومیچا چند لحظه ای بود که بیرون آمده بود و با نگاهی ترسیده به دنبال من میگشت.

مامان گفت: بفرما. اینم آیهان. جایی نرفته بود. تحویل شما.

خندیدم. جلوی پایش زانو زدم. بو کشیدم و لبخند زدم. گفتم: عجب خوشبو و تمیز شدی! خیلی عالیه.

مامان او را جلوی پایش نشاند. موهایش را سشوار کشید و شانه زد. با کمی سرم مو نرمشان کرد و دم موشی بست. البته بیشتر شبیه دو تا گلوله ی پفکی بودند تا دم موش! خوشگل شده بود. زیبا که نه ولی از آن وضع فجیع خیلی بهتر بود.

با صدای ضربه ای که به در خورد از جا برخاستم. چومیچا ترسیده نگاهم کرد.

_: نترس. جایی نمیرم. می خوام ببینم دم در کیه.

پیمان بود. با ناراحتی گفت: سلام. خیلی زحمتت دادم.

چومیچا جلو آمد. نگران بود که بروم. خصمانه به پیمان نگاه کرد و پشت سرم پناه گرفت. دستی به موهایش کشیدم و گفتم: بابا امده. چومیچا... بابا... ددی... پاپا... چی میگین شما؟

چرخیدم و بغلش کردم. به پیمان اشاره کردم و گفتم: بابا امده دنبالت.

پیمان ملتمسانه گفت: بیا چومیچا.

و دستهایش را به طرفش دراز کرد. چومیچا به من چسبید و خودش را عقب کشید.

مامان جلو آمد و گفت: بذار همین جا بمونه. بیاد اونجا خواب و آسایش برای خانم جون نمی ذاره. کم کم عادتش بده بعد ببرش پایین.

=: زحمتتون میشه.

=: نه اشکالی نداره. من که دختر ندارم. این طفلک جای دخترم.

بینی به بینی چومیچا مالیدم و با خنده گفتم: ولی این وحشی کوچولو خیلی شبیه دخترا نیست. به پیمانم نرفته. غلط نکنم مادرش خیلی قلدره.

مامان خندید و به پیمان گفت: بیا تو می خوایم شام بخوریم.

=: شام خوردم. مزاحم نمیشم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: با زبون خوش میای یا به زور بیارمت؟ این بچه چه جوری باید بهت عادت کنه وقتی همه اش فرار می کنی؟

=: من که فرار نکردم. امدم دنبالش مامانت میگه بذار باشه.

_: بیا تو حرف نزن. کاریش نداشته باش ولی بشین اینجا.

آهی کشید و قبول کرد.  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 21 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :