ماه نو
شنبه 26 خرداد 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان
عیدتون مبارک. تنتون سالم. دلتون خوش. لبتون خندون
ببخشید بعد از مدتها غیبت امدم. انشاءالله بعد از این مرتب می نویسم.



به خانه که رسیدند مامان متعجب پرسید: کجا بودین؟

شایان جواب داد: یه کم گردش خواهر برادری.

مامان ابرویی بالا انداخت و گفت: از این عادتا نداشتین.

=: اشکالی داره؟

شاداب با نگرانی اشاره کرد: نگیم؟

شایان هم با اشاره گفت: بسپرش به خودم.

شاداب آهی کشید و حرفی نزد. به اتاقش رفت و برای کریم نوشت: رفتیم خونشون. باهاشون آشنا شدیم. خیلی عزیز و دوست داشتین.

کریم بلافاصله زنگ زد و پرسید: سلام. چی داری میگی؟

شاداب در حالی که لباس عوض می کرد تند تند ماجرا را تعریف کرد و گفت: باید برم مامان منتظرمه. بعداً بهت زنگ می زنم.

و بدون آن که منتظر جواب شود قطع کرد. نفس عمیقی کشید. ضربانش خیلی بالا بود. از اتاق بیرون آمد. شایان به او نزدیک شد و زمزمه کرد: چته؟ قرمز شدی. انگار آدم کشتی! این چه قیافه ایه؟

مامان از در آشپزخانه بیرون آمد و پرسید: بچه ها نمیاین شام؟

با دیدن شاداب با نگرانی پرسید: طوری شده؟

شاداب آرام زمزمه کرد: شایان تو بگو.

دور میز نشستند. بابا هم بود. اما شیما خانه ی عمه مانده بود. شاداب به شایان نگاه کرد.

مامان حرصی پرسید: میگین چی شده یا نه؟

بابا با اخم پرسید: پاتون به کلانتری باز شده؟

شایان پخ خندید و گفت: نگفتم شاداب! قیافه ات مثل خلافکارا شده!

بعد خندان ادامه داد: هیچ خلافی اتفاق نیفتاده. ما فقط رفتیم با بچه های عموکامران آشنا شدیم. کریم آدرس خونشونو داده بود. دلش می خواست یه ارتباطی باهاشون داشته باشه اما اونا راهش نمی دادن.

مامان که خیالش راحت شده بود، یک کفگیر چلو برای بابا کشید و گفت: طبیعیه که راهش ندن. با اون حرفایی که مادرش زده.

شایان ادامه داد: خب معلومه. ولی بنده خدا دلش می خواست کمکی بهشون بکنه.

بابا پرسید: خب. رفتین اونجا... اونا هم گفتن بفرمایین تو؟ میشه همچین چیزی؟

=: نه بابا کلی فیلم براشون بازی کردم. اصلاً اسمی از کریم نبردیم. کلی زحمت کشیدیم تا راهمون دادن. همه چی رو خیلی اتفاقی جلوه دادیم.

شاداب گفت: ولی خیلی دخترای خوبین. کاش باهاشون معاشرت کنیم. خیلی تنهاین. مادرشون صبح تا آخر شب سر کار... خودشون دو تایی تو خونه زندگی می کنن. کس و کاریم ندارن.

مامان آهی کشید و گفت: اشکالی نداره. هرچی باشه بچه های عموتونن ولی آیا مادرشون راضی میشه؟

شایان با لحنی فاضلانه گفت: اگه حسن نیتمون ثابت بشه چرا که نه!

بابا پوزخندی زد و پرسید: الان حسن نیتتو چه جوری می تونی ثابت کنی؟

شایان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم. مثلاً براشون خونه پیدا کنیم. باید تا آخر ماه بلند شن. خونه هم ندارن.

شاداب گفت: کریم میگه یه واحد آپارتمان ارثشون هست ولی مادرا قبول نکردن که بهشون بدن. یعنی نه مادر کریم قبول کرده که بده و نه مادر دخترا قبول کرده که بگیره. میگه هیچی از شما نمی خوام.

بابا با اخم گفت: این حق دختراست. چه ربطی به مادراشون داره؟

+: الان عمومحمود می تونن از طریق دادگاه خونه رو بهشون بدن؟

=: دخترا تو سن قانونی نیستن. ولی احتمالاً بشه.

بعد از شام بابا با عمومحمود و کریم صحبت کرد. قرار شد از طریق قانونی پیگیری کنند. فشار دادگاه از یک طرف و صاحبخانه ی سمیرا زن دوم عموکامران از طرف دیگر برای خالی کردن خانه، باعث شد که اجباراً جابجایی را قبول کند.

شاداب و شایان برای کمک به اسباب کشی رفتند. با دخترهای عمو جلوی در آپارتمانی که عموکامران ساخته بود قرار داشتند.

کریم توی یکی از واحدهایش منزل داشت. ولی کیان سهم خودش را فروخته و به تازگی مهاجرت کرده بود. مادرشان هم در خانه ی قدیمی عمو به تنهایی زندگی می کرد.

شاداب و شایان کمی زودتر از ترنم و ترانه رسیدند. چند دقیقه ای منتظر دخترها ماندند تا آنها هم رسیدند. ترنم سر برداشت و در حالی که نمای سنگی ساختمان را تماشا می کرد گفت: هی وای من! خونه ی ما اینجاست؟

ترانه مشتی به پهلویش زد و غرّید: ندید بدید بازی در نمیاری!

ترانه با دست لرزان کلید را توی قفل چرخاند ولی در باز نشد. شایان جلو رفت و گفت: بدش من. این کارا مردونه است.

ترانه با خنده ای عصبی گفت: یعنی یه درم با کلید نتونم باز کنم که...

شایان با دلبری زمزمه کرد: الان حالت خوب نیست. بدش من.

ترانه بالاخره راضی شد و کلید را به او داد. شایان در را باز کرد و کنار ایستاد. ترانه که نرم شده بود با تردید و بسم الله قدمی تو گذاشت. بقیه هم وارد شدند. نگاهشان روی دیوارهای سنگ کاری شده و چراغهای توی سقف چرخید.

ترانه لبخندی زد و رو به شایان پرسید: راستشو بگو. واقعاً اون روز از طرف کریم نیومدین؟

شاداب تکانی خورد. ولی شایان با خونسردی گفت: معلومه که از طرف کریم امدیم. فکر کردی واقعاً تو راه مدرسه عاشقت شدم؟

 شاداب محکم به صورتش کوبید و وحشتزده به شایان نگاه کرد.

شایان اما شانه ای بالا انداخت و گفت: از کریم متشکرم که باعث شد تو رو ببینم و عاشقت بشم.

بعد لبخندی زد و پرسید: میشه بریم تو؟

ترانه چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد گفت: بابا تو دیگه کی هستی؟ خیلی رو داری!

=: مخلص شما شایان سرداری هستم. از آشنایی با شما بسیار بسیار خوشوقتم.

ترنم سری تکان داد و به شاداب گفت: داداشت آدم بشو نیست. بریم.

همگی خندان و خوشحال وارد آسانسور شدند.

ترنم نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که شالش را توی آینه مرتب می کرد گفت: بابا تکنولوژی! دست اوس کریم و داش کریم درد نکنه.

ترانه غر زد: ظرفیت داشته باش. آبرومونو نبر.

=: بده قدر شناس لطف خدا باشم؟ ها بده؟ تو بگو شاداب جون.

شاداب خندان گفت: خیلی هم خوبه. خدا رو شکر.

خانه تازه ساز و آماده ولی پر از خاک بود. تصمیم گرفتند وسایل نظافت را بیاورند و هرچه زودتر آماده اش کنند. فقط سه روز تا موعد تخلیه ی خانه ی قبلی وقت داشتند.

خیلی زود مشغول شدند. شب کریم که از سر کار برمیگشت برایشان شام خرید و به خانه ی خودش دعوتشان کرد.

ترنم از ذوق سر پا بند نبود. اما ترانه خودداتر بود و خیلی رسمی تشکر کرد. شاداب هم به دور از هیاهوی ارث و میراث فقط دلتنگ کریم بود. این روزها اصلاً نشده بود که او را ببیند. اگر برخوردی هم پیش می آمد خیلی کوتاه بود. تلفن هم نمیزد. رویش را نداشت. کریم هم به ملاحظات خودش زنگ نمیزد.

به بهانه ی کمک به کریم به دنبالش به آشپزخانه رفت. البته آشپزخانه اپن بود و بچه ها از توی هال آنها را می دیدند.

کریم یک دسته بشقاب آماده کرد و گفت: این روزا گرفتار ما شدی و از کار و زندگی افتادی. خدا کنه بتونم برات جبران کنم.

شاداب سر به زیر دستی به لبه ی کابینت کشید و گفت: نه بابا این چند روز که من کاری نکردم. همین عصری فقط امدیم خونه رو تمیز کردیم.

_: بهرحال خیلی بهت زحمت دادم. خیلی زیاد. این که الان خواهرام کنارمن با هیچی قابل مقایسه نیست.

شایان داد زد: ببینین راز دل گفتن رو بذارین برای بعد. ما الان گشنمونه.

ترانه تشر زد: شایان مؤدب باش.

شایان متعجب پرسید: مگه حرف دور از ادبی زدم؟ ها؟ خب گشنمه!

کریم خندید و وسایل شام را روی میز چید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 خرداد 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
طاعات و عباداتتون قبول باشه انشاءالله
وای چه خاکی گرفته اینجا! ببخشید که خیلی وقت نبودم و نگرانتون کردم. هستم همین دور و برها... مشغول برنامه های خاص این ماه عزیز. واقعاً نمی دونم الهام کجا گم شده. طوری شدم که انگار از اول نویسنده نبودم! مدام دارم می خونم و سعی می کنم ولی هنوز برنگشته. ولی اینطور نمیمونه انشاءالله. بعد از ماه مبارک حتماً دوباره شروع می کنم. یا قصه ی قبلی رو ادامه میدم یا یکی جدید شروع می کنم.

آبی نوشت: چند روز پیش یه کتاب جدید خریدم. تلفن ثابت. نوشته ی رینبو راول و ترجمه ی مهرزاد جعفری. یک عاشقانه ی پس از ازدواج خوب بود. دوست داشتم.

نارنجی نوشت: باید برم بیرون. سعی می کنم در اولین فرصت پیامهای پرمهرتون رو جواب بدم.

سبز نوشت: شبهای قدر در پیشه. همدیگه رو فراموش نکنیم. انشاءالله خدا در سال جدید بهترین لطفهایش را برامون رقم بزنه به خیر و عافیت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
عیدتون مبارک

=: منو ببینه؟ برای چی؟

=: خب... خب من فکر کردم اینجوری بهتره. راحتتر می تونین اعتماد کنین تا این که همون تو راه مدرسه پا پیش بذارم. بنظرم این که خواهرم در جریان باشه بهتره. البته من از اونا نیستم که بدون اجازه ی خواهرم آب نخورم! نه... فقط... ما خیلی باهم دوستیم. دلم می خواست اونم انتخابمو ببینه.

ترانه که به نظر می آمد کمی نرم شده باشد نگاه ناباورش را بین آن دو چرخاند و پرسید: پس جریان این کتابا الکیه؟

شایان دستی به موهایش کشید و گفت: راستش پیشنهاد من بود. بهانه ی بهتری به ذهنم نرسید. حالا هرکدوم رو که می خواین بردارین. قابل شما رو نداره.

ترنم که تا حالا با هیجان داشت بحث پیش آمده را تماشا می کرد گفت: من نمی دونم شما دو تا می خواین چه کار کنین. ولی من خیلی دوست دارم از این کتابا قرض بگیرم.

یکی را برداشت. صفحه ی اولش را باز کرد و با دیدن اسم شاداب متعجب پرسید: اسمت شاداب سرداریه؟ واقعاً فامیلت سرداریه؟!

شاداب وحشتزده به شایان نگاه کرد و منتظر شد تا او داستان تازه ای سر هم کند. شایان هم آب دهانش را قورت داد. سریع نگاه از او گرفت و رو به ترنم گفت: خب ها. چطور مگه؟ من تو راه مدرسه دیدمتون. مدرسه ی همتی. دروغ چرا تا اینجا تعقیبتون کردم که راه خونتونو یاد گرفتم. حالا چه ربطی به فامیلمون داره؟

ترانه کتاب را از دست ترنم گرفت و انداخت. دستش را کشید و گفت: بیا بریم. اینا از طرف اونا هستن.

شایان به دست و پا افتاد و پرسید: از طرف کی؟ منظورت چیه؟ نرین. خواهش می کنم.

و در خانه را نگه داشت و مانع بستنش شد.

ترانه با بغض و ناراحتی پرسید: امدی سر ارث و میراث دعوا کنی؟ ما هیچی نداریم که به شما بدیم. خودمونیم و لباسای تنمون. این خونه هم اجاره ایه.

=: کدوم ارث و میراث چی داری میگی؟

ترانه که زورش به شایان نمی رسید در را رها کرد. لب پله نشست و با همان بغض گفت: می خوای بگی بابای منو نمی شناسی...

شایان که از گریه ی او منقلب شده بود با لحنی دلجویانه پرسید: باید بشناسم؟ من تو رو تو راه مدرسه دیدم. فقط خواهرت همراهت بود.

امیدوار بود که همینطور باشد. مثلاً با سرویس رفت و آمد نکنند.

ترنم با نگرانی گفت: آخه فامیل ما هم سرداریه.

ترانه چشم غره ای به او رفت.

شایان با تعجب آشکاری پرسید: واقعاً؟!! چه جالب! یعنی فامیل هستیم؟ مگه میشه؟

ترانه با لحنی تلخ و گزنده گفت: وقتی پای یه زن دوم مخفی وسط باشه میشه. البته الان که دیگه همه می دونن.

شایان نگاهی به شاداب انداخت. بعد رو به ترانه کرد و پرسید:منظورت کیه؟ به من که هیشکی هیچی نمیگه.

=: اسم بابای من کامران بوده. این چیزی رو یادت میاره؟

=: عموکامران؟ بابای کیان و کریم؟ اون که چند سال پیش فوت کرده.

ترانه شانه ای بالا انداخت و گفت: عموی شما که بعیده باشه. بابای من فقط یه برادر داشت. اونم یه پیرمرده. ناتنی بودن.

شایان گفت: خب میشن بابابزرگم دیگه. با عموکامران ناتنی بودن. واقعاً فامیل در امدیم؟ چه جالب! میگن خون خون میکشه. راست میگن. یه چیزی بود که اینقدر به دلم نشسته بودی.

ترنم گفت: فکر کنم دیگه باید بگم دم در بده بفرمایین تو.

ترانه با ناراحتی گفت: ولی اگه مامان بفهمه تکه بزرگمون گوشمونه. کم از زن اول بابا حرف نشنیدیم.

شایان گفت: والا ما هم کم از زن اول عموکامران حرف نشنیدیم. کلاً بداخلاقه. بعد از فوت عمو هم که دیگه قطع رابطه کردن. من یکی به عمو حق میدم که زن دوم گرفته.

ترانه آهی کشید. برخاست و در حالی که راه را باز می کرد گفت: اون بنده خدا هم نمی خواست زن دوم بگیره. پیش امد. بدجوری هم چوبشو خورد. بیاین تو. امیدوارم مامان چیزی نفهمه. تا مغازه کناریمون بسته است طوری نیست. یارو وقتی تو مغازه است عین عقاب ما رو می پایه.

شاداب با تردید گفت: اممم... مزاحم نمیشیم.

شایان اما دست او را کشید و گفت: قول میدیم مزاحم نباشیم. فقط یه کم آشنا میشیم. بیا.

تند تند کتابهای شاداب را دسته کرد و برداشت و از پله ها بالا رفت. شاداب هم با تردید و نگرانی همراهش رفت. وارد یک هال مربعی شکل کوچک شدند. یک دست مبل کهنه و یک قالیچه وسایل اتاق را تشکیل می دادند.

شاداب با کلی دلهره نشست. نمی دانست شایان از چه راهی می خواهد ادامه بدهد. اما خیلی زود فهمید که نگرانی اش بی مورد بوده است. شایان خیلی راحت گفتگو را به دست گرفت. از خودش و پدر و مادر و پدربزرگ گفت. عکسهایشان را نشان داد. عکسهای عمو و دخترها را دید. کلی از این که زودتر آشنا نشده بودند اظهار تاسف کرد.

شاداب هم کم کم آرام گرفت و مشغول صحبت با ترنم شد. به نظرش ترنم خیلی بانمک تر و قابل معاشرت تر بود. اما ظاهراً شایان ترانه را ترجیح میداد. ترانه هم به نظر می آمد از شایان خوشش آمده است. خیلی راحت و معمولی مشغول صحبت شده بودند.

ترنم چای و بیسکوییت آورد و عذرخواهی کرد که پذیرایی بهتری ندارند. کلی ذوق کرد از این که دعوتشان را پذیرفته اند و از شاداب خواهش کرد که واقعاً کتابهایش را قرض بگیرد.

شاداب احساس عذاب وجدان می کرد. با وجود آن که از اول به قصد دروغ گفتن به آنها راه افتاده بودند که در نهایت کمکشان کنند، اما الان حال خوبی نداشت. با این حال دخترها اینقدر بنظرش دوست داشتنی آمده بودند که او هم از این که زودتر آشنا نشده بودند متاسف بود.

دو سه ساعت مثل برق و باد گذشت. تا این که مادر شاداب به او زنگ زد.

گوشی اش را با عجله جواب داد و گفت: سلام مامان.

=: سلام. شما دو تا کجایین؟ از شایان خبر داری؟

+: بله بله. ما باهم امدیم بیرون. امدیم... یه کم گردش کنیم.

=: خیلی خب. ما هم امدیم خونه. شما هم معطل نشین. زودتر بیاین.

نفسی به راحتی کشید و آرام گفت: چشم. تا نیم ساعت دیگه خونه ایم.

شایان نگاهی به او انداخت و پرسید: باید بریم؟ حیف! دخترها تا آخر شب تنهاین.

خنده اش گرفت و متعجب گفت: خیلی رو داری شایان! مامان بفهمه تکه بزرگه ات گوشته!

=: اتفاقاً می خواستم به مامان پیشنهاد کنم با خانواده ی دوم عمو معاشرت کنیم! حیفه اینقدر از قوم و خویشامون دور افتادیم.

خنده اش گرفت و گفت: زشته شایان... بذار اقلاً دو روز بگذره بعد اینقدر پسرخاله بشو. پاشو. پاشو بریم.

=: پسرخاله چیه؟ پسرعمویم.

+: حالا هرچی! پاشو.

بالاخره برخاست و شایان را هم بلند کرد. کولی خالی اش را روی دوشش انداخت و از ته دلش گفت: خیلی از آشناییتون خوشحال شدم.

هر دو را صمیمانه در آغوش گرفت و بوسید. ترنم گفت: به مامان میگیم که اینجا بودین. خیلی دوست دارم باهم بیشتر رفت و آمد کنیم.

شایان به طعنه گفت: البته تا وقتی که انبار کتاب شاداب رو کامل بخونی.

ترنم با خنده گفت: خیلی بدجنسی. از تو که خوشم نیومد ولی عاشق خواهرت شدم. خواهرم رو هم عمراً بهت بدم.

شایان خندان پرسید: مگه اختیارش دست توئه؟

ترانه گفت: اختیارم دست خودمه ولی دهن من و تو بوی شیر میده. اگه بتونیم یه جور خوبی خونواده ها رو راضی کنیم ترجیح میدم همون خونوادگی معاشرت کنیم. ولی مامان اینقدر از دست زن بابامون کشیده که بعیده به این راحتی با این ماجرا کنار بیاد. باید خیلی یواش یواش و با احتیاط باهاش حرف بزنیم.

ترنم گفت: ولی شماره بدین در ارتباط باشیم. شاداب جون شماره ی منم یادداشت کن.

بالاخره بعد از گرفتن شماره ها و کلی تعارف و تشکر از در بیرون آمدند. توی کوچه شایان نفس عمیقی کشید و گفت: عجب روزی شد! اینا کی بودن دیگه؟ تا حالا کجا بودن؟

شاداب پرسید: تو واقعاً عاشق شدی یا همه اش فیلم بود؟

شایان شانه ای بالا انداخت و گفت: هرجور دوست داری نگاش کن.

+: جوجه می دونی چند سالته؟ خیلی برات زوده.

=: می دونی چند سال باید جاده صاف کنم تا بهش برسم؟ نگران نباش. فعلاً می خوایم معاشرت کنیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


سه روز طول کشید تا شاداب دوباره کریم را دید. مجبور شد از جلوی سالن تا دم در دانشگاه بدود تا به او برسد.

با نزدیک شدنش کریم متوجه اش شد. حرفش را با دوستش قطع کرد و متعجب ایستاد.

شاداب نفس نفس زنان به او رسید و گفت: سلام. یه دقه وایسا.

_: سلام. چی شده؟

سر برداشت و به دوست کریم نگاه کرد. لبش را با زبان تر کرد. دوستش سری تکان داد و گفت: من میرم کنار ماشین.

شاداب چهره درهم کشید. این برخوردی نبود که دلش می خواست. با لحنی گرفته پرسید: من خواهراتو از کجا باید پیدا کنم؟ اسمشون چیه؟

نیم نگاهی دورش انداخت. بدجوری جلب توجه کرده بود. زیر لب غر زد: یه شماره تلفنم ازت ندارم که خودمو مسخره ی مردم نکنم. یارو داره به چی می خنده؟

کریم نفسی کشید و آرام جواب داد: شماره رو به شایان دادم. ازش بگیر. خواهرام هم ترانه و ترنم. مدرسه میرن. واقعاً نمی دونم چه جوری می خوای باهاشون ارتباط برقرار کنی. اینقدر بنظرم محال امد که دیگه پیگیری نکردم.

شاداب سری تکان داد. پوف کلافه ای کشید و گفت: باشه حالا...

بعد هم پاکشان برگشت تا به کلاس بعدیش برسد.

بعدازظهر توی خانه با شایان تنها بودند. شایان سخت مشغول بازی با گوشیش بود.

+: شایان؟ شایان؟

=: هوم؟

+: شماره کریم رو بهم میدی؟

شایان با نگاهی درخشان سر برداشت و پرسید: شماره ی کریم؟

+: تو الان از چی ذوق کردی؟

=: هیچی. از کریم خوشم میاد. چرا دیگه باهاشون معاشرت نمی کنیم؟ تو آخرش فهمیدی یا نه؟

+: چه می دونم. شماره رو میدی؟ کارش دارم.  

شایان با شیطنت پرسید: چکارش داری؟

+: برو خودتو مسخره کن. اونی که تو فکر می کنی نیست.

بالاخره هرطوری بود شماره را گرفت. به اتاقش رفت و در را بست.

_: بله؟

+: کریم؟

_: بله شما؟

خیلی تو ذوقش خورد که او را نشناخت. ولی خودش را از تک و تا نینداخت و گفت: شادابم. می خواستم درباره ی خواهرات بیشتر بدونم.

کریم نشانی خانه و مدرسه شان را داد و گفت: در نهایت من واقعاً نمی دونم می خوای چکار کنی. بری بهشون چی بگی؟

+: خودمم نمی دونم. ولی سعیمو می کنم. میگم... به شایان بگم؟ شاید بتونم کمکم کنه.

_: نمی دونم چکار می تونه بکنه. ولی بگو.

 

نیم ساعت بعد شایان گفت: به نظر من باید صبر کنه تا وقت عروسیشون، بعد نفری یه دست جهیزیه ی تر و تمیز به صورت ناشناس براشون بفرسته. خیّرین گمنام!

+: ولی حیفه که هیچوقت برادرشون رو نشناسن.

=: بیا بریم در خونشون. کتاب بفروشیم یا همچین چیزی.

+: الان؟

=: پس کِی؟ پاشو دیگه!

+: کتاب چی بفروشم؟

شایان در حالی که به اتاقش می رفت گفت: ملیون تا رمان داری. چار تا از همینا که دخترا می خونن و باهاش اشک می ریزن وردار دیگه!

با خنده گفت: ولی نو نیستن.

=: چه اهمیتی داره؟ در راستای ترویج فرهنگ کتابخوانی کتاب دست دو به قیمت مناسب می فروشیم. یا حتی قرض میدیم. اینجوری یه راه ارتباطی هم باز می کنی.

+: این خیلی عالیه ولی اگه اهلش نباشن چی؟

شایان شانه ای بالا انداخت و گفت: سنگ مفت. گنجشک مفت. حداقلش اینه که چشممون به جمال دخترعموهامون روشن میشه. بلکه زد و یکیشون عاشقم شد. بالاخره آدم باید به فکر آینده اش باشه.

شاداب کوسنی از روی مبل برداشت و به طرف او پرت کرد. شایان خندان گفت: زود باش. من حاضر شدم.  

کوله پشتی اش را پر از کتاب کرد. کتابهایش را خیلی دوست داشت. سعی کرد آنهایی را که خوب بودند ولی کمتر عاشقشان بود بردارد.

باهم راه افتادند. خیلی دور نبود. یک کورس با تاکسی خطی رفتند و بعد در کوچه های منتهی به بازار مشغول جستجو شدند. بالاخره خانه را پیدا کردند. یک بالاخانه ی قدیمی بالای یک مغازه ی عمده فروشی لباس بود. در آلمینیومی بالای دو تا پله ی آجری فرسوده.

با تردید به همدیگر نگاه کردند و بالاخره شاداب زنگ بلبلی را فشرد. کمی بعد در به طرف بیرون باز شد. دختر نوجوانی پرسید: بله؟

شاداب مطمئن نبود که درست آمده باشند. ولی چاره ای نداشت. مجبور بود ریسک کند. پس گفت: سلام. اممم... شما رمان می خونین؟

دختر در را بیشتر باز کرد. تونیک شلوار راحتی تنش بود و یک شال بزرگ آبی هم سرش انداخته بود. گفت: سلام. می خونم ولی...

شاداب ذوق زده کولی اش را زمین گذاشت و بازش کرد. گفت: می خوام اینا رو نصف قیمت بفروشم.

یکی یکی در آورد. دخترک لب آخرین پله ی توی خانه نشست و شاداب کتابها را جلویش چید. با نگاهی غم گرفته به آنها چشم دوخت و زیر لب گفت: اما پول ندارم. ببرینشون.

صدایی از بالای پله ها پرسید: ترنم کیه؟

بعد خودش هم پیدا شد. احتمالا ترانه بود. شاداب با دقت نگاهشان کرد. چشمهای ترنم شبیه کریم بود. شبیه پدربزرگش. درشت و مشکی و مهربان. صورتش هم گرد و بانمک بود. ترانه اما صورتش بیضی بود با چشمهای روشن. زیباتر از خواهرش بود. از پله ها پایین آمد و پرسید: اینجا چه خبره؟

شاداب گفت: سلام. می خوام کتابامو بفروشم. می خونین؟

=: خوندن که می خونیم ولی نمی خواهیم. بفرمایین.

شایان دخالت کرد: قرض هم میدیم. بخونین هرکدوم دوست داشتین بخرین. نصف قیمت روی جلد. بازم هست. یه عالمه داریم.

ترانه به تندی گفت: گفتم نه.

ترنم اما یکی از کتابها را برداشت و با چهره ای غمگین ورق زد.

شاداب گفت: خب نخرین. فقط بخونین.

ترانه با بدبینی پرسید: چی به شما می رسه؟

چشمهای شایان برقی زد. این دختر خیلی خوشگل بود و می ارزید کمی بیشتر رویش مایه بگذارد. پایی پیش گذاشت و با حالتی سر به زیر و بچه مثبت گفت: راستش هیچی. من خواهرمو آورده بودم که شما رو ببینه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام :)

نمی دانست مرد روبرویش چه کرده است که شاداب دل چرکین شده است ولی هرچه بود شاداب او را ترجیح داده بود و خواسته بود کمکش کند. این خود یک امتیاز بزرگ بود. هرچند به نظرش شاداب نسبت به او کاملاً حس خواهرانه داشت و هنوز هم کریم را همان کریم بچگیهایش می دید که باید مشکلاتش را برطرف می کرد. یک حس موذی مزاحم ته ذهنش می گفت یک روز هم می آید و برای رسیدن به عشقش کمک می خواهد.

از این فکر لبهایش بهم جفت شدند و با غیظ پرسید: فرمایش؟

=: تو چی میگی جوجه فوکولی؟ کی هستی اصلاً؟

شاداب با ترس پا توی خانه گذاشت. چشمهایش را بست و فکر کرد: نکنه دعوا بشه و اشکان کریم رو بزنه!!!

با از راه رسیدن پدر شاداب کریم مکث کرد. اگر می پرسید اینجا چکار می کند چه می گفت؟ البته اگر می پرسید حتماً راستش را می گفت ولی کاش نپرسد...

بابا با دیدن آن دو با عجله از ماشین پیاده شد. از این جوان عیاش خوشش نمی آمد. دو سه باری از شاداب خواستگاری کرده بود. مشکل اینجا بود که همسایه بودند و زیاد پیش می آمد که باهم روبرو شوند.

جلو آمد. کریم با کمی ترس سلام کرد. خیلی سعی کرد ترسش در نگاهش منعکس نشود. اشکان اما با اعتماد بنفس و کمی پوزخند سلام کرد.

بابا زیر لب جوابش را داد. بعد دست روی شانه ی کریم گذاشت و گفت: سلام کریم جان... چرا دم در؟ بیا تو... بیا بریم که ناهار حاضره و دیر برسیم تنبیه میشیم.

یک تک خنده هم چاشنی حرفش کرد و کریم را به طرف خانه شان هدایت کرد. درست بود که مادر کریم هرچه از دهانش در آمده بود به آنها گفته و بعد هم رابطه را قطع کرده بود ولی حسابش با کریم جدا بود. بابا کریم را دوست داشت.

وارد خانه که شدند بلند گفت: یاالله... خانم مهمون داریم...

کریم توی راهرو ایستاد و گفت: شما بفرمایین... شاید آماده نباشن.

بعد با مکثی افزود: شاید مزاحم باشم. من چند لحظه همین جا میمونم بعد میرم.

بابا با اخم پرسید: این چه حرفیه؟ یه لقمه نون که قابل این حرفا رو نداره. نشنوم دیگه.

وارد خانه شد. بلند سلام کرد. شاداب که روی اولین مبل هال نشسته بود و دسته ی کیفش را می فشرد با نگرانی از جا برخاست. با صدایی لرزان گفت: سلام بابا... ببخشید... کفشم یه دفعه پاره شد. خدا خیری به کریم بده منو رسوند.

بابا سری تکان داد و به مامان نگاه کرد که وارد هال شده بود.

=: سلام. مهمون داریم؟ کی هست؟

=: کریم شاداب رو رسونده گفتم بیاد تو. ناهار که حاضره؟

=: بله بله بفرمایین.

و دستپاچه به آشپزخانه برگشت. شاداب هم کیفش را رها کرد. توی آشپزخانه دستهایش را شست و از مامان پرسید: چکار کنم؟

مامان در حالی که یک سبد خیار جلویش می گذاشت تند گفت: اینا رو خرد کن. چی شد با کریم امدی؟

شاداب با لحنی حق به جانب و گردن کج گفت: کفشم یه دفعه پاره شد. به اتوبوس نرسیدم. پول برای تاکسی هم نداشتم.

=: باز یادت رفت؟ حواستو جمع کن. وقتی میری بیرون پول کلید گوشی و دستمال کاغذی حتماً همرات باشه. کی می خوای بزرگ بشی؟

یک خیار برداشت و در حالی که پوست می کند با تبسمی کمرنگ زمزمه کرد: اممم نمی دونم.

مامان اما توجهی به دلبری اش نکرد و گفت: زود باش. زود باش.

و خودش تند تند مشغول ظرف کردن ترشی و خرما شد.

شایان به آشپزخانه آمد و گفت: سلام سلام. آی گشنمهههه... ناهار چی داریم؟ به به سیب شوید پلو! شاداب یادته کریم عاشق سیب شوید پلو بود؟ هر وقت میومدن خونه بابابزرگ، بابابزرگ می گفت حتماً یکی از غذاها سیب شوید پلو باشه. یاد اون سیب سرخ کرده کش رفتنا بخیر. کریم منو میزد زیر بغلش میبرد بیرون که پلوجونهاش کم سیب نشن یه دفعه!

دم در آشپزخانه ایستاد و خندان از کریم پرسید: یادته؟ هنوز ازت کینه دارم. خب خودتم می خوردی مرد حسابی! چی میشد مگه؟

کریم سری تکان داد و خندان گفت: من معذرت میخوام. جبران می کنم. بیا امشب بریم بیرون، چند پرس سیب زمینی سرخ کرده مهمون من.

شاداب با ظرف ماست خیار از آشپزخانه بیرون آمد و با خوشحالی گفت: منم میام!

بعد بلافاصله با ترس و خجالت به بابا نگاه کرد. یادش رفته بود که دیگر آن دختر بچه ی چند سال پیش نیست و برای بیرون رفتن با کریم آزادی عمل ندارد. 

ظرف را روی میز گذاشت و با عجله به آشپزخانه برگشت. مامان با عصبانیت در حالی که می کوشید صدایش بالا نرود تشر زد: این چه حرفیه که می زنی؟ یعنی چی منم میام؟ شرم و حیاتو شکر!

بقیه ی توپ و تشر مامان را نشنید. داشت به کمک خواستنهای امروزش از کریم فکر می کرد و این که اگر مامان می شنید چه حالی میشد!

همانطور سر به زیر و خجالت زده سبد نان را هم سر سفره برد و کم کم همه چیز آماده شد. همه دور هم نشستند. شاداب به این فکر می کرد که کریم آخرین بار کی سر سفره ی آنها بوده است؟

اصلاً یادش نمی آمد. ولی الان حضورش اصلاً جدید نبود. اینقدر معمولی و صمیمی و راحت نشسته بود که انگار هر روز ناهار را آنجا می خورد.

از این در و آن در حرف میزد و از غذا تعریف می کرد و همه چیز خیلی خیلی عادی بود.

شاداب نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. بشقابش نصفه مانده بود و نمی توانست بخورد. مامان بدون این که بشقابش را ببیند پرسید: شاداب برات بریزم؟

بدون این که سر بردارد گفت: نه ممنون. میل ندارم.

مامان متعجب نگاهش کرد و پرسید: هنوز نخوردی؟ طوری شده؟ سرما خوردی؟

وای مامان هم که گیر می داد دیگر ول کن نبود. توجه کریم هم جلب شد. با نگرانی نگاهش کرد. شاداب از جا برخاست. بشقابش را برداشت و گفت: نه بابا خوبم. تو دانشگاه یه چیزی خوردم.

کریم متفکرانه رو گرداند و به خودش غر زد: بفرما. حضورت اینقدر سنگین بود که طفلک نتونست غذاشو بخوره. یه بهانه ای میاوردی نمیومدی تو!

اما دیگر گذشته بود. الان هم نمی توانست برود. تازه صحبتشان با پدر شاداب گل انداخته بود. بین صحبتها سعی کرد در جمع کردن میز هم کمک کند بلکه از بار عذاب وجدانش کم شود.

ساعتی بعد شایان پرسید: خب امشب بریم بیرون؟

نگاهش بی اختیار به طرفش شاداب چرخید. اما خیلی سریع چشم گرفت و گفت: حتماً بریم.

به خودش قول داد که برای شاداب هم بخرد و به بهانه ای به شایان بدهد تا برایش بیاورد. راه دیگری نداشت. داشت؟ مگر این که یک بار دیگر در راه دانشکده مهمانش می کرد. میشد؟

ولی به هرحال قرارش را با شایان گذاشت و ضمن تشکر از پدر و مادرش از جا برخاست و خداحافظی کرد.

بشقاب پیتزا را جلوی شایان گذاشت و خودش هم نشست. شایان ظرفها را جابجا کرد تا همه چیز در دسترس باشد. با هیجان گفت: فکر نمی کردم سر حرفت بمونی. همون سیب زمینی بس بود. چرا این همه غذا گرفتی؟

یک دانه سیب زمینی برداشت و بدون فکر خاصی زمزمه کرد: شادابم دلش می خواست بیاد طفلک...

شایان فکر کرد اشتباه شنیده است. متعجب سر برداشت و با دهان پر نگاهش کرد. لقمه اش را فرو داد و تصمیم گرفت برداشت بدی نکند. با کمی مکث گفت: هنوزم مثل قدیما باید هوای همه رو داشته باشی؟ خب نمیشد بیاریمش دیگه! بخور بابا ولش کن.

کریم هم لقمه ای خورد و بدون این که به او نگاه کند پرسید: یه ظرف براش ببری زشته؟

شایان پوف کلافه ای کشید و گفت: نمی دونم. واقعاً نمی دونم. چته؟ عاشقی؟

کریم تند و پرطعنه گفت: نه بابا ما رو چه به این غلطا... بخور بابا از دهن افتاد. سیب زمینیاش خوبن ها. کرانچی.

شایان ابرویی بالا انداخت و گفت: ممنون.

 

وقتی خوردند یک پیتزای کامل زیاد آمد. کریم در حالی که برمی خاست گفت: اینو ببر خونه شاید بخوای صبحونه بخوری.

بعد هم کت پاییزه اش را از روی پشتی صندلی برداشت و مشغول پوشیدن شد.

شایان دوباره ابرو بالا انداخت و گفت: باشه می برم ولی پپرونی بیشتر دوست داره.

کریم متعجب چرخید و پرسید: واقعاً؟ بخرم؟

شایان غش غش خندید و گفت: اینو! بعد میگه ما رو چه به این غلطا! ببینم گوشای من درازه؟

کریم نوک بینی او را بین دو انگشتش فشرد و گفت: نه گوشای تو دراز نیست فنچ غول شده. ولی من واقعاً نیتم اونی که تو فکر می کنی نیست. هنوز هم شما رو همون بچه های کوچولوی خونه ی عموجان می بینم و همون قدر دوستتون دارم. توجه کردی؟

مکثی کرد و بعد به در اشاره کرد: بریم.

شایان که احساس می کرد کریم از حرفش ناراحت شده است سر به زیر انداخت و به دنبالش از در بیرون رفت. او هم کریم را دوست داشت. مثل برادر بزرگترش بود. با وجود این که در این چند سال او را ندیده بود هنوز هم آن همه حمایت و برادریش را حس می کرد. از نظر او اگر کریم دامادشان میشد عالی بود.

آهی کشید و سوار ماشین شد. کریم رادیو را روشن کرد و گفت: الان فوتبال شروع میشه. تا برسیم به تلویزیون فعلاً صداشو بشنویم.

شایان هم که عاشق فوتبال بود فوراً ناراحتیش را فراموش کرد و مشغول بحث درباره ی بازی امشب شد.

 

وقتی وارد خانه شد بابا فوتبال تماشا می کرد و مامان بافتنی می بافت. سلامی کرد و بدون توضیح با جعبه ی پیتزا به اتاق شاداب رفت.

شاداب کتابی را که داشت می خواند کنار گذاشت و با کمی دلخوری گفت: سلام. خوش گذشت؟

شایان لبخند پر شیطنتی زد و گفت: سلام. جات خیلی خالی بود. بیا این مال توئه.

+: ممنون. شام خوردم. برای چی اینو آوردی؟ الان دوباره مامان میاد دعوام می کنه.

شایان لب تخت نشست و پرسید: برای چی دعوا کنه؟

شاداب شانه ای بالا انداخت. کتابش را دوباره باز کرد و گفت: ظهری کلی دعوام کرد. هیچی برو.

شایان هم که نصف حواسش به فوتبال بود با جعبه ی پیتزا از در بیرون رفت. جعبه را روی میز هال رها کرد و رو به تلویزیون کنار بابا نشست.

شاداب اما بی حوصله برخاست. در نیمه باز اتاق را محکم کرد و روی تختش کنار دیوار نشست. زانوهایش را در آغوش گرفت. دلش می خواست امشب با شایان و کریم برود. هرچند تمام عقاید خانواده را درک می کرد ولی کریم اینقدر اهل خانه و نزدیک بود که حس نمی کرد رفتن با او بد باشد. همانطور که امروز چند بار از او کمک خواسته بود یا شریک رازش شده بود.

اشکش بی دلیل چکید. کاش حداقل شماره تلفنی از او داشت.

بین دو نیمه شایان دوباره به اتاقش امد. لب تختش نشست و پرسید: واقعاً پیتزا نمی خوای؟ گفت حتماً برات بیارم.

شاداب متعجب پرسید: خودش گفت؟

شایان با دلخوری آشکاری گفت: ها.. گفت من و تو رو عین بچگیامون دوست داره.

+: تو الان از چی ناراحتی؟!

شایان از جا برخاست و گفت: هچی... بازی شروع شد. من برم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 31 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
عیدتون مبارک


شاداب با ظرف میوه جلویش خم شد. تا کسی حواسش نبود زمزمه کرد: تو نگفتی هیشکی دیگه هم نگفت.

و با ناراحتی لب برچید. کریم سر برنداشت که صورتش را ببیند. در حالی که بین انتخاب میوه اش مکث می کرد، لب زد: چی رو؟

+: ماجرا.

کریم بالاخره سر برداشت و خندید. میوه اش را هم برداشت و تشکر کرد. دخترک هنوز هم عین کودکیهایش کلید می کرد و ول نمی کرد. عاشقش بود.

از این فکر ناگهانی زبانش را محکم گاز گرفت و در دل به خودش تشر زد: بشین سر جات. آرزوی محال نکن.

شاداب میوه را دور گرفت و رفت سر جایش نشست. به قهر و ناز نیم نگاهی به کریم که دیگر تحویلش نمی گرفت انداخت. بچگیهایشان خیلی بهتر بود. کریم دست و دلباز و مهربان بود. همیشه مراقب بود که بچه ها خصوصاً شاداب خوشحال باشند.

کریم سعی می کرد چشمش به او نیفتد. اما قهر و نازش را خوب می فهمید و دلش زیر و رو میشد. طوری که کم کم نشستن سخت میشد. از جا برخاست و ضمن عذرخواهی اجازه ی رفتن گرفت.

بابابزرگ با خوشرویی تعارف کرد بیشتر بماند اما کریم نپذیرفت و بعد از خداحافظی از جمع بیرون رفت.

عمه شوکت نشست و گفت: آخیش... دلم براش تنگ شده بود.

عمه رفعت با اخم نگاهش کرد و گفت: هرچقدرم خوب باشه دلیل نمیشه بعد از اون حرفا دوباره بیاد اینجا.

بابابزرگ گفت: صلوات بفرستین. خوب کرد که امد. گناه کسی رو پای دیگری نمی نویسن.

شاداب منتظر ماند کسی بپرسد که چی شده ولی هیچکس نپرسید. او هم آهی کشید و از جا برخاست. مشغول جمع کردن و شستن پیش دستیها شد. باید برای خودش یک جلسه ی توجیهی می گذاشت بلکه دل بی قرارش آرام گیرد و دست از سر ماجرایی که هیچکس نمی خواست اشاره ای به آن بکند بردارد.

تمام ساعتهای تنهایی پنجشنبه و جمعه به این فکر گذشت و بالاخره صبح شنبه وقتی راهی دانشگاه شد به خودش قول داد که دیگر پیگیر این راز خانوادگی نباشد.

بعدازظهر وقتی آخرین کلاسش هم تمام شد بیرون آمد ولی همین که به اتوبوس رسید اتوبوس راه افتاد و او نتوانست سوار شود. عصبانی پنجه ی پایش را به زمین کوبید و غر زد: اککهی... حالا دو ساعت وایسا. پولم همرام نیست تاکسی بگیرم.

با احساس خنک شدن پنجه اش سر به زیر انداخت. ناباورانه کفشش را امتحان کرد. واقعاً دهان باز کرده بود؟ به دو طرفش نگاه کرد و دوباره چشم به پنجه اش دوخت. چرا مثل فیلمهای کمدی شده بود؟ مگر ممکن بود؟ الان باید چکار می کرد؟ با این کفش که نمی توانست راه برود.

با دیدن ماشین کریم که می خواست دور بزند تقریباً خودش را روی صندوق ماشین انداخت. چند ضربه به صندوق عقب زد تا کریم متوجه اش شد و ترمز کرد. بعد هم جلو رفت و در حالی که سوار میشد گفت: سلام. ببخشید. میشه منو تا یه جایی برسونی؟ کفشمو ببین چی شد! اتوبوسم رفت. الان فقط یه بارون سیل آسا کم داریم که فیلم کمدیم تکمیل بشه.

کریم نگاهی به آسمان صاف انداخت و خندان گفت: این یکی امکانش خیلی کمه.

+: ولی کیف پولم جا مونده. به قدر کافی خنده دار هست. اینقدر که من خودمو پخش کنم رو ماشینت و لابد از شانس کچلم دوست دختر احتمالیت ببینه و قهر کنه و سه روز مجبور باشی توضیح بدی که این دخترعمومه هیچ قصدی هم جز سوءاستفاده از این چارچرخه نداشته.

کریم غش غش خندید و گفت: متاسفم که اون دوست دختر احتمالی هم وجود نداره.

در دل فکر کرد: شاید اگر بود این حضور نزدیکت اینقدر از خود بیخودم نمی کرد.

+: این چند روز اصلاً باهام حرف نزدی. مطمئن شدم که یکی هست.

_: هیچکس نیست.

چشمهایش را بست و باز کرد. شاید بهتر بود که برایش تعریف می کرد. آن وقت دخترک خودش عقب می کشید و این نسبت فامیلی و خاطرات کودکی را کنار می گذاشت.

+: چقدر این نازه!

کریم دست برد و عروسک پشمالوی کوچکی را که به آینه ی ماشین آویخته بود آزاد کرد. آن را به طرف او گرفت و گفت: تقدیم.

+: نه بابا اهه... هیچی تو دستت بند نمیشه. عین قدیما. هرچی داری می بخشی.

_: آخه این عروسک نیم وجبی قابلی داره که تعارف می کنی؟

+: گرفتمش ها! دیگه پس نمیدم.

کریم خندید و گفت: باشه.

مکثی کرد و آرام پرسید: هنوز هم دلت می خواد بدونی؟

شاداب به آنی قول و قرارهایش با خودش را فراموش کرد و با هیجان پرسید: میگی بهم؟

کریم برای چند لحظه جواب نداد. بعد آرام شروع به تعریف کرد.

_: بابا که مریض شد یه دفعه از پا افتاد. اصلاً مهلت نداد به مریضیش عادت کنیم. روز دوم یا سوم بود تو بیمارستان بودیم. بابابزرگت امد ملاقات. من و مامان و کیانم پیشش بودیم که یه دفعه متوجه ی چیز عجیبی شدیم. یه زن غریبه امده بود. اتفاقی فهمیدیم امده ملاقات بابا. وقتی مامان سؤال پیچش کرد که اونجا چکار می کنه، اعتراف کرد که زن باباست. سالهاست که زنشه. کم مونده بود مامان بیمارستان رو رو سرش خراب کنه.

نفس عمیقی کشید. یادآوری آن روزها درد داشت. نفسش را تنگ می کرد.

شاداب با تردید پرسید: چه ربطی به بابابزرگ داشت؟

_: عموجان سعی کرد مامان رو ساکت کنه. بیمارستان بود. درست نبود اون همه سر و صدا کنه. پرستار و نگهبانم امدن و همه متهم شدن به طرفداری از بابا و زن دومش. مخصوصاً عموجان. مامان می گفت بابا پدرش زود فوت کرده بود؛ اگر عموجان درست تربیتش کرده بود این کار رو نمی کرد. اعصابش به شدت ناراحت بود و اصلاً نمی فهمید چی رو با چی داره قاطی می کنه.

شاداب با تردید گفت: فکر کنم حق داشت. بنده خدا از مریضی بابات حالش بد بود بعد یهو اینجوری...

کریم سری تکان داد و ادامه داد: بابات و عموتم رسیدن و داد و بیداد مامان شامل حال اونا هم شد. تا بالاخره تونستیم از بیمارستان ببریمش بیرون... با وجود این خانواده ات چقدر بهمون لطف کردن؛ تو روزهای سخت بیمارستان و بعد هم فوت بابا کمکمون کردن... و مامان هیچ کدوم از اینا رو ندید. فقط درگیر این بود که تمام اموال بابا در حیاتش به اسم خودش و من و کیان بشه مبادا یه قطره اش به دخترای بابا برسه. زنش که بنده خدا صیغه بود و چیزی بهش نمی رسید. به دختراشم هیچی نرسید. غصه و یتیم شدنشون یه طرف، حرفهایی که شنیدن یه طرف، بی پولی هم یه طرف دیگه... بنده خدا مادرشون تو آشپزخونه ی یه رستوران کار می کنه و طبیعتاً چشم دیدن ما رو نداره.

+: طفلکیها... دلم براشون سوخت. خواهرات که تقصیری نداشتن...

کریم غرق فکر سر تکان داد و گفت: نه نداشتن. ولی الان هرجور پیگیر شدم که یه کمکی بهشون کنم نشده. مادرشون نمیذاره. حاضره بچه ها رو بندازه تو دهن شیر و قیمومیتشون رو به من نده. البته سختم هست که بتونم به طور قانونی قیّمشون بشم. برادر بزرگ کیانه که علاقه ای به این مسئولیت نداره. الان هفت ساله که آب خوش از گلوم پایین نرفته. مال یتیم خوردن نداره.

+: خب همه ی اموالشون که پیش تو نیست. تو سهم خودتو بده و آروم بگیر.

_: سعی کردم که بدم ولی مادرشون قبول نمی کنه.

+: ولی باید یه راهی باشه...

_: دارم به هر دری می زنم ولی... تو الان از من دلخور نیستی؟

شاداب متعجب پرسید: دلخور؟ برای چی؟

_: مامانم هرچی از دهنش در امده به بابات اینا گفته...

+: به تو چه دخلی داره؟ من الان درگیر خواهراتم. چند سالشونه؟

_: چهارده و شونزده.

شاداب دستهایش را بهم کوبید و گفت: عالیه! بهترین سن برای مخ زده شدن!

کریم ابرویی بالا انداخت و پرسید: منظور؟

+: می تونی بری باهاشون دوست بشی. حسابی مخشونو بزنی و بعد هرقدر دلت خواست بهشون پول بدی.

_: نقشه ات عالیه. مو لا درزش نمیره ولی شرمنده مادرشون قبلاً حسابی پرشون کرده. محاله قبولم کنن.

+: می شناسنت؟

_: من دیدمشون. ولی اونا نه. مادرشون اصلاً نذاشت باهاشون آشنا بشم.

+: چی از این بهتر؟ لازم نیست خودتو معرفی کنی. فقط باهاشون دوست میشی بعد یواش یواش شروع می کنی خرج کردن.

کریم خندید و گفت: این ایده هم  فوق العاده است. منم چندان از خودراضی نیستم ولی اگر زد و در راه این کسب اعتماد یکیشون عاشقم شد چکار کنم؟ چه جوری بگم برادرشونم؟

شاداب جا خورد و غرق فکر گفت: بعیدم نیست. دخترای این سنی کافیه یه ذره توجه ببینن فوری دل می بازن.

بعد یک دفعه دوباره از جا پرید و پرسید: می خوای من برم باهاشون دوست بشم؟

_: تو هم فامیلت سرداریه. مگر این که بهشون نگی.

+: خب نمیگم. خیلی هم پلیس بازی و هیجان انگیز میشه. وقتی اعتمادشون جلب شد کم کم راستشو میگیم.

_: چه جوری می خوای باهاشون دوست بشی؟

+: نمی دونم. ولی بهش فکر می کنم.

جلوی در خانه ی شاداب بودند. دست روی دستگیره ی در گذاشت و پرسید: کجا می تونم پیداشون کنم؟ اسمشون چیه اصلاً؟

بعد ناگهان چهره اش درهم رفت و نالید: واییییی این پسره سریش... حالم ازش بد میشه. کریم یه کاری می کنی؟ میشه... میشه یه جوری دست به سرش کنی؟

کریم نگاهی به پسر خوش قیافه ای که از روبرو می آمد انداخت. نفهمید چرا شاداب اینقدر از او بدش می آید. ولی پیاده شد و منتظر ماند تا پسر به او برسد.

مرد جوان دست در جیب فرو برد و با نخوت پرسید: آقا کی باشن؟

کریم آرام و مطمئن گفت: کریم هستم.

بعد توی ماشین خم شد و گفت: عزیزم تو برو تو منم الان میام. مامان منتظرمونه.

چشمهای شاداب تا حد امکان گرد شدند ولی بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و پیاده شد. سر به زیر انداخت و در حالی که با دست لرزان کلیدش را پیدا و در خانه را باز می کرد در دل به خودش تشر زد: بفرما! عقل کل! مثلاً می خواستی چی بگه؟ مگه منظورت همین نبود؟ چرا فکر کردی خیلی برادرانه و آقامنشانه ردش می کنه بره؟ خیلی خب آقامنشانه بود ولی قبول کن که برادرانه نبود. نه که بدت امد حالا؟ خب ته دلت همینو می خواستی دیگه...

برگشت و با نگرانی نگاهی به آن دو انداخت. کریم اقلاً نیم وجب کوتاهتر بود. عرض شانه هایش هم کمتر بود. اصلاً آنقدرها هیبت و شوکت نداشت که جلوی یکه تاز محل بایستد.

کریم در ماشین را بست و با ریموت قفل کرد. حرکاتش آرام و مطمئن بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عیدتون مبارک

بعد از ناهار توی آشپزخانه کنار مامان ایستاد و در حالی که کمک می کرد که ظرفها را بشوید پرسید: مامان ماجرا چی بوده؟

مامان در حالی که تند تند و عصبی ظرفها را آب می کشید گفت: ولش کن تموم شده رفته. گنداب رو بهم نزن بوش در میاد. به کریم هم بگو اگه خودش تنها می خواد بیاد اشکالی نداره.

لب برچید و به مامان نگاه کرد. فکر نمی کردند ممکن است از فضولی بترکد؟ واقعاً کی جوابگو بود؟!

آهی کشید و در سکوت به کارش ادامه داد. کمی بعد هم ظرفها شسته شدند و به اتاقش برگشت.

روز بعد در هر فرصتی دنبال کریم گشت و نیافت. اصلاً نمی دانست چه می خواند، کجا می شود او را دید؟ اصلاً دانشجو بود یا مثلاً توی دانشگاه کار می کرد؟

دم ظهر خسته و کلافه و عصبانی جلوی بوفه ایستاد. پسر جوان چشم سبزی مسئول بوفه بود که لبخند عریضی هم به لب داشت.

گفت: یه چایی می خواستم.

یک نفر از پشت سرش گفت: سلام. برو کنار.

متعجب به کریم نگاه کرد و جواب سلامش را داد. یک قدم عقب رفت. کریم جایش را گرفت و به پسر جوان گفت: دو تا چایی بده با کلوچه.

برگشت و پرسید: کلوچه خوبه؟

شاداب متحیر سر تکان داد و گفت: خوبه.

خواست حساب کند که کریم اجازه نداد. شانه ای بالا انداخت، لیوان آب جوش و چای و کلوچه را برداشت و کمی آن طرفتر لب باغچه نشست. لیوان را کنارش روی زمین گذاشت و چای کیسه ای را در آن تکان داد.

کریم هم کنارش نشست و با حرص گفت: مردکه پررو داشت درسته قورتت میداد.

شاداب حیرتزده نگاهش کرد. این همه غیرت و تعصبش را باور نمی کرد. با خنده گفت: گیر می  کنم تو گلوش.

کریم به لیوان چایش چشم دوخت و به تلخی گفت: لازم نکرده. اصلاً باهاش طرف نشو.

دلش می سوخت. دلش خیلی می سوخت. تا وقتی که نوجوان بود فکر می کرد که شاداب ده دوازده سال از او کوچکتر است و اصلاً درست نیست که درباره اش فکر کند؛ حالا هم که فهمیده بود آن قدرها هم فاصله سنی ندارند، باز هم دستش به او نمی رسید. چطور می توانست بعد از آن آبروریزی پا پیش بگذارد؟

شاداب بی توجه به حرف او گفت: دیروز به بابا گفتم که می خوای بیای دیدن بابابزرگ...

کریم از گوشه چشم نگاهش کرد. چرا این دختر اینقدر سفید و ملیح بود؟

سر به زیر انداخت و به عمق فنجان کاغذی چشم دوخت. با عضلات منقبض پرسید: چی گفتن؟

شاداب نگاهش کرد. مرد مهربان کودکی هایش دیگر آنقدرها هم مهربان نبود. بی حوصله به نظر می رسید.

+: گفتن تو اون ماجرا تو تقصیری نداشتی. اگه دلت خواست می تونی تنهایی بری.

_: ممنون. لطف کردی که پرسیدی.

چای تلخ را سر کشید و برخاست. لیوان و تیبگ و کلوچه ی نیم خورده اش را توی سطل پرت کرد.

شاداب از جا برخاست و با نگرانی پرسید: کریم؟

سوالی نگاهش کرد.

+: اون ماجرا چی بوده؟

متعجب نگاهش کرد. نمی دانست؟ بعد از مکثی سر تکان داد. گفت: ولش کن. یادآوریش خوشایند نیست. فعلاً خداحافظ.

شاداب با حرص نفسش را رها کرد. این تیرش هم به سنگ خورده بود. باید از کی می پرسید؟ مامان که محال بود حرف بزند. بابا و بابابزرگ هم که امکان نداشت. میماند همین کریم که باید دَمَش را میدید و بیشتر به او نزدیک میشد بلکه ماجرا را تعریف کند. راه دیگری نداشت.

کریم با قدمهای سریع دور شد. به خودش غر زد: حواستو جمع کن دیگه هم باهاش حرف نزن. پابندش بشی چه خاکی به سرت می ریزی؟ راه داری بری جلو؟ فکر کردی مثل دیدن عموجانه که بگن تو هیچ کاره ای بفرما؟ نخیر اون موقع بچه ی پدر مادرتی. بیا و درستش کن. میشه؟

به یک نفر تنه زد.

=: هوی یابو حواست کجاست؟

سر برداشت و با خنده گفت: به سلام! 

با سروش دست داد و خوش و بش کردند. ولی معطل نشد. عذرخواهی کرد و دور شد. حوصله نداشت. باید با خودش خلوت می کرد.

 

عصر پنجشنبه خانه ی پدربزرگ دور هم جمع بودند. داشتند با دختر عمو عمه ها میوه می شستند. شاداب پرسید: بچه ها عموکامران رو یادتونه؟

هستی ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید: مگه چند سال گذشته که یادمون بره؟

+: تو یادته چی شد که بعد از عموکامران بچه هاش دیگه به بابابزرگ سر نزدن؟

هستی شانه ای بالا انداخت و گفت: بس که بی وفاین.

هلیا که ذاتاً بسیار مهربان بود گفت: نه بابا... لابد سختشونه با جای خالی عموکامران بیان اینجا.

الناز گفت: من شنیدم سر یه چیزی دعواشون شده. لابد ارث و میراث.

الهام با تعجب پرسید: ارث و میراث؟ بابابزرگ؟ بنده خدا بابابزرگ چی دارن که سرش دعوا بشه؟ گمون نمی کنم چیزی از پدرشون به ارث رسیده باشه که سرش دعوا بشه. تا جایی که ما شنیدیم همیشه بی پولی بوده و این که وقتی عموکامران بچه بود پدرشون از دنیا میره و بابابزرگ سرپرست خونواده میشن.

شاداب سری تکان داد. او هم همین را شنیده بود.

با جیغ هستی که یک سوسک دیده بود داستان به کلی فراموش شد. شاداب هم با بی حوصلگی لنگه دمپایی اش را در آورد و روی سوسک کوبید. بعد هم آن را زیر کابینت شوت کرد که خوراک مورچه ها بشود. از جمع کردن و با چندش توی سطل رها کردن آسانتر بود!

میوه و شیرینی ظرف شده بود. یکی چای ریخت و دیگری پیش دستی آماده کرد. کم کم همه از آشپزخانه بیرون رفتند. شاداب غرق فکر یک کهنه گردگیری برداشت و مشغول تمیز کردن میز آشپزخانه شد.

دو سه روز اخیر هربار که کریم را دیده بود، کریم جواب سلامش را خیلی کوتاه داده و به سرعت از او گذشته بود. حالا که فکرش را می کرد درستش هم همین بود. هرچند هم فامیل بودن آنها خیلی زود پخش شده و الان خیلیها می دانستند که کریم پسرعمویش است ولی باز هم...

پوف کلافه ای کشید و زیر لب غر زد: مگه چی میشه آدم با پسرعموش حرف بزنه؟

خرده ریزه های روی میز را توی سطل تکاند و کهنه را روی ماشین لباسشویی رها کرد. به ماشین لباسشویی تکیه داد و با خودش گفت: مگه چی میشه دست از سر این راز برداری؟ خب یه چیزی بوده تموم شده رفته. به تو چه؟

با صدای زنگ در نگاه بی حوصله ای به آیفون که توی هال نزدیک در آشپزخانه بود انداخت.

الناز جواب داد و با تعجب به بابابزرگ گفت: میگه کریم هستم. عموجان هستن؟ اشتباه گرفته؟

شاداب لبه ی ماشین لباسشویی را فشرد که خودش را به طرف آیفون پرتاب نکند. خیلی ضایع بود که جلوی همه یک دفعه اینقدر آشنایی می داد. خوشبختانه بابا به دادش رسید و توضیح داد: باز کن دایی جون. کریم پسر عموکامرانه.

عمه آذر اخم کرد و پرسید: اینجا چکار می کنه؟

شاداب توی درگاه آشپزخانه ایستاد و گوشهایش را تیز کرد. ولی نخیر. هیچ حرف تازه ای نشنید.

بابابزرگ اخم کرد و تشر کرد: چی میگی آذر؟ خب امده دیدن من. قدم مهمون سر چشم. ناراحتی برو بیرون.

عمه آذر حیرتزده گفت: ولی بابا... بعد از اون حرفا...

بابابزرگ تند گفت: اون حرفا ربطی به کریم نداشت. دیگه هم حرفی نشنوم.

اککهی! بابابزرگ هم که نمی گذاشت حرفی زده شود. با عمه آذر هم آنقدر صمیمی نبود که از او بپرسد. پیش دخترها هم بیشتر نمی خواست مسئله را باز کند.

پوفی کشید و همان جا ایستاد تا کریم وارد شد. سلام خجالت زده ای کرد. یک جعبه پسته برشته روی میز گذاشت و جلوی پای بابابزرگ زانو زد که دستش را ببوسد. بابابزرگ هم او را بالا کشید و گفت: این چه کاریه باباجون؟

و رویش را بوسید. کریم با مکث صورت بابابزرگ را بوسید و برخاست. چشمهایش نم زده بودند. با سر انگشت اشکش را زدود و نزدیک بابابزرگ جایی که تعارفش کرده بودند نشست.

بابابزرگ سر برداشت و به شاداب که کنار در آشپزخانه ماتش برده بود گفت: شاداب بابا چایی بیار.

سری تکان داد و آرام گفت: چشم.

دو سه استکان پس و پیش کرد و بالاخره چای ریخت و برد. کریم بدون سر بلند کردن چای برداشت و زیر لب تشکر کرد. استکانهای بعدی را به بقیه تعارف کرد و دوباره به اتاق برگشت. جای معمولش روی یک چهارپایه کوچک کنار تلویزیون بود. این بار هم سر جایش نشست. جای کوچکی بود و معمولاً کسی نمی نشست ولی شاداب خیلی دوستش داشت. درست روبروی بابابزرگ بود و می توانست سیر تماشایش کند.

صحبتها دور احوالپرسیهای معمول و خاطرات بی خطر دور میزد. از کریم درباره ی درس و دانشگاهش پرسیدند گفت این ترم لیسانس می گیرد. می گفت وقت فوت پدرش سرباز بوده است. به خاطر این که مجبور شده بود چند ماه پیش پدرش بماند کلی اضافه خدمت خورده بود.

همه را با خنده می گفت. انگار خیلی هم خوش گذشته بود. مهربان بود. این بارزترین صفتی بود که بین حرفها و حرکاتش به چشم می آمد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام
اینجا هم برای طرفدارای وبلاگ میذارم که دلی نشکنه :)

تو آرزوی من بودی

 

شاداب پله های ورودی سالن دانشگاه را بدو بدو بالا رفت. از فرط عجله پایش به چهارچوب گیر کرد و نزدیک بود پخش زمین شود.

در کسری از ثانیه فکر کرد: الان با تمام هیکل میرم تو هوا، بعد پهن میشم رو زمین، تمام کلاسورم میریزه و یه پسر خوشتیپ کمکم میکنه که یه عالمه وسیله رو جمع کنم. بعد سرمو بلند می کنم... سرشو بلند می کنه و... عشق در یک نگاه!

 

از فکرش خنده اش گرفت اما خنده به لبش نرسیده بود که یک نفر بازویش را محکم گرفت و گفت: نیفتی.

و به همین راحتی مانع افتادن و رسیدن به اولین عشق زندگی اش شد!

لب برچید و لبه ی کناری چهارچوب را هم گرفت و هرطوری بود تعادلش را دوباره به دست آورد. در همین اثنا به یاد آورد که اصلاً کلاسور هم ندارد که از دستش بیفتد و یک عالمه برگه و وسیله را دور و بر بریزد! مثل بچه دبستانیها کیف کولی داشت و چند دفترچه.

آه بلندی کشید. دو سه پسر روبرویش بودند که یکی از آنها با خنده ی مسخره ای گفت: فقط یه ترم اولی می تونه روز اول مهر با این عجله وارد سالن بشه که با مغز بخوره زمین!

بقیه هم به شوخی بیمزه اش خندیدند. سرد و گرفته نگاهشان کرد. زمین نخورده بود که! به این پسر چه ربطی داشت که سال اولی است؟

برگشت و به پشت سر ناجی اش نگاه کرد که همان لحظه توی پیچ راهرو از دیدش پنهان شد. حتی صورتش را هم ندیده بود. بلکه عاشقش میشد!

فقط پیراهن چهارخانه ی آبی قرمزش را تشخیص داد. همین. آهی کشید. شانه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد. وارد کلاسش که شد یکی از صندلیهای ردیفهای وسطی را انتخاب کرد و کنار دیوار نشست. یک دختر دیگر هم آمد و کنارش نشست.

لبخندی به او زد. دستش را به طرفش دراز کرد و گفت: سلام. من شادابم.

دختر اما بر خلاف انتظارش خیلی خوشش نیامد. با بی میلی با او دست داد و گفت: افضلی هستم.

سری تکان داد. خب اینجا هیچی طبق تصوراتش پیش نمی رفت. همین است که هست. کم کم بقیه هم آمدند. هیچ همکلاسی هیجان انگیزی نداشت. استاد هم آمد. یک زن میانسال معمولی. حتی پیرمردی با ریش پروفسوری هم نبود که شبیه تصوراتش از دانشگاه باشد.

بعد از کلاس بیرون آمد. دسته ی کیف کولی را گرفته بود و تقریباً آن را روی زمین می کشید. قرار بود دانشگاه خیلی بهتر از این باشد. چرا اینجوری بود؟

با دیدن یک چهره ی آشنا که از روبرو می آمد اخمهایش را توی هم کشید. این کی بود؟ می دانست که او را می شناسد ولی اصلاً یادش نمی آمد که او کیست. همینطور بدون این که پلک بزند به طرف او رفت و وقتی که به یک قدمی اش رسید، طرف مقابل خنده اش گرفت.

_: سلام! تو شادابی؟ اینجا چکار می کنی؟

زیر لب جواب سلامش را داد. نگاه از صورتش گرفت و روی یقه ی پیراهن چهارخانه اش ثابت ماند. کی بود؟ کی بود؟ پیراهن چهارخانه؟!!!

تند سر بلند کرد و پرسید: شما دست منو گرفتین نذاشتین بیفتم؟

پسر جوان استفهام آمیز نگاهش کرد و پرسید: من؟

دستپاچه توضیح داد: یکی دو ساعت پیش... داشتم میومدم تو. اینجا دم در گیر کردم به چارچوب... یه نفر از پشت دستمو کشید که نیفتم.

_: هان! تو بودی؟ من اصلاً نگاه نکردم. گرفتم و رد شدم. خوب شد نیفتادی. حالا اینجا چکار می کنی؟ دنبال کسی می گردی؟

آخ... کی بود؟ لعنت به این حافظه! چرا یادش نمی آمد؟ این مرد جوان که ظاهراً او را خوب می شناخت.

با تردید گفت: خب... امدم دانشگاه... مثل بقیه.

_: دانشگاه؟! مگه تو چند سالته؟

تصاویر توی ذهنش پس و پیش می شدند. کم کم به یاد می آورد. یک دفعه گفت: کریم! کریم سرداری!

کریم خندید و پرسید: دزد گرفتی؟ می پرسیدی می گفتم بهت.

حسابی از رو رفت. خجالت زده سر به زیر انداخت و فکر کرد: عجب ضایع شد. خب نشناختمش! چند ساله ندیدمش. بعد از فوت عمو دیگه اون طرفا نیومدن.

نفس عمیقی کشید و سر برداشت. سعی کرد اعتماد بنفس از دست رفته اش را باز یابد. پدر کریم برادر ناتنی پدربزرگش بود که اختلاف سنی زیادی باهم داشتند. چند سال پیش بر اثر بیماری فوت کرده بود.

_: نگفتی چند سالته. جهشی خوندی؟

سری تکان داد و با لبخند کمرنگی گفت: نه. هیجده سالمه.

کریم ناباورانه گفت: نه!

تکان بدی از این جواب خورده بود. متعجب ادامه داد: من همیشه فکر می کردم تو ده دوازده سال از من کوچیکتری.

+: مگه نیستم؟

عموکامران دو پسر داشت. کیان و کریم. کیان بزرگتر بود. گوشت تلخ و جدی. کریم کوچکتر بود اما همیشه به نظر شاداب خیلی بزرگ بود. یک جوان خوش تیپ و دور از دسترس. چشمهایش عین پدربزرگ شاداب بود. درست همان مهربانی و لطف پاک را در نگاهش داشت و همین خیلی دوست داشتنی اش می کرد.

کریم مدافعانه گفت: نه بابا. من تازه بیست و پنج سالم تموم شده. حالا اینا رو بیخیال... عموجان چطورن؟ بابات خوبن؟ عموهات همه....

شاداب با تردید گفت: خوبن... دیگه نمیاین دیدنشون.

کریم رو گرداند و لب به دندان گزید. آرام گفت: کم سعادتی... بعد از اون ماجراها دیگه روم نشد بیام. از قول من سلام برسون. اگه دیدی وضعیت مساعده یه ندا بده حتماً میرم دیدنشون. خوشحال شدم از دیدنت. فعلاً...

بعد هم با عجله دور شد. شاداب حیرتزده بر جا ماند و با خود زمزمه کرد: کدوم ماجراها؟ چرا من همیشه از همه چی بی خبرم؟

 

وقتی به خانه رسید همه منتظرش بودند تا باهم ناهار بخورند. مامان در حالی که یک کفگیر چلو توی بشقابش می کشید با هیجان پرسید: خب چه خبر بود؟ خوش گذشت؟

شایان پرسید: از مدرسه خیلی بهتره؟

شاداب شانه ای بالا انداخت و در حالی که برای خودش خورش می ریخت گفت: هیچ خبری نبود. همه چی خیلی معمولی بود. حتی یه دوست تازه ام پیدا نکردم.

مکثی کرد. نمی دانست بگوید یا نگوید. از گوشه ی چشم نگاهی به بابا انداخت. بابا بعد از این که برای خودش ترشی برداشت ظرفش را جلوی او گذاشت و پرسید: می خوری؟

شیما با خوشحالی گفت: ولی من یه دوست تازه پیدا کردم. جدید امده. پارسال تو مدرسه مون نبود. اسمش نرگسه. خیلی دختر خوبیه.

مامان بعد از این که از پر شدن بشقابهای همه مطمئن شد برای خودش هم کشید و با خوشحالی به شیما گفت: چه خوب.

شاداب کمی با غذایش بازی کرد و بعد متفکرانه گفت: ولی یکی رو دیدم.

شیما با هیجان پرسید: باهاش دوست شدی؟

لبخندی به ذوق شیما زد و گفت: نه. کریم سرداری رو دیدم. چند سال بود ندیده بودمش. اول نشناختم. ولی اون منو شناخت.

شیما متعجب پرسید: کریم سرداری کیه؟

بابا گفت: پسرعموی من.

شاداب با تردید گفت: می خواست بیاد دیدن بابابزرگ. ولی نمی دونست بیاد یا نه.

نگاهش بین مامان و بابا چرخید. آنها هم زیر چشمی همدیگر را می پاییدند. مطمئن شد که رازی مگو در بین است.

شایان با دهان پر گفت: خب چرا نیاد؟ چی میشه مگه؟ من قیافه اش یادم نیست. ولی یادمه خیلی مهربون بود. برامون کاردستی درست می کرد. یه بارم همه بچه ها رو برد شهربازی.

شاداب هم یادش بود. سری به تأیید تکان داد و گفت: عید بود. خیلی خوش گذشت. یه عالمه وسیله سوار شدیم.

شیما پرسید: منو نبردین؟

شاداب که هنوز حواسش به مامان و بابا بود، تند گفت: خیلی کوچیک بودی.

بعد پرسید: بگم بیاد؟

بابا نفسی کشید. مکثی کرد و بعد با لحنی نامطمئن گفت: بگو بیاد. بالاخره اون که تقصیری نداشت. اصلاً نبود تو اون ماجراها...

مامان تند پرسید: نبود؟

بابا گفت: نه بابا اون بیچاره که همه اش دنبال کارای بیمارستان باباش بود و بعدشم فوتش و اینا. حرفی نزد اصلاً.

شایان پرسید: چه ماجرایی؟

شیما گفت: برامون بگین.

بابا لبخند پرمهری به او زد و گفت: چه ماجرایی باباجون؟ هیچی نیست. یه بحث قدیمی بود و تموم شده رفته. هیچی.

شایان با اصرار پرسید: خب چه بحثی بود؟

بابا بدون این که صدایش را بالا ببرد با لحنی خشن گفت: به بچه ها ربطی نداشت. غذاتو بخور. یه لیوان آبم به من بده.

شاداب نفس عمیقی کشید. امیدوار بود مامان بعداً به او بگوید. اما مطمئن نبود.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
بالاخره منم تسلیم موج تلگرام شدم. امدم دعوتتون کنم به خونه ی جدیدم که قصه ی جدید را اونجا پی بگیریم. امیدوارم بهتون خوش بگذره. سعی می کنم زود به زود پست بذارم.
اینم نشونی @shazzenegarin
اگر دوست داشتین نظر بدین همین جا هست ولی اجباری هم نیست. راحت باشین کلاً :)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام بروی ماه دوستام

این هم پایان ماجرا با ورژن جدید. بنظر خودم منطقی تر شد. امیدوارم شما هم دوست داشته باشین.
چند تا ایده ی مختلف برای قصه ی بعدی دارم. کمی جستجو می کنم ببینم کدومشون ممکنه جذابتر پیش برن. انشاءالله زود برمی گردم.


بابا پیش دستی خالی اش را روی میز گذاشت و پرسید: خب جایزه چی می خوای؟

کیهان سریع گفت: ماشین!

بابا پوزخندی زد و گفت: یه چیزی بگو که در وسع من باشه. ماشین؟ هنوز ثبت نام دانشگاه هم در پیشه.

با عجله گفتم: نه بابا ماشین نمی خوام.

نگاهی به ایلای انداختم. داشت با آیلین دالی بازی می کرد و می خندید. مامان هم با لبخند نگاهشان می کرد.

دوباره چشم به بابا دوختم و گفتم: دلم می خواد نامزدیمو رسمی کنم. همه بدونن.

ایلای یک دفعه برگشت و جیغی از خوشحالی کشید: آخ جون!

طوری که آیلین از ترس به گریه افتاد و مامان خندان بغلش کرد.

بابا متعجب پرسید: تو هم دلت می خواد همه بدونن ایلای؟

از رو رفت. با شرمندگی شانه ای بالا انداخت. از گوشه ی چشم نیم نگاهی به من کرد و با خجالت گفت: خب اگه همه بدونن که خیلی خوبه. دیگه هی بابا نمیگه مواظب باش هیشکی نفهمه. اینقدر نیا کنار آیهان.

دست دور شانه هایش انداختم و با لبخند او را به خود فشردم.

بابا نگاهی به مامان انداخت و پرسید: فکر می کنی میشه؟

مامان سری تکان داد و گفت: مهدیه پوستمو می کنه. بقیه هم عکس العمل خوبی نخواهند داشت. ایلای فقط ده سالشه.

ملتمسانه گفتم: نمی خوام که بریم برای خودمون زندگی کنیم. فقط می خوام همه بدونن همین. تازه خیلی دور از انتظارم نیست. همه می دونن که من عاشق ایلایم.

بابا پرسید: نظر پیمان چیه؟ مادر ایلای هم که فکر می کنم هنوز خبر نداشته باشه.

ایلای گرفته گفت: به مامان نمیگم. از آیهان خوشش نمیاد.

_: اگه بدونه نامحرم نیستم شاید اونقدرا بدش نیاد.

شانه ای بالا انداخت و گفت: حالا بهش نمیگم. فقط به خانم جون آقاجون اینا بگیم. دوستامم بدونن.

سری تکان دادم و گفتم: باشه.

بابا دوباره گفت: اول نظر پیمان رو بپرس.

_: الان زنگ می زنم بیاد. زنش سر کار بود. تنهاست. یعنی با شاینا.

پیمان اما نیامد. شاینا خواب بود و نمی توانست تنهایش بگذارد. تلفنی نظرش را پرسیدم.

=: چی بگم والا؟ می تونی جواب خانم جون و مهدیه رو بدی؟

جلوی بابااینا نمی توانستم حرف بزنم. از اتاق بیرون رفتم. توی بالکن در را پشت سرم بستم و غریدم: من جواب بدم؟ دخترتو به زور دادی حالا من باید جواب بدم؟

=: حالت خوبه آیهان؟ تا قیام قیامت می خوای بکوبی تو سر من که دخترمو به زور دادم بهت؟ می دونی اون روز من فقط به بهترین دوستم فکر کردم که عاشق دخترم بود. دلم می خواست عزیزترینام خوشحال باشن. نمی خواستم چیزی رو تحمیل کنم.

آهی کشیدم و لب بالکن نشستم. گفتم: لطف کردی. ولی بهرحال از این وضعیت خسته شدم. هر حرفی هم بشه پاش وایمیستم. تو هم نمی خواد هیچی بگی. همه چی رو بنداز گردن من. بگو آیهان اصرار کرده. دروغ هم نیست. برای علنی کردنش اصرار دارم.

=: من واقعاً نمی دونم چی میشه. جواب خونواده ی شهناز رو چی بدم؟ بقیه... دوست آشنا فامیل...

_: رفیق گرامی! درسته توپیدم بهت. ولی همیشه من جواب دادم این بار هم بدتر از همیشه نیست. خودم یه کاریش می کنم. فقط تو راضی باش. اونم به خاطر این که بابا گفته رضایت تو شرطه. و الا ایلای زن منه و این حق منه که به کسی بگم یا نگم.

=: ولی به نظرم این بار از همیشه سختتره.

_: نه جونم. از زن گرفتنت و بچه دارشدنت و ماشین آقاجون رو به دیوار کوبیدن و بقیه ی ماجراها نباید سختتر باشه. اگر هم باشه من دیگه پوستم کلفت شده.

=: تو همیشه جور منو کشیدی.

_: تو هم یه دختر بهم دادی که جبران همه چی شد. الانم فقط بگو باشه که من برم به بابا بگم.

=: به بابات بگو ایشون بزرگتر و صاحب اختیارن.

_: متشکرم.

=: خواهش می کنم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

به بابا پیغامش را رساندم. مامان گفت با خانم جون خودش حرف می زند. دو سه روز طول کشید تا توانست حرفش را پیش بکشد. همانطور که حدس می زدیم همه مخالف بودند. ولی اصرار کردم. بعد از این که مامان و بابا خبر را اعلام کردند خودم پا پیش گذاشتم و به همه گفتم سر حرفم هستم.

جشن نامزدیمان مثل جشن تولدم توی حیاط برگزار شد. قرار عقد و این حرفها نداشتیم. رسم فامیل نبود. ما هم حرفش را نزدیم. فقط یک جشن خانوادگی خیلی شاد بود. البته مردانه خانه ی آقاجون نشسته بودند و زنانه پایین بودند. من هم در حد چند دقیقه پایین رفتم و حلقه ای که با ایلای خریده بودیم را دستش کردم. دستم می لرزید و هیجان داشتم. خیلی خوشحال بودم.

باهم کیک بریدیم و عکس گرفتیم. بعد هم دوباره به مردانه فرستاده شدم. بعد از شام مهمانها کم کم رفتند. فقط اهل خانه مانده بودند. ایلای روی لباسش کت و روسری پوشیده بود و همه توی حیاط دور هم جمع شدیم.

زرین جلو آمد و تبریک گفت. با لبخند گفتم انشاءالله نوبت شما.

لبخندی خجول زد. یک دستبند نقره دور مچ ایلای بست و آرام گفت: این دستبند از طرف من و...

نگاهی به من انداخت. خندیدم و آرام ادامه دادم: شهرام. متشکریم.

ایلای لبخندی زد و گفت: کاشکی شما هم زودتر جشن بگیرین. مخفی بودن خیلی سخته.

زرین تایید کرد: خیلی.

با لحنی اطمینان بخش گفتم: درست میشه. شهرام آدم پا پس کشیدن نیست. مطمئن باش.

لبخندش عمیق شد. گفت: می دونم.

قدمی عقب رفت و گفت: براتون آرزوی خوشبختی می کنم.

لبخند زدم و تشکر کردیم. سر برداشتم و به مامان نگاه کردم. نگران بودم که ناراضی باشد. اما لبخندش اینقدر عمیق و پرمهر بود که نفسی به راحتی کشیدم.

دست ایلای را فشردم و آن را به لب بردم. بوسه ام لبریز از آرامش و خوشحالی بود.

 

 

تمام شد

7/1/97

ساعت 10:30 شب

شاذّه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عیدتون مبارک دلتون خوش لبتون خندون
من برگشتم و به خواهش دوستان می خوام آخر این قصه رو اصلاح کنم. دوباره برگشتیم به ده سالگی ایلای... البته اگه بگین می دونم چی می خواد بشه نمی دونم! می نویسیم ببینم خدا چی می خواد. انشاءالله که شیرین و منطقی تموم بشه. فعلاً که دیگه عجله ای برای تموم کردنش ندارم.
پست 41 هم یه کم تغییر کرده. اگه خواستین نگاهی بهش بندازین


جواب کنکور که آمد ناباورانه به عدد جلوی اسمم چشم دوختم. عالی بود! می توانستم به راحتی داروسازی را انتخاب کنم. خدایا باورم نمیشد. چند بار پلک زدم و دوباره خواندم. واقعاً قبول شده بودم. به جای یک رشته ی خیلی معمولی یک رشته ی خوب قبول شده بودم.

مامان درگیر آیلین بود. می رفت و می آمد. هربار می پرسید: لود شد؟ جوابش امد؟ قبول شدی؟

چند لحظه ای بود که نیامده بود. من هم اینقدر مات بودم که حرفی نزدم. بالاخره توانست بیاید. یک حوله ی نمدار روی یک دستش بود و یک پوشک کثیف دست دیگرش! هیجانش اینقدر زیاد بود که یادش نیامده بود حداقل آن را بیرون بیاندازد.

نگاهش کردم و آرام لب زدم: قبول شدم. رتبه ام خیلی خوبه...

صدایم بالا نمی آمد. انگار اگر بلند حرف می زدم حباب این جادو می ترکید یا از خواب می پریدم.

مامان اما ذوق زده خدا را شکر کرد. از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد برگشت. گونه هایم را بوسید و دوباره بیرون رفت که به بابا و خانم جون و آقاجون خبر بدهد.

قبل از این که در پشت سرش بسته شود پیمان وارد شد. من هنوز پشت کامپیوتر بودم و تازه تازه داشت لذت قبول شدن در جانم می نشست.

وارد اتاقم که شد بلند شدم. در آغوشم کشید و محکم به پشتم کوبید. کلی تبریک گفت و با خنده افزود: وای به حالت اگه قبول نمیشدی. عمراً بهت دختر نمی دادم.

دوباره روی صندلی نشستم. پوزخندی زدم و پرسیدم: حالا دیگه؟

لب تخت نشست. از همان جا نگاهی به در خانه انداخت و گفت: درو نبستم. طوری نیست. الان میرم. فقط امدم یه سر بزنم ببینم چکار کردی. ولی تو که خدا خیرت بده. باز مامانت اقلاً یه هیجانی داره. چته؟ اینجایی؟ حواست هست؟

دوباره نگاهی به صفحه ی مانیتور انداختم و گفتم: هنوز باورم نمیشه.

=: اشتباه نشده. خودتی. قبول شدی.

گیج زمزمه کردم: دست مامان شیوا درد نکنه. باید زنگ بزنم ازش تشکر کنم. کاش بپرسم ببینم سارینا چکار کرده.

در خانه باز شد و ایلای مثل طوفان به اتاقم آمد. قبل از این که بفهمم چکار می کند در آغوشم پرید و سر و رویم غرق بوسه کرد. وسطش هی جیغ میزد و خوشحالی می کرد. خنده ام گرفته بود. کم کم داشتم از گیجی در می آمد. طول کشید تا توانستم آرامش کنم و بگویم: ایلای یواش. بابات اینجاست.

ناگهان چرخید و ناباورانه به پیمان نگاه کرد. می دانستم انتظار دیدنش را ندارد ولی فکر هم نمی کردم که اینقدر خجالت بکشد. پاهایش آرام پایین افتاد و دستش به طرف موهایش رفت. خجالت کشیدنش هم ظریف و خانمانه شده بود و بدجور دل می برد. عقب کشید و یک دفعه از اتاق بیرون دوید. حتی از خانه هم رفت. ناباورانه به دری که پشت سرش باز ماند نگاه کردم.

پیمان گفت: خدا به دادت برسه با این آتش پاره. همیشه همین شکلیه؟

دستی به صورتم کشیدم. نگاهی استفهام آمیز به پیمان انداختم و گفتم: دختر توئه. از من می پرسی؟

=: بابا این کاراش به من نرفته. حتی مادرشم اینجوری نبود. این که تو رو درسته قورت میده یه قلپ آبم روش!

به سنگینی از جا برخاستم و گفتم: می بینی چه آشی برام پختی؟ بعد میگی ده سال صبر کن. خداییش میشه؟

از جا برخاست و در حالی که بیرون می رفت گفت: نه والا! هروقت خواستی عقدش کنی بهت حق میدم. این بچه نیست یه اعجوبه است با دو متر قد! ارزونی خودت!

_: آدم یه پدر مثل تو داشته باشه دیگه دشمن نمی خواد.

=: دشمنی کدومه؟ مگه مجبورش کردم؟ خودشم هلاکته. معلوم نیست؟

پوزخندی زدم و سرم را به تایید تکان دادم. دستهایم را توی جیبهای شلوارم فرو بردم و صبر کردم تا پیمان برود. بعد به اتاقم برگشتم و به مامان شیوا زنگ زدم. سارینا هم آنجا بود. آمده بود خبر قبولیش را بدهد. با او هم حرف زدم و کلی دوتایی تجدید خاطره و ذوق کردیم.

بعد هم پایین رفتم و تبریکهای آقاجون و خانم جون را تحویل گرفتم. هر دو مبلغی به عنوان جایزه بهم دادند که کلی شرمنده شدم.

بعد برگشتم. پله ها را آرام آرام بالا می آمدم. انگار روی ابرها راه می رفتم. سبک شده بودم. تمام شده بود. دیگر دغدغه ی کنکور نداشتم. چه خوب بود.

جلوی در خانه ی پیمان مکث کردم. بعد از چند لحظه در زدم. پیمان در را باز کرد. یک عروسک توی یک دستش بود و یک کفگیر توی دست دیگرش.

با خنده نگاهش کردم و پرسیدم: چه می کنی کدبانو؟

خندان کنار رفت و گفت: بیا تو کار دارم. ناهار می پزم و با شاینا بازی می کنم. شاینا؟ کجایی بابا؟ بیا الان ناهار حاضر میشه.

_: پیشرفت کردی. قبلاً چایی دم کردنم بلد نبودی!

=: عیالواریه دیگه!

شاینا پشت مبل سنگر گرفته بود. یک عروسک نمایش دستش بود. آن را بالا گرفت و از طرف او به من سلام کرد.

جواب سلامش را دادم و از دایی پرسیدم: خانمت نیست؟

=: نه. راحت باش. برو ببین ایلای کجاست. هرچی صداش کردم جوابمو نداد. می خوایم ناهار بخوریم.

دستگیره ی در اتاق را چرخاندم. قفل بود. به در زدم و گفتم: ایلای باز کن. منم.

+: برو!

خنده ام گرفت. ناباورانه پرسیدم: ایلای؟ باز نمی کنی؟ باشه. پس امشب همون جا بمون.

دو قدم عقب رفتم. کلید توی در چرخید. زمزمه کرد: آیهان؟

به طرفش رفتم. با اطمینان در را باز کردم. وارد شدم و دوباره آن را بستم. هنوز داشت خجالت می کشید. در آغوشش گرفتم و زمزمه کردم: طوری نشده. چرا اینجوری می کنی؟

نجواکنان نالید: آخه بد شد. اگه بابا ناراحت بشه... اگه دیگه نذاره بیام پیشت... اگه... اصلاً الان نیاد دعوامون کنه!

_: هیچ طور نشده خوشگل من. بیا بریم ببینیم بابات چی پخته. قابل خوردنه یا بریم خونه ی ما. خانم جونم البته یه آبگوشتی گذاشته بود که بوش بدجوری دل می برد.

+: من نمیام جلوی بابا.

دستش را محکم گرفتم و در حالی که در را باز می کردم گفتم: تو میای جلوی بابا. جرم که نکردی. ای بابا!

پشت میز آشپزخانه نشستیم. پیمان خنده اش را فرو می خورد و سعی می کرد عادی باشد. ایلای اما سر به زیر انداخته بود و با غذایش بازی می کرد. از همه بی خیالتر شاینا بود که نمی خواست غذایش را بخورد و می ریخت و می پاشید. پیمان هم مدام مشغول چانه زدن و قصه تعریف کردن بود بلکه یک لقمه بخورد.

آشپزی اش هم بد نبود. خورش قیمه پخته بود با سیب زمینی سرخ کرده. به خوبی مامان یا خانم جون نبود ولی خب قابل خوردن بود. چلویش بهتر از خورش در آمده بود.

_: ایلای... چرا هیچی نمی خوری؟

یک لقمه برداشت و آرام گفت: می خورم.

نیم نگاهی به پیمان انداختم. شانه ای بالا انداخت و باز فروخورده خندید. بعد از ناهار هم باهم به خانه ی ما رفتیم. بابا تازه رسیده بود و کلی خوشحال بود. در آغوشم گرفت و تبریک گفت. شیرینی ناپلئونی هم خریده بود. ایلای بشقاب آورد و با شوق و ذوق مشغول خوردن شدیم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 اسفند 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
نزنین بچه زدن نداره خیلی دلم می خواست این قصه بامزه تر پیش بره و سر صبر تموم بشه خب نشد. اگه خدا بخواد مسافر مشهدم و دیگه کلاً ذهن و فکر همکاری نمی کنه. عوضش سعی می کنم چشم و گوشمو باز کنم و سوغاتی براتون چند تا سوژه ی ناب پیدا کنم


ویرایش شد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 21 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :