ماه نو
شنبه 22 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
ببخشید که خیلی مرتب نمی نویسم. بیش از این در توانم نیست. ممنون که همراهم هستین



دینا سر به زیر انداخت و چشمهایش را بست. آرام گفت: یه مسکن به من میدی؟ از خستگی سرگیجه و تهوع دارم.

میلاد کمی به طرفش خم شد تا صدایش را بشنود. از ناراحتی لبهایش را بهم فشرد و بعد جواب داد: چکار می کنی با خودت؟

آهی کشید و از جا برخاست. کمی بعد با یک سینی کوچک محتوی دو سه جور مسکّن و یک لیوان آب برگشت و آن را جلوی دینا گذاشت. دینا یکی را برداشت و با دست لرزان سعی کرد بازش کند. بالاخره موفق شد.

میلاد زیر لب غر زد: با این لرز جراحی می کنی؟

+: همیشه نمی لرزم. الان دارم از خستگی میمیرم. اضطرابم دارم. حالم خوب نیست.

_: مشخصه.

دوباره به جلو خم شد و گفت: فکر می کنی اگه الان پاشیم بریم یه کم حرف بزنیم عکس العمل بابات چی می تونه باشه؟

+: فکرشم نکن میلاد. بعد از اون ماجرا اصلاً دلم نمی خواد حساس بشه.

معصومه خانم از جایش برخاست و به آشپزخانه رفت. کمی بعد صدا زد: میلاد؟

میلاد نفسش را پف کرد و از جا برخاست. از راهرو رد شد و به آشپزخانه رسید.

_: بله مامان؟

=: داری چکار می کنی؟

_: من؟ در خدمت شماام. چکار می کنم؟

=: می دونی که عموالبرز حساسه، چرا باز رفتی نشستی کنار دینا؟

_: دینا میاد پیشم مشاوره. اون شب که دیدین. اینجا هم امد.

=: اینا رو می تونی به عموالبرز بگی؟

_: چرا نتونم؟ خلافی مرتکب نشدم.

=: تو که حساسیتاشو می شناسی.

_: من فکر می کردم عموالبرز حساب دیگه ای با من داره. اون شب خودش گفت با دینا بیام که تو جاده تنها نباشه.

=: ولی بعد از اون شب همه چی فرق کرده. اینو که قبول داری؟

_: اتفاقاً عموالبرز از همه خیلی روشنفکرتر برخورد کرد.

=: من کاری ندارم که عموالبرز چی فکر کرد. ولی پسر خودمو می شناسم. یه تکون حسابی خورده. دروغ میگم بگو دروغ میگی.

_: ولی مامان...

=: ولی مامان نداره. یا الان عذرخواهی کن برو از خونه بیرون که خیالشون راحت بشه هیچی نیست، یا بذار من برم تو اتاق کار رو تموم کنم.

_: چه کاری؟

=: تو که خنگ نبودی میلاد. همون خواستگاری که نصفه موند. چکار می کنی؟ زشته دو ساعت تو آشپزخونه ایم. زود تصمیم بگیر.

_: چرا برم بیرون؟

=: عموالبرز داشت بد نگاهت می کرد. حقم داشت. هدیه هم زمزمه هایی داشت می کرد. خوشش نیومده بود.

_: اگه اینطوری باشه که خواستگاری بکنین هم رد می کنن.

=: اگه خواستگاری کنم خیالشون راحت میشه.

میلاد لبهایش را بهم فشرد و چند لحظه متفکرانه مادرش را نگاه کرد بلکه از رو برود. ولی نه. تصمیمش را گرفته بود انگار. پس نفسی تازه کرد. به در آشپزخانه اشاره کرد و گفت: باشه. بفرمایین. هرجور که صلاح می دونین تمومش کنین.

=: اینجوری میلاد؟

_: قول میدم آبروتونو حفظ کنم. بفرمایین. زشته دو ساعت اینجاییم.

حرف مادرش را به خودش پس می داد. عصبانی شده بود. خیلی به خودش مسلط ماند که لحنش توبیخ گرانه و حالت چهره اش عوض نشود. مادرش که رفت، چند لحظه به سقف خیره شد. چند نفس عمیق کشید. همه چیز بهم ریخته بود. حال دینا، احساسات خودش و حالا دخالت مادرش. از ته دل دعا کرد همه چیز به خیر بگذرد. بعد هم با قدمهای محکم از آشپزخانه بیرون رفت.

روی همان مبل قبلی نزدیک دینا نشست و به پاهای بدون جورابش توی دمپایی های چرم قهوه ای چشم دوخت. مامان مقدمه اش را چیده بود و حالا سر اصل مطلب رفته بود.

=: این شایعات انگار چشمای میلاد رو باز کرده و تازه متوجه شده چه جواهری کنارش بوده و حواسش نبوده. خلاصه که ظاهر و باطن همینه که می بینین. یه مختصر مدرکی داره که به درد خودش می خوره. یه مطب تو بیمارستان و یه آپارتمان قسطی هم داره که راهش دوره. احتمالاً یه جایی نزدیک بیمارستان اجاره کنه که دیناجون برای رفت و آمد راحت باشه.

دینا نگاهی متحیر و تهدیدآمیز به میلاد انداخت. میلاد با همان لبخند همیشگی شانه ای بالا انداخت. دینا دیگر نمی شنید چه می گویند. ضربانش را توی گلویش حس می کرد و داشت خفه میشد. لیوان آبش هنوز روی میز بود. کمی نوشید. اما راه گلویش باز نشد.

آرمان خان که خوشحال شده بود رو به البرز خان کرد و پرسید: والا ما که از خدامونه. شما اجازه می فرمایین؟

البرز خان نگاهی به همسرش که او هم ذوق کرده بود انداخت و بعد دوباره رو به آرمان خان گفت: اجازه ما هم دست شماست. من که حرفی ندارم. تا نظر خودش چی باشه. خودت چی میگی باباجون؟

و پدرانه ترین نگاه و لبخندش را نثار دینا کرد. دینا می خواست آب شود و به زمین فرو برود. نمی توانست از پدرش چشم بگیرد. بدون پلک زدن و عکس العمل به او نگاه می کرد.

میلاد از گوشه ی چشم نگاهش می کرد. روسریش کمی عقب رفته بود و رگ گردنش بی وقفه نبض میزد.

معصومه خانم به دادش رسید و گفت: اگه اجازه بدین برن تو اتاق چند کلمه خصوصی باهم حرف بزنن، شاید اینجوری راحتتر به توافق برسن. اجازه میدین البرزخان؟

بابا نگاهش را نگرفت. فقط پلکهایش را به نشانه ی موافقت لحظه ای روی هم گذاشت و با لبخند کمرنگی زمزمه کرد: پاشو دخترم.

میلاد از جا برخاست و با اشاره ی محترمانه ای دوباره کسب اجازه کرد. البرزخان هم بالاخره نگاه سنگینش را از دخترش گرفت و به میلاد دوخت. بینشان همیشه رابطه ی عمیقی بود. خیلی دوستش داشت. ولی در هر صورت نمی خواست هیچ اجباری به دخترش تحمیل کند.

دینا با پاهایی لرزان از جا برخاست. دلش می خواست به بازوی میلاد بیاویزد که نیفتد. اما نمیشد. دسته های مبل را محکم نگه داشت تا کمی به تعادل رسید. بعد به دنبال او راه افتاد و رفت.

وسط اتاق ایستاده بود که میلاد به آرامی در را بست. جلو آمد و گفت: ببین منو دینا. هیچ اتفاقی نیفتاده. تو هنوز هم حق نه گفتن داری.

دینا ناگهان قدرت گرفت. به طرف او برگشت و عصبانی گفت: حق نه گفتن؟ ای جانم! آقای پرفکت همیشه حق به جانب! مامان جانت دلشون می خواست هرجوری هست از من خواستگاری کنن و تو هم دلت نیومد بگی نه؟ خب معلومه. مامانته! قسمت سختشو انداختی گردن من که باز هم مثل همیشه حق به جانب و مهربان و قدرتمند بمونی. شدم چوب دو سر طلا. قبول کنم باختم قبول نکنم هم باختم. متشکرم. این همه تدبیرت رو تحسین می کنم.

و برایش دست زد! بعد رو گرداند و بدن لرزانش را به تخت رساند. لبه ی تخت نشست و با چهره ای گرفته به میز کوتاه روبرویش و لپ تاپ نقره ای رنگ چشم دوخت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان نازنینم


شام که خوردند بیرون آمدند. میلاد پرسید: بریم بستنی بخوریم؟

+: نه.

_: خسته ای؟

+: ها.

_: قهری؟

+: نه.

_: مطمئنی؟

+: هوم.

سوار شدند. میلاد در حالی که کمربندش را می بست پرسید: پس برسونمت خونه؟ خریدی چیزی برای فردا که مامانت اینا میان نداری؟

دینا نگاهش کرد. کنارش بودن خود آرامش بود.

+: می تونم یه خواهشی بکنم؟

_: حتماً.

+: اگر وقت داری میشه مثلاً یه ساعت یا کمتر تو خیابون بچرخیم؟ هیچ حرفی نزنیم. فقط می خوام آروم بشم.

میلاد با لبخندی پرمهر  اشاره کرد: به روی چشم.

و راه افتاد. پخش ماشین را روشن کرد و موزیک بدون کلامی گذاشت، اما دینا خاموشش کرد. باز هم میلاد لبخند زد و دنده را عوض کرد. دینا به پشتی صندلی تکیه داد و به شب چشم دوخت. خودش تنها جرأت نمی کرد این ساعت برای گردش بیرون بیاید. مامان مدام سفارش می کرد شبها بی دلیل و تنها رانندگی نکند. الان هم اصلاً حس رانندگی نداشت. این که با آرامش بنشیند و به هیچ فکر کند خیلی دلچسب بود.

ساعتی به گردش بدون کلام گذشت تا این که دینا آرام گفت: می خوام برم خونه.

میلاد اولین دور برگردان بلوار را دور زد و زمزمه کرد: گرسنه ات نیست؟ یا شاید یه قهوه بخوای.

+: قهوه خوبه.

خودش هم دلش نمی خواست از میلاد جدا بشود. جدا میشد که چی؟ خانه و تنهایی و بهم ریختگی اش دیر نمیشد.

توی کافی شاپ هم فقط قهوه را انتخاب کرد و سکوت. میلاد یک برش کیک وسط گذاشت با دو چنگال. دینا گفته بود کیک نمی خورد ولی تعارفش ضرر نداشت. بلکه میلش می کشید. بالاخره هم قهوه ی تلخ امریکانو باعث شد که دینا چنگالی به کیک هم بزند.

جلوی در خانه اش که توقف کرد، دینا سر برداشت و بالاخره سکوتش را شکست. با پشیمانی زمزمه کرد: ببخش به خاطر امشب. خیلی اذیتت کردم. این سکوتم که دیگه آخرش بود. واقعاً همراه بدی بودم.

_: تو یه همراه عالی بودی. به سکوت احتیاج داشتی، منم به همراهیت. خیلی هم خوب بود. ممنونم که امدی.

دینا ناباورانه نگاهش کرد. این اظهار عشق بود؟ چی بود؟ خواست بپرسد اما ترسید که میلاد با یکی از آن جوابهای شیک معنی دارش ضایعش کند. پس ترجیح داد که سکوت کند و به برداشت خودش دلخوش باشد.

سری تکان داد و پیاده شد. میلاد هم پیاده شد و تا دم خانه با او آمد. خداحافظی کرد و به ماشینش برگشت. دینا رفته بود اما حس راه افتادن نداشت. دستش روی فرمان مانده و غرق فکر به روبرو چشم دوخته بود.

سالها برای دینا صبر کرده بود. بدون آن که حتی به افکارش اجازه ی پیشروی خاصی بدهد صبورانه منتظر مانده بود تا نظر دینا برگردد. نه که در تمام این سالها به هیچ دختر دیگری نگاه نکند اما هیچ دختری آنقدر چشمش را نگرفته بود که جدی درباره اش فکر کند.

بالاخره ماشین را روشن کرد و راه افتاد. در تمام طول راه در حالی که به خانه برمی گشت دینا از ذهنش جدا نشد.

دینا اما وقتی به خانه رسید چنان با عجله مشغول نظافت شد که حتی لحظه ای هم به میلاد فکر نکرد. زیر و روی خانه را سابید. کمدها را بیرون ریخت که جا برای وسایل و لباسهای پدر و مادرش باشد. چند کوسن نرم رو تشک خراب شده ی مبلها گذاشت و امتحانش کرد. چقدر عالی شده بود! حیران مانده بود که چرا تا حالا به فکرش نرسیده است این کار را بکند! این کوسنها هدیه ی یکی از اقوام دور بودند. رنگشان را دوست نداشت و استفاده نکرده بود. ولی خیلی نرم بودند و برای کفی مبل خیلی خوب به نظر می رسید.

خوشحال و راضی به اتاق برگشت و مشغول جمع کردن بقیه ی وسایل شد. نزدیک ساعت سه بود که دوش گرفت و بعد هم خوابید و صبح ساعت هفت با صدای زنگ خانه از خواب پرید. بابا و مامان بودند. با خوشرویی به استقبالشان رفت و برایشان صبحانه آماده کرد. بعد هم سر کار رفت.

بعدازظهر وقتی به خانه رسید مامان کابینتها را خالی کرده بود که خانه تکانی کند! خسته بود. فقط یک ساعت وقت داشت که ناهار بخورد و استراحت کند و بعد سر کارش برگردد ولی نمی توانست مامان را دست تنها رها کند. تند تند کمی کمک داد و بعد هم سر کار رفت.

شب وقتی برگشت شام خوشمزه ای که مامان تدارک دیده بود را خورد و ظرفها را شست. کوهی ظرف دیگر را هم که مامان گفته بود بهتر است قبل از جمع کردن شسته شوند را هم شست. آخر شب تقریباً بیهوش به تخت خواب رفت.

روزهای بعد هم به همین وضع گذشت. از خجالت این که مامان به کارهای خانه اش برسد از وقت خواب و استراحتش میزد و مدام نظافت می کرد. از شستشوی یخچال گرفته تا زیر و روی گاز و ماشین رختشویی!

نظافت اساسی سرویس بهداشتی با آن اسپریها که مامان خریده بود و باقی کارها... دیگر نقطه ای نمانده بود که توی آپارتمان دو وجبی اش قابل شستشو باشد و شسته نشده باشد. پرده ها... روکش مبلها... مامان آرام نمی توانست بنشیند. مدام از دینا می خواست کار نکند ولی دینا نمی توانست او را به حال خود بگذارد.

تازه بعد از نظافت، نوبت به پر کردن جایخی برای روزهای تنهایی اش بود. همه چیز هم مواد تازه تهیه شود، پاک کرده و شسته و خرد کرده شود، بعد پخته و در آخر ظرف ظرف فریز شود.

پنج روز بعد وقتی مامان نوشت که شام مهمان عمو آرمان هستند می خواست عذرخواهی کند. چشمهایش باز نمی شدند و نفس نداشت که برود. ولی خانه ی عمو آرمان بود! نمی رفت از دست می داد.

هر طوری بود وقت شام خودش را رساند. با خستگی شام خورد و بعد هم کنار بقیه نشست. میلاد چای را دور گرداند و بعد نزدیکش نشست. سرش را کمی پیش آورد و پرسید: با خودت چکار کردی دختر؟ داغون به نظر میای!

دینا بدون این که نگاهش کند، سرد و خسته گفت: خونه تکونی.

میلاد نالید: خدای من.

دینا عصبانی به طرفش برگشت و در حالی که به شدت سعی می کرد صدایش بالا نرود، گفت: نمی تونستم که بذارم همه کارا رو مامان بکنه. می تونستم؟ همه جا رو شسته. همه جا! خیلی سعی کردم مرخصی بگیرم اقلاً پیشش باشم اما گفتن تا هفته آینده نمیشه. یکی از همکارا رفته باید بمونم. دارم میمیرم... خیلی نامردیه که از این که فردا دارن میرن خوشحالم. احساس وحشتناکی دارم. از خودم متنفرم!

_: می فهمم چی میگی. حق داری.

+: نه نمی فهمی آقای پرفکت دانشمند. تو هیچ وقت نمیذاری تو همچین موقعیتی بیفتی. اصلاً تو زن نیستی که احساس منو بفهمی.

میلاد پوزخندی زد و زمزمه کرد: هر وقت حالت بده برمی گردیم سر خط.

+: من واقعاً دلم می خواد خوب بشم.

_: من هرکاری از دستم بربیاد دریغ نمی کنم.

دینا خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: می دونم. هفته دیگه دو روز مرخصی می گیرم. سعی می کنم تمامش رو بخوابم. ولی وسطش یکی دو ساعت برای مشاوره هم تنظیم می کنم. میام پیشت.

_: خوشحال میشم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش

به حیاط قدیمی اطرافش چشم دوخت. گلهای لاله عباسی عطر خوشی در هوا می پراکندند. فواره ی حوض کاسه بشقابی آبی هم صدای دلنشینی داشت. به جز یک زن و مرد دیگر کسی توی حیاط نبود.

میلاد منو را پیش کشید و پرسید: چی می خوری؟

دینا اما لب برچیده بود و نگاهش نمی کرد. دل میلاد برای آن همه ناز کردنش غنج میزد. عجله کرده بود. نباید به این سرعت به روابطشان عمق میداد. باید اول کمی اعتماد بنفس به او تزریق می کرد اما وقتی از خواستگارش گفته بود خیلی جلوی خودش را گرفته بود که اختیارش را از دست ندهد و از قالب روانپزشک بیرون نیاید. کمی اعتراف که اشکالی نداشت؟ داشت؟ حداقل به خودش که می توانست اعتراف کند.

دینا از جا برخاست و همان طور که نگاهش را می دزدید گفت: هرچی خواستی سفارش بده. فرقی نمی کنه. میرم دستامو بشورم. بو گوسفند میدم. نکردی بری دم خونه اقلاً من یه دوش بگیرم. همه اش ده دقیقه معطلی داشت.

_: ده دقیقه؟ خانمی که ده دقیقه ای دوش بگیره؟ داریم اصلاً؟

+: اونی که زندگی و کارش خیلی مهمتر از آرا و گیراشن بله، یه دوش می گیره و میاد.

بعد هم با قدمهای بلند دور شد و از پیش خدمت سراغ دستشویی را گرفت.

میلاد پیش خدمت را صدا زد. یک پرس چلوکباب سلطانی با کباب اضافه و دوغ و سالاد و مخلفات سفارش داد.

دینا عمداً کمی معطل کرد. با حوصله سر و صورتش را شست و سعی کرد حال بهتری پیدا کند. با مداد چشم و رژ لبی که ته جیب مانتویش داشت کمی آرایش کرد. نه به این دلیل که دل میلاد را ببرد. برعکس. چون عصبانی بود و می خواست بگوید که محتاجش نیست. خودش می تواند حال خودش را خوب کند.

وقتی بیرون آمد کمی بهتر بود. توی راهرو کنار در حیاط بود که با یکی از مریضهایش برخورد کرد. زن جوان با آن شکم برآمده گفت: شمایین خانم دکتر! وای چه خوب سلام!

لبخندی زد و در حالی که نگاهش به میلاد توی حیاط بود گفت: سلام.

=: می دونین من از دیشب این طرف شکمم خیلی درد می کنه. دیگه امشب همینجور درد می کرد گفتم بیام بیرون هوایی بخورم بلکه بهتر بشم. بعد ولی بازم درد می کنه. از همون قرصی که گفتین بخورم؟

نگاهش  کرد و سعی کرد حواسش را جمع کند. سری تکان داد و گفت: بله همون خوبه.

=: اون وقت ببینین خانم دکتر...

بشقاب چلوکباب را روی میز جلوی میلاد گذاشتند. میلاد هم قالب کره را باز کرد و مشغول چرب کردن چلویش شد. دینا حیرتزده مانده بود. فقط یک پرس؟! حالا درست بود که دینا نصف پرس بیشتر نمی خورد ولی به نظر می آمد که میلاد می خواهد تنهایی غذا بخورد! چرا؟

هر طور بود سر و ته مکالمه با بیمارش را هم آورد و به حیاط رفت. میلاد هم بدون این که سر بردارد یک بشقاب از زیر بشقاب خودش در آورد و در حالی که نصف چلو را توی آن می ریخت توضیح داد: پرسش خیلی زیاده. یکی سفارش دادم.

دینا در حالی که می نشست جویده جویده گفت: فکر کردم... می خوای تنهایی بخوری.

میلاد با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و پرسید: می خوام تنهایی بخورم؟ یعنی چی؟

دیس کباب را برداشت و جلوی او گرفت.

+: فکر کردم از دستم عصبانی شدی.

_: بیشتر بردار. مگه بچه ام؟

+: برای من خیلی چلو گذاشتی.

_: نصفش کردم. برای من کفایته. تو هم هر قدرشو خواستی بخور.

+: نه مال من زیادتره.

و به زور دو سه قاشق توی بشقاب میلاد برگرداند.

میلاد به حالت تسلیم، خندان نگاهش کرد.

_: خط چشم سبز بهت میاد.

چشم دینا به بشقابش بود. دستش با قاشق پر وسط هوا ماند. بدون این که سر بردارد گفت: چشماتو درویش کن.

_: فکر کردم آرایش کردی من ببینم.

+: نخیر. آرایش کردم که حالم خوب بشه. اگه بذاری.

_: اوه چه عالی! ده پوئن به نفع دینا. بهت افتخار می کنم.

دینا ناباورانه سر برداشت و نگاهش کرد. بعد از چند لحظه سر به زیر انداخت. لقمه اش را به دهان برد و وقتی که فرو برد، گفت: این جزو پیشنهادات تو نبود. چیزی بود که خودم بهش رسیده بودم. خیلی وقت پیش.

میلاد هم آرام گفت: دلم می خواد دینا رو در هر حالی دوست داشته باشی. چه با آرایش چه بدون آرایش.

دینا آرام سر تکان داد و به خوردن ادامه داد.

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
چه خبر؟ چه احوال؟ خوبین ان شاءالله؟
سرعت نت در حد لاک پشت به پشت افتاده! خدا کنه دو تا پست امروز رو ارسال کنه بسلامتی...


دینا کلافه به پشتی صندلی تکیه داد. از بین دندانهای بهم فشرده غرید: فردا هم ماشین ندارم!

_: قابل بدونی میام دنبالت.

+: یعنی فقط همینم مونده! مامانم شاد میشه. انگار خوششم امده بود! وقتی بابا گفت نه، وا رفت!

یک دستش را مشت کرد و کف دست دیگرش کوبید. از پنجره بیرون را نگاه کرد.

_: یه کم به عضلات فک و گردنت استراحت بده. سفتشون کردی اذیت میشی.

+: جان؟! تو داری روبروتو نگاه می کنی. منم شال سرمه! تو الان از کجا عضله های گردن منو دیدی؟

_: حدس زدنش خیلی مشکل نیست.

دینا در حالی که کمی جلوی خنده اش را می گرفت گفت: میلاد خیلی نفرت انگیزی!

میلاد اما راحت خندید و گفت: باشه. اصلاً تمام اون بد و بیراههایی که نثار دینا می کنی رو به من بگو، اینقدر این بیچاره رو نچزون.

+: من الان با دینا مشکلی ندارم. از دست مامان عصبانیم که شیفته و شیدای تویه و انگار منتظر یه اشاره بود که دخترشو پرت کنه پیش تو!

_: من فکر می کردم اون داستان تموم شده. الان چرا دوباره تازه اش کردی؟

+: چون مامان فردا میاد. چون خونه ام کثیفه. لابد دوباره می خواد بگه همسن و سالای من الان دو تا بچه دارن، سر کار هم میرن، خونه زندگیشونم مثل دسته گله. اون وقت من لیاقت ندارم که حتی یه شوهر داشته باشم!

_: نمی خوای بگی که خاله هدیه عین این جمله ها رو میگه!

+: نه دقیقاً عین اینا ولی منظورش همینه.

_: یا منظوری که تو انتخاب می کنی برداشت کنی.

+: من انتخاب نمی کنم. مگه خودآزاری دارم؟

_: تو بهرحال داری با تمام وجود دینا رو آزار میدی. که چی؟ که همه بگن به به دینا خیلی مهربونه. هر کاری داریم، هر ساعتی از شبانه روز میشه بریم سراغش چون بهر حال نه نمیگه. ولی دینا چی؟ حق زندگی نداره؟

+: میلاد حرفات در تئوری خیلی قشنگن. ولی در عمل دینا همینه. از این که مردم دوسش نداشته باشن می ترسه. هم و غمش خونواده و اطرافیانشن. اصلاً یه دلیل که از ازدواج می ترسم اینه. این که نتونم بین کار و خونواده و خونواده ی همسر و خود همسر تعادل درستی ایجاد کنم. خیلی سخته! همین حالا هم وقت کم میارم! زن برادرم تو یه بیمارستان دیگه، پیش یه دکتر غریبه به تنهایی زایمان کرد. برای این که وقتی رسیدن شهر من تو اتاق عمل بودم و تلفنم رو جواب ندادم!

_: خب چه اشکالی داره؟

+: خیلی خجالت کشیدم! برادرم... بعد از این همه درس خوندن به برادرم نتونستم کمک کنم.

_: خجالت نداره. اگر میاوردنش تو بیمارستان ما، می تونستی کمک کنی.

+: خیلی درد داشته. مجبور شدن تو اولین بیمارستان پیاده شن.

_: خب. اشکالش چیه؟ تو که تقصیری نداشتی.

+: اگر بیکار بودم، اگر تلفنم رو جواب داده بودم می رفتم.

_: بهرحال تو اون بیمارستان تو اجازه ی جراحی نداشتی.

+: نه. ولی منتقلش می کردم بیمارستان خودمون.

_: دینا از این داستان چند ماه گذشته و تو هنوز داری خودتو تنبیه می کنی؟ کی می خوای باور کنی که هیچ تقصیری نداشتی؟

+: الان کجا داری میری؟ از خونه ی من خیلی دور شدیم.

_: هر وقت آروم شدی میری خونه.

+: میلاد ولم کن. الان اصلاً حس مشاوره ندارم. می خوام برم خونه یه کم تمیز کنم و بعد بگیرم بخوابم.

_: باشه. دیگه مشاوره نمیدم.

+: افتادی رو دنده ی لجبازی.

_: اینطوری فکر کن. فست فود یا سنتی؟

+: می خوام برم خونه.

_: شام می خوریم میری خونه. الان اعصاب نداری. یا میری دوبرابر معمول می خوری با دلدرد می خوابی، یا اعتصاب می کنی و نمی خوری، یا به جای شام شکمتو با شیرینی و هله هوله پر می کنی که هیچ کدومش خیلی ایده ی خوبی به نظر نمی رسه.

+: خب الان مثلاً فست فود ایده ی خوبیه؟ کلی ضرر داره.

_: نمی خوام بری خونه. این واضحه؟

دینا جا خورد. متعجب پرسید: چرا؟

_: حالت خوب نیست.

+: خب نباشه. به تو چه؟

_: مسئله همینه. هر وقت جوابشو پیدا کردم بهت میگم. انتخاب نکردی من سنتی رو انتخاب کردم. اگه می خوری پیاده شو، اگه نه بریم هرجا که تو میگی.

دینا نگاهی به خانه ی قدیمی کنارشان که تبدیل به رستوران سنتی شده بود انداخت. نفسی کشید و پیاده شد. میلاد هم پیاده شد و کنارش راه افتاد.

دینا بدون این که سر بردارد با اضطراب پرسید: جوابشو کی پیدا می کنی؟

_: نلرز دینا. بشین بهت میگم.

+: تخت نه، پشت میز میشینم.

_: باشه. هرجور راحتی.

به اولین صندلی که رسیدند آن را عقب کشید و نشست. میلاد هم روی صندلی بعدی با زاویه ی نود درجه نشست.

دینا متعجب و کمی معذب نگاهش کرد. پرسید: چرا روبروم ننشستی؟

_: روبرو یه کم حالت مقابله و مبارزه میده. من این طرفم تو اون طرفی. یکی باید حرفش به کرسی بنشینه. ولی ما بحثی نداریم که روبروت بنشینم. می خوام کنارت باشم. رفیق باشیم. از همصحبتی هم لذت ببریم و از هم آرامش بگیریم.

+: و به خاطر همین نمیذاری برم خونه؟

_: خب... شاید به خاطر اینه که هنوز دارم دست و پا می زنم که با من دوست بشی. قبولم داشته باشی.

+: ولی تو گفتی...

_: هنوزم میگم. قرار نیست یه رابطه ی عاشقانه باشه.

+: ولی با این روال اجتناب ناپذیره.

_: نیست.

+: هست.

میلاد به عقب تکیه داد و خندان گفت: خیلی خب عاشقم باش، می خوام ببینم چی گیرت میاد؟

دینا حیرتزده گفت: دیوونه ی از خودراضی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلامممم
این هم آقای میلاد


میلاد از جا برخاست و در حالی که دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برده بود همراه دینا بیرون آمد. دینا اما منتظر او نماند و خیلی سریع بیرون رفت. میلاد به طرف منشی چرخید و گفت: هیچ وقت از خانم نامداری حق ویزیت نگیر.

منشی با ناراحتی گفت: نمی دونستم. الان پرداختن آقای دکتر.

میلاد در حالی که به طرف اتاقش برمی گشت گفت: بعد از این نگیر.

با سلام شاد و خندانی برگشت. لبخندش کمی رنگ گرفت و گفت: سلام خانم فروغی.

=: سلام سلام. خوب هستین شما؟ شما خوبی خانم منشی؟ خانم بچه ها خوبن آقای دکتر؟ شوهر شما خوبه؟ خانواده خوبن؟ همه سالمین؟

میلاد با لبخند ایستاد و اجازه داد که وارد شود. نه لبخندش را کمرنگ کرد و نه اشتباهاتش را تصحیح کرد. خانم فروغی زن جوانی بود که بعد از مشکلات طلاقش دچار مانیا یا شیدایی شده بود. همیشه می خندید و به همه اعتماد می کرد و خرجهای بی حساب می کرد و با دوستهای عجیب معاشرت می کرد و خانواده اش را به ستوه آورده بود. چند ماهی میشد که تحت نظر میلاد بود.

میلاد سری تکان داد و به اتاق رفت. سعی می کرد حواس و دقتش را به حرفهای پرت و پلای فروغی بدهد و نتیجه ای بگیرد اما ذهن بازیگوشش مدام سراغ دینا را می گرفت. نیاز به قدرتش ارضاء شده بود. دینای مهربانی که برای همه مادر بود و برای او نامادری، حالا یک دفعه نیازمند او شده بود.

بالاخره هم نفهمید خانم فروغی چه گفت. چندان اهمیت هم نداشت. چند توصیه ی تکراری به او کرد و نسخه اش را تجدید کرد. او که بیرون رفت مادرش عصازنان وارد شد. میلاد این بار با دقت بیشتری به جلو خم شد و درباره ی رفتاری که باید با دخترش می کرد توضیح داد.

زن با خستگی تشکر کرد و از جا برخاست. سنی نداشت ولی پایش مشکل داشت و با عصا راه می رفت.

بعد از رفتن او تا چند دقیقه مریض نداشت. به عقب تکیه داد و به ذهنش اجازه داد که دوباره پیش دینا برگردد. دینایی که همیشه مهربان بود. پزشک بود. مادر بود. به همه عاشقانه رسیدگی می کرد. طوری که بارها میلاد از آن همه مهربانی عصبانی شده بود. همیشه در برابر همه صبر زیادی نشان میداد. تنها کسی که محبتهای بی دریغ دینا شامل حالش نمیشد میلاد بود.

میلاد هم همیشه از این بی توجهی حرص می خورد. دینا به راحتی او را ندیده می گرفت. طوری که گاهی به خودش شک می کرد که مبادا نامرئی است! مثلاً همین چند ماه پیش که به دیدنشان رفته بودند، دینا داشت با روی باز به همه خوشامد می گفت ولی میلاد را اصلاً ندید. از کنارش رد شد و به طرف ملیحه رفت. خوشحال روبوسی کرد و دخترک شش هفت ساله اش را بغل گرفت و کلی خوش و بش کرد.

میلاد حرصی از ندیده شدنش و همینطور از فداکاریهای دینا غر زد: این بچه رو بذار زمین کمرت داغون میشه!

ولی دینا کوچکترین توجهی نکرده بود. اگر همان موقع ابراهیم جلو نیامده بود و سلام و علیک نکرده بود، مطمئن میشد که نامرئی است!

با صدای ضربه ای که به در خورد از عمق افکارش بیرون آمد و صاف نشست. گفت: بفرمایید.

مرد میانسالی وارد شد. هیکل تکیده و خسته ای داشت و بوی سیگار میداد. روی مبل نشست و از خودش گفت. افسردگی عمیقی داشت. احساس می کرد از طرف خانواده اش طرد شده است و کسی به جز ماشین پولسازی توجه دیگری به او ندارد.

میلاد آهی کشید و صاف نشست. عقب کشیدنهای مردانه ای که کم کم باعث شده بود به کلی کنار گذاشته شود. به او پیشنهاد کرد بیشتر با خانواده اش معاشرت کند. به حرفهایشان و درد دلشان توجه نشان دهد. سعی کند دوباره با دیدی تازه و شکرگزارانه یکی یکی بچه هایش را ببیند. خوبی هایشان را به یاد بیاورد و از آنها به خاطر خوبیهایشان تشکر کند.

بعد از چند توصیه ی دیگر نسخه ای هم شامل دو سه آرامبخش ملایم برای او تجویز کرد.

چند بیمار دیگر را هم دید. فکر کرد، حرف زد و سعی کرد پازلهای ذهنی بهم ریخته ی مراجعینش را اصلاح کند. سعی کرد پیشنهادهای تازه ای بدهد. وقتی آخرین نفر هم رفت، منشی خداحافظی کرد و در بیرونی را بست.

میلاد به اتاقش برگشت. فنجانی قهوه آماده کرد و متفکرانه نشست. دینا حالا او را می دید. محتاجش شده بود. اما میلاد احساس پیروزی نداشت. دقیقتر که می کاوید همان دوستیش را می خواست. دینا شخصیت پرشور و هیجان و جالبی بود. همیشه دلش می خواست دوستش باشد. توی جمعهای فامیلی باهم بحث کنند، حرف بزنند و از کنار هم بودن لذت ببرند. اما هربار که سعی می کرد خودش را قاطی بحثهای دینا بکند، دینا خیلی ظریف از جمع کناره می گرفت و مثلاً به طرف بچه ای می رفت و مشغول نقاشی میشد. اما الان...

قهوه اش را تمام کرد. از جا برخاست. لباسش را صاف و مرتب کرد و آرام بیرون رفت. یک طبقه بالا رفت. دینا را دید که با یک روپوش کثیف به طرف مطبش می رفت. داشت با تلفن حرف میزد: نه مامان جان خوبم_ دارم از زایشگاه برمی گردم_ می خوام آژانس بگیرم برم خونه_ ماشینم تعمیرگاهه_ نمی دونم. چند روز بود یه صدایی میداد_ نه متشکرم. احتیاجی ندارم_ نه. هیچی نمی خوام. خیلی ممنون. تشریف بیارین.

از در دوم مطبش هم گذشت. میلاد اما همان جا توی راهرو ماند و بقیه ی صحبتش را نشنید. وقتی برگشت او را دید که لباس عوض کرده بود و لباسهای کثیفش هم توی یک کیسه بودند.

_: سلام.

+: ا... سلام! چی شده؟

_: هیچی. داشتم می رفتم خونه، اتفاقی شنیدم ماشینت خرابه. موندم که بگم نمی خواد آژانس بگیری. می رسونمت.

+: تو هم می ترسی راننده ی آژانس منو بخوره؟

_: نه. فقط فکر کردم باهم بریم. تو راهم یه کم حرف بزنیم.

+: داری کم کم منو می ترسونی. اتفاق تازه ای افتاده؟

_: نه بابا چه اتفاقی؟ دارم میرم خونه.

+: خب چرا از این طرفی میری؟

میلاد خندان پرسید: از کدوم طرف برم؟

+: منظورم اینه که چرا امدی بالا؟

_: باید جواب بدم؟

+: نه. مجبور نیستی.

_: ممنون.

به پارکینگ رسیدند. میلاد به طرف ماشینش رفت و درها را با ریموت باز کرد. دینا با کنجکاوی دنبالش رفت. در حالی که در جلو را باز می کرد پرسید: اون شب چی شد که ماشین نداشتی؟

میلاد سوار شد و با لحن بامزه ای گفت: چون هنوز ماشین نداشتم.

دینا در را بست. کمربند را پیدا کرد و در حالی که آن را می بست پرسید: حالا چی؟

_: دیروز خریدم.

+: آووو! پس باید سور بدی.

_: میدم. هرکی نیاد!

+: نه بابا. شوخی کردم. میرم دم این تعمیرگاه... کجایه؟... همین تو سرباز.

_: خب؟

+: امیدوارم ماشینم درست شده باشه. راهت هم خیلی دور میشه ولی دیگه وقتی نمیذاری تاکسی بگیرم اینجوری میشه.

_: من مشکلی ندارم. شام چی می خوری؟

+: هرچی تو فریزر بود. هنوز از غذاهای مامان هست. فردا هم خودشون میان. باید برم خونه رو تمیز کنم. البته خیلی کثیف نیست ولی خب... یعنی از اون وضعی که تو دیدی بهتره.

_: پس وقت داری بریم بیرون سور ماشین بهت بدم.

+: یه چیزی گفتم میلاد. سور ماشین کیلویی چند؟

_: والا نرخ کیلوییش دستم نیست.

+: خیلی بامزه ای. می دونی؟

_: نظر لطف شماست. اینم سرباز. کجا برم؟

دینا مشغول نشانی دادن شد تا وقتی که رسیدند و با در بسته روبرو شدند.

دینا نالید: دیر شد. از سر شب مریضا رو هرجور بود جمع و جور کردم که زود بیام اینجا ولی تو زایشگاه گیر افتادم. آخرشم نزایید. بعد از این که تمام پرستاریاشو کردم دکترش از خواب ناز بیدار شد و امد بالا سرش که دو دقه بمونه، بچه رو بگیره و پول زایمانم روش. خرحمالیشم مال من!

_: مطمئن باش خدا جای دیگه برات جبران می کنه.

+: مطمئنم که خدا جای حق نشسته ولی الان خسته و عصبانیم. بی پولی آخر ماه هم مزید بر علته. اگه دلت بسوزه و بخوای بهم پول قرض بدی می زنمت.

_: اوه اوه خطرناک شد. این روتو ندیده بودم. من غلط بکنم بخوام بهت پول بدم. به عواقبش نمی ارزه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
بعد از چند روز با دو تا پست امدم. خیلی بلند نیستن ولی یک جا هم جا نشدن. خلاصه که قسمت چهارده رو جا نندازین.

تقدیم به رفیق عزیزی که هدیه تولد خواسته بود




روی نیمکت نشست. به اندازه مبل راحت نبود. ولی همانقدر صمیمی بود. کفشهایش را تا نیمه در آورده بود که متوجه شد چکار می کند. با ناراحتی چشم به پاهایش دوخت.

_: کفشاتو در بیار. راحت باش. طول روز همه اش به پات هستن و خسته میشی.

قبول کرد. کفشهایش را در آورد و زانوهایش را در آغوش گرفت. ولی نمیشد. اینجا برای اینطور نشستن راحت نبود. بالاخره هم پشیمان شد. کفشهایش را سر پایش انداخت. برگشت و دوباره به مبل عزیزش پناه برد. به حالت جنینی در خود فرو رفت و گفت: سعی خودم رو کرد. درباره ی بچه هایی که به دنیا آوردم رویاهای قشنگی ساختم. تو ذهنم از بزرگ شدنشون لذت بردم. همه چی خوب بود تا وقتی که...

سر برداشت و با خجالت به میلاد نگاه کرد.

_: چی شد؟

+: دکتر بیهوشی... بهم گفت... اممم.. من ردش کردم. گفتم نمی خوام. نمی تونم. بعد رفتم. اونم یه آه بلند کشید. احساس بدجنسی کردم. نمیشد قبول کنم. نه به خاطر... امم... نه! فقط به خاطر این که هنوز خیلی مونده تا با خودم روراست بشم. الان نمی تونم وارد یه تعهد بشم ولی اون... خیلی ناراحت شد. من نمی تونم قبولش کنم. می تونم؟

_: تشخیص این که می تونی یا نه به عهده ی من نیست. من فقط می تونم بگم تو کار بدی نکردی. قبول کردن یا نکردن این پیشنهاد معایب و مزایایی داره که برای تو وزنه ی قبول نکردن سنگینتر بود. تو ردش کردی. طبیعیه که هیچ کس از رد شدن پیشنهادش شاد نمیشه. ولی دینا یک طرف این ماجرا تو بودی و باید راضی می بودی. نمیشد که چون اون ناراحت میشه تو بگی باشه. ازدواج یه شوخی نیست. تو هم دیگه بچه نیستی که اینطوری فکر کنی.

+: من فکر نکردم شوخیه. من فکر کردم اون یه پسر محجوب و خوب و مهربونه. می دونم که اگر قبول می کردم بدبخت نمی شدم. ولی الان مسئله ی حالم برام مهمتره. در طول روز هم فرصت کمی برای خودم دارم. مجبورم بین این دو تا یکی رو انتخاب کنم.

_: می تونی ازش وقت بخوای. مثلاً بپرسی شش ماه می تونه صبر کنه؟

+: نمی دونم شش ماه دیگه چی میشه. نمی خوام منتظرم بمونه.

_: اگر اینقدر مطمئنی پس دردت چیه؟

+: نمی خواستم ناراحت بشه.

_: تو که دوباره برگشتی سر پله ی اول! ببین. توجه کن! دینا حق زندگی کردن داره. دینا حق انتخاب کردن داره. دینا باید به خودش و نیازهاش توجه کنه تا با حال بهتری بتونه به زندگیش بپردازه. اگر تمام زندگیت در حال فداکاری باشی، همیشه یه خشم فرو خورده ته دلت میمونه که وقتی من دارم اینطور مایه میذارم، چرا دیگرون اینقدر به من توجه نمی کنن؟ چرا درکم نمی کنن؟ چرا برام فداکاری نمی کنن؟ ولی اگر یاد بگیری اول دینا رو تایید و راضی کنی، بعد به نیازش برای محبت کردن توجه کنی همه چی خیلی بهتر میشه. از کسی هم دلخور نمیشی.

+: ولی... اینطوری خیلیا ازم دلخور میشن.

_: تو هرگز نمی تونی همه رو راضی کنی. به دکتر بیهوشی هیچ دینی نداشتی که الان عذاب وجدان داشته باشی. فرمون ماشینت رو به دست بگیر و اجازه بده دیگرون هم ماشین خودشونو کنترل کنن.

+: اینطوری یعنی همه مثل ربات کنار هم باشن. پس جای انسانیت و محبت کجاست؟ چرا این ماشینا تک نفره ان؟

_: برای این که هر کدوم از ما یک نفریم و اول در برابر خودمون مسئولیم. این مسئولیت شامل رسیدگی به پنج نیاز اصلیمون میشه که دکتر گلسر اونا رو اینطور طبقه بندی کرده: بقا، قدرت، عشق، تفریح و آزادی. بقا که تکلیفش مشخصه. به خوردن و خوابیدن و سبک زندگیمون اهمیت بدیم. نیاز به قدرت هم نیاز به مهارتیه که به آدم احساس اعتماد به نفس میده. کسانی که تو زندگیشون دنبال کسب مهارتهای مختلف هستن نیاز به قدرتشون قویتر از بقیه ی نیازهاشونه.

+: و همه نیازهاشون مساوی نیست.

_: قطعاً نیست و نباید فکر کنی چون فلانی با چهار ساعت خواب سر پا هست پس من هم باید بتونم. اصلاً اینطور نیست. هرکسی نیازهاشو با بدن و احساسات خودش تطبیق میده.

+: درسته.

_: سومی نیاز به عشقه. این نیاز به عشق، بیشتر از اون که نیاز به دریافتش باشه، نیاز به عشق ورزیدنه. آدما نیاز دارن که بهم عشق بورزن، همدیگه رو دوست داشته باشن. این میشه چیزی که تو بهش میگی انسانیت و محبت. ولی خیلیها هم ترجیح میدن به حیوونا یا حتی اشیاء عشق بورزن و خودشون رو درگیر رابطه های انسانی نکنن.

+: چون نگه داشتن رابطه ها سخته. از خودگذشتگی می خواد.

_: نه! دینای از خودگذشته ی مهربان... فداکاری نابجا ایجاد توقع نادرست می کنه. هم برای کسی که بهش محبت کردی و هم برای خودت. از خودت توقع داری که محبت کنی و از طرفت توقع داری که قدر بدونه و اگر ندونه اذیت میشی. این خشم بزرگ میشه و بزرگ میشه...

+: پس چکار کنم؟ به هیچکس محبت نکنم؟ میشه؟

_: اول به خودت توجه کن. دینا رو از توجه و تایید سیراب کن. و مطمئن باش وجود تو اینقدر سرشار از محبت هست که بعد از رسیدگی به خودت، دنیایی لطف میمونه که به پای اطرافیانت بریزی.

+: می ترسم که نمونه. می ترسم که ته وجودم اینقدر که میگی خوبی نباشه.

میلاد خندید و گفت: من ضمانت می کنم که هست. اگر نبود من یک ماه ریش نمی زنم.

دینا غش غش خندید. بعد از چند لحظه گفت: خب نیاز آخری چی بود؟ بگو باید برم. مریضام امدن.

_: تفریح و آزادی. برای تفریحاتت هرچند کوتاه و کوچیک حتماً وقت بذار. درباره ی آزادی هم خلاصه اش میشه این که اینقدر خودت رو اسیر بایدها و نبایدها نکن. در زندون دینا رو باز کن. بذار نفس بکشه و نور ببینه.

دینا پا دراز کرد و کفشهایش را پوشید. متفکرانه از جا برخاست و گفت: اگه وقت داشتم نت برمی داشتم ولی فعلاً نمی تونم. با این حال سعی می کنم به هر کدوم تونستم عمل کنم. تو هم لطفاً تعارف نکن. هر وقت مزاحم بودم با تیپا بیرونم کن.

میلاد خندان گفت: اونی که تعارف می کنه تویی. خیالت راحت. من اگر مشکلی داشته باشم میگم.

+: حتی اگه مشکلت این باشه که از دیدن ریخت من حالت بد میشه؟ حاضری بگی؟

_: اینقدر بیرحمانه درباره ی دینا قضاوت نکن خانم دکتر. برو به کارت برس.

دینا آهی کشید و گفت: باشه. ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

ساعت یک بعد از نیمه شب بود. توی بیمارستان بالای سر زنی که در انتظار زایمان می نالید نشسته بود و حرفهای میلاد را مزه مزه می کرد. به زن پیش رویش چشم دوخت.

درد زائو انگار کم شده بود. نفس خسته ای کشید و پرسید: هنوز خیلی مونده؟

+: خوب داری پیش میری. ان شاءالله خیلی طول نمی کشه. اسمشو می خوای چی بذاری؟

=: من میگم نفس... باباش میگه نازنین. هنوز نمی دونیم. آخرش گفتیم به دنیا بیاد ببینیم چی بیشتر بهش میاد.

لبخندی زد و گفت: بسلامتی.

زن سفیدرو بود با موهای کمرنگ که از فرط درد عرق کرده و به سرش چسبیده بودند. دینا فکر کرد: آیا دخترشم بور میشه یا به شوهرش میره؟ آیا اسمش نازنین میشه یا نفس؟ اگر قرار بود او اسم بگذارد چی می گذاشت؟

تا وقتی که بچه به دنیا بیاید خودش را با رویای دخترکی موطلایی به اسم رویا که مهدکودک می رفت و شعر می خواند و کیف صورتی داشت و جوراب شلواری قرمز سرگرم کرد.

رویای شیرینی بود. وقتی نوزاد سرخ رو جیغش را کشید و گریه کرد، نفسی به راحتی کشید و او را روی شکم مادرش گذاشت. پررنگ نبود ولی در مورد بور بودنش نظر قطعی نمی توانست بدهد.

کنار تخت نشست. تمام مدتی که منتظر جفت بود و بقیه ی کارهای لازمه، به دخترکی فکر می کرد که مهدکودک می رفت. توی راه بالا و پایین می پرید، شعر می خواند و حرف میزد.

بالاخره کارش تمام شد. از جا برخاست. بعد از این که جواب تشکرها و خسته نباشیدها را داد از اتاق بیرون رفت. خانواده ی زائو به استقبالش آمدند. کلی تشکر کردند و تحویلش گرفتند. ساعت چهار ونیم صبح بود که به اتاق استراحت رسید. روی تخت سفت و ناراحت دراز کشید ولی نه متوجه ی سفتی اش شد و نه ناراحتی اش... حواسش پیش یک رویای چهار پنج ساله بود با موهای طلایی... خیلی زود خوابش برد.

روز بعد رویایش با تولد پسرکی قوی بنیه و سبزه رو که موهای فرفری اش روی سرش حلقه حلقه چسبیده بودند آغاز شد. نوزاد را که با روش سزارین به دنیا آمده بود، به پرستار تحویل داد. زیر لب آوازی زمزمه می کرد و بعد از تمیز کردن رحم، لایه لایه مشغول دوختن شد. در همان حال پسرک را تصور می کرد که دو سه ساله شده و پیراهن سفید و شلوار جین پوشیده است. دور یقه اش پاپیون داشت. جایی شبیه باغهایی که در آن عروسی می گیرند تصورش کرد. خودش سر پا نشسته بود که همقد پسرک شود و با او که تازه زبان باز کرده بود و بامزه حرف میزد، صحبت می کرد. خوش گذشت.

کارش که تمام شد سر برداشت. با عوامل اتاق عمل خداحافظی کرد و بیرون آمد. خسته نباشید دکتر بیهوشی کمی گرمتر از معمول بود. لبهای خندان دینا جمع شد. سر به زیر انداخت و آرام بیرون رفت. همراهان بیمار نفهمیدند که او دکتر است. داشتند با پرستار حرف می زدند. او هم از کنار دیوار لغزید و آرام دور شد.

=: خانم دکتر... صبر کن.

ایستاد و منتظر نگاهش کرد تا به او برسد. دکتر بیهوشی ظریف و سرخ رو بود، با موهایی که رو به کم شدن می رفت.

=: میشه یه جایی باهم صحبت کنیم؟

+: بفرمایید. میشنوم.

=: نه. اینجا نه.

دینا چند قدم پیش رفت. روی یکی از صندلی های استیل کنار راهرو نشست. صندلی ناراحت بود. یا اقلاً برای قد کوتاه دینا مناسب نبود.

دکتر بیهوشی به ناچار نشست و در حالی که به سرامیکهای پیش پایش زل زده بود گفت: می خواستم... می خواستم خواهش کنم... یه کم بیشتر باهم آشنا بشیم. به قصد ازدواج البته...

دینا بی حوصله نگاهش کرد. اگر به میلاد دل نباخته بود مورد مناسبی بود. کسی که به راحتی می توانست به او فکر کند. سن و سالشان نزدیک بود و در مدتی که او را می شناخت از او بدی ندیده بود. ولی...

آرام گفت: این نهایت لطف شما رو می رسونه. ولی جواب من منفیه.

از جا برخاست. مرد جوان هم برخاست و گفت: فقط... فقط بگین به خاطر خودم رد کردین یا یه نفر دیگه...

+: به خاطر خودم رد کردم. شرایطشو ندارم.

=: شاید...

+: هیچ شایدی وجود نداره. اصرار نکنین. معذرت می خوام.

رو گرداند و بدون آن که منتظر جواب بماند رفت. آهش را که از پشت سرش شنید، چماقش را بالا برد که دینا را تنبیه کند. ولی مکث کرد. باید تنبیه می کرد؟

آرام به خود گفت: دینا تو واقعاً نمی تونستی بپذیریش. نه تا وقتی که هنوز ته دلت پیش میلاده. پس کم لطفی نکردی، دعوایی هم نداریم.

فکر می کرد دینا را آرام کرده است. ولی نیم ساعت بعد چنان زد و خوردی در وجودش برپا بود که دلش می خواست از عصبانیت فریاد بزند. توی مطبش بود. چند دقیقه دیگر منشی از راه می رسید و به دنبال او بیمارانش نیز می آمدند. اما توان نشستن را در خود نمی دید. از جا برخاست و بیرون رفت.

وقتی جلوی مطب میلاد رسید مکث کرد. در دل هر بد و بیراهی که بلد بود نثار دینای ضعیف و آویزان کرد. با قدمهایی مردد وارد مطب شد. کم مانده بود اشکهایش جاری شود. این که نمی دانست الان چه کاری درست و چه کاری غلط است خیلی بد بود. از آن بدتر این بود که نمی خواست میلاد درباره اش قضاوت بدی بکند.

منشی سر برداشت و گفت: بفرمایین.

آب دهانش را قورت داد و به زحمت پرسید: آقای دکتر هستن؟

=: بله.

+: میشه... میشه برم تو؟

نگاهی دورش انداخت. هیچکس نبود.

منشی قلم روی کاغذ گذاشت و گفت: بله حتماً. اسمتون؟

+: من... دینا نامدار.

منشی متعجب سر برداشت و پرسید: با آقای دکتر نسبتی دارین؟

+: عموزاده ایم.

پول ویزیت را روی میز گذاشت. منشی با تردید پذیرفت و گفت: بفرمایید.

ضربه ای به در اتاق میلاد زد و با شنیدن اجازه اش وارد شد. خجالت زده قدمی جلو رفت و در را بست. همان جا به در بسته تکیه داد و سر به زیر انداخت. آرام سلام کرد.

میلاد خندید و گفت: علیک سلام. چرا نمیای تو؟

سر برداشت. نگاهی به نیمکت زیر پنجره انداخت و پرسید: میشه اونجا بشینم؟

_: می ترسی رو مبل خوابت ببره؟

+: حس خوبی بهش ندارم.

_: برعکس من فکر می کردم حس خوبی بهش داری.

+: داشتم.

_: هرجا راحتی بشین و درباره اش حرف بزن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان

بعد از شام هرکدام مشغول به کاری شدند. مردهای خانواده برای دیدن فوتبال دور تلویزیون جمع شدند. آرزو مشغول خواباندن نوزادش شد. ملیحه هم با کمک مادرش مشغول مرتب کردن آشپزخانه شد.

دینا که نمی دانست چکار کند کمی به جمع کردن میز شام کمک داد. تا این که میلاد جلو آمد و پرسید: می خوای حرف بزنیم؟

دینا نگاهی به اطرافش انداخت و پرسید: اینجا؟

_: بیا تو اتاق من.

+: زشته میلاد.

میلاد لبهایش را بهم فشرد و بی حوصله نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: اینجا همه می دونن که تو امدی منو ببینی. بعد از اون ماجرا هم همه می دونن که ماجرای عاشقانه ای بین من و تو نیست. جهت راحتی خیالت هم باید بگم که تو اولین مراجعه کننده ی من نیستی که تو خونه برای مشاوره میای. من خیلیا رو تو اتاقم می بینم. خانواده ام عادت دارن. نه حالا... از همون موقع که دانشجوی پزشکی بودم. حالا میای یا هنوزم زشته؟

قانع شده بود. سری تکان داد و آرام به دنبالش رفت. میلاد دری زیر راه پله باز کرد و وارد شدند. اتاق هشت نه متری ساده ای بود. دری به اتاقک زیر راه پله داشت که احتمالاً لباسهایش آنجا بود. یک گبه کف اتاق پهن بود و یک پشتی کنار دیوار. لپ تاپ روی میز کوتاهی بود. همان طور که دینا حدس میزد یک پرز اضافه هم کف اتاق نبود.

_: روی تخت میشینی یا زمین؟ هرجا که راحتی.

زیر لب تشکر کرد و نزدیک در روی گبه دو زانو نشست. اتاق همانطور که حدس میزد تمیز بود، اما آنقدری که انتظار داشت مدرن نبود. این گبه و پشتی به او حس خوبی می داد. میلاد را از برج عاج پایین می آورد.

میلاد در را بست ولی چفت نکرد. پیش آمد و روبروی او روی زمین نشست و به لبه ی تختش تکیه داد. دستش را روی تختش دراز کرد و گفت: خب... بگو.

دینا دستپاچه پرسید: چی بگم؟

میلاد با لبخند گفت: آروم باش دینا. اصلاً بیا یه روش دیگه رو امتحان کنیم. اینو ببین.

یک ماشین رولزرویس قدیمی چوبی تزئینی از کنار لپ تاپش برداشت و گفت: تئوری انتخاب میگه ما یه ماشین رفتار داریم. اینجا درست پشت فرمون جاییه که باید نشسته باشیم و کنترل خودمون رو به دست بگیریم. اگر افسرده باشیم درست مثل این میمونه که از ماشین پیاده شیم و توقع داشته باشیم دیگرون هدایتش کنن. مدام هم از دستشون حرص بخوریم که چرا اون طور که ما می خوایم رانندگی نمی کنن!

+: خب من چطوری می تونم پشت فرمون خودم بشینم؟ گاهی شرایط واقعاً از کنترلم خارج میشه.

_: دینا پشت فرمون جای عمل توئه. کاری که انجام میدی. صندلی کنارت، محل فکرته. تو با کاری که انجام میدی و فکری که می کنی، فیزیولوژی و احساست رو که روی صندلی عقب هستن تحت تأثیر قرار میدی.

+: چطوری؟

_: خب بهت میگم چطوری. برای مثال تو الان خیلی خیلی دستپاچه و پریشونی. به خاطر تمام اتفاقات اخیر و به خاطر حضور من. سفت و ناراحت نشستی و مراقبی که رفتارت از کنترلت خارج نشه. خب بیا یه جور دیگه فکر کنیم. تو به بابا میگی عمو آرمان. تصور کن که اینجا واقعاً خونه ی عموته.

دینا با لبهای بسته خندید و زمزمه کرد: عمو سهند پسر نداره.

_: تو باز مسئله رو جنسیتی و حیثیتی کردی؟ اگر خیلی قوه تخیلت قویه منو دختر تصور کن شاید اینجوری بهتر بشه.

دینا خندید و گفت: نه اینقدر قوی نیست.

_: خب یه فرض دیگه... همبازی بچگی چطوره؟ گرچه تو هیچوقت با من همبازی نشدی. در حالی که سنمون هم بهم نزدیکه.

+: من باهات بازی نکردم؟ من؟ کلاس شما نمیذاشت ما رو تحویل بگیری.

_: این بحث دیگه تکراری شده. میشه دلخوریا رو بذاریم کنار و صرفاً عموزاده باشیم؟

+: باشه. سعی می کنم.

_: خیلی خب. یه کم راحتتر بشین. گاردتو باز کن و اجازه بده حرف بزنیم. تا وقتی که من اولین مانع هستم نمی تونم کاری برات بکنم.

دینا نفس عمیقی کشید. کمی عقب رفت. به پشتی تکیه داد و چهارزانو نشست. گفت: خب؟

میلاد دوباره ماشین را برداشت و گفت: برای این که چرخهای ماشینت تو یک راستا حرکت کنن و به طرف هدفت برن لازمه که حالت خوب باشه.

غیب می گفت! دینا پوزخندی زد و نگاهش کرد.

_: هر عملی که انجام بدی یا هر فکری که بکنی روی احساس و فیزیولوژی تو تاثیر میذارن. اگر احساس و فیزیولوژی خوبی نداری باید عمل و فکرتو تغییر بدی.

دینا آهی کشید. زانوهایش را بالا آورد و دستهایش را دورشان حلقه زد. چانه اش را روی زانوها گذاشت و گفت: خب؟

_: یعنی هیشکی اینقدر قشنگ منو ضایع نمی کنه! میگم اگر حالت خوب نیست باید فکرت و عملت رو عوض کنی. اینقدر تغییر بدی تا به نتیجه برسی.

+: آقا اگه من سرم شکسته باشه با تغییر فکر و عملم استخون جوش می خوره؟

_: دوره ی جوش خوردن استخون که ناچاراً باید طی بشه. ولی برای این که حالت بهتر باشه، اولاً که باید گچ گرفته بشه، بعد هم تا وقتی که درد داری مسکن مصرف کنی و بعد از اون با افکار مثبت به خودت روحیه و توان بدی که افسرده نشی.

دینا سری به تأیید تکان داد و گفت: افکار پاستیلی.

ازدواج با میلاد! باید افکار پاستیلیش را عوض می کرد. سعی کرد به جانشین فکر کند.

_: دقیقاً! افکار پاستیلی اینجا به کمکت میان که بتونی با بحران بسلامت مواجه بشی.

+: نظرت درباره ی اون بیمارم که هفت ساعت بی وقفه جیغ زد و تمام بخش رو به ستوه اورده بود چیه؟ یا اونی که بعد از یه عمل اورژانسی جلومو می گیره و هرچی از دهنش در میاد بارم می کنه؟ یا همکاران عزیزی که زیر آب آدمو می زنن و مشکلات ریز و درشتی پیش میاد...

_: بر اساس تئوری انتخاب اینا اطلاعاتی هستن که از بیرون به تو وارد میشن. تو اگر پشت فرمونت نشسته باشی و کنترل ماشینت دست خودت باشه، نمیذاری که منحرفت کنن و حالت بد بشه.

+: چه جوری؟ با پاستیل؟

_: با حال خوب.

+: این به قول تو اطلاعات، منتظر نمیشن ببینن من کی حالم خوبه و کی نیست؛ همیشه وارد میشن.

_: و وقتی که حالت بهتره خیلی بهتر باهاشون مواجه میشی.

دینا شانه ای بالا انداخت و گفت: طبعاً همینطوره.

_: پس نتیجه می گیریم ما فقط و فقط خودمون رو می تونیم تغییر بدیم. ما نمی تونیم دیگران رو کنترل کنیم. ما با تغییر دادن حال خودمون و بالانس نگه داشتن ماشینمون می تونیم بهترین عکس العمل رو در برابر اتفاقات وارده داشته باشیم.

دینا متفکرانه سری تکان داد. بالاخره تسلیم شده بود. آرام گفت: درسته. باید برم یه داستان پاستیلی درست و درمون پیدا کنم. اون یکی پوچ شد.

میلاد لبخندی زد و گفت: حتماً پیداش می کنی.

+: خب... ویزیتتون رو حساب کنین من دیگه برم کشیک.

_: همین قدر که به عنوان پسرعمو قبولم داشته باشی خودش یه دنیاست. خوب باشی.

+: امیدوارم یه روز بتونم جبران کنم برات.

_: وقتی که خوب و خوشحال باشی کاملاً جبران میشه.

بیرون آمد. با همه خداحافظی کرد. میلاد تا دم در بدرقه اش کرد. اینقدر ایستاد تا ماشینش از دیدرس خارج شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عزاداریهاتون قبول
این ایام به خودی خود پر کار هست، من هم که دور از جانتان شنبه صبح یک عدد دندان عقل را ریشه کن کردم و مشغول تحمل عواقبش بودم. امروز شکر خدا بهتر بود و تونستم کمی به کارهای عقب افتاده برسم. پستمون کوتاه شد شرمنده. خیلی کار داشتم...


وارد مطبش شد. درها را پشت سرش بست و پشت میزش نشست. سرش را روی میز گذاشت و آه بلندی کشید. اینقدر ضایع شدن در یک مجلس خارج از ظرفیتش بود. مصیبت اینجا بود که می دانست میلاد راست می گوید. او از عشق نردبانی برای اعتماد بنفس خودش ساخته بود. می خواست از طرف میلاد تأیید شود که احساس خوبی پیدا کند. دلیلی نداشت که یک شبه عاشق شود.

بالاخره سر برداشت و غر زد: هیچ احتیاجی به تأیید یا کمک تو ندارم آقای محترم. میرم پیش بهترین دکتر شهر. قطعاً کمکم می کنه.

اسمش را می دانست. خانم دکتر آذرخش رئیس بزرگترین آسایشگاه روانی شهر. استاد دانشگاه بود. گرچه دینا هیچ وقت شاگردش نبود ولی شهرت او به جدیت در کارش بود. یک وقت اینترنتی برای همان شب گرفت. چشمهای خیسش را بست و گفت: خب تموم شد دینا. همه چی خوبه. شب میری دکتر. شب... میری دکتر... خوب میشی.

ناهار را پشت میز مطبش خورد و سعی کرد به توصیه ی میلاد آرام باشد و لقمه لقمه بخورد. گرچه حاضر نبود به خودش اعتراف کند که به توصیه های او عمل می کند.

بعدازظهر را در زایشگاه گذراند و عصر هم مریضهایش را در مطب دید. کمی زودتر از معمول تعطیل کرد و تا مطب خانم دکتر رفت. جای پارک نبود. مجبور شد با فاصله ی نسبتاً زیادی پارک کند و بقیه راه را تقریباً دوید.

بالاخره وقتی نفس زنان رسید منشی با اخم گفت: الان میای خانم؟ خانم دکتر داشت میرفت. بشین ببینم وقت داره یا باید فردا بیای؟

روی صندلی وا رفت. ضربانش خیلی بالا بود. چشمهایش را بست. سعی کرد نفس عمیق بکشد. گلویش خشک شده بود.

منشی بیرون آمد و بعد از گرفتن ویزیت با بدخلقی او را به اتاق دکتر راهنمایی کرد. دکتر هم سرد و جدی برخورد کرد. دینا خلاصه ای از شرح حالش را گفت. دکتر قلم روی کاغذ نسخه گذاشت و گفت: مشخصه که افسرده ای. باید زودتر مراجعه می کردی. الان به حداقل شش ماه دارو درمانی نیاز داری. اینایی که می نویسم حتماً خارجیشو بگیر. ایرونی فایده نداره. دو هفته بخور بعد دوباره بیا ببینمت. بفرمایید.

دینا حیرتزده نگاهش کرد. این بود بهترین دکتر شهر؟! تمام ویزیتش دو دقیقه هم نشد.

به سنگینی از جا برخاست. نسخه اش را برداشت و بیرون آمد. پاکشان تا ماشینش رفت. حتی نگاه هم نکرد که چی برایش نوشته است. کاغذ نسخه را روی صندلی شاگرد انداخت و به روبرو چشم دوخت. گیج و منگ بود. بالاخره زمزمه کرد: تو بردی میلاد.

دلش نمی خواست به خانه برگردد. دلش هوای روستا را داشت. آسایش و دل خوشش را... به خانه های اقوام فکر کرد. ساعت نه شب بود و روی آن که بی خبر وارد خانه ی کسی بشود را نداشت. با بی حوصلگی به خانه برگشت. دوش سریعی گرفت و لباس عوض کرد.

دوباره سوار ماشین شد. در تمام سیزده سال زندگی مجردی اش پیش نیامده بود به قصد تفریح این وقت شب از خانه بیرون بزند. اغلب اینقدر خسته بود که ترجیح میداد بخوابد. الان هم خسته بود ولی ذهنش شلوغتر از آن بود که بخوابد.

نیم نگاهی به نسخه انداخت. کاغذ را توی کیفش گذاشت. دلش را یک دل کرد و به طرف خانه ی عمو آرمان راند. خیلی وقت بود که آنجا نرفته بود. یادش نمی آمد آخرین بار کی بود.

خانه توی خیابان خلوت پر درختی واقع شده بود. نزدیک در پارک کرد و پیاده شد. زنگ را زد.

=: بله؟

+: سلام ببخشید بی موقع مزاحم شدم. دینا هستم. میلاد هست؟

به دیوار کنار آیفون تکیه داد و به خودش غر زد: خراب کردی دختر. میمردی بهش تلفن کنی؟ نمی تونستی خودت نسخه رو بخونی؟ اصلاً سواد داری یا نه؟

=: بفرما تو دیناجان. خوش اومدی.

+: دیروقته. مزاحم نمیشم.

=: زحمتی نیست. بیا تو.

جوابی نداد. در باز شد ولی دینا تکیه اش را از دیوار نگرفت. به خودش غر میزد و غر میزد. صدای پاهایی که با دمپایی قد حیاط را می دوید شنید.

در باز شد و میلاد بر خلاف انتظارش بدون نفس نفس زدن سلام کرد.

دینا بالاخره صاف ایستاد و سر به زیر انداخت. آرام گفت: سلام. ببخشید مزاحم شدم.

_: مزاحمتی نیست. چرا نمیای تو؟

دینا زیر نور چراغ بالای در نگاهی به ساعت مچی ظریفش انداخت. بیست دقیقه به ده بود. آرام گفت: بی وقته.

در کیفش را باز کرد. نسخه را در آورد و در حالی که هنوز از نگاه کردن به میلاد اجتناب می کرد، گفت: میشه یه نگاهی به این بندازی؟ بدرد می خوره؟ به نظرم امد خیلی دوا داده. اقلاً هشت قلم نوشت. منم که می دونی... نباید گیج بشم.

با سردرگمی به میلاد نگاه کرد. میلاد کاغذ را زیر چراغ بررسی کرد و پرسید: اگه پاره اش کنم خیلی ناراحت میشی؟

دینا فرو خورده خندید و گفت: نه.

_: بیا تو سفره پهنه. خواهر برادرام هستن. غریبه ای نیست.

+: نه مزاحم نمیشم. من حتی نمی دونم برای چی امدم اینجا. من... نمی خواستم...

_: دینا غذای یخ کرده اصلاً مطبوع نیست. حتی اگه مرغ زعفرونی پر آبلیموی مامان پز باشه. اینجا هیچکس قضاوتت نمی کنه. یه سؤال داشتی پرسیدی تموم شد. بیا تو دیگه لوس نشو!

سر برداشت و نگاهش کرد. جمله ی آخرش صمیمیت تازه ای داشت. خنده تا پشت لبهایش آمد. گرسنه بود. خیلی!

سعی کرد دوباره بپرسد: زشت نیست؟

میلاد در را کامل باز کرد و گفت: چرا. دیر کنی خیلی زشته.

با تردید به دنبالش رفت. بر خلاف انتظارش هیچ کس نپرسید که با میلاد چکار داشت. خیلی گرم و دوستانه از او استقبال کردند. ملیحه خواهر بزرگ میلاد برای از آشپزخانه بشقاب آورد و معصومه خانم مادرش برایش غذا کشید. با کلی التماس خواست که برایش کمتر بریزد. همه چنان رفتار می کردند که انگار بدیهی ترین کار ممکن را کرده است.

عمو آرمان به او صندلی کنار خودش، البته در ضلع دیگر میز را تعارف کرد و گفت: بشین اینجا باباجون. میلاد می تونه برای خودش صندلی بیاره. میلاد بشقابتو بردار.

+: وای ببخشید نه من...

میلاد اما بشقابش را برداشت و آرام ولی جدی گفت: بشین دینا.

دینا با کلی عذاب وجدان نشست ولی همه خیلی عادی برخورد کردند. ملیحه درباره ی مشکلات ثبت نام دخترش در مدرسه می گفت، آرزو هم از بی خوابی های نوزاد چند ماهه اش. همه باهم حرف می زدند و غذا می خوردند عمو آرمان پارچ آب را برداشت و قبل از خودش لیوان دینا را پر کرد. دینا با کلی شرمندگی تشکر کرد ولی عمو آرمان هیچ توجهی به او نداشت. نگاهش به آرزو بود و خندان می گفت: قربونت برم که خودت تمام نوزادیت شب سر ساعت خوابیدی صبح سر ساعت بیدار شدی!

معصومه خانم هم که معلم بازنشسته بود با لبخند گفت: تو از همشون بدخوابتر بودی. با بابات نوبتی بچه داری می کردیم. گاهی تو مدرسه از خستگی دهنم باز نمیشد که درس بدم.

دینا با لبخند نگاهش کرد. عمو آرمان رو به او کرد و گفت: شغل تو هم حتماً خیلی بیدارخوابی داره.

دینا با لبخندی خجول گفت: همینطوره. مخصوصاً من تازه کارم. شیفت شب زیاد دارم. مثلاً امشب از دوازده باید بیمارستان باشم. فردا شب خونه ام ولی آنکالم.

ملیحه بی خبر از ماجرایی که بر دینا و میلاد گذشته بود گفت: آخی طفلکی... وقتی ازدواج کنی برای شوهرت خیلی سخت میشه.

چند بار پلک زد و بعد آرام گفت: فعلاً که قصد ازدواج ندارم.

آرزو گفت: بهرحال تا کی می خوای تنها بمونی؟ اینجوریم سخته دیگه. ایشالا یکی رو پیدا کنی که باهات هماهنگ باشه و مشکلات کارت رو درک کنه و کنارت باشه.

سری تکان داد و زیر لب تشکر کرد. کنارت باشه... میلاد می خواست کنارش باشد. نه به عنوان شریک زندگی بلکه مشاورش. انگار همه ی راهها به اینجا ختم میشد. تصمیم گرفت دست از جنگیدن بردارد و بدون اجازه دادن به حضور عشق کنار میلاد بماند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان


توی اتاق عمل با دقت مشغول بود. کیست را برداشت. رحم را تمیز کرد و جدارش را بخیه زد. بعد لایه لایه دوخت و تمام کرد.

از اتاق عمل که بیرون آمد خانواده ی بیمارش جلو آمدند. به آنها اطمینان داد که عمل خوب پیش رفته است. بعد آرام در طول راهرو راه افتاد. همین که پیچید یک پسر جوان جلویش را گرفت.

=: ببخشید خانم... شما خانم دکتر... شما روژین صابری رو عمل کردین؟

+: بله خودمم. بفرمایین.

=: امم... حالش خوبه؟ عمل خوب بود؟

+: بله شکر خدا خوب پیش رفت. الانم تو ریکاوریه.

=: امم... بعد... بعدش می تونه بچه دار بشه؟

نگاهی به پریشانی او انداخت و فروخورده خندید. سری تکان داد و گفت: بله مشکلی نداره.

چشمهای پسر ستاره باران شدند. تشکر کرد و همان جا کنار دیوار نشست. از ته دل خدا را شکر کرد.

دینا سر تکان داد و فکر کرد: کاش یکی هم اینجوری عاشق ما بود. البته نه اون دوربین چی دیوونه! یه آدم حسابی!

آدم حسابی از آسانسور بیرون آمد و با دیدن آن دو ابروهایش بالا رفت. ریشش را تراشیده بود. مثل همیشه اتوکشیده و بدون نقص جلو آمد. با لبخند همیشگی اش گفت: سلام خانم دکتر.

دینا خجالت زده اول به سقف چشم دوخت و لب به دندان گزید. در دل نالید: خدایا آخه به این سرعت؟! تازه عاشقم هم که نیست!

بعد خودش را جمع و جور کرد. لبخند شرمزده ای بر لب نشاند و گفت: سلام.

_: خوبی؟ از مریض ما خبر نداری؟ گویا الان می رفت اتاق عمل.

+: مریض شما؟ کی بود؟ چرا زودتر بهم نگفتی؟

به طرف اتاق عمل برگشت. میلاد هم همراهش شد و گفت: خاله پروین بنده خدا دیشب دستش شکسته گفتن عمل می خواد. دکتر آریایی قرار بود عملش کنه.

+: دکتر آریایی رو دیدم اتفاقاً، نفهمیدم مریضش کیه. خاله پروین یعنی مامان بهرنگ؟

میلاد رنجیده نگاهش کرد و گفت: خاله پروین سه تا دختر هم داره، تو فقط بهرنگشونو یادته؟

دینا غش غش خندید. هم زمان به دوربینها نگاه کرد. کمی عقب کشید تا در دید دوربین نباشد. میلاد هم که اصلاً پشتش به دوربین بود.

+: چیه آقای دکتر؟ الان غیرتی شدی؟ برای چی مثلاً؟ ضمناً جهت اطلاعتون پسرخاله ی گرامی شما رو فقط در همون سفری که تازه پشت لبتون سبز شده بود و مسابقه ی توت چینی داشتین دیدمش. دیگه ندیدمش.

میلاد خندید و گفت: حالا هی به روی ما بیار! عجب خبطی کردم برات تعریف کردم! ولی بهرنگ رو دیدیش حتماً. خونه ی ما که خیلی میاد.

دینا شانه ای بالا انداخت و گفت: ندیدمش. خواهراش رو شاید تو دیدنهای عید دیده باشم. شایدم نه. نه که از عدم حس کنجکاوی رنج می برم، اگر دیده باشمشون هم خب نشناختم. سؤال هم نکردم.

میلاد خندید و تکرار کرد: عدم حس کنجکاوی... ها... کلاً تو عالم خودتی. کاری به کسی نداری.

+: روانشناسا بهش میگن درونگرا!

_: حالا دیگه منو درس میدی جوجه؟!

بعد رو گرداند و به مردی که آن طرف راهرو ایستاده بود گفت: سلام آقابهرام. خوبین شما؟ خاله رو بردن اتاق عمل؟

سه دختر خاله پروین و بهرنگ همگی آنجا بودند. جلو آمدند و مشغول گپ و گفت شدند.

میلاد معرفی کرد: دیناخانم که معرف حضورتون هستن... دختر عموالبرز، متخصص زنان و زایمان.

شانه به شانه ی دینا ایستاده بود و دستش را جهت معرفی با کمی فاصله پشت سر دینا نگه داشته بود. تمام هورمونهای دینا به غلیان در آمده بود. چشم بست و باز کرد. نفس کم آورده بود. باید فاصله می گرفت. ولی بین آن همه توجه گیر افتاده بود. دختر خاله های میلاد هر کدام حرفی برای گفتن داشتند. یکی نشانی مطبش را می پرسید و دیگری مشکلش را با ایما و اشاره مطرح می کرد و سومی که حامله هم بود از نرخ زایمان سوال می کرد!

میلاد هم که یک قدم تکان نمی خورد! به شدت مشغول حرف زدن با بهرنگ بود. بهرنگی که به خاطر چشمهای آبی و قد بلندش به یاد دینا مانده بود. الان که فکرش را می کرد چندان جذّاب هم نبود. به پای میلاد که اصلاً نمی رسید. فقط چشمهایش آبی بود. همین.

یک حس خوشایند ته دلش را قلقلک داد که شاید میلاد هم توجهی به او داشته باشد اما به یاد آورد که میلاد تأکید کرده است که عاشقش نیست. که حسش به او مثل بقیه ی فامیل است. شاید مثل خواهرش یا این دخترخاله ها!

سعی کرد سؤالاتشان را جواب بدهد و بعد عذرخواهی و خداحافظی کند. همه به گرمی جوابش را دادند و بالاخره توانست برود. توی پله ها به سختی نفس نفس میزد. در مطبش را باز کرد و پشت سرش بست. روی تخت بیمار ملحفه ی یکبار مصرف تازه ای انداخت و دراز کشید. چشمهایش را بست و سعی کرد ضربانش را به حالت عادی برگرداند.

دخترخاله های همه ی قصه های عاشقانه! آیا گوشه ی چشمی به آنها داشت؟ یکی که ازدواج کرده بود ولی دو تای دیگر به نظر مجرد می آمدند. خوشگل هم بودند. مخصوصاً کوچکترینشان با آن چشمهای آبی آرایش شده اش حسابی جذّاب بود. لاغر هم بود.

همانطور که خوابیده بود دستی روی شکمش کشید و غر زد: چاق شدی!

به پهلو غلتید و سعی کرد روی تخت باریک و ناراحت کمی بخوابد. ولی فرصتی برای خوابیدن نشد. مجبور شد برای یک زایمان برود. زن جوان مدام جیغ می کشید. در حالی که وضعیتش آنقدرها هم بد نبود. دینا عصبی شده بود و سعی می کرد آرامش کند ولی نمیشد.

بالاخره هم او را به مامای بخش سپرد. لرزان و عصبانی از زایشگاه بیرون آمد و به طرف اتاق عمل رفت. میلاد هنوز آنجا بود. همان موقع خاله اش را از اتاق عمل بیرون آوردند و همه دورش جمع شده بودند. دینا با آشفتگی پیش رفت. با چند قدم فاصله از آنها ایستاد و آرام گفت: میلاد...

بهرنگ قبل از میلاد او را دید و میلاد را صدا کرد. میلاد برگشت. با دیدن او تعجب کرد. دوباره نگاهی به خاله اش انداخت. با لبخندی امیدوار کننده دست سالمش را فشرد و گفت: من باید برم ولی حتماً بهتون سر می زنم.

بعد با قدمهایی سریع به طرف دینا آمد. پرسید: چی شده؟

+: یه آرامبخش می خوام. اصلاً ذهنم کار نمی کنه چی بخورم. دارم دیوونه میشم. فقط از اینا که چاق می کنه نباشه. فلوکسیتینم نمی خوام. خیلی چاق و زشت و بد شدم.

_: تو باز چماق گرفتی دستت افتادی به جون دینا؟ بیا بریم تو مطب من ببینم چی شده.

+: میلاد این شغل منه. باید بتونم باهاش کنار بیام ولی باور کن می خواستم بزنم تو دهنش!

_: آروم باش. تو می تونی آرامش رو انتخاب کنی. باور کن!

در همان حال در مطبش را باز کرد و با حرکتی نمایشی کنار رفت. پشت سر دینا وارد شد و در را بست. گفت: امیدوارم باز اون رپورتر بی نمک مزاحمت نشه.  

دینا دوباره روی مبل چرم نرم نشست. بلافاصله هم کفشهایش را در آورد و پاهایش را توی شکمش جمع کرد. می لرزید. در همان حال زمزمه کرد: هرچی می خواد بگه. دیگه برام مهم نیست. اگه مامان پرسید راستشو میگم. یه کم عصبی شدم امدم دوا بگیرم. مگه غیر از اینه؟

میلاد پشت صندلی گردانش نشست و در قالب دکتر فرو رفت. با لبخندی که انگار روی لبش چسبیده بود گفت: نه نیست. ولی بنظرم بهتره اول خودت باورش کنی.

وحشتزده سر برداشت و نگاهش کرد. مچش را گرفته بود؟ حتماً گرفته بود! با این عکس العملهای دیشب و امروزش حتماً لو رفته بود!

چند بار پلک زد بلکه خواب دیده باشد ولی میلاد هنوز آنجا بود و متبسم نگاهش می کرد. بالاخره سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت: می خوام برم پیش یه دکتر دیگه. ترجیحاً خانم باشه. از همکارات کی رو پیشنهاد می کنی؟

میلاد آرنجهایش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. به آرامی گفت: این شوخی احمقانه بیشتر از اون که باید پشتتو خم کرده. چرا؟ قوی باش دینا. هرکی هرچی می خواد بگه. توجه داشته باش تو اگه اجازه ندی هیچکس هیچ تاثیری نمی تونه روت بذاره. مردم فقط بهت اطلاعات میدن. تو اختیار داری که هر برداشتی که بخوای از حرفشون بکنی.

+: اختیار دارم ولی وقتی تو رو می بینم حالم بد میشه. فکر می کنم دارم خطا می کنم.

_: و دینای بیچاره رو تنبیه می کنی. در حالی که دینا تازه یادش امده که تو این بیمارستان یه فامیل داره که گاهی می تونه به جای پدرش، مادرش، برادرش، پسرعموش حتی! رو مبل مطبش پناه بگیره و یه ذره آروم بشه. چرا اینقدر با خودت درگیری؟

+: چرا فکر می کنی من اینجا پناه آوردم؟ من فقط یه قرص می خوام.

میلاد با خنده گفت: وای دینا گاز نگیری ها پوستم خراب میشه! آروم دختر! نه به اون مچاله شدنت تو مبل نه به این عصبانی شدنت!

دینا کمی صاف نشست و گفت: یعنی چی؟ خب این مبله... نمی خوام دوباره بخوابم مطمئن باش...

_: تو راحت باش. من هیچ مشکلی ندارم. یه عمر به من از بالا نگاه کردی اینم روش. بخواب جونم. می گردم برات یه دکتر خوب پیدا می کنم.

دینا پاهایش را پایین انداخت و توی کفشهایش فرو برد. عصبانی گفت: برو خودتو مسخره کن. من کی از بالا نگاهت کردم؟ فقط از بس اتو کشیده ای از دستت حرص می خوردم. اصلاً فکر می کردم بیام جلوت میگی اه اه قیافشو! اونم با اون دخترخاله ی لاغر چشم آبی خوشگلت!

میلاد غش غش خندید و پرسید: الان دختر خاله ی چشم آبی من چه ربطی به ماجرا داشت؟ کجای این قصه بود دقیقاً؟

دینا کف دستش را به پیشانیش کوبید. باز هم خراب کرده بود. اگر میلاد تا حالا دستش را نخوانده بود الان دیگر باید می فهمید.

بالاخره سر برداشت و عصبی گفت: یه قرص بنویس برم دیگه. زن دیوونه داشت بی وقفه جیغ می کشید. هیچ خبری هم نبود. تا شب طول می کشه بزائه. سرم سوت کشید.

میلاد یک کاغذ نسخه برداشت. قلمش را هم برداشت و دارویی را نوشت. مهر و امضایش کرد و کاغذ را به جلو هل داد. دینا از جا بلند شد و کاغذ را برداشت.

میلاد به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت: دچار چند جور حس درهم برهم شدی و بیشترش تقصیر منه. خیلی متأسفم.

دینا سر به تأیید تکان داد و در حالی که نگاهش به نوشته ی میلاد بود گفت: برای همین میگم می خوام برم پیش یه دکتر دیگه.

_: چند لحظه میشینی؟ اگر ممکنه.

دینا گیج نگاهش کرد. لب مبل نشست و دست به لبه ی کاغذ کشید.

میلاد آرام شروع کرد: پنج شنبه صبح باهم حرف زدیم. به یه سری اشتراکات رسیدیم. چیزایی که می تونن پایه ی یه دوستی عمیق باشن. با توجه به سابقه ی آشنایی خانوادگی، حس امنیت و آرامش خوبی داشت. خاطرات مشترک، رشته ی تحصیلی مشابه، محل کار و غیره...

دینا عصبی دستی به مقنعه اش کشید. در حالی که آن را صاف می کرد گفت: بعد اون ماجرای مسخره پیش امد و همه چی خراب شد.

_: بعد دوباره باهم حرف زدیم. حسهای تازه ای پیدا شد. دل بستن به روانپزشک اصلاً چیز عجیب و غیر معمولی نیست. مخصوصاً تو مراحل اول درمان...

دینا با نگاهی گرفته و غمگین حاکی از تسلیم محض سر برداشت. دلش می خواست زار زار گریه کند. اما حتی بغض هم نداشت.

_: به من چنگ نزن دینا. قوی باش و کنارم راه برو. بذار کمکت کنم. مطمئن باش که این رفاقت برای خودم هم خیلی خیلی دلپذیره. اگر بری پیش یه دکتر دیگه عمیقاً متاسف میشم ولی بهت حق میدم. با من کنار امدن سخته چون از موضع خودم کوتاه نمیام. احساسات درهم پیچیده ی تو هم وضع رو بدتر می کنه. مگر این که انتخاب کنی به عنوان یه پسرعمو بهم اعتماد کنی و کنارم بمونی. اون موقع حتماً همه چی بهتر پیش میره.

دینا از جا برخاست. اصلاً جوابی به زبانش نمی آمد. غرق فکر بدون هیچ حرفی بیرون رفت. صدای آه بلند میلاد را شنید. اما نایستاد. در اتاق انتظار را هم باز کرد و به راهرو رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 19 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :